تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 

 

تيمهاي فوتبال ايتاليا اسامي مستعار خيلي جالبي دارن... نميدونم اما اگه يكي ميدونه به منم بگه چرا  تيم كيه وو (Chievo) اسم خودشونو گذاشتن  الاغهاي بالدار (Mussi Volanti) ؟!

 

 

شياطين (I Diavoli) اسم مستعار تيم ميلانه (Milan). بچه هاي تيم ونيز (Venezia) هم اسم خودشونو گذاشتن مردابی (I Lagunari). شايد بخاطر اينكه استاديوم پي ير لوئيجي پنتزو(Stadio Pierluigi Penzo) كنار مردابه!!!

فلسيني (I Felsinei) اسم يه شهر باستاني به نام فلسينا (Felsina) بوده كه تيم بولونيا (Bologna) اونو به عنوان اسم مستعار خودش انتخاب كرده .

 

 

تازه بعضي ها به جاي يه دونه، چندتا اسم مستعار دارن. بانوی پیر (La Vecchia Signoraدوست دختر (نامزد) ايتاليا (La Fidanzata d'Italiaگورخرها (Le Zebre)  و دختر كش ([La] Signora Omicidi) از جمله اسامي مستعار تيم معروف يونتوس (Juventus) هستند .

 

از همه اينا گذشته، هر تيم بر اساس رنگ لباسش (le maglie calcio) ، يه اسم رنگي هم داره. تابلوترينش تيم ملي ايتالياس كه به خاطر لباسهاي آبي، Gli Azzurri (لاجوردیها) صدا شون ميكنن. تو مجلات و روزنامه ها از این اسمای رنگی مثل Palermo, 100 Anni di Rosanero يا Linea GialloRossa زياد استفاده ميشه.

 

 

 

در ادامه ليستي از تيمهاي سري A فوتبال ايتاليا رو همراه با اسهاي رنگيشون براتون تهيه كردم. فكر نميكنم اسم رنگها زياد مشكل باشه، پس ترجمه اسامي با خودتون:

 

Atalanta: Nerazzurri
Bari: Biancorossa
Bologna: Rossoblu
Cagliari: Rossoblu
Catania: Rossazzurri
Chievo: Gialloblu
Fiorentina: Viola
Genoa: Rossoblu
Inter: Nerazzurri
Juventus: Bianconeri
Lazio: Biancocelesti
Livorno: Amaranto
Milan: Rossoneri
Napoli: Azzurri
Palermo: Rosanero
Parma: Gialloblu
Roma: Giallorossi
Sampdoria: Blucerchiati
Siena: Bianconeri
Udinese: Bianconeri

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 

 

مسلما  بارها القابی مثل کنت و دوشس و بارون و امثالهم به گوشتون خورده. اگه دوست دارین بدونین معنای این القاب سلطنتی و یا نظامی چیه و از کجا اومدن، این مطلب برای شماست. من این القاب رو به ترتیب الویت براتون لیست کردم:

 

Re، Regina: پادشاه، ملکه

 

Principe، Principessa: شاهزاده، شاهزاده خانم (اعضای یک خانواده سلطنتی)

 

Duca، Duchessa: دوک و دوشس از لغت لاتین dux به معنی رهبر نظامی گرفته شدن.

 

Marchese، Marchesa: مارکیز از marchio که یه لغت قدیمی ایتالیائیه سرچشمه گرفته و به مرزبانها گفته میشه

 

Conte، Contessa: کنت و کنتس  از لغت لاتین comes ریشه گرفتن به معنی  شریک و همراه نظامی

 

Visconte، Viscontessa: در اصل vice comes بوده به معنی خدمتکار و همراه کنت

 

Barone، Baronessaگفته میشه که لغت بارون ریشه آلمانی داره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

il bel paese

 

عبارت il bel paese از سرود XXXIII بخش دوزخ کتاب کمدی الهی دانته اومده. اونجا که میگه:

 

Il bel paese là dove ‘l sì sona

کشور زیبا جائیه که  شنیده میشه 

 

 

این عبارت، وقتی تو سال 1906 توسط یه تولیدکننده لبنیات، به عنوان اسم یه نوع پنیر استفاده شد، شهرت زیادی پیدا کرد.

 

 

تو دهه های اخیر هم توصیف ایتالیا به عنوان il bel paese توسط پانوراما (Panorama) عمومی شد.

پانوراما مجله ایه که سالها کاریکاتورهای سیاسی کارلو تولیو آلتن (Carlo Tullio Altan) که قبلا خدمتتون معرفیش کرده بودم رو به چاپ میرسوند که تو کاریکاتوراش از این عبارت برای طعنه و مسخره استفاده میکرد.

Cipputti, cronache dal bel paese

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

انتشارات FMR كه اغلب ناشر كتابهاي گرانقيمت و مجله هاي لوكس هست، اخيرا كتاب Michelangelo, La Dotta Mano (ميكل آنژ، دست هنرمند) رو چاپ كرده كه با قيمت صد هزار يورو لقب گرونقيمت ترين كتاب رو به خودش اختصاص داده.

 

جلد اين كتاب از سنگ مرمر سفيدي ساخته شده كه سنگ مورد علاقه ميكل آنژ تو كاررارا (Carrara) بوده. صحافي و شيرازه اون هم با پارچه ابريشمي مخمل قرمز، به صورت دست ساز توسط  فروشنده ايتاليائي ساخته شده كه پرده هاي صحنه Teatro Alla Scala di Milano (تئاتر اسكالاي ميلان) رو ساخته.

 

 

كتاب La Dotta Mano شامل متون تاريخي و نقاشيها و نمونه کارهاي اين هنرمند دوره رنسانسه كه در موزه Casa Buonarroti به نمايش گذاشته شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 

بعضی وقتا کمی طول میکشه تا مفهوم یه کلمه ای رو که باهاش بازی شده رو درک کنیم.

چیزی که الان مد نظره، اسم یه شرکت هواپیمایی خصوصی ایتالیاست که مقرش تو رمه، به نام Air one.

 

 

در وحله اول به نظر اسمش انگلیسی میاد، اما اگه دقت کنید رو دم هواپیماهای این شرکت عکس یه مرغ ماهیخوار رو میبینید که تو ایتالیایی بهش میگن Airone و اینجاست که متوجه میشید این کلمه یه معنای دوگانه  داره!

