تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 

The Talented Mr. Ripley

 

 

تام ريپلي (Tom Ripley) يه جون گمنامه كه توسط يه تاجر ثروتمند آمريكائي استخدام ميشه تا به ايتاليا بره و ديكي گرين ليف (Dickie Greenleaf)، پسر عياششو كه براي تحصيل به اونجا رفته و قصد برگشت نداره، راضي كنه تا به آمريكا برگرده.

تام رو شخصيت ديكي مطالعه ميكنه و سعي ميكنه از علايق اون سر دربياره و به اين شكل به سرعت خودشو به اون نزديك ميكنه، اونقدر نزديك كه تصميم ميگيره خودش به جاي اون قرار بگيره... تام ديكي رو به قتل ميرسونه اما بخاطر مخفي موندن رازش بايد موانع زيادي رو پشت سر بذاره...

 

 

راستش مقاومت دربرابر ديدن فيلمي در مورد ايتاليا كه نامزد 5 جايزه اسكار هم شده باشه كمي سخته. خب منم مقامت نكردمو نگاش كردم و پشيمون هم نيستم .

يه درام جنائي و اسرار آميز كه بيش از دو ساعت سرگرمتون ميكنه. در عين حال همراه با كاراكترهاي ثروتمند فيلم ميتونيد گشت و گذاري در شهرهاي رم، ناپل، پالرمو، ونيز، سن رمو و... هم داشته باشيد.

بعد ديدن فيلم اين ديالوگ پاياني بدجوري تو ذهن ميمونه:

 

تام: چيزاي خوب بهم بگو... درباره تام ريپلي...

 

پيتر: چيزاي خوب در مورد آقاي ريپلي؟ يه مقدار وقت ميبره... تام با استعداده، تام با محبته... تام زيباست...تام يه رازه. تام هركسي نيست. تام اسراري داره كه نميخاد به من بگه و آرزو داشتم كه ميگفت. تام كابوساي بد ميبينه كه چيز خوبي نيست. تام يكيو داره كه دوسش داره كه چيز خوبيه. تام منو خورد ميكنه. تام منو خورد ميكنه... تام، تو منو خورد ميكني...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

  

Scusa ma ti chiamo amore

 

اين فيلم كمدي رمانتيك، در زمان نمايش خودش تو سال 2008 در ايتاليا، جزو پرفروش ترين فيلمها بوده. چرا؟... راستش منم نفهميدم، چون وقتي اين فيلمو تماشا كردم هيچ چيز قابل توجهی توش نديدم!

 

 

داستان فيلم خيلي ساده اس و از فرط تكرار نخ نما شده... يه دختر جون عاشق يه مرد ميانسال ميشه با 20 سال تفاوت سني و بلاعكس و بعد... راستش بيش از اين ارزش تعريف كردن نداره!

 

چيزائي كه شايد اين فيلمو براي نسل جون ديدني كرده استفاده از ترانه هاي زياد، كه قبلا چندتاشو براتون ترجمه كردم و حضور گروه موسيقي زرو آسسولوتو (Zero Assoluto) تو اين فيلمه.

واسه سرگرمي ميتونيد اين فيلمو نگاه كنيد. دنبال معناي عميقي نباشید و با رفتار و كردار جوناي نسل امروز ايتاليا آشنا بشيد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Big Night

 

پيشنهاد ميكنم قبل از ديدن اين فيلم حتما يه ته بندي كنيد تا با ديدن انواع غذاهاي ايتاليائي مخصوصا تيمپانو (Timpano) آب دهنتون سرازير نشه!... البته تو صحنه ائيكه ترانه Mambo Italiano خونده ميشه مطمئنا قر تو كمرتون مي افته، كه خب...، نميشه كاريش كرد .

 

  

گرچه در نگاه اول اين فيلم در مورد غذاهاي ايتاليائيه، اما در واقع نمايشگر تلاش براي موفقيته. دو برادر ايتاليائي كه براي رسيدن به روياهاشون به آمريكا مهاجرت كردن، رستوران ايتاليائي بهشت (Paradise) رو راه ميندازن كه چندان موفق نيست و در حال ورشكسته شدنه.

 

پريمو (Primo) برادر بزرگتر، آشپزي حرفه ايه كه سرسختانه ميخاد غذاهاي ايتاليائي رو به آمريكائيها بفهمونه، طوريكه وقتي كسي همراه ريزوتتو (Risotto)، اسپاگتي هم ميخاد، نميتونه تحمل كنه و داد ميزنه: بي فرهنگ!

 

پاسكال (Pascal) يه ايتاليائي مهاجر ديگه اس كه برخلاف  پريمو تعصبي نداره و تنها براي تجارت اومده و بس. اون به آمريكائيها،همون غذائي رو ميده كه اونا  از غذاي ايتاليائي تصور ميكنن و به همين دليل رستوران موفق و پر رونقي داره.

 

سكوندو (Secondo) برادر كوچيكتر، واقع بين تره و تلاش ميكنه واسه نجات رستوران برادرشو متقاعد كنه كه دست از سرسختي برداره. اون براي گرفتن وام پيش پاسكال ميره. پاسكال پولي بهش نميده، اما قول ميده كه از لوئيس پريما (Louis Prima) خواننده بزرگ و مشهور جاز كه دوستشه، دعوت كنه همراه با خبرنگارا و عكاسها به رستوران اون بياد و رستورانش معروف شه و از ورشكستگي نجات پيدا كنه و اينجاست كه پريمو و سكوندو خودشونو براي اون شب بزرگ آماده ميكنن... آيا موفق ميشن يا اينكه پاسكال ميخاد اينجوري رقيبشو از بين ببره؟

 

 

صحنه پاياني اين فيلم، صبح بعد از شب بزرگ، يكي از صحنه هاي به ياد موندنيه... ديدن اين فيلمو به همه پيشنهاد ميكنم، مخصوصا هاليوديها بايد هر روز اين فيلموببين تا شايد انسانيتي رو كه تو فيلماشون فراموش كردن، بخاطر بيارن .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Ciao, Professore!

 

 

به علت يه اشتباه كوچيك، ماركو، معلمي در شمال ايتاليا، به جاي Corsano به Corzano در جنوب ايتاليا فرستاده ميشه.

روز اول مدرسه تنها سه شاگرد تو كلاس هستن و ماركو مجبور ميشه تك تك بچه ها رو از كوچه خيابون جمع كنه و بياره سر كلاس.

زندگي تو كورتزانو آسون نيست. كورتزانو شهر فقيري، نزديكهاي ناپله كه بچه ها از كودكي مجبورن واسه پول دراوردن كار كنن، شاهد جنايات سازمان يافته و درگيريهاي مافيا باشن و در عين حال براي زندگيشون بجنگن و تلاش كنن. اونا سرسختانه در مقابل معلمشون مقاومت ميكنن. آيا ماركو ميتونه دل اونارو بدست بياره و سربه راهشون كنه یا خودش هم مثل اونا میشه؟!

 

ابن فيلم نشون ميده كه چطور بچه ها از محيطشون چيزاي بد رو ياد ميگيرن اما با كمي آموزش ميتونن دوباره به اصل بي گناهشون برگردن و مهمتر از همه ميتونيد شاهد اختلافات شديد بين جنوب و شمال ايتاليا باشيد و تفاوتهاي اونا رو از همون ابتداي فيلم كه معلم شمالي به ترانه هاي انگليسي گوش ميده اما هر وقت گوشي رو برميداره، ترانه ها و اپراهاي ايتاليائي تو محيط شنيده ميشه، به وضوح مشاهده كنيد.

 

رافائله (يكي از دانش آموزان): من ايتاليا رو دوست دارم. البته فقط نصفشو. از شماليها متنفرم. اونا مثل حيون با ما رفتار ميكنن. اگه كسي تو ميلان يه تيكه كاغذ رو زمين بندازه، ميگن اون ناپليه، بدون اينكه واقعا بدونن اون هست يا نه!

 

اين فيلم در سال 1992 به كارگرداني لينا ورتمولر (Lina Wertmüller) با نام Io spreriamo che me la cavo (اميدوارم كه موفق شم) ساخته شده. اگه به فرهنگ و لهجه هاي مختلف ايتاليا علاقمنديد، واسه تماشاي اين فيلم شک نکنید!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Much Ado About Nothing

 

 

Sigh no more, ladies, sigh no more. Men were deceivers ever.

One foot in sea and one on shore, to one thing constant never.

Then sigh not so but let them go and be you blithe and bonny

Converting all your sounds of woe into hey nonny nonny

 

افسوس نخوريد، خانمها، افسوس نخوريد. مردان هميشه فريب دهنده بوده اند.

پائي در دريا و پائي در ساحل داشته اند و هيچگاه به چيزي وفادار نبوده اند.

پس افسوس نخوريد، بگذاريد بروند و شما دلشاد و زيبا بمانيد.

همه آه و افسوس هاي خود را به هي احمق احمق تبديل كنيد.

 

در حالي كه تو سرزمين سرسبز مسينا (Messina) در شمال سيسيل، بئاتريس شعر بالا رو براي دخترا ميخونه، دن پدرو (Don Pedro) و برادرش دن جان (Don John) كه ازش متنفره به همراه كلاديو (Claudio)، بنه ديك (Benedick) و بقيه سربازا از جنگ برميگردن.

 

 

كلاديو به هرو (Hero) علاقمنده و ميخاد باهاش ازدواج كنه اما بنه ديك و بئاتريس (Beatrice)، دختر عموي هرو، علي رغم علاقه باطني، عشق خودشونو پنهان ميكنند و اغلب مكالمات كنايه آميزي مثل زير بينشون ردو بدل ميشه:

 

بئاتريس: علي رغم ميلم، منو فرستادن تا تو رو واسه شام دعوت كنم.

بنه ديك: بئاتريس زيبا، متشكرم بخاطر رنج و زحمتي كه متحمل شدي.

بئاتريس: رنجي كه متحمل شدم مسلما به اندازه دردي كه بخاطر تشكر از من كشيدي نيست...

 

دن پدرو و كلاديو تصميم ميگيرن حقه اي سوار كنن تا بنه ديك و بئاتريس عشق واقعيشونو به هم اعتراف كنن. هرچند ماجرا بخوبي پيش ميره اما دردسر واقعي موقعي شروع ميشه كه دن جان كه به برادرش و كلاديو حسادت ميكنه، شب عروسي، توطئه ای میچینه و  كلاديو رو متقاعد ميكنه كه هرو داره به اون خيانت ميكنه و اين موضع باعث ميشه كه روز عروسي كلاديو مراسم رو به هم بزنه و هرو رو به خيانت متهم كنه...

 آيا تمام اين جنجال و هيايو به خاطر هيچ خواهد بود؟

 

 

اين فيلم در سال 1993 بر اساس نمايش نامه اي از ويليام شكسپير (William Shakespeare) ساخته شده و نامزد جايزه گلدن گلاب هم بوده.

گرچه به وضوح سعي شده متون سخت نمايشنامه حتي الامكان ساده و امروزي بشه با اين حال هنوز درك ديالوگها كمي مشكله و گاهي اوقات هم احساس ميكنيد بجاي فيلم سينمائي تئاتر تماشا ميكنيد. با تمام اين احوال اگه دنبال يه فيلم عاشقانه با داستاني جذاب هستيد و ميخايد از نمايشنامه هاي شكسپير هم سر در بياريد، اين فيلم انتخاب خوبيه.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Riso amaro

 

 

اين چند روز تعطيلي فرصتي شد تا چندتا از شاهكارهاي سينماي ايتاليا رو ببينم. برنج تلخ يكي از اين فيلما بود .

 

 

فصليه كه زنهاي زيادي خونواده و كارشونو رها ميكنن تا براي كار و برداشت برنج به شمال ايتاليا برن. فرانچسكا(Francesca) و والتر(Walter) گردنبند گرانبهائي رو از يه هتل دزديدن. فرانچسكا براي فرار از دست پليس به اين گروه از زنان ملحق ميشه. سيلوانا (Silvana)، يكي از كارگراس كه متوجه گردنبند ميشه و خودشو به فرانچسكا نزديك ميكنه.

 

 

وقتي اونا به مزرعه ها ميرسن با گروهبان ماركو(Marco) كه داره خدمتش تموم ميشه، برخورد ميكنن كه عاشق سيلوانا ميشه. از طرف ديگه والتر به دنبال فرانچسكا سر ميرسه و اين چهار شخصيت فيلم درگير يه ماجراي پيچيده، شامل عشق، سرقت، قتل و خودكشي ميشن...

 

 

اين فیلم محصول 1949 ، به كارگرداني جوزفه دسنتيس (Giuseppe De Santis) هست كه نامزد جايزه اسكار هم بوده. يه فيلم درام از دوران اوج سينماي ايتاليا كه ديدنشو به همه توصيه ميكنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Pasqualino Settebellezze

 

 

پاسكوالينو يه سرباز ايتاليائي تو جنگ جهاني دومه كه توسط آلمانا دستگير ميشه و به اردوگاه كار اجباري فرستاده ميشه.

 

تو فلاش بكهاي طولاني، متوجه ميشيم كه اون مرد جذابي بوده كه با هفت خواهر نه چندان زيباش تو ناپل زندگي ميكرده و وقتي برحسب تصادف، معشوقه يكي از خواهراشو ميكشه به كار تو يه تيمارستان محكوم ميشه كه اونجا هم به يكي از بيمارا تجاوز ميكنه. اون براي فرار از تيمارستان داوطلب خدمت در جنگ ميشه.

 

 

تو اردوگاه كار اجباري آلمانا، تمام تكنيكاشو بكار ميگيره تا توجه افسر نازي، كه زني زشت و بي رحمه رو به خودش جلب كنه. اون بخاطر زنده موندن دست به هركاري ميزنه، حتي اگه مجبور شه بخاطرش، هم وطناشو به كام مرگ بفرسته يا بهترين دوستشو بكشه...

 

 

اگه دنبال يه كمدي تلخ هستيد كه بتونه در عین خنده، شما رو گريه هم بندازه، اين فيلم انتخاب درستيه. نويسنده و كارگردان اين فيلم خانم لينا ورتمولره (Lina Wertmüller) كه سال 1975اين فيلم ساخته و نامزد ۴ جايزه اسكار هم شده .

 

موسيقي متن اين فيلم، مخصوصا در صحنه مربوط به دادگاه كه هيچ صحبتي رد و بدل نميشه و فقط نگاهها  هست كه داستان رو روايت ميكنه بسيار تاثير گذاره.

 

اينم متن راوي در ابتداي فيلم:

 

" كسائي كه از خودشون لذت نميبرن، حتي وقتي ميخندن، آه بله.

كسائي كه تصوير صنف شونو ستايش ميكنن اما نميدونن بازيچه يكي ديگه ان، آه بله.

كسائي كه بايد تو گهواره كشته بشن... پووو! آه بله.

كسائي كه ميگن واسه موفقيت دنبالم بياين و اگه شكست خوردم منو بكشيد... آه بله.

كسائي كه ميگن ما ايتاليائيها بزرگترين مردان روي زمينيم، آه بله.

كسائي كه اشرافزاده هاي رومند، همونائي كه ميگن اون مال منه. كسائي كه ميگن... ميدونين منظورم چيه، آه بله.

كسائي كه به راستيها راي ميدن چون از اعتصاب خسته شدن، آه بله

كسائي كه به سفيد راي ميدن تا كثيف نشن. كسائي كه هيچوقت درگير سياست نميشن، آه بله.

كسائي كه ميگن، آروم باشيد، آروم. كسائي كه هنوز طرفدار پادشاه هستن. كسائي كه ميگن بله قربان، آه بله.

كسائي كه ايستاده عشق بازي ميكنن اما خيال ميكنن تو يه تخت لوكس هستند. كسائي كه معتقدند مسيح همون بابا نوئل جونه، آه بله.

كسائي كه ميگن اه چه جهنميه. كسائي اونجا بودن. كسائي كه به همه چي اعتقاد دارن حتي به خدا. كسائي كه به سرود ملي گوش ميدن، آه بله.

كسائي كه ميهن اشونو دوست دارن، كسائي كه ادامه ميدن، فقط واسه اينكه بفهممن آخرش چي ميشه، آه بله.

كسائي كه تو آشغال دوني اينجا هستند، آه بله.

كسائي به خواب عميق ميرن، حتي با يه خرچنگ، آه بله.

كسائي كه حتي حالا هم اعتقاد ندارن زمين گرده، آه بله، آه بله.

كسائي كه از پرواز ميترسن، آه بله.

كسائي كه هيچوقت يه تصادف وحشتناك نداشتن، آه بله.

كسائي كه يكي رو داشتن. كسائي كه تو نقطه معيني از زندگيشون يه سلاح مخفي درست كردن، مسيح! آه بله.

كسائي كه هميشه تو بار وايميستن. كسائي كه هميشه تو سوئيس ان. كسائي كه زود راه ميافتن، نميرسن و نميدوننن كه به سمت مقصد نميرن، آه بله.

كسائي كه اخيرا تو جنگ شكست خوردن، آه بله.

كسائي كه ميگن همه چي اينجا اشتباهه. كسائي كه ميگن حالا بيائيد همگي بخنديم، آه بله. آه بله..."

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

اتاقي رو به منظره

A room with a view

 

راستش من از اين انگليسي هاي عصا قورت داده اصلا خوشم نمياد. اما داستان قشنگ اين فيلم تا اخر منو با خودش همراه كرد و فهميدم كه خانم نقش اول اين فيلم هم چندان با اين جور آدما ميونه اي نداره و حسرت رابطه بي غل و غش دوتا ايتاليائي رو ميخوره.

 

 

وقتي لوسي همراه با شارلوت براي مسافرت به فلورانس ميرن، ميبينن كه پنجره اتاقشون ديد جالبي نداره. موقع شام آقاي امرسون و پسرش جرج بهشون پيشنهاد ميكنن كه اتاقشونو با مال اونا كه پنجره اش ديدي رو به شهر فلورانس داره، عوض كنن.

اين موضوع اولين برخورد لوسي و جرج هست و وقتي موقع پيك نيك جرج، لوسي رو بوس ميكنه، اونا متوجه احساسشون نسبت به هم ميشن. اما وقتي لوسي به انگلستان برميگرده با يه نفر ديگه نامزد ميشه و حالا بين احساسش نسبت به همسر و علاقه اش به جرج گير كرده...

بريد فيلمو نگاه كنيد تا بفهميد اين ماجرا چطور به آخر ميرسه.

 

جرج: اون (همسرت) آدميه كه با هيشكي رابطه صميمانه نداره، حداقل با زنا. اون اصلا نميدونه زن چي هست. اون تو رو بعنوان يكي از اموالش ميخاد، چيزي كه بهش نگاه كنه، مثل يه نقاشي يا صندوقچه عاج. يه چيزي واسه خودش كه پزش رو بده. اون توي واقعي رو نميخاد. اون دوستت نداره. اما من دوستت دارم. حتي وقتي بغلت ميكنم، من تو رو واسه خودت ميخام، بخاطر افكار و عقايدت. بخاطر احساساتت .