 

این شرکت با اسم آلیآدریاتیکا (Aliadriatica) سال 1983 در شهر پسکارا (Pescara) تو ناحیه آبروتزو (Abruzzo) به منظور مدرسه آموزش پرواز تاسیس شد و کم کم به مرور در سال 1994 با خرید بوئینگهای 737 شروع به جابجائی مسافر در داخل ایتالیا و اروپا کرد و در سال ۲۰۰۵ هم اسمشو به Airone تغییر دارد.

 اطلاعات کاملتر رو میتونید تو ویکی پیدا ببینید و یا یه سر به سایت رسمیش بزنید.

گذشته ازاین، اسم Aliadriatica ، مثل اسم شرکت هواپیمایی دولتی ایتالیا،  Alitalia، یه اسم مرکبه! Ali در واقع جمع Ala ، به معنی بالهاست!

بالهای آدریاتیک (دریای بین ایتالیا و یوگسلاوی) و بالهای ایتالیا...  بالهایی بر فراز ایتالیا. 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

دارم مطلبي در مورد آداب و رسوم مردم ايتاليا تو عيد پاك تهيه میكنم. بهتر ديدم قبل از اون اشاره كنم كه عيد پاك، روز عروج عيسي مسيح به آسمون، از كجا اومده و چرا مسيحيا اين روز رو جشن ميگيرن.

 

راستش هيچ جا رو نديدم كه بهتر از انجيل يوحنا اين مطلب رو توضيح داده باشه. پس همراه شما ميريم به فصل نوزده انجيل يوحنا .

 

تو اين فصل توضيح داده ميشه كه چطور عيسي مسيح به صليب كشيده ميشه و ميميره، و سربازا براي اينكه از مرگش مطمئن بشن نيزه اي به پهلوي اون فرو ميكنن.

 الباقي ماجرا رو كه تو باب سي و هشت به بعد نوشته شده از روي انجيل ميخونيم:

 

Giovanni 19

 

[38]Dopo questi fatti, Giuseppe d'Arimatèa, che era discepolo di Gesù, ma di nascosto per timore dei Giudei, chiese a Pilato di prendere il corpo di Gesù. Pilato lo concesse. Allora egli andò e prese il corpo di Gesù. 

 

بعد از اين عمل، يوسف آرمياته، كه به علت ترس از يهوديان، از پيروان پنهاني عيسي بود، از پيلاتو خواست جسد عيسي را بگيرد. پيلاتو اجازه داد. پس او آمد و جسد عيسي را گرفت.

 

[39]Vi andò anche Nicodèmo, quello che in precedenza era andato da lui di notte, e portò una mistura di mirra e di aloe di circa cento libbre. 

 

نيكودمو هم كه در ابتدا، شب نزد او آمده بود، تقريبا صد پوند (حدود سي كيلو) مخلوط مر و چوب عود (مواد خوشبو) آورد.

 

[40]Essi presero allora il corpo di Gesù, e lo avvolsero in bende insieme con oli aromatici, com'è usanza seppellire per i Giudei. 

 

آنها جسد عيسي را گرفتند، و با روغن معطر در پارچه پيچيدند، مانند رسوم تدفين يهوديان.

 

[41]Ora, nel luogo dove era stato crocifisso, vi era un giardino e nel giardino un sepolcro nuovo, nel quale nessuno era stato ancora deposto. 

 

حالا، در محلي كه او مصلوب شده بود، باغ كوچكي بود و در باغ، قبر تازه اي بود كه كسي در آن دفن نشده بود.

 

[42]Là dunque deposero Gesù, a motivo della Preparazione dei Giudei, poiché quel sepolcro era vicino.

 

چون شنبه يهوديان در پيش بود، از آنجايي كه قبر نزديك بود، عيسي را آنجا دفن كردند.

 

 

Giovanni 20

 

[1]Nel giorno dopo il sabato, Maria di Màgdala si recò al sepolcro di buon mattino, quand'era ancora buio, e vide che la pietra era stata ribaltata dal sepolcro. 

 

در روز پس از شنبه، مريم مجداليني، صبح زود، زماني كه هوا هنوز تاريك بود، سر آرامگاه آمد و ديد كه سنگ قبر كنار رفته است.

 

[2]Corse allora e andò da Simon Pietro e dall'altro discepolo, quello che Gesù amava, e disse loro: «Hanno portato via il Signore dal sepolcro e non sappiamo dove l'hanno posto!». 

 

او دويد و به نزد سيمون پيترو و ديگر پيروان رفت، كسي كه عيسي را دوست داشت، و به آنها گفت: « آنها خداوند را از قبر برده اند و نميدانم كجا گذاشته اند!»

 

[3]Uscì allora Simon Pietro insieme all'altro discepolo, e si recarono al sepolcro. 

 

سپس سيمون پيترو، همراه ديگر پيروان بيرون آمدند، و به آرامگاه رفتند.

 

 [4]Correvano insieme tutti e due, ma l'altro discepolo corse più veloce di Pietro e giunse per primo al sepolcro. 

 

آنها هر دو دويدند، اما پيروان ديگر سريعتر رفتند و اول به سر قبر رسيدند.

 

[5]Chinatosi, vide le bende per terra, ma non entrò. 

 

خم شدند و پارچه ها را روي زمين ديدند، اما داخل گور نشدند.

 

 [6]Giunse intanto anche Simon Pietro che lo seguiva ed entrò nel sepolcro e vide le bende per terra, 

 

سپس سيمون پيترو به دنبال آنان آمد و داخل گور شد و پارچه هاي خالي را ديد.

 

[7]e il sudario, che gli era stato posto sul capo, non per terra con le bende, ma piegato in un luogo a parte. 

 

دستمالي كه روي سرش بود، با پارچه ها روي زمين نبود، اما لوله شده، جدا از بقيه بود.

 

[8]Allora entrò anche l'altro discepolo, che era giunto per primo al sepolcro, e vide e credette. 

 

سپس بقيه پيروان كه اول سر قبر رسيده بودند، داخل شدند و باور پيدا كردند.

 

[9]Non avevano infatti ancora compreso la Scrittura, che egli cioè doveva risuscitare dai morti. 

 

آنها هنوز كتاب مقدس را نداشتند كه (بدانند) او بايد از مرگ به زندگي بازگردد.

 

[10]I discepoli intanto se ne tornarono di nuovo a casa.

 

سپس پيروان به خانه هايشان بازگشتند.

 

 [11]Maria invece stava all'esterno vicino al sepolcro e piangeva. Mentre piangeva, si chinò verso il sepolcro 

 

در عوض مريم، بيرون آرامگاه  ايستاد و گريه ميكرد. در حال گريه كردن براي ديدن داخل آرامگاه خم شد.

 

[12]e vide due angeli in bianche vesti, seduti l'uno dalla parte del capo e l'altro dei piedi, dove era stato posto il corpo di Gesù. 

 

و دو فرشته سفيد پوش را ديد، يكي در سر و ديگري در پاي جايي كه بدن عيسي بود، نشسته بودند.

 

[13]Ed essi le dissero: «Donna, perché piangi?». Rispose loro: «Hanno portato via il mio Signore e non so dove lo hanno posto». 

 

آنها به او گفتند: « بانو، چرا گريه ميكني؟». به آنها پاسخ داد: « خداوند مرا برده اند و نميدانم كجا گذاشته اند ».

 

[14]Detto questo, si voltò indietro e vide Gesù che stava lì in piedi; ma non sapeva che era Gesù. 

 

اين را گفت، به پشت برگشت و عيسي را ديد كه ايستاده است، اما نفهميد كه او عيسي است.

 

 [15]Le disse Gesù: «Donna, perché piangi? Chi cerchi?». Essa, pensando che fosse il custode del giardino, gli disse: «Signore, se l'hai portato via tu, dimmi dove lo hai posto e io andrò a prenderlo». 

 

عيسي به او گفت: « بانو، چرا گريه ميكني؟ دنبال كه هستي؟». به خيال اينكه او باغبان باغ است، به او گفت: « آقا، اگر تو او را برده اي، به من بگو او را كجا گذاشته اي و من براي بردنش ميروم».

 

[16]Gesù le disse: «Maria!». Essa allora, voltatasi verso di lui, gli disse in ebraico: «Rabbunì!», che significa: Maestro! 

 

عيسي به او گفت: « مريم!». (مريم) به سمت او چرخيد و به زبان عبري گفت: «رببوني!»، به معني : استاد!

 

 

نقاشي ديواري عروج  از جوتو (Giotto) در كليساي اسكووني (Scrovegni) شهر آرناي (Arena) پادوا. مربوط به لحظه اي كه عيسي خطاب به مريم ميگويد: به من دست نزن (Noli me tangere)

 

 [17]Gesù le disse: «Non mi trattenere, perché non sono ancora salito al Padre; ma và dai miei fratelli e dì loro: Io salgo al Padre mio e Padre vostro, Dio mio e Dio vostro». 

 

عيسي به او گفت: « به من دست نزن، زيرا هنوز به سمت پدر صعود نكرده ام، اما به سوي برادرانم برو و به آنها بگو: من به سمت پدرم و پدر شما صعود ميكنم، خداي من و خداي شما».

 

[18]Maria di Màgdala andò subito ad annunziare ai discepoli: «Ho visto il Signore» e anche ciò che le aveva detto.

 

مريم مجداليني فورا رفت و به پيروان گفت: « من خداوند را ديدم» و آنچه را كه شنيده بود بازگو كرد.

 

[19]La sera di quello stesso giorno, il primo dopo il sabato, mentre erano chiuse le porte del luogo dove si trovavano i discepoli per timore dei Giudei, venne Gesù, si fermò in mezzo a loro e disse: «Pace a voi!». 

 

در غروب همان روز، بعد از شنبه، در حالي كه درهاي محلي كه پيروان بودند، از ترس يهوديان بسته شد، عيسي آمد، و در ميان ايشان ايستاد و گفت: «سلام بر شما!»

 

 [20]Detto questo, mostrò loro le mani e il costato. E i discepoli gioirono al vedere il Signore. 

 

وقتي اين را گفت، دستها و پهلويش را به آنها نشان داد. و پيروان از ديدن خداوند خوشحال شدند.

 

[21]Gesù disse loro di nuovo: «Pace a voi! Come il Padre ha mandato me, anch'io mando voi». 

 

عيسي دوباره به آنها گفت: « سلام بر شما! همانطور كه پدر مرا فرستاد، من نيز شما را ميفرستم».

 

[22]Dopo aver itto questo, alitò su di loro e disse: «Ricevete lo Spirito Santo; 

 

بعد از گفتن اين، به آنها دميد و گفت: « روح القدس را بگيريد،

 

[23]a chi rimetterete i peccati saranno rimessi e a chi non li rimetterete, resteranno non rimessi».

 

اگر شما گناهان كسي را ببخشيد، آنها بخشوده هستند و اگر كسي را نبخشيد، نابخشوده خواهد ماند».

 

 [24]Tommaso, uno dei Dodici, chiamato Dìdimo, non era con loro quando venne Gesù. 

 

توما، يكي از دوازده نفر، كه به شکاک معروف بود، وقتي عيسي آمد، با آنها نبود.

 

[25]Gli dissero allora gli altri discepoli: «Abbiamo visto il Signore!». Ma egli disse loro: «Se non vedo nelle sue mani il segno dei chiodi e non metto il dito nel posto dei chiodi e non metto la mia mano nel suo costato, non crederò».

 

بنابراين بقيه پيروان به او گفتند: « ما خداوند را ديده ايم!». اما او به انان گفت: « اگر روي دستانش جاي ميخ را نبينم و انگشتم را در جاي ميخها نگذاشته و دستم را روي پهلويش نگذارم، باور نخواهم كردم».

 

[26]Otto giorni dopo i discepoli erano di nuovo in casa e c'era con loro anche Tommaso. Venne Gesù, a porte chiuse, si fermò in mezzo a loro e disse: «Pace a voi!». 

 

هشت روز بعد، پيروانش دوباره در خانه بودند و توما نيز با آنان بود. عيسي از در بسته آمد، ميان ايشان ايستاد و گفت: « سلام بر شما! »

 

[27]Poi disse a Tommaso: «Metti qua il tuo dito e guarda le mie mani; stendi la tua mano, e mettila nel mio costato; e non essere più incredulo ma credente!». 