 

اين فيلم محصول سال 1986 انگلستانه و برنده سه جايزه اسكار هم شده.

 

 

كشيش در موزه كليسا: به ياد داشته باشيد كه كليساي سانتاكورچه چطوري ساخته شده. با عشق و ايمان زياد.

 

آقاي امرسون: البته كه بر اساس ايمان ساخته شده! به عبارت ساده تر معنيش اينه كه به كارگرا دستمزد درست و حسابي نميدادن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

خب، برلسکنی قدرت رو تو دست گرفت. از اینکه اون بازم انتخاب شد غافلگیر شدید؟

 

(برلسکنی، نخست وزیر ایتالیا، همیشه یکی از سوژه های بزرگ بنینی واسه مسخره کردن بوده – کاوه)

 

غافلگیر؟ نه اصلا. میدونید مونتانللی (Indro Montanelli) همیشه میگه که برلسکنی (Berlusconi) مثل واکسنیه که شما لازمه هر از چندگاهی بزنید. واسه همین خوشحالم که اون دوباره به قدرت برگشته. راستش خیلی سخته که برلسکنی رو مسخره کرد، آخه اون خودش به اندازه کافی مضحک و خنده داره. واسه خندوندن مردم کافیه رو صحنه راه برم و بگم: " سلام... برلسکنی..."، تا تمام تماشاگرا از خنده منفجر بشن. واسه همین  ادامه میدم و نیازی نیست چیز دیگه ای اضافه کنم. اون خودش مجلسو گرم میکنه . راستش ناننی مورتتی (Nanni Moretti) یه فیلم خیلی موفق به نام Il Caimano (سوسمار) درباره برلسکنی به عنوان فیلمی واقعی و تلخ ساخته. اما وقتی نگاش میکنید هم تراژدیه هم کمدی! با اینحال ایتالیائیها بهش رای میدن. من ایتالیائیها رو دوست دارم و همه اش سعی میکنم بفهمم که اشتباه من کجاست. برلسکنی کلا قابل درک نیست و انرژی بی پایانی داره و فکر میکنم این موضعه که مردمو جذب میکنه. خیلی دوست دارم فیلمی در موردش بسازم اما نمیدونم چطور. در هر صورت خود برلسکنی داره به نحو احسن نقش برلسکنی رو بازی میکنه.

 

 

به نظرتون دانته اونو تو کدوم گودال جهنم جا میداد؟

 

نه، برلسکنی مسخره تر از اونه که به جهنم بره. فکر میکنم دانته فقط کلی بهش میخندید.

 

آیا به مسخره کردنش ادامه میدید؟

 

البته! میدونید که من دوست ندارم کسی رو دست بندازم اما این یکی غیر قابل مقاومته.

 

چی؟ شما از دست انداختن خوشتون نمیاد؟ بی خیال، شوخی میکنید!

 

واقعا نه، فقط به نظر میاد که من کسی رو مسخره میکنم. من از دست انداختن کسی خوشم نمیاد چون غیر اخلاقیه. مثل اینه که فکر کنم بهتر از بقیه میفهمم و واسه همین بهشون میخندم. دست انداختن من فرق میکنه. هجو دیگران تو بدن و حرکات منه. تو طبیعتی بچه گانه که باعث میشه کارهای جسورانه ای بکنم. مثلا من میتونم به آلت کسی دست بزنم یا سر صحنه لخت بشم، یا کارهای بچه گانه دیگه ایکه در هجو کردنو رو باز نگه میداره.

 

    

اما یه لحظه صبر کنید. مگه هدف هجو، انتقاد از جامعه نیست؟

 

بله ، البته. اما من هیچوقت اشخاص رو مورد هجو قرار نمیدم.  من با ایتالو کالیونو (Italo Calvino) موافقم که میگه: هجو فقط زمانی جایزه که هدفش نمایش طبیعت زشت بشری باشه، اما اگه به شخص اشاره کنه دیگه هجو نیست. واسه همین همونطور که میتونید ببینید من هیچوقت اشخاص، از جمله برلسکنی رو بخاطر عیبهای خصوصیشون مسخره نمیکنم.

 

به نظرتون نقش یه کمدین تو جامعه چیه؟

 

به نظر من بهترین و در عین حال مشکلترین کار یه کمدین گرفتن آینه به سمت ماست، نشون دادن جوانب پست انسانیتمون. به طور خلاصه کار کمدین اینه که تموم بدیهائی رو که دوست داریم قایمش کنیمو نشون بده.

 

مثل کاریکه بپپه گریللو (Beppe Grillo) میکنه  وقتی نمایشات سیاسی بزرگ بر علیه سیاستمدارای فاسد راه میندازه؟

 

(برای اطلاعات بیشتر به این پست مراجعه کنید- کاوه)

 

نگاه کنید من یه مطلع سیاسی واقعیم. باور کنید و میبینم که گریللو که یه کمدین بزرگه داره جنگ مقدسی انجام میده. اون فوق العاده اس. اما وقتی میبینم چهل، پنجاه هزار نفر وقتی گریللو به سمت سیاستمدارا تخم مرغ پرت میکنه، داد میزنن Vaffanculo (برو ..ونتو بده)، میترسم. زنگ خطر تو سرم به صدا در میاد. خاطرات تلخ زیادی از عواقب تجمع های مشابه تو تاریخ برام زنده میشه.

 

 

 

اما فکر نمیکنید وقتی گریللو بیست و چهار عضو پارلمان اروپا یا سنای ایتالیا رو مثل تبهکارا محکوم میکنه، داره به مردم خدمت میکنه؟

 

چرا، حق داره اینکارو بکنه اما نه به روش عوام فریبی. ما تو دمکراسی زندگی میکنیم و راه تغییر رای دادنه، نه وادار کردن مردم به شورش.

 

ایتالیای امروز تو دهکده جهانی، یه جامع چند نژادیه. احساس شما در مورد این ایتالیای جدید چیه؟

 

به نظرم عالیه. فکر میکنم یه روح مثبت داره ایتالیا رو به جلو میبره. مردم ما تو دوره های مشکل تاریخی زیادی زندگی کردن، ما گرسنگی، نومیدی و درد رو میشناسیم. واسه همین چنین مردمی نمیذارن شما از پا بیافتید.

 

پس در مورد رشد نژادپرستی علیه مهاجرین چی میگید؟

 

نژادپرستا احمقهای بزرگی هستن که تاریخشونو به یاد نمیارن. ما تو بعضی جاها و کشورا، مهمونائی ناخوشایند و زخم دار از سرزمینی بی صاحب بودیم. نژادپرستی به دوران بدوی نژادها و قبایل برمیگرده، به علاقه نگهداری ریشه هامون. اما هیچکس نمیتونه ریشه های ما رو از بین ببره. اونا با تمام چیزهای اطراف ما رشد میکنن و بزرگ میشن. وقتی من به چهره های شگفت انگیز افرادی که به سرزمین ما میان نگاه میکنم، زندگی رو میبینم. اونا فرصتها رو به ما نشون میدن، انسانیت و دلسوزی رو. من نمیفهمم چرا بعضی اتفاقا میافته، اما واسه من مهاجرای جدید ایتالیا یه لذتن، یه زیبایی با ارزش.

 

به نظر شما آمریکای امروز با چه مسائل عمده ای روبروئه؟

 

سوال خوبیه! فکر میکنم بیشتر این مسائل به این برمیگرده که چهره آمریکا به شدت تیره شده. من مشابه اونو از زمان بچه گیمم به خاطر نمیارم. البته مطمئنا مواقعی کمی ملال آور بوده، اما همیشه بعد از مدتی درست میشد. اما اینبار فرق میکنه. ما همیشه احساس فوق العاده ای به آمریکا داشتیم، حتی وقتیکه باهاش مخالف بودیم، بازم دوسش داشتیم. آمریکا کلمه ای بود که رویا رو برامون زنده میکرد. اما الان برام مشکله که بگم دیگه چنین تصوری از آمریکا نیست.

 

و یه سوال شخصی، نقشه اتون برای آینده نزدیک چیه؟

 

خب، من واسه دانته خونی، تورهائی به انگلستان، فرانسه، اسپانیا، آلمان، آرژانتین، کانادا و آمریکا دارم. به احتمال زیاد تو ماه دسامبر، من تو لس آنجلس و نیویورک هستم. واقعا از این موضوع خوشحالم و میتونم بگم که این اولین باره که این اخبارو به عموم اعلام میکنم.

 

خیلی عالیه، ممنونم که این رازو با من درمیون گذاشتید. نقشه اتون بعد از این تور چیه؟

 

دوست دارم یه فیلم دیگه بسازم، مطمئن نیستم چی، اما فکر کنم یه کمدی به سبک جانی خلال دندون (Johnny Stecchino) باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

در هر صورت بعد از این فیلمها تقریبا شما خودتون دوباره ساختید. درباره خوندن کمدی الهی دانته برامون بگید.

 

آه، عشق من به دانته! هنرمندای کمی مثل اون عاشق بودن. من فقط یکی از اون خیلیها هستم که دونه های شنشونو به کوه ماسه اییه اشعار لذت بخش دانته اضافه کردن. علاقه من به اون همچنین روشیه برای نشون دادن قدردانیم به هدیه فوق العاده ای که اون برامون گذاشته.  اون باعث شد احساس کنیم که اتفاقاتی که تو زندگی زمینی ما میافته انتهای همه چیز نیست. اون این کار رو به روشی غیر مذهبی انجام داده. دانته هیچوقت نصیحت نکرده.

 

و در مورد اندازه زیبائیش؟

 

خب از این نظر، لذت کمدی الهی بی پایانه. مثل اینه که خدا به ما گفته باشه، "  از اونجائیکه شما خیلی خوب بودید من این کتابو به عنوان جایزه  بهتون هدیه میدم ". پس من خیلی خوش شانس بودم که تو شهری که دانته خیلی معروف بود بدنیا اومدم. با حرف زدن به نظر میرسید که اون همه جا اطرافمونه (دانته یکی از پایه گذاران مهم زبان توسکانی به عنوان زبون استاندارد ایتالیایی بوده - کاوه). دانته معادل شاعری بود و سمبل هویت ایتالیایی.

 

 

ایده خوندن مهیج این اشعار رو از کجا اوردید؟

 

کاملا اتفاقی، چون من همیشه کمدی الهی رو واسه لذت خودم میخوندم. از قبل چند شعر رو از بر بودم و بعد تو کشاکش ساخت فیلمها تصمیم گرفتم شعرای بیشتری رو حفظ کنم. میدونید که از حفظ شدن یه ترانه بیشتر بخاطر قشنگی آهنگه. در ضمن احتمالا میدونید که من از بچگی به صورت آماتوری شعر میخوندم. پدرم منو رو سن میذاشت تا مثل بقیه تمرین کنم و عادت کرده بودم که اشعار آریوستو (Ariosto) رو از حفظ بخونم چون به صورتی آهنگین نوشته شده. واسه همین من از بچگی با دانته اخت بودم، چون دانته خونی (Lectura datis) تو ایتالیا یه رسم دیرینه اس.

 

حالا دقیقا چیزی که میخام بدونم اینه که شما چطور آماده توضیح  و تفسیر و حفظ کردن یه سرود میشید؟

 

واسه حفظ کردن لازمه که متن رو به مسیری آهنگین نزدیک کنید. من خودمو تسلیم متن دانته میکنم، سعی نمیکنم برای مثال مثل کارملو بنه (Carmelo Bene) اونو نمایش بدم. اون میگه: "  من از دانته بهترم، من متنشو بهبود دادم." به عبارت دیگه کاریکه میکنم خیلی ساده اس. واسه حفظ کردن دانته نیازی نیست تفسیرش کنید، تنها باید محلهای مورد تاکید و پراهمیت رو بفهمید. بعد به کلمات آهنگ و ریتم بدید. به این دلیل که اون اسمش سروده نه فصل. دانته تقریبا مثل یه رهبر اکستر این ریتم به شما میده. واسه همین وقتی بدون نیاز به نمایش و بازیگری موفق میشم ماهیت دانته رو منتشر کنم، احساس لذت بزرگی میکنم.

 

خب درست، اما شما شکسته نفسی میکنید. شما در سطح زیبائی و شعر متوقف نمیشید، شما عمیقا وارد سیاست، فلسفه و متافیزک اون میشید.

 

راستش نه، مهمترین چیز هدایت کردن اشعاره، بقیه اش فقط توضیحه. واسه همین علاقمندم همه نقدها رو بخونم و اطلاعاتی که کمکم میکنه تفسیر کنم رو دربیارم. اما فراموش نکنید که دانته بارها تو متنش به موزز (Muses- یکی از نه الهه یونانی الهام دهنده که منبع وحی به شاعران بوده - کاوه) اشاره کرده، پس برای وفادار بودن به مقصود دانته باید اول به شاعری توجه داشته باشید. ریتم، طرز بیان و اندازه اش عالیه. کاملا بی نقص!

 

من باید بخاطر به طور باورنکردنی عامه پسند خوندن دانته ازتون تشکر کنم. اون باعث شده مردم دوباره به این اثر بزرگ که متاسفانه این روزا به عنوان اثری خسته کننده در نظر گرفته میشه، توجه کنن وبها بدن. شما اونو به اثری پر فروش تبدیل کردید.

 

بله، این عالیه نه؟ مثل اینه که اونا یه دنیای زیبا رو کشف کرده باشن.

 

چطور شد که دانته از شاعر مردمی کوچیک به سمبل فرهنگی بزرگ ایتالیا تبدیل شد؟

 

 خیلی راحت! چون دانته همه چی رو اختراع کرد! اون اولین روشنفکر عصر جدید بود. اون موضوعات و احساساتی رو بوجود اورد که قبلا معرفی نشده بودن. شاعرانی مثل دانته روح ما رو بسط میدن، اونا اجازه میدن از محدوده انسانیمون خارج بشیم. ارواح انسانی ما پست هستن و اونا بهشون اجازه صعود به بالاترها رو میدن. در کنار اینا دانته به زبون مدرن نزدیک شد و جرات اینو داشت که در مورد سیاست، هم واقعی هم خیالی، بنویسه. به اسامیی اشاره کنه که در واقعیت وجود داشتند.

 

 تو یه وبلاگ خوندم که شما رو سردمدار مفاخر فرهنگی ایتالیا خطاب کردن که ما رو یاد اون میراث پرافتخار میندازه. نظرتون در این مورد چیه؟

 

ام م م...، من اون وبلاگ رو نخوندم! در هر صورت فقط افتخار میکنم که ایتالیاییم. ما چیزای زیادی به دنیا دادیم، اصطلاحات و سازهای موسیقی، دانته، بوکاچیو (Boccaccio)، پترارک (Petrarca) شعر مدرن رو بوجود اوردن. حتی کسانی به بزرگی شکسپیر موضوعات و تکنیکهای ارائه شده توسط اونا رو به کار گرفتند. تو زمینه سیاست رومیا همه چیزایی که تو دنیای مدرن بکار میره رو اختراع کردن. چیزی به وسعت و بزرگی رنسانس نبوده. به اصطلاحات معماری و هنر فکر کنید، اونا توسط ایتالیائیها بوجود اومدن. با این وجود ما نباید سرمست بشیم و یه ناسیانالیست افراطی که چیز خیلی زشتیه. باید بخاطر داشته باشیم همونطور که ایتالیائیها همه این هدایا رو به دنیا دادن، امروزه آمریکائیها هم سهم عمده ای تو زمینه کامپیوتر و تجارت جهانی و غیره دارن.

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

اخیرا (29 جولای 2008) مصاحبه جالبی از روبرتو بنینی منتشر شده که به مطالب قشنگ و جذابی در مورد زندگی شخصی و سینمائی و سیاسی بنینی پرداخته. این مصاحبه توسط خانم گراچه روسسو بوللارو (Grace Russo Bullaro) استاد دانشگاه، که از علاقمندان جدی و حرفه ای روبرتو بنینی هست طی دو روز در رم انجام شده. این خانم چندتا کتاب و مقاله در مورد سینمای بنینی به زبون انگلیسی نوشته. من قسمتهایی از کتاب  آنسوی زندگی زیباست رو تونستم تو بخش کتابخونه گوگل پیدا کنم و بخونم که خیلی برام جالب بود.

در هر صورت به نظرم اومد که ترجمه این مصاحبه میتونه برای دوستداران فرهنگ و هنر ایتالیا و سینمای بنینی جالب باشه، اما از اونجائیکه متنش خیلی طولانیه سعی کردم مطالبو خلاصه کنم. جوریکه بشه تو وبلاگ منتشرش کرد. با اینحال متن کامل به زبون اصلی رو میتونید تو این سایت بخونید.

امیدوارم مثل من مورد توجه و استفاده اتون قرار بگیره.

 

 

" با وجود اینکه روبرتو بنینی، برنده 2 اسکار برای فیلم  زندگی زیباست (1997) La vita e bella موجی از انتقادات مثبت و منفی را برانگیخته است، من تصمیم گرفتم فیلم و موضوعاتش را عمیق تر مطالعه کنم و به این جهت  حمایت از بیگناه: داستان، افسانه یا تنها بهانه ها؟   تحلیلی اساسی از لایه زیرین فیلم را در مجله معتبری مربوط به سینما منتشر کردم. با اینحال هنوز معتقد بودم که چیزهای بیشتری برای گفتن در مورد  زندگی زیباست  و دیگر کارهای سینمایی بنینی وجود دارد و کتاب  آنسوی زندگی زیباست Beyond Life is Beautiful و  کمدی و تراژدی در سینمای روبرتو بنینی Comedy and Tragedy in the Cinema of Roberto Benigni را در سال 2005 به چاپ رساندم.

 

بنینی از روی احترام، بخاطر کپیی که برای او فرستاده بودم، با حرارت از من تشکر کرد و پس از آن تبریکات مناسبتها را باهم تبادل میکردیم.

 پینوکیو Pinocchio  و  ببر و برف La tigre e la neve   کارهای پس از اسکارش، تصاویر کلاسیکی شدند که موهبتهای خوب و بد اسکار نصیبش کرد. با خواندن  کمدی الهی دانته Divina Commedia پیشرفت شگفت انگیزی اتفاق افتاد که بنینی در سال 2002 ابتدا آن را در تلوزیون، سپس در میدانهای سراسر ایتالیا اجرا کرد و متن آن جزو پرفروشترینهای آن سال شد! به ناگهان بار دیگر بنینی، بت و افتخار عموم ایتالیائیها و منتقدین شد.

بسیار کنجکاو برای دانستن بیشتر درباره این چرخش غیرمنتظره در حرفه کمدینی، من تقاضای یک مصاحبه کردم. او پاسخ مثبت داد. در گفتگوی مفصلی که ما اخیرا در رم داشتیم، ما نه تنها در مورد اجراهای دانته بحث کردیم که قرار بود موضوع اصلی ما باشد، بلکه به موضوعات جذاب دیگری نیز پرداختیم. به عنوان نتیجه گفتگویمان، عقیده من مبنی بر پیچیدگی و منحصر به فرد بودن این کارگردان و هنرپیشه، بسیار محکمتر شد. مطالعه جدی و درک عمیق او از دانته، برای مثال میتواند رقیبی جدی برای هر پژوهشگر و محقق دانته باشد. دید او در سیاست، هویت ملی، جهانی شدن و آمیزش های فرهنگی، موضوعاتی است که پژوهشگرانی چون من معمولا صفحاتی برای آنها در مجلات حرفه ای که برای قشر خاصی مطلب مینویسند، رزرو میکند. اما وی آنها را چنان با شور و حرارت و سرزندگی وصف میکند که نه تنها برای افراد حرفه ای که سینمای او را مطالعه میکنند، بلکه عموم مردم که فیلمهایش و البته خودش را دوست دارند نیز جالب است. "

 

 

خانم گراچه روسسو بوللارو و روبرتو بنینی

 

زندگی روزانه تون چطوریه؟ آیا میتونید برید کاهای عادی شبیه خوردن یا قدم زدن رو انجام بدید؟ یا مجبورید خودتونو از هواخاهانتون پنهان کنید؟

 

خب، فکر کنم جمله مارچلو ماسترویانی (Marcello Mastroianni) مناسب باشه که میگفت هنرپیشه ها نصف عمرشونو صرف مشهور شدن میکنن و نصفه دیگه اشو صرف پنهان شدن از مردم. در جواب حدس میزنم که باید بگم نه، اینکارا واسه من امکانپذیر نیست. درسته که من هنوز مثل باب دیلان (Bob Dylan) یا پاپ نیستم، با این حال شهرت شامل یه نوع ناراحتیهایی هم هست. مثلا من نمیتونم اتوبوش سوار شم. با وجود اینکه من از مردمی که میخان علاقه اشونو به من نشون بدن قدردانی میکنم اما بازم غیر قابل تحمله. این روزا هرکس یه موبایل دوربین دار داره و میخاد یه عکس با من بندازه. این خیلی آزار دهنده اس. من حتی نمیتونم واسه قدم زدن یا دیدن موزه، گالری هنری یا تئاتر بیرون برم. چون مردم بی رحمند. مثلا حتی وقتی پدر و مادرم تو بیمارستان بودند، دوستدارانم  تا منو تو بیمارستان میدیدند انتظار داشتند بنینی بخنده، جوک بگه و عکس یادگاری بندازه! به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری در این مورد نمیتونم بکنم. آره درسته، من واقعا اون چیزهای ساده و جزئی رو از دست دادم. مثل نشستن و تماشای دیگران، کاری که عادت دارم بکنم. هرکسی یه استراحتی نیاز داره، همون چیزی که هگل (Hegel) بهش میگه :  یکشنبه روح la domenica dello spirito

 

 

این باید خیلی ناراحت کننده باشه! چطور از پسش برمیاید؟

 

آره اینطوره، به همین علت من همیشه به همون رستورانی میرم که اونا عادت کردن منو انجا ببینن. اگه برم سینما، تو ردیف آخر میشینم و شاید کلاه هم سرم بذارم. دوست خوبم ماسسیمو ترویزی (Massimo Trosi) به خاطر پرهیز از این نوع زندگی، هیچوقت بیرون نمیرفت، اما من تصمیم گرفتم باهاش مواجه بشم و این بهترین کاریه که میتونم بکنم. من سریع قدم میزنم، یا با روی گشاده به مردم دست تکون میدم اما سعی میکنم اون کارائیو که قبلا انجام میدادم رو ادامه بدم. من دوست دارم تو اتاقای انتظار بنویسم، تو کافه ایستگاهها، هرجائیکه شما میتونید بشینید و انواع جالب مردمی رو که در رفت و آمدن ببینید. الان اصلا نمیتونم قطار سوار شم، اونا منو با هواپیماهای خصوصی میبرن. آره قیمتها بالاست، اما همونطور که میگن، ارزششو داره، اگه کسی منو شناسائی نکنه.

 

تو آمریکا میگن که اسکار بدشانسی میاره. شما بهش اعتقاد دارید؟

 

به نظر من تنها چیزی که یه اسکار میاره... یه اسکاره. اگه پشت کاراتون یه احساس قوی وجود داشته باشه، اون نمیتونه بدشانسی بیاره. این احساس همه خرافات و چشم زخمها رو از بین میبره. مثل وقتیکه شما کسی رو بوس میکنید. احساس همه ویروسا رو میکشه و پشت فیلمی که برام دوتا اسکار اورد، یه عالمه احساس بود. همونطور که ویلیام بلیک (William Blake) میگه " فراوانی زیبائیه"  و من زیبائیه فراوانی عشق رو حس کردم. اسکار واسه من فقط چیزای زیبا رو اورد. ممکنه از نظر عموم مردم گرفتن اسکار نقطه اوج هر حرفه ای باشه اما بیاد داشته باشید که تو زندگی شخصی ما لحظات قدرتمند زیادی هست که شایسته گرفتن اسکاره.

 

 

 بعد از گرفتن اسکار دنیای سینما زیر پاتون بود. چطور تصمیم گرفتید که بعد از زندگی زیباست چه پروژه ای رو دنبال کنید؟

 

آره، سخته که شما یه همچین چیزی رو برنده بشید و در عین حال همون شخص قبلی باقی بمونید. اما دیگران عوض میشن. وقتی مردم منو تو خیابون میدیدن، دیگه بهم نمیگفتن  بنینی!، میگفتن Mastro! (استاد). من حتی دیگه نمیتونستم اینور و انور جوک بگم. مثلا میخواستم برم کلاس پیانو، اما اونا بهم میگفتن استاد! شاید اگه یه آمریکائی بودم وضعیت فرق میکرد اما وقتی شما به عنوان یه خارجی اسکار میبرید، اون انعکاس شدیدی تو کشورتون داره. واسه همین زندگی من عوض شد. البته واسه چیزای کوچیکی هم زندگیم عوض شد و این تغییرات زیبا بود، عالی و اسرارآمیز. من تو فیلم  زندگی زیباست برای اولین بار نقش یه پدر رو بازی کردم و به عنوان یه هنرپیشه، حتی اگه اسکار هم نمیبردم این برام نقطه عطف بود.

 

پس فیلم بعد از زندگی زیباست  چطور متولد شد؟

 

با پینوکیو (Pinoccio) تصمیم داشتم یه فیلم کوچیک درست کنم اما بجاش گرونترین فیلم زندگی حرفه ایم تموم شد. بعضی وقتا فهم اینکه چی پیش میاد، واقعا سخته. پینوکیو مثل مثل یه قطار بی ترمز بود که من هیچ راهی برای متوقف کردنش نداشتم. من خودمو کاملا وقف اون کرده بودم و از نظر انتقادی، اعتراف میکنم که کنترلشو از دست داده بودم و راه خودشو میرفت. سرانجام اون فیلمی شد که من و فللینی (Fellini) برای مدتها قصد ساختشو داشتیم. بزرگترین فیلم mostruoso امکان پذیر ایتالیایی. بهش میگم mostruoso چون پینوکیوی من بزرگه، ناراحت کننده، حتی وحشتناکه. چون اون داستان شخصی به دنبال خوشبختی رو نقل میکنه که نهایتا میفهمه خوشبختی امکانپذیر نیست.

 

پس خیلی فلسفیه

 

آره، چطور؟  داستان کللودی (Collodi) سمبل کتابیه که از نویسنده اش جلوتره. اون هیچوقت نفهمید که چه کتاب قدرتمندی رو نوشته. دیزنی (Disney) اومد و به کلی اونو تغییر داد، اما نسخه اصلی وحشتناکه. فرشته مهربون علاقمنده پینوکیو رو رشد بده و مکررا با مرگ و واقعیاتش اونو کنترل میکنه.

 

 در نهایت از نتیجه راضی بودید یا این فیلمی نبود که میخواستید بسازید؟

 

بذارید بگم که اون فیلمیه که خودش خودشو ساخت. من هرچیزی رو که داشتم رو اون فیلم گذاشتم، روحا و جسما. شاید احمقانه باشه که اینطور بگم اما ساختن پینو کیو واسه من سفر به جهنم بود، تا اون اعماقش. تا حالا اینقدر سخت روی ساخت یه فیلم کار نکرده بودم. حقیقتش هنرمندا هیچوقت نباید بگن که سخت کار کردن. اونا باید همون کاری رو بکنن که اعضای سیرک میکنن. یه چوب با یه لبخند بزرگ بردارن و به مبارزه با مرگ برن و وانمود کنن که همه چیز تحت کنترله. ساخت کار هنری یه هدیه و بخششی که ما به مردم میدیم. البته اینو من دارم تو یه مصاحبه خصوصی به شما میگم اما هیچوقت نباید تو جمع به زبون بیارم.

 

اما من بارها خوندم که پینوکیو فیلمی بود که شما مدتها بود که میخاستید بسازیدش!

 

درسته، اما من میخاستم با فللینی بسازمش! اون از من خواست. در واقع آخرین بار که دیدمش، قبل از مرگش تو بیمارستان بهش گفتم: " فدریکو نمیتونی ما رو ترک کنی، ما هنوز میخایم پینوکیو رو بسازیم." او بهم جواب داد:" روبرتینو، تو باید به تنهائی بسازیش." دید فدریکو از پینوکیوئی که میخاست بسازه بسیار وحشتناک بود. در هر صورت من ساخت فیلمو تموم کردم و فکر میکنم ایتالیایترین پینوکیوئی بود که امکان داشت یا شاید باید بگم جهانیترین. اونی که بیشتر ایتالیائیها با اون منو میشناسن. از یه نظر من این کارو قبلا تو فیلم  شیطان کوچک (Piccolo Diavolo) انجام داده بودم. جائیکه من پینوکیو بودمو والترمتئو (Walter Matthau) پدر ژپتو. از اونجائیکه درست بعد از گرفتن اسکار ساختشو شروع کردم، برای شرکت دادن ستاره های بین المللی تحت فشار زیادی بودم، اما با افتخار میتونم بگم که در مقابل اون فشارها مقاومت کردم و تموم بازیگرا کاملا ایتالیایی بودن.

 

بعدش شما  ببر و برف رو ساختید. اون چطوری بوجود اومد؟

 

بعضی وقتها ما با حسی پر میشیم که قابل دفع کردن نیست. این انگیزه پشت  ببر و برف  بود. این فیلمیه که به غم و اندوه جنگ عراقه گره خورده. من کاملا مسخ ایده فیلم شده بودم. چون داستان مخلوط کامل کمدی و تراژدی بود که با دید و روش داستانسرائی من جور درمیومد. اما حدس میزدم که فاصله اندک اون با جنگ ممکنه داستان رو بیش از حد سیاه کنه و موجب ناراحتیهائی بشه. تا اونجائیکه میدونم این اولین فیلم در مورد جنگ عراق بود. همینطور که اونو مینوشتم و به تصویر میکشیدم، قلبم از لذت مالامال میشد. من اون داستان رو دوست داشتم. گذشته از این اون تنها فیلمی بود که میدونستم چطور نقش شاعری رو که زندگیشو صرف شعر نویسی کرده رو توش جا بدم.

 

 

انتقادات گزنده ای که از این فیلم شد رو چطور توضیح میدید؟

 

راستش نمیدونم چطور توضیح بدم چون بعضی از جمله مردم و منتقدین اونو بهترین فیلم من میدونن اما بقیه منتقدین میگن که من راهو اشتباه رفتم. خب انتقاد مهمه، شکی نیست، اما نباید بخاطر تغییر روش یه هنرمند باشه. دونستن نظر اشخاصی که فیلم رو قبل از نمایش میبینن، به عنوان نظر عموم ، با هنر و ابتکار تناقض داره. من تو این فیلم برای اولین بار نقش یه آدم فهمیده رو بازی کردم. در حقیقت شخصیتی رو بازی کردم که تو یه مثلث عشقیه. حدس میزنم این با شناخت عموم از شخصیت من و بنینی شاد و بی خیالی که انتظار داشتن جور درنمیومد. به نظر من تغییر تو زندگی برای همه لازمه، اما ظاهرا برای تماشاگرام سخته که منو تو یه نقش جدید تصور کنن.

 

 اگه عمری باقی بود و فرصتی، بقیه اشم براتون مینویسم. تا بعد...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 5:6 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تو اين پست از فيلم پدر خوانده يادكرديم و ترانه معرفي شده مورد توجه دوستان واقع شد، به هم جهت به پيشنهاد وحید عزیز ميريم سراغ ترانه خاطره انگيز Brucia la terra  (زمین ميسوزد). اين ترانه به زبون سيسيليه كه من بلد نيستم و واسه ترجمه اش از ترجمه انگليسيش كمك گرفتم، که امیدوارم قابل قبول شده باشه.

 

تو قسمت سوم پدر خوانده، صحنه ائيكه اين ترانه توش خونده ميشه فوق العاداس !.

 

 

آنتونيو: پدر يه هديه برات دارم، يه ترانه سيسیلي از شهر كورلئونه. به خاطر تو ياد گرفتمش...

 

آنتونيو شروع به خوندن ترانه ميكنه... مايكل به ياد خاطرات گذشته ميافته. زمان عروسيش با آپولونيا، خوردن كيك... رقص و ...

 

 

 

وقتي به زمان حال برميگردیم، مايكل رو ميبينيم كه داره گريه ميكنه...

 

دريافت ترانه Brucia la terra

دريافت یه نمونه دیگه از این ترانه

 

 

Brucia la luna n'cielu
E ju bruciu d'amuri
Focu ca si consuma
Comu lu me cori

ماه در آسمان ميسوزد

و من در عشق ميسوزم

آتش خاکستر شده

مانند قلب من

L'anima chianci
Addulurata

Non si da paci
Ma cchi mala nuttata 
 

با درد و اندوه

روح من فرياد ميزند

 

در آرامش نيستم

چه شب وحشتناكي است

Lu tempu passa
Ma non agghiorna
Non c'e mai suli
S'idda non torna

زمان ميگذرد

اما طلوعي نيست

درخشش خورشيدي نيست

اگر او بازنگردد

Brucia la terra mia
E abbrucia lu me cori
Cchi siti d'acqua idda
E ju siti d'amuri

زمين من ميسوزد

و قلب من هم ميسوزد

او تشنه آب است

و من تشنه عشق

Acu la cantu
La me canzuni

Si no c'e nuddu
Ca s'a affacia
A lu barcuni 
 

برای که بخوانم

ترانه ام را

 

اگر كسي نباشد،

که خود را

در بالكن نشان دهد

Brucia la luna n'cielu
E ju bruciu d'amuri
Focu ca si consuma
Comu lu me cori

ماه در آسمان ميسوزد

و من در عشق ميسوزم

آتش خاکستر شده

مانند قلب من

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 

چند وقت پیش بود که هوس کردم یه بار دیگه بشینم و فيلم پستچي (Il Postino) رو تماشا کنم، فیلمی در مورد شعر و شاعری، که مرگ ناگهانی ماسسيمو ترويزي، بازیگر محبوب ایتالیایی، اونم درست بعد از پایان فیلمبرداری این فیلم، اونو به یاد موندنی تر کرده .

بی اختیار یاد شعری افتادم که روبرتو بنینی (Roberto Benigni) بعد از مرگ ماسسیمو ترویزی (Massimo Troisi) براش سروده...

 

 

این دو دوستان صمیمی چندین ساله بودن. یه زوج کمدی، یکی از شمال ایتالیا و دیگری از جنوب. گذشته از فيلم « جز گريه كاري نمانده (Non ci resta che pinangere)»، اونا تو چندتا برنامه تلوزیونی هم باهم همكاري داشتند.

بنینی تو این شعر  از اصطلاحات ناپلی و تکیه کلامهای ترویزی استفاده کرده که سختی ترجمه رو دو چندان کرده. این بود که باز دست به دامن سیلویا و چند دوست اینترنتی دیگه شدم تا تو ترجمه این شعر کمکم کنن. ماحصلش اون چیزیه که در ادامه میبینید...

 

دریافت فایل صوتی

 

Non so cosa teneva "dint'a capa",
intelligente, generoso, scaltro,
per lui non vale il detto che è del Papa.
morto un Troisi non se ne fa un altro.
Morto Troisi muore la segreta
arte di quella dolce tarantella,
ciò che Moravia disse del Poeta
io lo ridico per un Pulcinella.

نميدانم چه در سر داشت،

هوشمندي، بزرگي، زيركي،

براي او، گفته پاپ ارزشي نداشت.

مرگ توريزي، مانند كس ديگري نبود.

مرگ توريزي مرگ اسرار بود،

(مرگ) هنر آن موسيقي لذت بخش.

آنچه (آلبرتو) موراويا درباره شاعر ميگويد،

من نيز به يك پولچينلا ميگويم.

 

La gioia di bagnarsi in quel diluvio
di "jamm, o' saccio, ‘naggia, oilloc, azz!"

era come parlare col Vesuvio, era come ascoltare del buon Jazz.
"Non si capisce", urlavano sicuri,
"questo Troisi se ne resti al Sud!"
Adesso lo capiscono i canguri,
gli Indiani e i miliardari di Holliwood!

لذت حمام كردن در آن بارش،

از "بيا بريم، ميدونم، لعنتي، اون اينجاست، تف!".

شبيه صحبت كردن با (آتشفشان) وزويو بود، شبيه گوش كردن به موسيقي خوب جاز.

آنها مطمئن فرياد ميزدند، "نمي فهميم"،

" بذار اين ترويزي تو جنوب بمونه!"

(اما) حالا كانگرو ها هم ميفهمند،

هندي ها و ميلياردرهاي هاليود!

Con lui ho capito tutta la bellezza
di Napoli, la gente, il suo destino,
e non m'ha mai parlato della pizza,
e non m'ha mai suonato il mandolino.
O Massimino io ti tengo in serbo
fra ciò che il mondo dona di più caro,
ha fatto più miracoli il tuo verbo
di quello dell'amato San Gennaro

با او شناختم تمام زيباييهاي،

ناپل، مردم و سرنوشتشان را.

او هرگز از پيتزا برايم نگفت،

و هرگز مندولين برايم نزد.

آه ماسسيمو، تو را نگاه ميدارم،

ميان عزيزترين چيزي كه دنيا به ما داده است.

سخن تو  معجزه اي بزرگتر ساخت،

از آن سن جننارویي  كه به آن عشق ميورزيم.