 

سپس به توما گفت: « انگشتت را اينجا بگذار، و دستانم را ببين و دستت را بكش و به پهلويم بگذار و ديگر بي ايمان نباش، ايمان بياور!».

 

[28]Rispose Tommaso: «Mio Signore e mio Dio!». 

 

توما پاسخ داد: « سرور و خداي من! ».

 

[29]Gesù gli disse: «Perché mi hai veduto, hai creduto: beati quelli che pur non avendo visto crederanno!».

 

عيسي به او گفت: « چرا مرا ديدي ايمان آوردي؟ خوشا به سعادت آناني كه نديده ايمان مياورند! »

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

از اونجائيكه داستان زندگي حضرت عيسي (ع)، كه از روي انجيل براتون نوشتم مورد توجه دوستان قرار گرفت، تصميم گرفتم هر از چند گاهي بخشهاي معروفي از انجيل رو به مناسبتهاي مختلف، براتون بنويسم، چون فكر مي كنم آشنايي با انجيل كمك زيادي به درك فرهنگ و آداب و رسوم مردم ايتاليا بكنه .

 

براي آشنايي بيشتر مختصرا اشاره ميكنم كه انجيل دو بخشه: عهد قديم و عهد جديد.

 

عهد قديم در واقع همون تورات  بعلاوه چند نوشته از پیامبران يهودياست و عهد جديد هم شامل چهار انجیل  لوقا (Luca)، متي (Matteo)، مرقس (Marco) و يوحنا (Giovanni) میشه که توسط حواريون حضرت عيسي (ع) نوشته شده بعلاوه چند رساله و مکاشفات یوحنا.

 

 

اگه يه سر به اينجا بزنيد ميتونيد متن انجيل  و بقیه کتابها رو به زبون فارسي بخونيد.  

البته يه انجيل ديگه به نام برنابا (Barnaba) هم هست كه بيشتر از مسيحيا، مسلمونا قبولش دارن! چرا شو از اينجا بخونيد .

 

تو اين وبلاگ  نميخایم وارد بحثهاي مذهبي بشیم. هدف فقط آشنايي با فرهنگ و زبون ايتاليايي هست و بس.

تو اين پست كه مقدمه اش يه كمي طولاني شد ميخايم بريم سراغ دعاي Padre nostro (پدر ما)، كه  يكي از معروفترين دعاهاي مسيحاست. اگه هيچ جاي ديگه اين دعا رو نشنيده باشيد، مطمئن باشيد تو فيلمهاي سينمايي زيادي به گوشتون خورده .

 

 

اين دعا رو حضرت عيسي (ع) تو فصل شش انجيل متي، باب 9 تا 13 به پيروانش توصيه كرده كه ميتونيد نمونه اي از اجراشو از اينجا گوش كنيد و متن و ترجمه اش رو هم در ادامه ملاحظه كنيد.

 

Padre nostro che sei nei cieli,
sia santificato il tuo nome;
Venga il tuo regno,
sia fatta la tua volontà,
come in cielo così in terra.
Dacci oggi il nostro pane quotidiano;
Rimetti a noi i nostri debiti,
Come noi li rimettiamo ai nostri debitori.
E non ci indurre in tentazione,
Ma liberaci dal male.
Amen.

 

 

پدر ما که در بهشت هستي،

نامت مقدس باد.

حکومت تو بيايد،

خواسته ات عملي باد،

در زمين، به مانند بهشت.

رزق روزانه ما را امروز بده.

بدهي هاي ما را بر ما ببخش،

همانطور که ما بدهکاران خود را ميبخشيم.

ما را در آزمايش قرار نده،

اما از شر شيطان رهايمان ساز.

چنين باد.

 

با تشکر از پدرام عزیز که بعضی از مطالب رو تصحیح کردن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 

فرانچسکو توليو آلتن (Francesco Tullio Altan) يکي از کاريکاتوريستهاي معروف ايتالياست. چيپپوتي (Cipputi) کارگر کمونيست و سگي به نام  پيمپا (Pimpa) تو سری کارتونهایی برای بچه ها، از شخصيتهاي معروف کاريکاتورها و کارتونهای  اون هستند.

 

 

 

Pimpa

Cipputi

 

گرچه فرانچسکو معماري خونده، اما هميشه براي دوستا و خونواده اش نقاشي و کاريکاتور ميکشيد، تا اينکه يه ناشر کارهاي اونو ميبينه و وادارش ميکنه به نقاشيهاش موضوعيت بده و جدي تر اين کار رو دنبال کنه.

با وجود شهرت زيادش، اون در استان ونتو(Veneto) ، تو خونه پدريش يه زندگي آروم  رو ميگذرونه. شخصيتي درون گرا داره و سيگار يه لحظه هم از دهنش نميافته .

 

موضوع کاريکاتورهاي اون مسائل روز ايتالياست. در ادامه چندتا از کاراشو براتون میذارم:

 

 

Quello che mi tiene in vita è il desiderio di non perdermi la fine del mondo.

چيزي که منو زنده نگه ميداره از دست ندادن ديدن آخر دنياست.

 

 

vorrei conoscere me stesso. purtroppo mi mancando i dati.

ميخوام خودمو بشناسم، اما متاسفانه اطلاعاتي ندارم.

 

 

La vera eta è quella che uno si sente dentro.

مرد: سن واقعي اونيه که آدم تو درونش حس ميکنه.

 

Allora io sono morta.

زن: در اينصورت من مردم

 

 

 

sono in aumento gli anziani

پيرمرد اول: جمعيت سالمندان داره زياد ميشه

 

Che li facciano magri o se no che allunghino le panchine.

پيرمرد دوم: بايد يا لاغرشون کنن يا نيمکتهاي پارک رو درازتر کنن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

به تقاضاي دوستان ادامه داستان تولد و کودکي حضرت عيسي (ع) رو از انجيل متي براتون مينويسم. راستش من با اصطلاحات تقسيم بندي انجيل چندان آشنايي ندارم، اما اگه بخوايم با تقسيم بندي قران مقايسه اش کنيم، بايد بگم که آيه 18 تا 25 سوره اول رو تو بخش قبلي براتون نوشتم و تو اين قسمت هم به قولي سوره دوم که مشتمل بر 23 آيه اس رو براتون مينويسم. تو سوره هاي بعدي به ايام نوجواني اشاره ميشه که ديگه موضوع بحث ما نيست .