 

______________________________


d'int a capa = dentro la testa
jamm, o' saccio, ‘naggia, oilloc, azz! = andiamo, lo so, mannaggia, eccolo, cazzo

Pulcinella = بازیگر نمایشهای ایتالیایی (Commedia dell'Arte)

Vesuvio = آتشفشان معروف ناپل

Mandolin = سازرایج ناپل، شبیه گلابی با 3 یا 4 تار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

Stat rosa pristina nomine
nomina nuda tenemus


گل سرخ دیروز برای اسمش رنج کشید
ما حامل اسامی پوچ هستیم

 

امبرتو اکو(Umberto eco) استاد دانشگاه، شخصیت علمی و روشنفکر معروف ایتالیا، بیش از 40 کتاب علمی و فلسفی نوشته که تنها 5 تا از اونا رمان هستند، اما همین 5 تا باعث شده که اغلب مردم اونو به عنوان داستان نویس بشناسن!

«نام گل سرخ - Il nome della rosa» اسم اولین رمان اونه که به دلیل پیچیدگی و سنگینی داستان، ناشرین فکر نمیکردن چندان مورد توجه قرار بگیره، اما با فروش بیش از 15 میلیون نسخه از این کتاب در دنیا، عقیده اونا در مورد ذائقه خوانندگان تغییر کرد .


امبرتو اکو اینبار در قالب یک داستان اسرار آمیز پلیسی، بحثهای علمی، فلسفی خودشو مطرح میکنه.

برادر ویلیام(William)  با شاگردش آدسو (Adso) راهبه هایی هستند که در سال 1327، برای یک کنفرانس مذهبی به صومعه قرن چهاردهمی تو ایتالیا میرن. قتلی در اونجا اتفاق افتاده و با رسیدن اونا این قتلهای بیرحمانه ادامه پیدا میکنه. راهبه ها فکر میکنن آخر زمان رسیده!  برادر ویلیام که علاقه زیادی به کشف معما داره، متوجه میشه که تمام قربانیان این قتلهای اسرار آمیز، به یک کتاب خطی یونانی که در دل صومعه پنهان شده، مرتبطن و قاتل هرکسی رو که به نحوی به وجود این کتاب پی میبره از میون برمیداره. در این بین مفتش دیگه ای از راه میرسه و کشفیات ویلیام رو به سخره میگیره و اونو به گردن افراد مرتد و شریر میندازه...

امبرتو برای این رمان دنبال اسم مناسبی میگشت. «صومه اسرار آمیز» و «آدسو ملک» اسامی بودن که اول به نظرش رسید، اما این اسامی ماهیت اسرارآمیز بودن داستان رو لو میداد، تا اینکه به شعر لاتینی که ابتدای مطلب خوندید، برخورد میکنه و «نام گل سرخ» رو برای عنوان داستان انتخاب میکنه .

سال 1986، کارگردانی فرانسوی این اثر رو به فیلم برمیگردونه و از شون کانری (Sean Connery) برای نقش ویلیام استفاده میکنه. به عقیده بسیاری فیلم خیلی خوب تونسته این اثر رو به تصویر بکشه. اما این نظر امبرتو نبود...

اون معتقده که اثر اون لایه های زیادی داره و یک کارگردان برای به تصویر کشیدن، تنها میتونه یکی از این لایه ها رو انتخاب کنه. امبرتو از اینکه 80 درصد خواننده ها بعد از دیدن فیلم علاقمند شدن کتاب رو بخونن ناراحته و میگه که دیدن فیلم باعث میشه که خواننده ها چهره های بخصوصی رو برای هر کاراکتر داستان به طور پیش فرض تو ذهنشون داشته باشن.

این موضوع باعث شد که اون دیگه به هیچ کارگردانی اجازه تبدیل کتاباشو به فیلم نده. حتی اگه کارگردان شهیری مثل استنلی کوبریک، که میخواست از رمان «آونگ» فیلم سینمایی بسازه، باشه .

این رمان به فارسی هم ترجمه شده، اما اگه شما هم مثل من نتونستین کتاب رو پیدا کنید، پیشنهاد میکنم که حداقل فیلم رو از دست ندید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

Totò

آنتونيو د كورتيس (Antonio De Curtis) ملقب به توتو، بازيگر، نويسنده، ترانه سرا و هنرپيشه محبوب ايتاليا است. كمدين نابغه اي كه در سالهاي پاياني عمرش حتي دراجراي  نقشهاي تراژدي نيز موفق بود.

 

 

توتو در سال 1898 در ناحيه فقيري از ناپل به دنيا آمد. كار بازيگري را از تئاترهاي كوچك ناپل كه در آنجا هنر پانتوميم را ياد گرفت شروع كرد تا اينكه در سال 1922 به رم رفت و در تئاترهاي بزرگتري به ايفاي نقش پرداخت.

 

در سال 1937 در اولين فيلمش، دستتو بكش كنار ( Fermo con le Mani) ظاهر شد. از آن پس در بيش از 100 فيلم ديگرنيز ظاهر شد. اغلب فيلمهاي او به آثاري كلاسيك تبديل شده اند وهميشه از تلوزيونهاي ايتاليا پخش ميشوند. توتو بسيار مشهور بود و اغلب فيلمهايش نام او را بر خود داشتند.

 

فيلم « شاهينها و گنجشكها (Uccellacci e Uccellini) » ساخته پي ير پائولو پازوليني (Pier Paolo Pasolini) از جمله فيلمهايي است پس از فوت وي منتشر شد و نمايشگر مهارتهاي او در اجراي نقشهاي جدي و دراماتيك بود كه بعد از مرگش كشف شد.

 

 

حركات بدون اشتباه، چهره عجيب و توانائيش در به حركت درآوردن اعضاي بدنش مانند عروسكهاي خيمه شب بازي، از او چهره اي مقبول و مردمي ساخت.

 

در دهه 1950 به سرودن شعر پرداخت. « سطح (Livella) » از با ارزشترين آنهاست كه روايتگر داستان دومرد مرده، يكي  ثروتمند و ديگري فقير است كه در مورد اختلاف سطح اجتماعي خود باهم بحث ميكنند.

 

او ترانه سرايي هم ميكرد. زن بد (Malafemmena) كه يكي از ترانه هاي مشهور ايتاليا ست، نوشته اوست كه بعد از جدائيش آن را به همسر اولش تقديم كرده است .

 

گذشته از نقش افرينيها، او مورد توجه و علاقه زنان زيادي بود. بطوريكه يكي از عشاقش به نام ليليانا (Liliana) به خاطر او، خودكشي كرد. اين تراژدي تاثير زيادي در زندگي توتو گذاشت، به طوريكه نه تنها وي را در آرامگاه خانوادگيش به خاك سپرد، بلكه نام تنها دخترش را نيز ليليانا گذاشت. تراژدي بعدي زندگي وي پسرش بود كه بعد از سالها انتظار، ساعتي پس از تولد از دنيا رفت .

 

 

به علت چشيدن طعم تلخ فقر و تنگدستي در ايام كودكي و جواني، او در امور خيريه زيادي دست داشت و از فقرا دستگيري  و حمايت ميكرد. به علت اين روح بخشندگي، مردم او را شاهزاده (Il Principe) ميناميدند.

 

توتو، وقتي به دنبال چند حمله قلبي در سال 1967 از دنيا رفت، به علت تقاضاهاي مردمي، سه تشيع جنازه مختلف برايش برپا شد. يكي در رم، ديگري در زادگاهش ناپل و يكي ديگر هم چند روز بعد توسط يكي از اعضاي محلي مافيا برگذار شد  كه تابوتي خالي را در خيابانهاي بسته شده محل تولدش گرداند.

 

تا به امروز مغازه اي در ناپل ديده نميشود كه عكسي از توتو در آن نباشد. آرامگاه و خانه توتو كه اكنون به موزه تبديل شده محل بازديد عاشقان زيادي است كه همانند يك قديس از او ياد ميكنند.

 

سايتي جالب و كامل در مورد توتو به زبان ايتاليايي شامل زندگينامه، ترانه ها، عكسهاي خانوادگي و ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Italian for Beginners

 

 

اين فيلم داستان شش آدم تنها تو دانماركه كه رفت آمدشون تو كليسا، رستوران، هتل و تو كلاس زبان ايتاليايي، اونا رو به هم نزديك ميكنه و باعث ميشه تنهايي و غم و اندوهشونو با عشق به هم از بين ببرن.

 

 

جورگن مورتنسن (Jørgen Mortensen) مدیر هتل، آدم ميانسال و خجالتي، که دلباخته جوليا (Giulia دختر جون ايتاليايي كه تو يه رستوران ايتاليايي كارميكنه، و هميشه دعا ميكنه كه يه شوهر گيرش بياد، هست .

 

المپينا (Olympia) فروشنده نه چندان جذاب مغازه شيريني فروشي كه با پدر غرغروش زندگي ميكنه و عاشق آندرس (Andreas)، كشيشي كه به تازگي همسرشو از دست داده و به شهر اونا اومده، شده.  

 

 

كارن (Karen) هم آرايشگريه كه يه مادر الكلي و مریض احوال داره. اونم هال فين (Hal-Finn) رو دوست داره، مسئول رستوران هتل که بخاطر بد خلقی هاش، زیاد دوم نمیاره و اخراج میشه. جورگن تنها دوست صميميشه.

 

 

راستش تا وقتي اين فيلم رو نديده بودم نميدونستم منظور از دوگما 95 (Dogma 95) كه اول فيلم رو ش تاكيد ميشه چيه؟!

ظاهرا اين اصطلاح به فيلمهايي اطلاق ميشه كه با دوربين هاي دستي فيلمبرداري ميشن و از نور و صداي طبيعي استفاده ميكنن و هيچ جلوه ويژه اي درشون بكار نميره!... در كنار اين همه بايد زبون غريب دانماركي رو هم تحمل كنيد!

 

اين نكته ها شايد باعث بشه كه بي خيال ديدن اين فيلم بشيد، اما اگه کمی صبور باشید، این فیلم شما رو لحظه به لحظه بیشتر جذب میکنه و حتی گاهی وقتها غافلگیرتون میکنه. 

 

يه داستان آزاد عاشقانه، مرگ، مردم عادي، كساني كه قهرمان نيستند و اغلب بازنده ان... و دانماركيهايي كه سعي ميكنن ايتاليايي حرف بزنن، همه باعث شده كه فيلم بسيار جذاب از كار دربياد .

 

 

اين فيلم محصول سال 2000 دانماركه و جوايز متعددي رو صاحب شده كه معتبرترينش خرس نقره اي جشنواره برلين تو سال 2001 بوده.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

Love's Brother

 

نويسنده و كارگردان جان ساردي (Jon sardi)، محصول 2004 استراليا

 

 

داستان دو برادر ايتاليايي در دهه 1950استراليا.

 

 

آنجلو (Angelo) برادر بزرگتر، داراي شخصيتي ساكت، آرام و نامطمئن، در عوض جينو (Gino) برادر كوچكتر، بسيار اجتماعي و پرشور و نشاط است.

 

آنجلو به دنبال همسر، نامه هاي زيادي به دختران ايتاليايي ميفرستد، اما هربار نامه و عكسش برگشت ميخورد. با نااميدي نامه اي براي رزتا (Rosetta)، دختري ايتاليايي، ارسال ميكند، با اين تفاوت كه اينبار عكس برادرش را به جاي خود ميفرستد...

 

 

رزتا كه عاشق عكس شده، راهي استراليا ميشود و البته بسيار متعجب ميشود، وقتي ميبيند آنجلو شبيه مرد داخل عكس نيست. او آشكارا مايل است كه با جينو ازدواج كند، اما جينو دوست دختري به نام كونني (Conny) دارد. گرچه جينو تلاش زيادي ميكند تا رزتا را نديد بگيرد، اما...

 

 

يك فيلم داستاني، عاشقانه و شيرين كه به همراه اعضاي خانواده خود ميتوانيد از ديدن آن لذت ببريد.  

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
در فيلم پاييزان براي معرفي هر اپيزود از يك نقشه استفاده ميشه. اپيزود سيسيل قسمت اول اين فيلمه و مسلمه كه اين قسمت واسه خانواده من خيلي مهم بود و هر كي كه تو اتاق بود، كاملا دقت ميكرد.

«شما كي هستيد؟ چي ميخوايد؟.... اونا آمريكائين!»

يادم مياد، صداي اين زني كه تو زمينه داد ميزد، تاثير زيادي روي افراد مسن اتاق داشت. آخه اون دقيقا با همون لهجه اي اونا صحبت ميكرد.

سربازا اومده بودن كه بجنگن اما آلمانا رفته بودن. بجاش اونا افراد محلي رو پيدا كردن. وقتي اون سرباز آمريكايي شروع به ايتاليايي حرف زدن كرد، لهجه اش شبيه عموي من بود، آخه اونم سيسيلي – آمريكايي بود. البته عموم خيلي بهتر از اون صحبت ميكرد.
 
 
تنها كسي كه حاضر ميشه به سربازا كمك كنه تا از ميدون مين آلمانا عبور كنن، دختري به اسم كارملاست... چون اون هر روز به دنبال پدر و برادرش كه تو دريا گم شده بودن به صخره هاي لب ساحل ميرفت.

وقتي اون به جوخه كمك كرد تا به سلامتي از ميدون مين عبور كنن با سربازي به نام "جو" كه واسه ديده باني باقي مونده بود، تنها شد. تو فيلم پائيزان "جو" هاي زيادي داريم.

جو ايتاليايي بلد نبود و كارملا هم انگليسي نميدونست. كارملا تا مطمئن نشده كه "جو" آتيش سيگارشو قايم كرده، نميذاره اون سيگار روشن كنه، چون مطمئنه كه آلمانا هنوز همون نزديكيها هستن.

«بيا كارملا، لبخند بزن،ما بايد چند ساعت اينجا بمونيم. نگاه كن پائيزان، اسپاگتي، بامبي، مانجا...موسوليني...، حالا تو بگو ببينم انگليسيت از ايتاليايي من بهتره يا نه...»

اونا غرق صحبتن، كاملا بي خيال
 


«ميدوني، ما يه باغ داريم، مادرم توش گوجه فرنگي ميكاره، من و خواهرم يه طناب به دوتا درخت گلابي بستيم تا تاب بازي كنيم، نگاه كن، همينجا...»

اونا بيخيال تر ميشن، و وقتي جو فندكشو روشن ميكنه تا اون بهتر عكسو ببينه... (صداي شليك)... آلمانا نور رو ميبينن و شليك ميكنن. "جو" بدجوري زخمي ميشه.... كارملا دريچه رو ميبنده تا اونو از آلمانا پنهان كنه.
وقتي آلمانا سر ميرسن اون سعي ميكنه اونا رو اغفال كنه. نشون ميده كه ترسيده و از اومدن اونا خوشحاله. اما بلاخره از موقعيت استفاده ميكنه و به سمت "جو" ميره... اما ميبينه كه دوست تازه اش مرده...

كارملا اسلحه جو رو بر ميداره و به سمت آلمانيها شليك ميكنه... با صداي اسلحه جو آمريكاييها واسه كمك برميگردن اما جسد جو رو پيدا ميكنن... اونا فكر ميكنن كارملا اونو كشته اما خبر ندارن كه اونم مرده...

آلمانا کارملا رو كشته ان و رو صخره ها پرت كردن. آمريكائيها هيچوقت نميفهمن كه اون جونشو به خاطر اونا فدا كرده... اما ما ميدونيم...
 
 فعلا ادامه دارد...
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

پاييزان - Paisà / Paisan 1946

ساخته روبرتو روسليني در شش اپيزود:

1- سيسيل: نيروهاي آمريكايي تازه وارد ايتاليا شده اند. يك سرباز آمريكايي و يك دختر محلي كه تازه باهم آشنا شده اند، هر دو كشته ميشوند.

2- ناپل: پسر بچه اي پوتين هاي يك سرباز سياه پوست آمريكايي را ميدزدد. سرباز به دنبال او ميرود، اما وقتي زندگي فلاكت وار پسرك را ميبيند، از پوتين هايش صرف نظر ميكند.

3- رم: سربازان آمريكايي وارد رم ميشوند. يكي از آنها با دخترك ولگردي برخورد ميكند بي انكه بياد اورد او همان دختر معصوم و ساده اي است كه سالها قبل ديده بود.

4- فلورانس: يك پرستار آمريكايي به دنبال محبوب پارتيزانش ميگردد اما پس از جستجوي فراوان درميابد كه وي كشته شده است.

5- صومعه: سه روحاني آمريكايي از يك دير ديدار ميكنند. ديرنشينان وقتي ميفهمند كه تنها يكي از آنها كاتوليك است، براي هدايتشان دعا ميكنند.

6- دره پو: پارتيزانها و سربازان متفقين تا پاي مرگ در برابر فاشيستها و متحدانش ميجنگند.

Paisà كلمه اي محاوره اي به معناي دوست و هم وطن است كه در آن زمان ايتالياييها به سربازان آمريكايي ميگفتند.

 

مارتين اسكورسيزي:

 پائيزان در شش اپيزود ساخته شده بود، كه پيشرفت نيروهاي متفقين، آمريكائيها و انگليسيها رو دنبال ميكرد كه از جنوب به سمت شمال راه شونو باز ميكردن و آلمانا رو بيرون ميكردن. همونطور كه فيلمو نگاه ميكيرديم، قسمتهايي كه بيشترين تاثير رو روي ما ميذاشتن، فداكاريها و از جان گذشتگيها بود. البته به عنوان يه بچه، اونموقع من از بعضي از  فداكاريها سر در نميووردم. مثلا ازجان گذشتگيهايي كه به خاطر آزادي انجام ميشد.

تو اپيزود مربوط به ناپل، چيزايي ميديدم كه واقعا منو شوكه ميكرد. من متوجه ميشدم كه اگه خانواده ام هيچوقت ايتاليا رو ترك نميكرد، شايد منم يكي از اون بچه هاي تو فيلم بودم كه كفش ميدزديدن. اونا رو ميدزديدن تا تو بازار سياه بفروشن.

«50 لير ميخواي؟... من 200 تا ميخوام. چيكار بايد بكنم؟... حواست به پليسا باشه، يه پوتين مشكي ميخوايم.»

اين بچه ها چيزاي زيادي از جنگ ياد گرفته بودن. كلكهاي زيادي بلد بودن، مثل صحنه اي كه اونا اون سرباز سياه پوست رو به دنبال خودشون ميكشن تا منظورشونو عملي كنن.

عادت كرده بودم تا يه فيلم هاليوودي تو سينما ميومد، ميرفتم تماشا ميكردم. من سينماي وسترن رو دوست داشتم. لباسا و صحنه سازيهاشونو. تو اين فيلمها همه چي ساده بود، داستان، تصاوير و.. همه چي خيلي ساده بود. من ميدونستم اونا واقعي نيستند، بخاطر همين هم دوسشون داشتم، اونا تخيلي بودن و سرگرم كننده. امكان داشت درست همون روزي كه يكي از فيلمها رو ديده بودم برم خونه و تو تلوزيون فيلم پائيزان رو ببينم. پائيزان ديگه تخيلي نبود، واقعي بود، مخصوصا اپيزود ناپل.