 

یه کمی معما حل شد . تو انجیل به سوره ها میگن فصل و به آیه هم میگن باب.

مثلا اینجا میشه فصل دوم باب ۱- ۲۳

 

 

تصويري از بشارت تولد در کتاب دعايي از لورنتزو د مديچي (Lorenzo de' Medici) در سال 1458

 

Matteo 2

 

[1]Gesù nacque a Betlemme di Giudea, al tempo del re Erode. Alcuni Magi giunsero da oriente a Gerusalemme e domandavano:

 

عيسي در بيت الحم يهوديه، زمان پادشاهي هبروديس، به دنيا آمد. چند مجوس از مشرق به اورشليم آمدند و پرسيدند:

 

[2]«Dov'è il re dei Giudei che è nato? Abbiamo visto sorgere la sua stella, e siamo venuti per adorarlo».

 

« پادشاه يهوديان که متولد شده، کجاست؟ ما طلوع ستاره او در مشرق ديده ايم، و براي پرستش او آمده ايم .»

 

[3]All'udire queste parole, il re Erode restò turbato e con lui tutta Gerusalemme.

 

وقتي هبروديس پادشاه، اين موضوع را شنيد او و تمام مردم اورشليم آشفته شدند.

 

[4]Riuniti tutti i sommi sacerdoti e gli scribi del popolo, s'informava da loro sul luogo in cui doveva nascere il Messia.

 

او تمام روحانيون و علماي مردم را جمع کرد و از ايشان پرسيد مسيح کجا بايد متولد شود.

 

[5]Gli risposero: «A Betlemme di Giudea, perché così è scritto per mezzo del profeta:

 

آنها پاسخ دادند: در بيت الحم يهوديه، زيرا پيامبر قبلي چنين نوشته است:

 

[6]E tu, Betlemme, terra di Giuda, non sei davvero il più piccolo capoluogo di Giuda: da te uscirà infatti un capo che pascerà il mio popolo, Israele.

 

" تو بيت الحم، سرزميني در يهوديه، شهر کوچکي در يهوديه نيستي. از تو پيشوايي برخواهد خواست که مردم اسرائيل مرا، رهبري خواهد کرد."

 

[7]Allora Erode, chiamati segretamente i Magi, si fece dire con esattezza da loro il tempo in cui era apparsa la stella

 

پس هبروديس، محرمانه مجوسيان را فراخواند، تا از ايشان زمان دقيق ظهور ستاره را جويا شود.

 

[8]e li inviò a Betlemme esortandoli: «Andate e informatevi accuratamente del bambino e, quando l'avrete trovato, fatemelo sapere, perché anch'io venga ad adorarlo».

 

سپس آنها را به بيت الحم فرستاد: «  برويد و  محل دقيق کودک را پيدا کنيد، و وقتي او را يافتيد، مرا با خبر کنيد، تا من نيز آمده و او را پرستش کنم».

 

[9]Udite le parole del re, essi partirono. Ed ecco la stella, che avevano visto nel suo sorgere, li precedeva, finché giunse e si fermò sopra il luogo dove si trovava il bambino.

 

بعد از شنيدن سخنان پادشاه، آنها به راه افتادند. و سپس ستاره اي را که ديده بودند، جلوي آنها حرکت کرد تا بالاي محلي که طفل را يافتند، ايستاد.

 

[10]Al vedere la stella, essi provarono una grandissima gioia.

 

آنها وقتي ستاره را ديدند، از شادي در پوست خود نميگنجيدند.

 

[11]Entrati nella casa, videro il bambino con Maria sua madre, e prostratisi lo adorarono. Poi aprirono i loro scrigni e gli offrirono in dono oro, incenso e mirra.

 

به داخل خانه وارد شدند، کودک را با مريم، مادرش ديدند، و به سجده افتادند. سپس صندوق خود را بازکردند و به او هدايايي از طلا، عطر و مواد خوشبو تقديم کردند.

 

[12]Avvertiti poi in sogno di non tornare da Erode, per un'altra strada fecero ritorno al loro paese.

 

در خواب به آنها الهام شد که به سمت هبروديس بازنگردند، به همين جهت از راه ديگري به سرزمينشان بازگشتند.

 

[13]Essi erano appena partiti, quando un angelo del Signore apparve in sogno a Giuseppe e gli disse: «Alzati, prendi con te il bambino e sua madre e fuggi in Egitto, e resta là finché non ti avvertirò, perché Erode sta cercando il bambino per ucciderlo».

 

به محض رفتن آنها، فرشته اي از سوي خداوند در خواب يوسف ظاهر شد و گفت: « برخيز، کودک و مادرش را بردار و به مصر فرار کن و آنجا بمان تا خبرت کنم، زيرا هبروديس به دنبال طفل است تا او را بکشد. »

 

[14]Giuseppe, destatosi, prese con sé il bambino e sua madre nella notte e fuggì in Egitto,

 

يوسف، از خواب برخاست، کودک و مادرش را شبانه برداشت و به مصر گريخت،

 

[15]dove rimase fino alla morte di Erode, perché si adempisse ciò che era stato detto dal Signore per mezzo del profeta.

 

و تا مرگ هبروديس آنجا ماند، کاري را انجام داد که قبلا خداوند به پيامبرش گفته بود.

 

[16]Erode, accortosi che i Magi si erano presi gioco di lui, s'infuriò e mandò ad uccidere tutti i bambini di Betlemme e del suo territorio dai due anni in giù, corrispondenti al tempo su cui era stato informato dai Magi.

 

وقتي هبروديس متوجه شد که مجوسيان او را فريب داده اند، خشمگين شد و (افرادي را) فرستاد تا تمام کودکان زير دوسال بيت الحم و اطرافش را بکشند، بر اساس زماني که از مجوسيان فهميده بود.

 

[17]Allora si adempì quel che era stato detto per mezzo del profeta Geremia:

 

اين موضوع قبلا توسط  ارمياي نبي گفته شده بود:

 

[18]Un grido è stato udito in Rama, un pianto e un lamento grande; Rachele piange i suoi figli e non vuole essere consolata, perché non sono più.

 

" صداي گريه، ناله زاري و سوگواري در راما شنيده ميشود، راکله براي پسرانش گريه ميکند و آرام نميگيرد، زيرا آنها مرده اند."