مثل صحنه اي كه اون پسر بچه، جو، سرباز سياه پوست مست رو، واسه اينكه از بچه هاي ديگه قايم كنه، به نمايش عروسك بازي ميبره. جو بهش خوش ميگذره، اما وقتي ميبينه جمعيت داره واسه شواليه سفيد كه شواليه سياه رو ميزنه، هوررا ميكشه، يه دفعه به ياد نژادپرستي كه هميشه تو زندگيش، باهاش روبرو بوده ميافته و به كمك شواليه سياه ميره...

مطمئن نيستم كه اين اولين فيلمي بود كه ميديدم به نژاد پرستي اشاره ميكنه، اما مسلما جزو اولينا بود. مكانها واقعي بودن و صحنه سازي به نظر نميومدن. البته من هيچ نميدونستم كه اين فيلم جزو فيلمهايه كه موجب ظهور پديده اي به نام  نئورئاليسم ايتاليا شد كه تمام فيلمسازان دنيا رو تحت تاثير قرار داد.

جو، جو، بیدارشو،  اگه بخوابي من كفشاتو مي دزدم!

نقطه اوج اپيزود ناپل موقعيه كه چند روز بعد جو كه هوشيار شده، پسر بچه رو تو خيابون ميبينه و ازش ميخواد كفشاشو برگردونه.

اونا به محل زندگي پسرك ميرن. پسرك به جو، يه جفت كفش ميده كه البته مال خودش نبودن، كفشاي خودش از دست رفته بود. جو ازش ميخواد كه انو پيش پدر و مادرش ببره. خب پسرك پدر و مادري نداشت، چون اونا رو تو بمباران دست داده. با اينحال اونا به محل زندگي پسرك ميرن. غار مرجلينا. جائيكه قربانيان بمباران متفقين، بعد از اينكه خونشون از بين رفته بود،  توش پناه گرفته بودن.

جو چيزاي زيادي ديده بود اما هيچكدومشون شبيه اين يكي نبودن. منم همينطور...

اين صحنه احساس و هيجان شديدي داره كه كاملا حسش ميكنيد... من اين فيلمو سال 1948، با كيفيت بسيار بد تو تلوزيون ميديدم. منظورم اينه كه  صحنه ها اونقدر تاريك بودن كه به سختي ميشد ديد چه اتفاقي داره ميافته، با اينحال فيلم تاثير خودشو ميذاشت.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

پدر بزرگ و مادر بزرگم از مهاجرين سيسيل بودن و فقط بلد بودن سيسيلي حرف بزنن. اونا حتي هيچوقت سيتي زن آمريكا هم نشدن. به سختي انگليسي حرف ميزدن يا مينوشتن.

خونواده پدرم اهل روستايي تو پالرمو بود و خونواده  مادرم هم اهل يه روستاي ديگه... پدر بزرگ و مادر بزرگ پدري و مادريم، سيسيل رو ترك كردن و هيچوقت برنگشتن، اما رسم و رسوماي خودشونو زنده نگه داشته بودن... هرچند حالا اونا تو اينجا، خيابون اليزابت نيويورك دور هم جمع شده بودن، اما فاصله رو حفظ كرده بودن، چون اونا فرهنگ و رسوم متفاوتي داشتن...

ساختمون خيابون اليزابت شماره 253، جاييه كه من توش بزرگ شدم. خيابون اليزابت، سيسل واقعي بود و هر ساختمون يه روستاي متفاوت. در حقيقت سالها طول كشيد تا بين ساختموناي مختلف ازدواجي صورت بگيره...

خيابان اليزابت نيويورك در سال 1912

اين دنياي كودكي من بود. دنيايي كه توسط افرادي مثل اجداد من كه به دنبال زندگي بهتري به اينجا اومده بودن ساخته شده بود.  اونا هيچوقت بهم نگفتن كه من از كجا اومدم، منم سوال نميكردم. من با تماشاكردن فيلمهاي  سرزمين مادري، خودم اونا رو ميديدم. در واقع اين فيلمها اولين ارتباط من با سرزمين باستاني سيسيل بود.

 

فيلم 1860 (Alessandro Blasetti 1934)

اگه شما فرد فقيري تو سيسيل باشيد، همونطور كه اجداد من و خانوادشون بودن، زندگي بسيار سختي خواهيد داشت و اين دليلي بود كه خيلي از سيسيليها رو به آمريكا كشوند...

سيسيل بارها تحت سلطه اقوام مختلف بوده، رومي ها، بيزانسيها، مسلمونا، نرمانديها، فرانسويها، اسپانيائيها و تو قرن حاضر نازيها و بعدش هم آمريكائيها.

كمي فكر كنيد، قبل از اينكه به فردي خارج از خانوادتون اعتماد كنيد، در باره اش فكر كنيد... كشورتون بارها تو دست اقوام مختلف بوده، بارها و بارها، براي هزاران سال...، به كي ميتونيد اعتماد كنيد؟  دولت، پليس، كليسا؟... نه فقط به خونواده تون. فقط به هم خونتون. اين بلايي بود كه سر خونواده من اومده بود كه با تماشاي فيلمها بهش پي ميبردم و با عشق و علاقه به سينماي ايتاليا، مخصوصا فيلمهايي كه تو سيسيل ساخته شده بود، بزرگ ميشدم.

 

صحنه ای  از فیلم۱۸۶۰. چوپان جواني تازه عروس خود را رها ميكند تا براي آزادسازي سيسيل به گريبالدي بپيوندد. شامل تصاويري تكان دهنده و استفاده از مناظر و نور طبيعي و افراد معمولي. اين فيلم را اغلب  باز كننده راه نئورئاليسم در سينماي ايتاليا ميدانند.

 

من فيلمهاي ايتاليايي رو به هر طريقي بود تماشا ميكردم. اغلب اوقات اونا كيفيت خيلي بدي داشتن، خط خطي بودن، تيكه تيكه شده بودن و امثالهم. يا اونا رو تو تلوزيون ميديدم. جائيكه به انگليسي دوبله شده بودن و بينشون مادام آگهي پخش ميشد و قسمتهاييشونم حذف ميشد. با اين حال اين فيلمها اثر بسيار قويي روي من گذاشتن كه با وجود گذشت سالها از بين نرفت. من بيشتر اين فيلما رو بارها ديدم و اثر اونا روي من هيچوقت كم نشد.

اولين فيلمي كه يادم مياد زمان كودكي تو تلوزيون ديدم، فيلمی بود به نام « پائيزان ». سال 1948، يعني موقعي كه شش سال بيشتر نداشتم ...

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

این یه تلوزیون 16 اینچ RCA هست. همون مدلی که پدرم اواخر دهه چهل خريده بود. اولین فیلمهای ایتالیایی رو که یادم میاد روی این صفحه کوچیک نماشا کردم. خونواده اطرافم بودن، تو یه اتاق زیبا مثل همینجا.

 حالا من آمریکائیم. وقتی خواستم شروع به فیلمسازی بکنم، طبیعتا فکر کردم جام تو هالیوده. منظورم اینه که اگه شما تو آمریکا فیلم میسازید، اون محلی ایکه آمريكائيها توش فیم میسازن.

از اون موقع تا حالا فیلمهای زیادی ساختم. بیشتر اونا متاثر از تاثیر فراموش نشدنیه كه سینمای ایتالیا رو من گذاشته. به عنوان یه فیلمساز من هیچ وقت خودمو یه کارگردان هالیودی حس نمیکنم. یا حداقل اون چیزی که من به عنوان کارگردان هالیودی میشناسم. طبعا یه فیلمساز ایتالیایی هم نیستم. پس حدس ميزنم که من یه جایی وسط این دوتا هستم. و فكر ميكنم اين تنها جاييكه توش احساس راحتی میکنم.

راستش این روزها به نظر میاد سینمای آمریکا همه چیزه و سینمای کشورهای دیگه تو رتبه بعدی هستن. از جمله سینمای ایتالیا که اين واقعا منو نگران میکنه. در حقیقت به همین دلیله که این مستند رو میسازم. واقعیت اینه که میدونم، اگه من هیچوقت فیلمهایی رو که میخوام اینجا درباره اش صحبت کنم رو نمیدیدم، من یه شخص كاملا متفاوت دیگه ای میشدم و صد البته یه فیلمساز متفاوت ديگه.

حدس ميزنم خانواده ام باعث فيلم ديدن من شدن. من خیلی خوب پدرم رو بیاد میارم که منو به سینما میبرد و ما دوتا تو ديدن این تصاویر قابل توجه باهم شريك ميشديم. اونا احساسات قویی رو روی پرده نشون میدادن و تاثير زياد اون تصاویر تا امروز هم روی من باقی مونده که لازمه روی فیلمها توضیح بدم و فکر میکنم این تجربه رو مدیون پدرم هستم.

پدرم یه کارگر بود، یه اطوكش تو محله لباسهاي نیویورک. اون عاشق سینما بود و فکر میکرد از طريق فيلمها ما میتونیم ارتباط برقرار کنیم. ما فیلمها رو تو تلوزیون نگاه میکردیم. اغلب همه خانواده باهم بودن. پدربزرگ و مادر بزرگم همراه با پدر و مادرم و گاهی وقتها هم برادرم فرانک.

تلوزیون اونوقتها فرق میکرد. تلوزيون كابلي و رنگي وجود نداشت و طبيعتا ماهواره اي هم نبود. تعداد کانالها خیلی کم بود. مثلا سه یا چهار تا  و ما مجبور بوديم براي دين اونا برنامه ريزي كنيم.

جمعه شبها با همه روزها فرق میکرد، چون ایتالیایی – آمریکاییهای زیادی اون موقع تو  نیویورک بودن و یه کانالی بود که فیلمها رو با زیرنویس نشون میداد. همه همسایه ها تلوزیون نداشتن، واسه همین دوستا و فامیلا دور هم جمع ميشدن تا اين فيلما رو با ما ببينن.

ایتالیا تازه از خرابیهای جنگ جهانی دوم داشت بیرون میومد و فیلمهایی که ما میدیدیم، تصاویر بسيار قوی و تاثیر گذاری داشتن.

رم شهر بي دفاع: فرانچسکو! فرانچسکو!...، پینا! پینا!...، فرانچسکو!...، (صدای شلیک گلوله و  صدای گریه)...، ماما! ماما!

بعضی از این فیلمها تصاویر تکان دهنده ای داشتن. بسیار تکان دهنده... بطوریکه من متوجه ميشدم كه مادربزرگ و پدربزرگم گریه ميکردن !

 اونا بین سالهای 1909 و 1910 سیسیل رو ترک کرده بودن و به آمریکا اومده بودن و حالا اينجا رو صفحه تلوزیون میدیدن، چه بلایی به سر اون چیزی که پشت سرشون گذاشتن، اومده و به چي تبديل شده.

وقتی به صورتشون نگاه میکردم، تازه میتونستم بفهمم که اونا کی هستن... و این کشوری که اونا بهش وطن میگفتن، چه جور جاییه... این خیلی برام سخت بود... چون واسه اولین بار متوجه میشدم که از کجا اومدم. من میدیدم که اونا همراه با مردمی که تو فیلم هستنن رنج میکشن. اونا تو آمریکا در امنیت  و آسایش بودن و من میتونستم ببینم که از این بابت احساس گناه میکنن...  اونا ميتونستن جاي همونايي باشن كه تو فيلم ميديديم.

دنياي من كه آپارتمانمون، كليسا، راه مدرسه و قنادي سر نبش بود، به طور ناگهانی داشت خيلي بزرگتر ميشد...

 بر گرفته از مستندIl Mio viaggio in Italia

 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تو نظرات پست قبلي آواي عزيز خبري به من داد كه تيترش منو شوكه كرد: تيراندازي در كنسرت روبرتو بنيني! 

 

 

شايد قبلا هم بهتون گفته باشم كه چقدر به اين بزرگ مرد كوچك ارادت دارم  و همينطور گفته بودم كه توجه به علاقمنديها، يكي از روشهاي موثر يادگيري زبان هست .

 

ادعاي بزرگي نكردم اگه بگم كه سر در اوردن از حرفها و سخنراني هاي بنيني يكي از انگيزه هاي قوي من در ياد گيري زبون ايتاليايي بوده و هست. هر وقت كه مشكلات خوندن زبون ايتاليايي منو كلافه ميكنه و خسته ميشم، كافيه بشينم يكي از برنامه هاي بنيني از قبيل Inferno è paradiso، L'ultimo del paradiso، Tutto Benigni ،  Senso della vita و ... رو چند لحظه نگاه كنم تا دوباره انرژي از دست رفته بهم تزريق بشه و كارمو ادامه بدم.

 

به اين بهانه ميخوام توجه شما رو به يكي از ديالوگهاي مورد علاقه ام از فيلم ببر و برف (La tigre e la neve) آخرين ساخته روبرتو بنيني در سال 2006 جلب كنم .

 

 

ميدونم سايت Youtube براي اكثر دوستان فيلتره، اما متاسفانه لينك ديگه اي سراغ ندارم. پس يه فيلتر شكن برداريد و براي ديدن اين قسمت از فيلم، اينجا رو نگاه كنيد.

يه دوست با ذوق هم اومده ديالوگ اين قسمت از فيلمو با عکس و موزيك ميكس كرده كه چيز جالبي از كار دراومده که ارزش یه بار دیدن رو داره. این کلیپ رو هم ميتونيد از اينجا تماشا كنيد. .

 

 

 Non scrivete subito poesie d'amore, Sono piu dificile, aspettate d'avere 80 anni.

Scrivete su un altro argomento, il mare, il vento, un termosifone, un tram è ritardo.

Non esiste una cosa più poetica di un'altra. La poesia non è fuori, è dentro.

 

زود نوشتن اشعار عاشقونه رو شروع نكنيد. اونا كمي مشكلند. تا 80 سالگي صبر كنيد. در مورد چيزاي ديگه بنويسيد. دريا، باد، رادياتور، تراموايي كه دير كرده. هيچ چيزي شاعرانه تر از اون يكي نيست. شعر شامل همه چيز ميشه.

 

Cos'è la poesia? Non chiederlo più, Guardati , la poesia sei tu.

Vestite bene le poesie, Cercate bene parole. Dovete scegliere a volte ci vogliono otto mesi per trovare una parola.

 

ديگه نپرسيد چي شاعرانه است؟ خودتو نگاه كن، شاعرانه خود توئي!

لباس زيبا به شعرتون بپوشونيد. دنبال كلمات خوب بگرديد. بعضي وقتها شما براي پيدا كردن يه كلمه به هشت ماه زمان نياز داريد !

 

Scegliere. La bellezza è cominciata quando qualcuno ha cominciato a scegliere. Dal Adam e Eva. Ho sapete Eva quanto ci ha messo prima di scegliere la foglia di fico giusta!

Come mi sta questa?

Come mi sta questa?

Come mi sta questa?

Ha spogliato tutti il paradiso terrestre.

 

انتخاب. زيبايي موقعي شروع شد كه افراد شروع به انتخاب كردن. از زمان آدم و حوا. ميدونيد حوا چقدر طول كشيد تا يه برگ انجير انتخاب كنه که جلوشو بپوشونه؟

اين چطوره؟

اين چي؟

اين يكي چطوره؟

اون تموم درختاي بهشتو لخت كرد (برگ همشونو كند) !

 

 

Innamoratevi, Se no vi innamorate, tutto morto! morto tutto. Se vi innamorate, diventa tutto vivo.

Dilapidate la gioia, sperperate l'allegria, siate taciturni con esuberanza,

soffiate alla gente la felicità.

E come si fa? Guardiamo gli appunti…Non sono riuscito a leggerli.

 

عاشق شو، اگه عاشق نباشي، همه چي مرده اس، مرده اس همه چي. اگه عاشق باشي همه چي زنده ميشه. لذتت رو پخش كن، خوشحاليتو به همه بده. غمگين و نارحت باش، اما شادي رو به مردم نشون بده.

چطوري؟ بذار به يادداشتام نگاه كنم... نتونستم بخونمشون !

 

Per trasmettere la felicità bisogna essere felici e per trasmettere il dolore bisogna essere felici.

Siate felici, dove ti patire, stare male, soffrire! Non abbiate paure soffri, Tutto il mondo soffre!

E se non avete i mezzi, non importa, per fare poesia serve 1 cosa: Tutto. Avete capito?

 

واسه اينكه شادي رو به مردم ببخشي بايد شاد باشي و اگه بخواي ناراحتي رو به اشون بدي، بازم بايد شاد باشي.

براي شاد بودن، بايد رنج بكشي، ناخوش بشي، زحمت بكشي. از رنج كشيدن نترس، همه دنيا داره رنج ميكشه.

اگه نميفهمي منظور چيه، نگران نباش، براي شاعر بودن تنها يه چيز لازم داري: همه چي . متوجه شدي؟

 

Non cercate la novità, è la cosa più vecchia. E se un verso non vi viene da una posizione.

da questo, da cosi. buttatevi in terra! Da distesi si vede il cielo, guarda che bellezza.

Perché non mi ci sono messo prima?

I poeti non guardano, vedono. Fatevi obbedire dalle parole. Se la parola "muro" non vi ascolta, non usatela più, così impara.

 

دنبال مفهوم جديدي نباش، این چيز جديدي نيست. اگه اينطوري ... يا به اين شكل تو يه وضعيت هيچ شعري به ذهنت نميرسه، خودتو بنداز زمين. اگه دراز بكشي آسمون رو ميبيني، زيبايي رو ببین.

چرا قبلا متوجه اين نشده بودم؟

شاعري نگاه كردن نيست، ديدنه. بذار كلمات دنبالت بيان. اگه كلمه «ديوار» توجهتو جلب نميكنه، ديگه ازش استفاده نكن. اينطور ياد بگير.

 

 

Che è questo? Boh!

Questa è la bellezza, come quei versi che voglio che rimanere scritti lì per sempre.

Cancellateli, cominciamo, la lezione è finite …

 

چي؟ كسي نظري نداره!، خب!

زيبايي اينه، مثل اون اشعار (اشعار رو تخته سیاه) که دلم ميخواد براي هميشه اونجا بمونن.

پاكش كنيد، از نو شروع ميكنيم. درس تموم شد...

 

این فیلم دیالوگهای شاعرانه و زیبای زیادی داره، اگه از این موضوع خوشتون اومده، میتونید از تاپیک دیالوگهای فیلم ببر و برف که یه زمانی تو شهر مجازی پارسیان نوشته بودم هم دیدن کنید. فقط بدی این سایت اینه که باید توش ثبت نام کنید .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

Cinecittà

 

 

خيلي ساده اس اگه ازتون بپرسم فيلمهاي فدريكو فليني كجا ساخته شده. حتي در مورد فيلم « تعطيلات رومي » هم ممكنه يه حدسهايي بزنيد.  اما اگه ازتون بپرسم فيلم « دارو دسته هاي نيورك » مارتين اسكورسيزي، يا « مصائب مسيح » مل گيبسن كجا ساخته شده، چي ميگيد؟  در مورد بن هور يا كلئو پاترا نظرتون چيه؟

 

بنيتو موسيليني،  تو آوريل 1937، به منظور ترويج ايده هاي فاشيستي از طريق سينما، مجموعه چينه چيتا (Cinecitta) رو تو جنوب غربي رم تاسيس كرد. شعار اون اين بود: Il cinema è l'arma più forte (سينما قويترين سلاح است).