 

[19]Morto Erode, un angelo del Signore apparve in sogno a Giuseppe in Egitto

 

بعد از مرگ هبروديس، فرشته خداوند در مصر، به خواب يوسف آمد.

 

[20]e gli disse: «Alzati, prendi con te il bambino e sua madre e và nel paese d'Israele; perché sono morti coloro che insidiavano la vita del bambino».

 

و به او گفت: « برخيز، کودک و مادرش را بردار و به سرزمين اسرائيل برو، زيرا کسي که ميخواست زندگي کودک را بگيرد، مرده است.»

 

 [21]Egli, alzatosi, prese con sé il bambino e sua madre, ed entrò nel paese d'Israele.

 

پس او برخاست، کودک و مادرش را برداشت و به سرزمين اسرائيل بازگشت.

 

[22]Avendo però saputo che era re della Giudea Archelào al posto di suo padre Erode, ebbe paura di andarvi. Avvertito poi in sogno, si ritirò nelle regioni della Galilea

 

وقتي که فهميد، آرکلئو به جاي پدرش به پادشاهي يهوديه رسيده، از رفتن ترسيد. در خواب به او هشدار داده شد که به سرزمين جليلي بازگردد.

 

[23]e, appena giunto, andò ad abitare in una città chiamata Nazaret, perché si adempisse ciò che era stato detto dai profeti: «Sarà chiamato Nazareno».

 

و پس او به شهري رفت و در آن زندگي کرد که ناصريه ناميده ميشد، اين موضوع قبلا توسط پيامبران گفته شده بود: « او ناصري ناميده خواهد شد.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

فدريکو فليني کارگردان بزرگ ايتاليايي ميگه: « زبان فرهنگه و فرهنگ هم زبان ».  بر اين اساس اگه بخواين زبون ايتاليايي رو خوب ياد بگيريد، بايد با فرهنگ مردمش هم آشنا بشيد .

 

دين و مذهب جزء جدانشدنيه فرهنگ ايتالياييهاست. الان که نزديک کريسمسه، بد نديدم که باهم داستان تولد عيسي مسيح (ع) رو اونطوريکه تو انجيل روايت شده، به زبون ايتاليايي بخونيم. انجيلي متي از انجيلهايه که اين داستان رو به خوبي روايت کرده، که باهم در ادامه ميخونيمش:

 

 

نقاشي تولد عيسي مسيح از جوتو (Giotto) نقاش بزرگ ايتاليايي که در کليساي اسکروني (Cappella Scrovegni) پادوا (Padua)  ايتاليا قرار داره.

Matteo 1

 

[18]Ecco come avvenne la nascita di Gesù Cristo: sua madre Maria, essendo promessa sposa di Giuseppe, prima che andassero a vivere insieme si trovò incinta per opera dello Spirito Santo.

 

تولد عيسي مسيح به اين شرح است: مادرش مريم، در عقد يوسف بود. قبل از اينکه باهم زندگي کنند، او متوجه شد که از روح القدس آبستن شده است.

 

[19]Giuseppe suo sposo, che era giusto e non voleva ripudiarla, decise di licenziarla in segreto.

 

يوسف همسرش، که مرد درستي بود و نميخواست آبروي همسرش برود، تصميم داشت، پنهاني رابطه اش را به هم بزند.

 

[20]Mentre però stava pensando a queste cose, ecco che gli apparve in sogno un angelo del Signore e gli disse: «Giuseppe, figlio di Davide, non temere di prendere con te Maria, tua sposa, perché quel che è generato in lei viene dallo Spirito Santo.

 

همانطور که در نظر داشت چنين کاري انجام دهد، در خواب فرشته اي از سوي خدا بر وي ظاهر شد و به او گفت: « يوسف، پسر داوود، از اينکه مريم را به همسري بپذيري، نترس، زيرا آنچه که وي آبستن است از سوي روح القدس آمده است.

 

[21]Essa partorirà un figlio e tu lo chiamerai Gesù: egli infatti salverà il suo popolo dai suoi peccati».

 

او پسري به دنيا خواهد آورد و تو او را عيسي نام گذاري ميکني، او اين مردم را از گناهانشان حفظ خواهد کرد. »

 

[22]Tutto questo avvenne perché si adempisse ciò che era stato detto dal Signore per mezzo del profeta:

 

همه اينها ، همان چيزي است که خداوند قبلا توسط پيامبرش بيان کرده بود:

 

[23]Ecco, la vergine concepirà e partorirà un figlio che sarà chiamato Emmanuele, che significa Dio con noi.

 

 « بنابراين،باکره اي آبستن خواهد شد و پسری به دنيا خواهد آورد که او را امانوئل مينامند، به معني خدا با ماست. »

 

[24]Destatosi dal sonno, Giuseppe fece come gli aveva ordinato l'angelo del Signore e prese con sé la sua sposa,

 

وقتي يوسف بيدار شد، همانطور که فرشته خداوند به او دستور داده بود، عمل کرد و با همسرش ازدواج کرد.

 

[25]la quale, senza che egli la conoscesse, partorì un figlio, che egli chiamò Gesù.

 

اما نزديکش نشد، تا اينکه او پسري به دنيا آورد، که او را عيسي ناميد.

 

فعلا تا همينجا بسه. اگه اين موضوع مورد توجهتون قرار گرفت، ادامه داستان رو هم براتون مينويسم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

به علت مهاجرت گسترده ايتاليايها در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم، زبون ايتاليايي به طور وسیعی تو آمريکا رايج شد، علي الخصوص تو شهرهايي مثل سانفرانسيسکو و نيواورلئان.

حدود 26 ميليون آمريکايي هستند که ريشه ايتاليايي دارن و زبون ايتاليايي بين زبوناي رايج خارجي تو آمريکا، رتبه پنجم رو داره. همونطور که ميدونيد اسم آمريکا از روي اسم آمريگو وسپوچي (Amerigo Vespucci)، جهانگرد و کاشف ايتاليايي انتخاب شده  و ماه اکتبر هر سال تو آمريکا به عنوان ماه ايتالياييها شناخته ميشه ....

 

 اما، هيچ ميدونستيد زماني صحبت کردن به زبون ايتاليايي تو آمريکا جرم محسوب ميشده؟!

  

 

Amerigo Vespucci

 

شب هفت دسامبر 1941، بعد از بمباران بندر پرل هاربور (Pearl Harbor)، ماموران دولتي همه جا پر کردن که ايتاليايها تو اين موضوع نقش داشتن. پس از مدت کوتاهي آمريکا به آلمان، ايتاليا و ژاپن اعلان جنگ کرد و ايتاليايهاي زيادي همراه با ژاپنيها و آلمانيها دستگير شدن. اونا اغلب کساني بودن که يا هنوز ايتاليايي صحبت ميکردن، يا برگه تابعيت نداشتن و يا از طرفداراي بنيتو موسوليني بودن.

مدرسه هاي ايتاليايي زيادي تو سان فرانسيسکو تعطيل شد، چون اغلب معلمين اونا دستگير شده بودن. بسياري از ايتاليايي – آمريکاييها تحت نظارت شديد قرار گرفتند و بيشتر از دو سال، حدود 250 نفر تو اردوگاههاي نظامي مونتانا، اوکلاهاما، تنسي و تگزاس اسير موندن.

 

اين دستگيريها باعث از هم پاشيده شدن خانواده هاي زيادي شد. بسياري از اونا مجبور شدن خونه هاشونو تخليه کنن يا کارشونو از دست بدن. خيليهاشون مجبور شدن بيشتر از 15 ماه تو اردوگاههايي زندگي کنن که از خونه هاي اصليشون خيلي فاصله داشت.

 

 

تو کلوپها و مغازه ها و کلا تمام اماکن عمومي، اعلاميه اي نصب شد که کسي ايتاليايي صحبت نکنه. دولت همه جا پوسترهايي زده بود که ميگفت: " به زبون دشمن حرف نزنيد، آمريکايي صحبت کنيد! "

تو اين اعلاميه که کاريکاتور رهبران اون موقع آلمان، ژاپن و ايتاليا کشيده شده بود، اين زبونا به عنوان زبون دشمن معرفي شده و از مردم خواسته شده بود که به اين زبونا صحبت نکنن!

 

با وجود تمام فشارهاي دولت آمريکا تو جنگ جهاني دوم، امروزه بچه هايي که اصالتشون ايتالياييه، هنوز اسمهاي ايتاليايي دارن و با رسم و رسوم ايتاليايي پرورش پيدا ميکنن. هنوزهم بيشتر ايتاليايي - آمريکايي ها، ايتاليايي صحبت ميکنن و زبون ايتاليايي تو اغلب اجتماعات آمريکايي شنيده ميشه. امروزه علاقه به زبون و فرهنگ ايتاليايي، تو آمريکا افزايش پيدا کرده و جوناي ايتاليايي – آمريکايي بیش از پیش علاقمند شدن که زبون اجدادشونو بهتر ياد بگيرن  .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

از وقتي كه بحث استيگماتا رو شروع كرديم، شبهات زيادي در مورد اين پديده توسط دوستان مطرح شد كه براي نمونه اينجا ميتونين بعضي هاشو ببينين. خلاصه انتقادها اين بود كه چون کسی از جای دقیق زخمها آگاه نبوده، متقلبين زخمها رو در جاهای متفاوتی ایجاد میکردن كه با اون چيزي كه در واقعيت براي مسيح اتقاق افتاده در تضاد بوده.

 

خب اين نكته مهميه، منم تو جستجوهام تا حالا جواب قانع كننده اي براي اين موضوع پيدا نكردم كه مثلا چرا سنت فرانسيس پهلوي راستش زخمي شده اما پادره پيو پهلوي چپش؟!

از اونجايي كه بعضي از موارد استيگماتا، از جمله اين دوتا كه اسم بردم، شواهد و مدارك زيادي دال بر صحتشون وجود داره، راستش رد كردنشون به سادگي ممكن نيست. پس به فرض صحت داشتن اين موضوعات، شايد بشه فرض ديگه اي متصور شد.

يعني ميتونه اين پديده اصلا ربطي به دين و مذهب نداشته باشه؟!

 

فرضياتي درباره سنت فرانسيس

شكل اول:

« پيرمردي رو فرض كنيد كه شهرت ناشي از رئيس يه فرقه مهم مذهبي بودن براش كافي نيست. ميخاد هر طوري شده، حتي با تقلب، ايمان مردم رو قويتر كنه و به سمت فرقه خودش بكشونه. فكر ميكنه اگه سر مردمو كلاه بذاره، سر وجدان خودش رو هم ميتونه كلاه بذاره. يه مدتي رو در كوهستان ميگذرونه تا اينكه يه روز يه ميخ بر ميداره، باهاش كف دستشو سوراخ ميكنه و در حالي كه دستش داره شديدا خون ريزي ميكنه، اون يكي دستش رو هم ميزنه سوراخ ميكنه. اما هنوز تموم نشده، پاها مونده. با دو دست مجروح ميزنه يه پاشو سوراخ ميكنه، بعد سر پاي بعديشم همين بلا رو مياره. اما نه كافي نيست، مردم باورشون نميشه، با نيزه ميزنه پهلوي خودشو هم زخمي ميكنه و ... »

شكل دوم:

« اين پيرمرد از جامعه دل ميكنه و به تنهايي و آرامش كوهستان پناه ميبره. هر روزشو به روزه و عبادت ميگذرونه. مسيح رو پيغمبري ميدونه كه ميخاد تمام وجودشو نثارش كنه. احساس ميكنه وقتي اونو به صليب ميكشيدن و ميخها رو تو تنش فرو ميكردن، چه حالي داشته.
با اين تصورات هر روز ميخوابه و بيدار ميشه. تا اينكه يك روز هنگامي كه روزه اس، به حالت تمركز عميقي ميره، تصوير مسيح رو جلو خودش مجسم ميكنه، فكر ميكنه كه اون ميخها، به پوست و تن خودش فرو ميره. اين تجسم اونقدر قويه كه اين سوزش و زخم واقعا به طور فيزيكي روي بدنش ظاهر ميشه. »

شكل سوم:

« ... چيزي به نظرم نميرسه. خودتون سعي كنيد يه حالت منطقي تر و قابل قبول تر براي شكل سوم حدس بزنيد...»