اين مجموعه تمام امكاناتي كه براي ساخت فيلم لازم بود، رو تو خودش جا داده بود. در عرض شش سال بيش از 3000 فيلم تو اين استوديوها ساخته شد.

 

 

ورودي شهرك سينمايي Cinecitta

 

سال 1943 ايتاليا تسليم شد و آلمانا اونجا رو تصرف كردن. اونا اين شهرك سينمايي رو غارت كردن. بعضي از امكانات موقتا به ونيز برده شد. طي دوسال بعدي چينه چيتا دائما تحت بمباران بود. بعد از جنگ بين سالهاي 1945 تا 1947، اين استديوها به اردوگاه آوارگان جنگي تبديل شد.

 

از سال 1943 به بعد شكل جديدي از سينما تو ايتاليا، به نام نئورئاليسم شكل گرفت. فيلسازاي رومي كه ديگه به امكانات چينه چيتا دسترسي نداشتن، به خيابوناي شهر رفتن و از بازيگراي آماتور استفاده كردن. كساني مثل روبرتو روسيليني، ويتوريو دسيكا. حاصل كار فيلمهايي مثل « رم شهر بي دفاع » بود كه حامل مفاهيم عميقي بودن كه سختيها، فقر و فلاكت و اتحاد و يكدستي رو كه تو اون زمان در ايتاليا ديده ميشد رو به تصوير كشيدن.

 

 

از طرف ديگه تو همين دوره يعني  دهه 1950 شركتهاي فيلم ساز آمريكايي كه دنبال امكانات ارزون قيمتي براي ساخت فيلماشون ميگشتن، توجهشون به چينه چيتا جلب شد. فيلمهايي مثل « تعطيلات رومي » و « سه سكه در چشمه »  از جمله فيلمهايي بودن كه هم از امكانات ارزون قيمت چينه چيتا استفاده كردن و هم چشم اندازهاي شهر رم رو به تصوير كشيدن. مردم به اونا Hollywood sul Tevere (هاليود روي تيبر – رودي كه از شهر رم ميگذره) ميگفتن.

 

بزودي فيلمهاي حماسي آمريكايي نيز به طرف اين شهرك سينمايي رفتن. كو واديس (Quo Vadis - 1951) اوليش بود، بعد از اون بن هور (Ben Hur - 1959) ساخته شد و فيلم كلئوپاترا (Cleopatra -1963) هم كه داشت تو لندن ساخته ميشد به علت كمبود بودجه، آب و هواي بد و مريضي اليزابت تايلور، به چينه چيتا انتقال داده شد.

 

تقريبا تموم فيلمهاي فدریكو فليني، به طور كامل يا حداقل يه بخشيشون تو چينه چيتا ساخته شده.

نيمه سال 1990 اين شهرك سينمايي خصوصي شد و درش به روي بازديد مردم بسته شد. هرچند بعضي وقتها تو تابستون بين ماههاي جولاي و سپتامبر، موقتا براي بازديد توريستها باز ميشه.

 

 

 امروزه بسياري از توليدات سينمايي و تلوزيوني ايتاليا اونجا درست ميشه. تو آينده نزديك قراره پاركي به نام (‍Cinecittà world) درس كنن و بازديد از پارك و استديوها براي عموم آزاد بشه.

 

اگه خواستيد اطلاعات بيشتري در مورد اين شهرك سينمايي بدست بيارين و بروشورهاي مختلفشو دانلود كنيد يه سر به سايت رسميش بزنين.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Il postino

 

خيلي مسخره ميشه اگه بخواي شاعري رو وصف كني.  بهتره خودت  حسي رو كه شعر به طبيعت ميده،  تا اون بهتر درك كني،  رو تجربه كني!

 

 

سال 1952،  پابلو نرودا (Pablo Neruda) شاعر بسيار معروف شيلي، به دليل عقايد كمونيستي به جزيره كوچك ايتاليايي تبعيد ميشود و زندگي ماريو روپ پولو را دگرگون ميكند.

 

ماريو (ماسيمو ترويزي) پسر ماهيگير فقيري است كه نميخواهد شغل پدرش را ادامه دهد، و به دنبال  جستجوي كار به طور موقت به عنوان پستچي اختصاصي اين شاعر بزرگ استخدام ميشود.

او كه سواد بالايي ندارد به شاعري علاقمند ميشود و از پابلو ياد ميگيرد كه شعر بگويد و دنيا را به گونه اي ديگر ببيند.

 

 

ماريو كه در ابتدا هيچ علاقه اي به زادگاهش ندارد، در انتهاي اين فيلم زيبا و شاعرانه، زيباييهاي وطنش درك ميكند اما فرصت خواندن آخرين شعرش كه براي پابلو نرودا سروده (Canto a Pablo Neruda)، و جمعيت زيادي نيز مشتاق شنيدن آن هستند را پيدا نميكند...

 

 

 

اين فيلم در سال 1995 برنده جايزه اسكار گرديد، اما بازيگر، كمك كارگردان و نويسنده آن، ماسيمو ترويزي (Massimo Troisi) بازيگر محبوب ايتاليايي، نتوانست اين موفقيت بزرگ را جشن بگيرد!

 

او که علی رغم هشدار پزشکان در مورد ناراحتی قلبیش، به فعالیت خود در این فیلم ادامه میداد، سرانجام زندگیش را بر سر این فیلم گذاشت و درست 12 ساعت پس از پايان فيلمبرداري آخرین صحنه، به علت ایست قلبی از دنیا رفت.

 

 

 

ديدن اين فيلم زيبا را به همه دوستداران سينماي ايتاليا توصيه ميكنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

Ennio Morricone

 

 

مهم نیست اگر آمریکاییها، فیلمهای وسترن ایتالیایی را « وسترنهای اسپاگتی » خطاب کنند. داستان این فیلمها شاید مانند موارد مشابه زیادی، از خاطر رفته باشد، اما موسیقی آنها هنوز بعد از سالها زنده و در ذهنها باقی است. به راستی چند تن از خوانندگان موسیقی فیلم Il Buono, il brutto, il cattivo  (خوب، بد، زشت) را بیاد نمی آورند؟ موسیقی فیلمی که متعلق به بیش از 40 سال پیش است!

 

پس از پنج بار نامزدی ناموفق اسکار برای موسیقی متن فیلمهای روزهای بهشت «Days of heaven»، ماموریت «The Mission»، دور از دسترسها «The Untouchables» ، باگزی «Bugsy» و مالنا «Malena» ، در سال 2007، انیو موریکونه که دیگر امیدوار شده بود، نامش کنار بزرگانی همچون استنلی کوبریک،  که هیچگاه جایزه اسکار  نگرفتند، ثبت شود، برنده جایزه افتخاری اسکار، برای کمک به هنر آهنگسازی فیلم میگردد!

 

« پس از پنج بار نامزدی، دیگر انتظاری نداشتم، راستش امیدوار بودم که بدون اسکار باقی بمانم. من در جمع بزرگان بدون اسکار، باقی مانده بودم. اسکار برایم ارزشی نداشت، گرچه کسانی که آن را داشتند، سزاوارش بودند. »

 

موریکونه ادامه میدهد:

 

«البته این بدان معنی نیست که در این مورد خوشحال نیستم. من جایزه های زیبا و باور نکردنی زیادی گرفته ام، اما حفره کوچکی باقی مانده بود. شاید اسکار بتواند این حفره را پر کند.»

 

 

 

انیو موریکونه، سازنده موسیقی های زیبا و بیاد ماندنی، متولد ده نوامبر 1928 در شهر رم است. او در ده سالگی برای یادگیری نواختن ترومپت، به سانتا چچیلیاSanta Cecilia ، هنرستان هنرهای زیبای رم میرود.

 

استفاده از تم های بیاد ماندنی و سازهای غیر معمولی مانند، زنگها، گیتاربرقی و زنبورک در ساخت موسیقی فیلم  Per un pugno di dollari (به خاطر یک مشت دلار)  سر جیو لئونه (Sergio leone)، در سال 1964 موجب شهرت وی شد. بعد از آن موریکونه، آهنگساز ثابت تمام فیلمهای سرجیو لئونه شد.

 

موریکونه در مورد لئونه میگوید:

 

« او خيلي علاقه‌مند به موسيقي نبود و شناخت چنداني هم از موسيقي نداشت، اما در عوض دقيقا مي‌دانست چه مي‌خواهد. او فيلم‌هايش را به من نشان مي‌داد و سپس منتظر مي‌ماند تا ببيند من چه پيشنهادي به او مي‌دهم. معمولا وقتي قطعه‌اي را براي او مي‌زدم خوشش مي‌آمد و همان را انتخاب مي‌كرد... اما خب معمولا بعد كه موسيقي ساخته مي‌شد او دچار شك مي‌شد. مي‌دانيد كه سرجيو هميشه و در مورد همه‌چيز ترديد داشت. »

 

حاصل ازدواج وی با ماریا تراویا (Maria Travia) در سال 1956، سه پسر و یک دختر میباشد.

 

 

گرچه نام موریکونه با وسترنهای اسپاگتی گره خورده است، اما در واقع او سازنده  موسیقی فیلمهای بسیاری، در ژانرهای مختلف کمدی، درام، عاشقانه، هنری، ترسناک و ... بوده است. او تاکنون تقریبا برای 400 فیلم موسیقی ساخته است. از آثار مشهور ساخته شده توسط موریکونه میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

 

1964 - Per un pugno di dollari به خاطر یک مشت دلار 

1966 - Il Buono, il brutto, il cattivo  خوب، بد، زشت

1968 - C'era una volta il West روزی روزگاری در غرب

1971 - Giù la testa سر تو بدزد رفیق یا جیبی پر از دینامیت

1988 - Nuovo cinema Paradiso سینما پارادیزو

1998 – La Leggenda del pianista sull'oceano افسانه پیانیستی روی اقیانوس یا افسانه 1900

2000 – Malena  مالنا

 

با تشکر از همکاری فاطمه عزیز در ارائه این مطلب.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

سفر من در ايتاليا

 

 

« سفر من به (در) ايتاليا » مستندي است در مورد سينماي ايتاليا كه در آن 24 فيلم كه بين سالهاي 1914 تا 1966ساخته شده اند، توسط يك عاشق به اين سينما، مورد بررسي قرار ميگيرد. مسلما توجه شما به اين فيلم بيشتر خواهد شد، اگر بدانيد اين عاشق سينماي ايتاليا كسي نيست جز مارتين اسكورسيزي (Martin Scorsese) ، كارگردان بزرگ و محبوب سينماي هاليود .

 

مارتين اسكورسيزي:  اين فيلم براي مردم، بخصوص جوانان ساخته شده تا بدونن كه فيلمهاي بزرگ تنها در قلب هاليود ساخته نشدند.

 

 

مارتين اسكورسيزي كه خود ايل و تبار ايتاليايي دارد، گويندگي اين فيلم چهار ساعته را بر عهده دارد و در آن ضمن نمايش  صحنه هاي تاثير گذار از فيلمهاي بياد ماندني سينماي ايتاليا،  نقاط قوت و ضعف آنها را بيان ميكند و ميگويد چه چيزي باعث شده تا اين فيلم ماندگار باشد.

 

بيشتر فيلمهايي كه اسكورسيزي روي آنها تكيه دارد، متعلق به دوران نئورئاليسم هستند كه در آنها اثري از قهرمان پردازي و سوژه هاي معمول هاليود وجود ندارد، در اين فيلمها حقايق جنگ جهاني دوم، ترس و مرگ، آزادي و غم به تصوير كشيده شده است.

 

اين مستند بسيار تاثير گذار است كه ديدن آن را به تمام علاقمندان سينما، علي الخصوص سينماي ايتاليا توصيه ميكنم. اگر تا به حال حتي يك فيلم از روسليني، دسيكا، ويسكونتي، آنتونيوني يا فدريكو فليني نديده باشيد، مطمئن باشيد بعد از ديدن اين فيلم علاقمند خواهيد شد هرطور كه شده تمام آن فيلمها را تهيه كرده و ببيند.

اين مستند شما را به عمق انسانيتي خواهد برد كه در فيلمهاي هاليودي كمتر شاهد آن بوده ايد.

 

مارتين اسكورسيزي:  من اين فيلمها رو ديدم. اونا تاثير زيادي روي من گذاشتند. شما هم بايد اونا رو ببينيد.

 

براي ديدن ليستي از فيلمهايي كه در اين مستند مورد بررسي قرارگرفته اند، سري به سايت IMDB بزنيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

در هتلهای ایتالیا پیشخدمتها برای ورود به اتاق شما میگویند: Permesso?

شما هم اگر بخواهید وارد شوند، پاسخ میدهید: Avanti.

اما با دیدن این فیلم میفهمید بهتر است قبل از گفتن Avanti کمی فکرکنید!

 

 

وندل آرم بروستر (جک لمون) تاجر موفقی در بالتیمور است که در سفرش به جزیره ایشیا (Ischia)  به طور اتفاقی به پارملا پیگت (جولیت میلز) مغازه دار انگلیسی برخورد میکند. آن دو برای تحویل گرفتن اجساد پدر و مادرشان که در تصادف اتومبیل کشته شده اند، به ایتالیا آمده اند.

 

در آنجا آنها متوجه میشوند که پدر وندل و مادر پارملا به مدت ده سال روبط عاشقانه ای باهم داشته اند. وندل تمام سعیش را میکند تا از پخش شایعات جلوگیری کند، در حالی که پارملای سرزنده به شدت تحت تاثیر این ماجرای عاشقانه قرار گرفته است.

 

بعد از چند درگیری بر سر اجساد و حق السکوت دادن به مردم محلی، وندل و پارملا این ماجرای عاشقانه والدینشان را توسعه میدهند...

 

 

آوانتی یک کمدی دیدنی ساخته بیلی وایلدر (Billy Wilder) کارگردان بزرگ آمریکایی در سال 1972 میباشد که موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب گردید.

 

کارلو کارلوچی: زمانی که اینجا هستید میتونید با لجنها حموم بگیرید. (برای درمان پوست)

 

وندل آرم بروستر: نه متشکرم، من قبلا تو ترن از اونا داشتم.

 

کارلو کارلوچی: تو ترن؟

 

وندل آرم بروستر: من خوردمش. اونا بهش میگفتن اسپرسو (نوعی قهوه ایتالیایی)

 

ایشیا (Ischia) یک جزیره آتشفشانی در دریای مدیترانه، کنار خلیج ناپل  است که به خاطر چشمه های آبگرم و مناظر زیبایش مورد توجه توریستهای بین المللی است. با دیدن این فیلم از مناظر زیبای این جزیره لذت میبرید و کمی هم با آداب و رسوم ایتالیاییها آشنا میشوید:

 

گارسون: بهتره با کمی پاستا شروع کنیم. ما اسپاگتی داریم، اسپاگتینی، اسپاگتونی، ماکارونی... کانلونی، ریگاتونی، تورتلینی، فتوچینی... تالیارینی، باکاتینی، مانیکوتی، بومبالوتی... کاپلوتی، تالیاتلی...

 

وندل آرم بروستر: بگو ببینم اینا چی هستند؟

 

گارسون: مخلوط یه کمی گونوچی، یه کمی راویولی و یه کمی رشته فرنگی سبز واسه خوش رنگی.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

تعطیلات رومی

 

 

پرنسس آن به دنبال یک تور تبلیغاتی در اروپا، به شهر رم میرسد. او که از زندگی یکنواخت و تحت کنترل شده اش به ستوه آمده، شبانه از قصر سلطنتی میگریزد، اما به علت آمپول آرام بخشی که تزریق کرده، بزودی کنار یکی از خیابانهای رم به خواب میرود. جو برادلی که خبرنگار یک روزنامه آمریکایی در رم است او را پیدا میکند و به آپارتمانش میبرد. بزودی وی به هویت پرنسس پی میبرد و سعی میکند از شانسی که به او روی کرده حداکثر استفالده را ببرد...

 

 

فیلم تعطیلات رومی ساخته ویلیام وایلر (William Wyler) در سال 1953 میباشد که در آن بازیگرانی مانند  گرگوری پک (Gregory Peck) و آدری هپ برن (Audrey Hepburn ) نقش دارند.

این فیلم موفق به دریافت سه جایزه اسکار شده است و اولین فیلم آمریکایی است که تماما در ایتالیا ساخته شده است.

 

 

با دیدن این فیلم میتوانید، علاوه بر تجربه لذت دیدن یک فیلم زیبا، همراه با پرنسس آن و جو، گردشی یک روزه در خیابانها و گردشگاههای شهر رم داشته باشید. صحنه مربوط به مجسمه « دهان حقیقت » که در پست قبلی به آن اشاره شد، از صحنه های جالب این فیلم است.

 

خبرنگار: از کدامیک از این شهرها در این سفر لذت بردید؟

 

پرنسس آن: ... هریک از این شهرها به جای خود فراموش نشدنی است. کمی مشکل است که... رم ... روی هم رفته رم. من هرگز خاطره این شهر را تا وقتی زنده ام فراموش نمیکنم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Under the Tuscan Sun

زیر آفتاب توسکانی

 

 

زندگی هزاران فرصت به تو میدهد... تنها کاری که تو بایست انجام دهی، انتخاب یکی از آنهاست.

 

به دنبال طلاقی ناگهانی، فرانسیس، نویسنده و منتقد آمریکایی روحیه خود را از دست میدهد. دوستانش که نگران او هستند، ترتیبی میدهند که او برای گردش و تجدید روحیه همراه یک نور مسافرتی به ناحیه زیبای توسکانی ایتالیا سفر کند.

 

 

فرانسیس: یه چیز عجیبی رو در مورد طلاق میدونی؟ مثل یه گلوله تو قلب، یا تصادف اتومبیل، واقعا تو رو نمیکشه. وقتی به کسی که بهش قول دادی تا مرگ همراهش باشی میگی " هیچوقت دوستت نداشتم،" اون باید همون لحظه بکشدت. نباید مجبور باشی هر روز صبح بیدار بشی و سعی کنی بفهمی چی تو دنیا هست که نمیدونی. درسته، من باید بدونم، اما من از اینکه حقیقتو ببینم میترسم. ترس از اینکه بفهمم چقدر احمق بودم.

 

مارتینی: نه، این حماقت نیست، خانم میز. L'amore e cieco

 

فرانسیس: آه، آره، عشق کوره. فقط همینو داریم بگیم.

 

مارتینی: همه اینو میگن چون این واقعیته.

 

 

فرانسیس در حین سفر یک ویلای قدیمی تقریبا مخروبه را خریداری میکند و سعی میکند که در آنجا زندگی جدیدی را آغاز کند. 

 

-  خب حالا من صاحب یه ویلایی هستم که دوتا گاو، دو روز طول میکشه تا زمینشو شخم بزنن. من نه گاو دارم ، نه گاوآهن، مجبورم خودم دست به کار بشم.

 

 

فیلم « زیر آفتاب توسکانی » محصول آمریکا، در سال 2003 ساخته شد و نامزد جوایز متعددی از جمله گلدن گلوب گردید. این فیلم بر اساس خاطرات فرانسیس میز (Frances Mayes) ساخته شده است. گذشته از داستان جذاب و عاشقانه فیلم که از ابتدا تا انتها بیننده را با خود همراه میسازد، با دیدن این فیلم میتوانید مانند مسافری در ایتالیا از زیباییهای مناظر توسکانی لذت ببرید و با گوشه ای از فرهنگ ایتالیایها هم آشنا شوید.

 

مارتینی:  بین اطریش و ایتالیا، یه قسمتس تو آلپ هست به اسم سمرینگ (Semmering)، تقریبا غیر قابل عبوره، یه پرتگاه بلندیه. مردم یه راه آهن اون بالا ساختن تا وین رو به ونیز وصل کنه. اونا این راه آهنو وقتی ساختن که هیچ قطاری وجود نداشت تا باهاش برن. اما اونا این راه رو ساختن چون میدونستن یه روز قطار میاد!

 

تلاش کنید و ناامیدی را به خود راه ندهید. اگر راه را هموار کنید، سرانجام موفقیت از راه خواهد رسید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

روبرتو بنینی

‏195۲-‏

 

میتونم به جرئت بگم که بیشتر از نیمی از اونچه که از زبون ایتالیایی یاد گرفتم رو مدیون کمدین حراف، ‏پر ‏جنب و جوش و پر انرژی ایتالیایی هستم که اسمش میون کمدینهای مشهور آمریکایی گم شده و خیلیها اونو ‏‏نمیشناسن، یعنی «روبرتو بنینی (‏Roberto‏ ‏Benigni‏)».‏

 

 

روبرتو بنینی گذشته اونکه کارگردان و بازیگر موفقیه، قدرت بیان فوق العاده ای داره و خوبیش به اینه که با ‏لهجه استاندارد ایتالیایی صحبت میکنه.‏

 

‏ میخواستم تو این پست در باره این کمدین صحبت کنم، اما دیدم لیاقت اون بیشتر از یه پست ساده اس. واسه ‏همین ترجیح دادم که این بحثو تو فاروم پرشین تولز دنبال کنم . ‏

 

 ...

 یه بار بنینی تو هتلی در شهر رم نشسته بود و داشت با خبرنگارا، صحبت میکرد، درباره دندانپزشکی ‏‏آمریکا!!!‏

‏‏«مندلبائوم» اسمیه که روبرتو با احترام یاد میکنه و میگه :‏

 

‏« بهترین دندونپزشکهای دنیا آمریکایی هستند.»‏ ‏ ‏

شنیدن این حرف از زبون یه کمدین که چندان اطلاعی از آمریکا نداره کمی عجیب به نظر میرسه، علاوه بر ‏‏این دندونای خودش هم کاملا خوب و سالمه! اون ادامه میده:‏

‏« دندونپزشکهای آمریکایی خیلی مهم هستند. اونا روی شعر معاصر تاثیر زیادی گذاشتن. اونا دیدی دارن که ‏‏نسبت به متون قدیمی مدرن تر و تازه تره!»‏ ‏ ‏

بعد از این جملات هست که شنونده ها تازه متوجه میشن که منظور روبرتو از ‏Dentista‏ دندونپزشک نیست، ‏‏بلکه اون داره درباره ‏Dantista‏ یعنی کسانی که درباره دانته تحقیق میکنن صحبت میکنه و منظورش «آلن ‏‏مندلبائوم (‏Allen‏ ‏Mandelbaum‏) » هست که مترجم مشهور کتاب «کمدی الهی» در آمریکاست.

 

‏آخه بنینی کسیه که خودش هم باصطلاح دانتیسته و میتونه این کتاب رو از حفظ بخونه. تور اخیر اون در ‏‏ایتالیا با نام ‏TuttoDante‏ بینندگان زیادی داره و سالنهای بالای 16000 نفر رو پر میکنه.‏

 

اون کمی به گیجی و بهت زدگی ابتدایی خبرنگارا نگاه میکنه ، بعدش شروع میکنه به خنده  ...

 

 

متنی رو که خوندید، ابتدای بحث ما در مورد روبرتو بنینی هست، اگه علاقمندید، ازتون دعوت میکنم، ‏ادامه بحث رو تو انجمن پرشین تولز مطالعه کنید، اونجا میبینمتون

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Marcello Mastroianni

مارچللو ماستریانی

(1923-1996)

 

 

ماستریانی در فونتانا لیری (Fontana Liri) متولد شد. او از اواخر سال 1940 شروع به بازی در فیلمهای زیادی کرد. در اوایل 1948 بود که به عضویت شرکت بازیگری لوچینو ویسکونتی کارگردان ایتالیایی درامد. در دهه 1950 در فیلمهای مهمی چون شبهای سفید (White Nights) و معامله بزرگ در خیابان مدونا (Big Deal on Madonna Street ) ایفای نقش کرد. و در سال 1960 در فیلم زندگی شیرین ساخته فدریکو فللینی ظاهر شد. در این فیلم او در نقش یک روزنامه نگار رومی تصویر نویی از یک قهرمان عصر جدید میسازد. شخصیت دوست داشتنی که دچار انحراف و فساد نمیگردد اما در نهایت قدرت کافی برای مبارزه با غریزه خود را نمیابد.

در فیلم شب (La Notte) با میکل آنجلو آنتونیونی  همکاری میکند، اما ارتباط نزدیکش با فدریکو فلینی باعث میشود که در نقش بدلی از او در فیلم ½8 بازی کند. استعداد ماستریانی در کمدی باعث میشود که اولین جایزه اسکارش را جهت بازی در فیلم طلاق به سبک ایتالیایی (Divorce Italian Style) در سال 1962 کسب کند.

ماستریانی در انواع مختلفی از فیلمها از جمله فیلمهای رمانتیکی چون دیروز، امروز و آینده و ازدواج به سبک ایتالیایی در مقابل سوفیا لورن و همچنین فیلمهای انگلیسی زبانی چون مکانی برای عاشقان (A Place for Lovers) و مردم از کار افتاده (Used People) نقش آفرینی کرده است. او تاکنون دوبار نامزد دریافت اسکار جهت فیلمهای روز ویژه (A Special Day ) و چشمهای سیاه (Dark Eyes ) شده است و همچنین در دیگر فیلمهای فدریکو فلینی مانند شهر زنان، گینگر و فرد و مصاحبه بازی کرده است.

 

 

Roberto benigni

روبرتو بنینی

(1952- )

 

 

 

در دهکده میزرکوردیای ایالت توسکانی متولد شد. قبل ازاینکه در سال 1971 که زادگاهش را برای بازی در تئاتر به سمت رم ترک کند، به عنوان شاعری دوره گرد با اقتباس از کتاب اورلاندو دیوانه(Orlando Furioso ) اثر آریوستو (Ludovico Ariosto ) شاعر ایتالیایی، اشعاری می سرود که در آنها از فحش و ناسزا استفاده میکرد، چگونگی این اشعار وابسته به عکس العمل مردم بود و در همین دوران بود که شخصیت ماریو جیونی شکل گرفت. در سال 1976 و 77 که سال درگیری دموکراتها و کمونیستها بود، با کمک جوزفه برتولچی (برادر برناردو برتولچی) بر اساس  شخصیت ماریو جیونی، فیلمنامه فیلم برلینگوئر دوستت دارم (Berlinguer ti voglio bene) را نوشته و در آن بازی میکند( برلینگوئر شخصیت معروف حزب کمونیست ایتالیا). بزودی مورد توجه تلوزیون قرار میگیرد، اما اندیشه های سیاسی و شوخی های گستاخانه او گاهی مشکل ساز میشوند و تا پای زندان نیز پیش میرود. فیلم در چشمان پاپ (Il Papocchio) در سال 1980 جایزه خرس طلایی برلین را کسب میکند.

در سال 1983 با همکاری جوزفه برتولچی فیلم اپیزودیک تو مرا نگران میکنی (Tu mi turbi) اولین فیلمش را میسازد. کاری جز گریه نمانده (Non ci resta che piangere) دومین فیلمش در مقام کارگردان است که همراه با ماسیموترویزی (Masimo troisi) کمدین دیگر ایتالیایی در آن بازی میکند.

در این سالها کارگردانان بزرگی همچون برناردو برتولچی، جیم جارموش، بلیک ادواردز و فدریکو فلینی از همکاری او استقبال میکنند و نتیجه این همکاریها فیلمهایی چون ماه (La Luna )، مغلوب فانون (Down by Law)، شب روی زمین (Night on Earth)، پسر پلنگ صورتی (Son of the Pink Panth) و صدای ماه (La Voce della luna) میباشد.

آشنایی او با وینچنزو چرامی(Vincenzo Cerami) فیلمنامه نویسی که قبلا دستیار پازولینی بود موجب ساخت فیلمهای ارزشمند و پرفروشی همچون شیطان کوچک (Piccolo diavolo)، جانی خلال دندون (Johnny Stecchino)، هیولا(Il Mostro)، زندگی زیباست (La Vita è bella)، پینوکیو(Pinocchio) و آخرین ساخته اش ببر و برف (La Tigre e la neve) میگردد.

فیلم زندگی زیباست، یک افسانه خارق العاده درباره قدرت تصور رویایی با حقیقتی زشت از جنگ جهانی دوم در اروپا و درباره عشق به زندگی و امید به آینده است. این فیلم کاندید هفت اسکار گردید و برنده سه جایزه اسکار درسال 1999 شد که دو جایزه آن متعلق به بنینی بابت بهترین فیلم و بهترین بازیگر خارجی، است.

 

 

Sophia Loren

سوفیا لورن

(1934- )

 

 

او هنرپیشه ای است که از سمبل زیبایی بودن به هنرپیشه برنده اسکار رسیده است. برنده ملکه زیبایی و متولد رم است. در پانزده سالگی توسط یک تهیه کننده سینما به نام کارلو پونتی (Carlo Ponti) که بعدها همسرش می شود کشف میشود. گرچه فیلمهای اولیه او چندان قابل توجه نبود، اما در سن بیست سالگی وی به ستاره سینما مبدل شده بود. فیلم هالیودی قابل توجه وی جهنمی های غربی در لباس تنگ صورتی (Western Heller in Pink Tights ) در سال 1960 نام دارد. سپس او به ایتالیا بازمیگردد و در افسانه مهم جنگی ویتوریو دسیکا با نام دو زن ایفای نقش میکند و اولین اسکارش در سال 1961 را نیز به واسطه همین فیلم دریافت میکند. دسیکا در چند کمدی معمولی دیگرش نیز از سوفیا لورن جهت بازی نقش مقابل مارچللو ماستریانی استفاده میکند. فیلمهایی چون دیروز، امروز و فردا و ازدواج به سبک ایتالیایی که در سال 1964 برایش دومین اسکار را به ارمغان میاورد.

لورن آزادانه بین اروپا و هالیود سفر میکند و در سال 1991 جایزه افتخاری اسکار را کسب میکند. فیلمهای طلای ناپل(Gold of Naples)، خانه قایقی (Houseboat)، ارکید سیاه (The Black Orchid)، السید (El Cid)، کنتسی از هنگ کنگ (A Countess from Hong Kong ) و روز مخصوص (Special Day) از جمله فیلمهای مطرح وی میباشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Luchino Visconti

لوکینو ویسکونتی

(1906-1976)

 

 

ویسکونتی در یک خوانواده اشرافی در میلان متولد شد. بعد از خدمت سربازی در سواره نظام ایتالیا، تا سال 1936 به مسافرت در فرانسه پرداخت. در پاریس به عنوان دستیار کارگردان با ژان رنوی (Jean Renoir) در فیلمهای تونی (Toni) و یک روز در کشور (Une Partie de campagne ) و چند فیلم دیگر همکاری کرد.

درسال 1942 اولین فیلمش با عنوان وسوسه (Ossessione) را کارگردانی میکند که به عنوان اولین فیلم نئورئالیستی ایتالیا شناخته میشود. او با فیلمبرداری در فضای آزاد بجای استودیو و استفاده از مردم عادی در کنار بازیگران حرفه ای و ارائه تصاویری ناهنجار، عوامل طبیعی را به فیلم خود اضافه میکند. این سبک فیلمسازی بعدها در آثار دیگر کارگردانان نئورئالیست ایتالیا مانند روبرتو روسیلینی و ویتوریو دسیکا مورد استفاده قرار میگیرد.

دیگر فیلمهای ویسکونتی مانند کنتس حرف نشنو(Senso)، نفرین شده (La Caduta degli Dei) و لودویک (Ludwig) درامهای تاریخی ، روکو و برادرانش (Rocco e i suoi fratelli ) نئورئالیستی  و یا اقتباسهای ادبی هستند. مثلا فیلمهایی چون شبهای سفید (Le Notti bianche) از نویسنده روسی تبار فئودور داستایفسکی، پلنگ وحشی (Il Gattopardo) از جوزفه دی لامپدوسا نویسنده ایتالیایی، مرگ در ونیز (Morte a Venezia) از نویسنده آلمانی توماس مان.

ویسکونتی همچنین نمایشنامه ها، باله ها و اپراهای زیادی را در شهرهای مختلف اروپا کارگردانی کرد. اپرای مفسد (La Traviata) اثر جوزفه وردی که در سال 1955 در میلان اجرا شد، یکی از موفق ترین آنها بود.

آثار ویسکونتی اغلب نشانی از نظریات لیبرالیستی و سیاسی او دارد. و در سالهای 1943 و 44 در فعالیتهای ضد فاشیستی شرکت داشت و بعد از جنگ نیز در مبارزات انتخاباتی جناح چپ نقش داشت.

 

Roberto Rossellini

روبرتو روسیلینی

(1906-1977)

 

 

در رم متولد شد و در سن بیست سالگی به صورت آماتوری دو فیلم کوتاه کارگردانی کرد. بین سالهای 1938 تا 1942 چند فیلم وطن دوستانه در مورد ارتش ایتالیا ساخت. در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم فیلمهایی در مورد زندگی آنروزهای مردم رم ساخت که بعضی از آنها به فیلمهایی چون رم شهر بی دفاع و پاییزان تبدیل شد. این دو فیلم در کنار فیلم آلمان سال صفر، سه گانه جنگ جهانی دوم روسیلینی را تشکیل میدهند که باعث توجه جهانیان به سبک نئورئالیست سینمای ایتالیا گردید. این سه گانه با دوربین دستی فیلمبرداری شده و قسمتهایی از آنها بدون فیلمنامه و فی البداهه است که در آنها از بازیگران حرفه ای و آماتور استفاده شده و نشاندهنده زندگی واقعی مردم پس از جنگ است.

از دیگر آثار مطرح وی میتوان به فیلم استرومبلی (Stromboli نام یک جزیره در جنوب ایتالیا) با بازی اینگرید برگمن (کسی که بعدها با وی ازدواج کرد.)، مسافرت در ایتالیا (Viaggio in Italia) یا نام دیگرش غریبه ها که به نظر اغلب منتقدین شاهکار او محسوب میشود و فیلم ژنرال دلاروور (General Della Rovere) با همکاری ویتوریو دسیکا اشاره کرد.

در مسیر پایان زندگی هنریش تعدای فیلم تاریخی تحسین برانگیز برای تلوزیون ایتالیا ساخت. ظهور لوئی چهاردهم (Rise of Louis XIV)، سقراط (Socrates) و بلیز پاسکال (Blaise Pascal ) از جمله این آثار هستند.

او همچنینی به عنوان کارگردان تئاتر، اپرا و سخنران در چند دانشگاه فعالیت میکرد. فیلمهای روسیلینی تاپیر زیادی در موج نوی سینمای فرانسه از جمله روی کارگردانانی چون فرانسوا تروفو و ژان لوک گدار داشت.

 

Vittorio De Sica

ویتوریو دسیکا

(1902-1974)

 

 

دسیکا در در شهر سورا(Sora) متولد شد. در سال 1920 او حرفه بازیگری و کمدینی را برگزید و در سال 1940 علاوه بر بازیگری به حرفه کارگردانی نیز روی آورد. فیلمهای اولیه او بر اساس کاراکترها و خطوط داستانیی بود که قبل از جنگ در ایتالیا رایج بود. سزار زاواتینی (Cesare Zavattini) یکی از فیلمنامه نویسان معروف سبک نئورئالیسم ایتالیا بود و فیلم واکسی (Sciuscia) اولین همکاری دسیکا با زاواتینی بود. دسیکا با استفاده از بازیگران آماتور سعی کرد که واقعیت وحشتناک طفل یتیم را به تصور بکشد. دزد دوچرخه (Ladri di biciclette)، داستان مرد کارگری بود که دوچرخه اش به سرقت میرود، جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان در سال 1948 را نصیب خود میسازد.

همکاری بعدی او با زاواتینی منجر به ساخت فیلم فانتزی معجزه در میلان(Miracolo a Milano) و فیلم امبرتو دی(Umberto D) که تصویرگر نابودی یک مرد پس از جنگ در رم است، هردو روایتگر فقر و نداری در رم پس از جنگ است.

در فیلم دو زن (La ciocara) با بازی سوفیا لورن، دسیکا زندگی و نجات یک مادر و دختر را در جنگ به تصویر میکشد. بعدها او به موضوعات سبکتری روی میآورد.

فیلم دیروز، امروز و فردا (Ieri, oggi, domain) برنده اسکار فیلم خارجی زبان سال 1964، فیلم ازدواج به سبک ایتالیایی (Matrimonio all’italiana)، باغ فینزی کنتینی (Il giardino dei Finzi-Contini ) برنده اسکار فیلم خارجی زبان سال 1970 و یک تعطیلات کوتاه (Una breve vacanza ) نشانه بازگشت وی به موضوعات جدیتر است.

دسیکا نزدیک 25 فیلم کارگردانی و در بیش از 150 فیلم بازی کرده است.

 

Federico Fellini

فدریکو فلینی

(1920-1993)

 

 

 

او در ریمینی (Rimini) متولد شد. در سال 1938 زادگاهش را به قصد فلورانس و رم ترک میکند، جایی که به عنوان نویسنده و کاریکاتوریست مشغول کار میشود و با یک گروه تئاتر سیار مسافرت میکند. یکی از اولین پله های ترقی او در زمینه سینما، همکاری با روبرتو روسیلینی در نوشتن فیلمنامه رم شهر بی دفاع (Open City) در سال 1945 بود. فلینی قبل از همکاری در کارگردانی فیلم روشنایهای واریته (Variety Lights) با آلبرتو لاچودا (Alberto Lattuada) در سال 1951 در چندین فیلم به عنوان دستیار کارگردان و فیلمنامه نویس شرکت داشت. در سال 1952 شیخ سفید (White Sheik) اولین فیلمش را کارگردانی میکند. گرچه این دو فیلم اولیه موفقیت چندانی کسب نمیکنند، اما ولگردها (I Vitelloni) فیلم بعدیش تحسین جهانیان را برمی انگیزد.

جاده (La Strada) و شبهای کابیریا (Nights of Cabiria) که همسرش جولیتا ماسینا (Giulietta Masina) در آنها بازی میکرد، برایش اسکارهای بهترین فیلم خارجی زبان را به ارمغان آوردند.

فیلمهای بعدی فلینی به مرور به سمت درونگرایی میروند، او با درهم شکستن مرزهای پیشین و رها کردن روایت خطی یک داستان، به شرح حال درونی شخصیتها و نمایش افکار و تجربیات ذهنی آنها میپردازد. با فیلمهای ½8 و آمارکود (Amarcord) دو اسکار دیگر به عنوان بهترین فیلم خارجی زبان کسب میکند. اولی نمایش تلاش یک فیلمساز برای شناخت خویشتن و دیگری بازتاب خاطرات کودکی فلینی بود.

از دیگر فیلمهای مطرح وی می توان به زندگی شیرین (La Dolce Vita)، جولیتای ارواح (Juliet of the Spirits)، ساتریکورن فلینی (Fellini Satyricon)، دلقکها (The Clowns)، شهر زنان (City of Women)، وکشتی به راهش ادامه میدهد (And the Ship Sails On )، گینگر و فرد(Ginger and Fred) اشاره کرد.

 

Michelangelo Antonioni

میکل آنجلو آنتونیونی

(1912- )

 

 

کارگردان و فیلمنامه نویس پیشرو سینمای ایتالیا که فیلمهایش بیشتر به لحاظ نشان دادن تنهایی و انزوای انسان شناخته شده اند. او در فرارا (Ferrara) متولد شد و در دانشگاه بولوینا تحصیل کرد. در سال 1939 به رم رفت و مدتی به عنوان منتقد سینما مشغول کار شد. در سال 1942 به عنوان نویسنده و دستیار کارگردان وارد صنعت سینما شد. و سال بعد روی فیلم مستندی به نام مردم پو (Gente del Po پو نام رودخانه ای در شمال ایتالیا است) کار کرد، اما نتوانست تا سال 1947 آن را کامل کند اما از سال 1947 تا 1950 موفق به کارگردانی شش فیلم مستند کوتاه گردید. اولین فیلم داستانیش به نام داستان عشق (Cronaca di un Amore) را در سال 1950 میسازد. بهترین فیلمهای وی که شهرت جهانی دارد، فیلمهای سه گانه او ماجرا (L'Avventura )، شب (La Notte ) و کسوف (Eclipse) نام دارد که همگی حال و هوای بیگانگی، دلزدگی و بیزاری دارند.

بیابان سرخ (Red Desert) در سال 1964 اولین فیلم رنگی، انفجار (Blowup) در سال 1966 اولین فیلم انگلیسی زبان و نقطه زابریسکی (Zabriskie Point) در سال 1970 اولین ساخته وی در آمریکا میباشد. با ساخت فیلم مسافر (The Passenger) در سال 1975 بار دیگر به سینمای معمایی خویش بازمیگردد.

بعدها با فیلمهایی چون راز اوبروالد (Il mistero di Oberwald)، معرفی یک زن (Identificazione di una donna) و آنسوی ابرها (Beyond the Clouds) فیلمبرداری ویدئویی را تجربه میکند.

بسیاری از فیلمنامه های فیلمهای آنتونیونی را یا خود نوشته یا در نوشتن آنها همکاری داشته است، که حال و هوای غربت، ملالت، شهوت بی عشق و ناتوانی انسان از ایجاد ارتباط در آنها مشترک است. آثار دهه 1960 او بسیار معروف هستند و حاوی سبک بخصوص وی هستند. نمایش نماهایی طولانی که باعث بهت و شگفتی بیننده ازدیدن بی ثمری طبیعت و زندگی شهری میشود و حس انزوا پذیری و گوشه گیری را تقویت میکند. داستان فیلمهای او سر راست نیستند، همگی رمزآلود و معما گونه هستند و کاهی به نظر بی برنامه میآیند.

از سال 1970 به بعد با ساخت فیلمهایی در آمریکا، شهرت وی رو به اوفول میرود، با اینحال در سال 1994 به سبب فعالیتهای سینمایش موفق به کسب جایزه مخصوص اسکار میگردد.

 

Pier Paolo Pasolini

پی یر پائولو پازولینی

(1922-1975)

 

 

کارگردان، شاعر و نویسنده که در بولوینا متولد شد و اولین اشعارش را در سن نوزده سالگی هنگامی که در دانشگاه بولوینا تحصیل میکرد، منتشر کرد. طرفداری وی از کمونیست، در طی جنگ جهانی دوم، در سال 1943 باعث دستگیریش توسط آلمانها که ایتالیا را اشغال کرده بودند شد هر چند او بعدها موفق به فرار از زندان شد و تا پایان جنگ در حومه شهر فریولی مخفی شد. در سال 1950 به رم رفت و در آنجا شروع به نوشتن اشعار، مقاله ها و داستانهایی کرد که از فیلسوف ایتالیایی آنتونیو گرامسچی (Antonio Gramsci) تاثیر گرفته بود.

فیلمهای اولیه پازولینی مانند آکاتون (Accatone) و ماما رما (Mamma Roma) در سال 1960 و 61، تجسم همدری با دزدان، دلالان محبت، فاحشه ها و دیگر اقشار رانده شده در محله های کثیف رم بود. فیلمهای دیگر او مانند مسئله (Teorema)، خوک دونی (Il porcile) به هجو رسوم جامعه پرداختند و فیلمهایی همچون انجیل به روایت متی (Il vangelo secondo Matteo)، مدیا (Medea زنی در افسانه های یونانی که به جیسون کمک کرد) حاوی مضامین مذهبی و ادبی بودند. فیلم اوری پیدس ( Euripides نمایشنامه نویس یونان باستان) روایتگر یک تراژدی یونانی و فیلم دکامرون (decamerone  ده روز کار) نیز روایتی تصویری از داستانهای نویسنده معروف ایتالیا جیوانی بوکاچو (Giovanni Boccaccio) بود.

از آخرین فیلمهای وی میتوان به سالو یا 120 روز در شهر فساد (Salò le centiventi giornate i Sodoma ) که اقتباسی است از رمان مارکوس دساده (Marquis de Sade) نویسنده فرانسوی و جهنم (Inferno) از کتاب دانته نویسنده و شاعر ایتالیایی، اشاره کرد. این فیلمها ناخشنودی پازولینی را از اصلاحات سکسی و اجتماعی که در ایتالیا پا گرفته بود، را بیان میکرد. 

در سال 1975 پازولینی توسط یک پسر17 ساله که مدعی آزار جنسی توسط پازولینی بود، در شهر اوستیا (Ostia) به قتل رسید.

 

Bernardo Bertolucci

برناردو برتولچی

(1940- )

 

 

در شهر پارما (Parma) متولد شد، در دانشگاه رم با نوشتن اشعاری نگاهها را متوجه خود ساخت. پس از دستیاری کارگردان فیلم گدا (Accattone) در سال 1962 فرشته مرگ (The Grim Reaper) اولین فیلمش را کارگردانی میکند. پس از ساخت قبل از انقلاب (Before the Revolution) فیلم دومش در 24 سالگی نامش بر سر زبانها میافتد. قبل از کسب اولین موفقیتش در آمریکا با فیلم دنباله رو (The Conformist)، فیلمهای شریک (Partner) و استراتژی عنکبوت (The Spider's Stratagem) را میسازد. فیلم دنباله رو از نظر اغلب منتقدین شاهکار وی محسوب میگردد و این فیلم به جهت بهترین فیلمنامه نامزد اسکار سال 1971 میگردد. آخرین تانگو در پاریس (Last Tango in Paris) فیلم جنجال برانگیز بعدی وی بود که نامزد اسکار بهترین کارگردانی سال 1973 میشود.

دیگر فیلمهای مطرح وی به ترتیب 1900، ماه (Luna)، تراژدی یک مرد مسخره (Tragedy of a Ridiculous Man )، آخرین امپراتور (The Last Emperor)، آسمان سر پناه (The Sheltering Sky) و بودای کوچک (Little Buddha) میباشد. که در این میان فیلم آخرین امپراتور برنده 9 جایزه اسکار در سال 1987 گردید، ازجمله جایزه بهترین فیلم و دو جایزه برای خود برتولچی به عنوان کارگردان و فیلمنمامه نویس.

زیبایی ربوده شده (Stealing Beauty)، گرفتار (Besieged) و آخرین فیلمش رویابینان (The dreamers) تریولوژی او را تشکیل میدهند.

  

SergioLeone

سرجیو لئونه

(1929-1989)

 

 

شهرت او بیشتر به خاطر ساخت فیلمهای اروپایی در باره آمریکا است که به وسترنهای اسپاگتی معروفند. او در رم متولد شد و فرزند وینچنزو لئونه کارگردان سینمای صامت و فرانچسکا برتنی هنرپیشه بود. بعد از ایفای نقش کوچکی در فیلم دزد دوچرخه ویتوریو دسیکا، به عنوان فیلمنامه نویس و دستیاری کارگردان مشغول به کار شد و سال 1960 در ساخت یکی از فیلمنامه هایش به نام آخرین روزهای پمپی (Gli ultimi giorni di Pompeii) کمک کارگردان بود.

به خاطر یه مشت دلار(Per un pugno di dollari ) اولین وسترن آمریکاییش، الگو گرفته از فیلم یوجیبو ساخته آکیرو کوروساوا بود، که او را در جلوی صف فیلمسازان آمریکایی قرار داد و همچنین باعث شهرت هنرپیشه نقش اول آمریکایی آن کلینت ایستود شد. موفقیت تجاری این فیلم سبب ساخت سریع دنباله های مشابهی گردید، برای یه دلار بیشتر (Per qualche dollaro in più) و خوب، بد، زشت (Il Buono, il brutto, il cattivo).

از دیگر وسترنهای اسپاگتی لئونه میتوان به روزی روزگاری در غرب (C'era una volta il west) اشاره کرد. پس از آن لئونه سراغ سبکهای گنگستری سینما میرود و کارگردانی فیلمهایی چون پدر خوانده (The Godfather) و روزی روزگاری در آمریکا (Once Upon a Time in America) را برعهده میگیرد.

او چندین بار در فیلمهایش از آهنگساز ایتالیایی انیو موریکون (Ennio Morricone) استفاده کرد که موزیکهای او در وسترنهای اسپاگتی معروف است از جمله موزیک متن فیلم خوب، بد، زشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

قبل از جنگ، سینمای ایتالیا، سینمایی مبتذل، سبک و سطحی بود. فیلمها اغلب آثار کپی شده هالیودی با مایه های کمدی، خوانوادگی و در مواردی الهام گرفته از قهرمانان تاریخی ایتالیا بود. این ابتذال زمانی به اوج خود رسید که بنیتو موسیلینی(1) نظام فاشیست را در ایتالیا حاکم کرد و فاشیستها با تسلط بر سینما، از ساخت فیلمهای مخالف اهداف فاشیسم جلوگیری کردند.

 

شرکت ایتالیا در جنگ، آن هم همسو با آلمان، ایتالیا را به فقر  و بدبختی کشاند. بعد از پیروزی متفقین در ایتالیا، فقر و بیکاری حاصل از جنگ چهره زشتی از ایتالیا ساخته بود و  مردم برای رسیدن به آزادیی که برای آنها تبدیل به رویا  شده بود، امید داشتند. در این حال هوا بود که سینمای ایتالیا با تاثیر از اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی  به ساخت فیلمهای نئورئالیستی روی آورد.

 

نئورئالیسم یا واقع گرایی نو یکی از اولین حرکتهای  مهم سینما بعد از جنگ جهانی دوم بود که در ایتالیا پدید آمد. نئورئالیسم هنری کردن واقعیات بدون توجه به قراردادها و سرگرمی های پذیرفته شده است. نئورئالیسم در حقیقت از رئالیسم شاعرانه(3) فرانسه در سال 1930، الگو گرفته است. و پیروان این سبک اکثرا گرایشهای مارکسیستی دارند.

 

کارگردانان پیرو نئورئالیسم فیلمهایشان را خارج از استدیو و در فضای واقعی شهرها و خیابانها میسازند. از بازیگران حرفه ای استفاده نمیکنند و خواهان ارتباط مستقیم با واقعیات جامعه هستند. به همین جهت نمایش بیکاری، بدبختی، فقر و امثالهم در اغلب این آثار مشهود است. دوبله این فیلمها بعد از پایان کار، این امکان را فراهم میکرد که دوربینها آزادی عمل بیشتری داشته باشند و بهتر به هدف واقع گرایانه که میخواستند برسند.

فیلم وسوسه(4) ساخته لویکینو ویسکونتی، را اغلب به عنوان اولین فیلم نئورئالیسمی میشناسند. زمین میلرزد (6) ساخته دیگر این کارگردان روایتگر ماجراهای یک دهکده ماهیگیری سیسیل  در دوران جنگ است که از ماهیگر واقعی و خوانواده اش بجای هنرپیشه گان استفاده کرده است.

 

 از کارگردانهای پیشرو مکتب نئورئالیسم، میتوان به روبرتو روسیلینی(7) اشاره کرد که با ساخت فیلمهایی چون رم شهر بی دفاع (8)  و پاییزا (9)، آلمان سال صفر(10) به ایجاد این مکتب کمک کرد. ویتوریو دسیکا (11)  با همیاری چزاره زاواتینی(12) به عنوان فیلمنامه نویس، با فیلمهایی چون  واکسی(13) و دزد دوچرخه (14) ، معجزه در میلان (15) و امبرتو دی(16) از دیگر کارگردانان صاحب نام این سبک میباشد.

 

فدریکو فلینی(17) نیز با نوشتن فیلمنامه های مختلفی همچون رم شهر بی دفاع، پاییزا، به نام قانون و... ، در زمینه نئورئالیسم کار را آغاز کرد اما فیلمهای کارگردانی شده توسط خودش مخصوصا بعد از سال 1950 به مرور سمت کمدی و ابعاد معنوی و درونی انسانها کشیده شد. او نگرش خاص خودش را از نئورئالیسم  عرضه کرد. به نظر او نئورئالیسم علاوه بر نگاه  به واقعیتهای اجتماعی  میتواند نگاه به واقعیت درونی انسانها باشد. واقعیتهای روحانی، متافیزیک و هر آنچه در درون انسان وجود دارد. فیلمهای جاده، شبهای کابیریا، زندگی شیرین، ساتریکون، هشت ونیم و آمارکورد  از جمله معرفترین آثار وی میباشد.

 

از دیگر کارگردان مطرح سینمای ایتالیا میتوان به میکلانجلو آنتونیونی(18) اشاره کرد، که او هم مانند فدریکو فلینی به نئورئالیسم درونی معتقد بود. محتوای فیلم های او را اغلب اضطراب ها ، تردیدها و نگرانی ها ی بشر امروز و عدم توانایی او در برقراری رابطه معنوی با دیگران تشکیل می دهد. فیلم های وی آکنده از سکوت ها ، خلاء ها و همة واکنش های انسان مضطرب و ناامید است. زمینه تصاویر خشک ، خالی و بی روح است. رنگ خاکستری غلبه دارد. در نتیجه تمام ساختمان فیلم نیز از همان ملال و اندوهی بر خوردار است که محتوای فیلم. از آثار معروف وی هم میتوان به داستان عشق(19)، ماجرا(20)، بیایان سرخ(21)، نقطه زابریسکی(22)، مسافر(23) و آنسوی ابرها(24) اشاره کرد.

 

گرچه نئورئالیسم تحسین جهانیان را برانگیخت اما نگاه انتقادانه اش به دولتهای معاصر باعث درگیریهای زیادی در ایتالیا شد.  در سال 1949 قانونی تصویب شد که به دولت اجازه میداد از تولید و ساخت فیلمهایی که به نظر انان به ایتالیا تهمت و توهین میکردند، جلوگیری کند. از طرف دیگر بهبود  وضع اقتصادی مردم و علاقه آنان به سبکهای دیگر سینمایی باعث  افول این نوع سینما در ایتالیا گردید، هرچند نئورئالیسم در کشورهای دیگر ادامه یافت و  فیلمسازانی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، نئورئالیسم را به عنوان الگویی برای مقابله با کارخانه رویا سازی هالیود تلقی کردند و آن را روشی ارزان قیمت جهت ساخت فیلمهایی در مورد کشور و مردم خودشان یافتند.

 

پیر پائولو پازولینی (25) با آثاری چون انجيل به روايت متی(26)، دکامرون(27) و فيلم غير متعارف سالو يا صد و بيست روز در شهر فساد(28) و برناردو برتولچی با فیلمهایی چون آخرین تانگو در پاریس (29)، 1900، ماه (30) ، آخرین امپراتور(31) و آخرین فیلمش رویابینان(32) از دیگر فیلمسازان مطرح سینمای ایتالیا به شمار میایند، هرچند که کارگردانی مانند سرجیو لئونه (33) نیز با ساخت وسترنهای آمریکایی مشهور به وسترنهای اسپاگتی، مانند به خاطر یه مشت دلار(34) و خوب، بد، زشت (35)، توانست شهرتی برای خود دست پا کند.

 

1- Benito Mussolini

2- Neorealism

3- Poetic realism

4- Ossessione, 1942

5- Luchino Visconti

6- La terra trema, 1948

7- Roberto Rossellini

8- Roma città aperta, 1945

9- Paisà, 1946

10- Germany Year Zero 1947

11- Vittorio De Sica

12- Cesare Zavattini

13- Sciuscia, 1946

14- Ladri di biciclette, 1948

15- Miracolo a Milano, 1951

16- Umberto D. 1952

17- Federico Fellini

18- Michelangelo Antonioni

19- Cronaca di un Amore, 1950

20- L'Avventura, 1960

21- Red Desert 1964

22- Zabriskie Point 1970

23- The Passenger 1975

24- Beyond the Clouds 1995

25- Pier Paolo Pasolini

26- Il vangelo secondo Matteo, 1964

27- Il decamerone, 1970

28- Salò o le centiventi giornate i Sodoma, 1975

29- Last Tango in Paris

30- Luna

31- The Last Emperor

32- The dreamers

33- Sergio Leone

34-  Per qualche dollaro in più, 1965

35- Buono, il brutto, il cattivo, 1966

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط کاوه  |