هدف ازايجاد اين بحث بالابردن اطلاعات عمومي خوانندگان و وادار كردن اونا به كمي تفكر بود و بس. لزومي نميبينم كه بيشتر از اين مطلبي در اين مورد بنويسم. نتيجه گيري رو به عهده خودتون ميذارم. خرافات و تقلبهاي زيادي معمولا تو اين موارد هست و بوجود مياد، اما اميدوارم اين بحث تونسته باشه سر نخ رو براي مطالعات بيشتر بهتون بده تا بتونين اصل واقعيت رو پيدا كنيد...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
Theresa Neumann, 1898-1962
ترزا نوی من


ترزا نو ی من در يك خانواده فقير روستايي آلماني بدنيا آمد. در جواني دختر بسيار سر زنده اي بود، و به علت داشتن قدرت و انرژي بالا شناخته شده بود.


در بيست سالگي با صدمه اي كه به پشتش وارد شد، اين سلامتي به سرعت از بين رفت. او به علت كوري موقت، تشنج، فلج پا و جراحتهاي چركي در پشت و پاهايش بستري شد.
به دنبال عبادت و نيايشهاي پيوسته، در سال 1925 بيناييش را بازيافت، پاهايش بهبود يافت و دوباره از نعمت سلامتي بهره مند شد.

در 4 مارس 1926، براي اولين بار، تصوير مسيح در حال شكنجه را مشاهده كرد و از آن به بعد تا هنگام مرگش در 18 سپتامبر 1962، اين تصورات ادامه يافت. اين تصورات به طور ناگهاني ظاهر ميشدند. هنگام صحبت، پياده روي، نشستن در اتومبيل و يا ميانه كار. در اين حين او به حالت خلسه اي فرو ميرفت و به هيچ عكس العملي پاسخ نميداد. حتي فروكردن سوزن به بدن يا انداختن نور قوي به داخل چشمانش نيز نتيجه اي نداشت.

در اولين دوران ديدن اين تصورات، ترزا دردي در پهلو خود احساس كرد كه خون از آن جاري بود، سپس به مرور زخم ميخهايي روي دستها و پاهايش ظاهر شد.
در نوامبر 1926، تاج خار را تجربه كرد و دو هفته بعد هشت زخم مشخص روي سرش بوجود آمده بود كه از آنها خون ميچكيد. روز جمعه قبل از عيد پاك 1927، چشمهان متورم شده اش، نيز شروع به خونريزي كرد.


پنج زخم وي تا 14 روز بعد به همين شكل باز باقي ماندند، زيرا والدين ترزا به خيال اينكه زخمها بهبود ميابند، سعي ميكردند با درمان خانگي آنها را بهبود بخشند. بعد از اين مدت كه بهبودي حاصل نشد، انها به پزشكي متوسل شدند كه روغن و پمادي را براي زخمها تجويز كرد. اين پماد زخم دستان، پاها و پهلوي وي را شديدتر كرد. ترزا درد شديدي را متحمل ميشد، تا اينكه والدينش سرانجام پانسمان كردن با اين پماد را متوقف كردند. پس از آن درد به سرعت كاهش يافت و ناگهان از بين رفت.

پزشك مربوطه از رفتار عجيب اين زخمها متعجب شده بود. اين زخمها تا وقتي كه به حال خود گذاشته ميشدند، نه آلوده ميشدند و نه چرك ميكردند.

زخمهاي ترزا تا پايان زندگيش در سال 1962 بهبود نيافت و وي متناوبا به خاطر يك يا چند يك از اين زخمها رنج ميكشيد. زخم دستها و پاهاي وي، متناوبا در 35 جمعه از سال شديد ميشد (در مجموع 780 بار) و هنگام تصورات اسرارآميز ترزا، از زخمهاي ناشي از تازيانه و زخمهاي سرش خون ميچكيد.

در طي زمان خلسه پزشكان مجاز بودند، به طور كامل وي را معاينه كنند و گواهي دادند كه جاي زخمهاي او شباهت زيادي به زخمهاي سنت فرانسيس دارد، بخصوص آنهايي كه روي دستها و پاهايش بودند و به نظر ميآمد كه با يك ميخ آهني بوجود آمده اند.

كليسا گرچه اوايل محتاطانه رفتار ميكرد، اما اين دهكده كوچك بزودي تبديل به محل ديدار زائرين و كنجكاواني شد كه به دنبال ديدن معجزه بودند. پس از مدتي اسقف شهر از ترزا خواست كه جمعه ها در خانه بماند تا زائرين بتوانند زخمهاي وي را مشاهده كنند.


مردمي كه كنار خانه ترزا نئومن آمده اند تا وي را ببينند.


از كريسمس 1922، ترزا فقط مايعات ميخورد و پس از عيد تجلي مسيح در 6 آگوست 1926، او تنها يك قاشق آب، 6 تا هشت قطره، مينوشيد. از سپتامبر 1927، اين چند قطره آب روزانه نيز قطع شد. شراب مراسم آئين عشاي رباني تنها تغذيه وي بود.

از آنجائيكه برخي به زندگي بدون غذاي او مشكوك بودند، اسقف از آنها خواست تا يك تائيديه پزشكي تهيه كنند. ترزا و پدرش با آزمايش پزشكي موافقت كردند. اين آزمايش از 14 تا 28 جولاي 1927 طول كشيد. در اين مدت ترزا به طور 24 ساعته تحت نظارت پزشكي بود. نتيجه اين ازمايش توسط دو پروفسور منتشر شد. هيچ چيزي به جز نان و شراب آئين عشاي رباني به وي داده نشده بود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
Padre Pio
پدر پيو



فرانچسكو فوريونه (Francesco Forgione) در 25 ماه مي سال 1887 در دهكده كوچكي به نام پيه ترلچينا (Pietrelcina)، در جنوب ايتاليا به دنيا آمد. پدرش چوپان بود.

او در كليساي سانتا آنا (Santa Anna) كه روي ديوارهاي قلعه اي مستقر بود، غسل تعميد داده شد، جاييكه بعدها در آنجا خادم شد. اين كليسا بعدها توسط موسسه پدر پيوي آمريكا بازسازي شد. وي پسر دوم خانواده بود و سه خواهر ديگرش همگي از وي كوچكتر بودند. او از همان كودكي تصميم به رياضت كشي گرفته بود. زماني كه سنگي را به عنوان بالش در نظر گرفته بود و روي سنگها ميخوابيد، توسط مادرش سرزنش شد. او تا ده سالگي كشاورزي ميكرد، پس از آن به چوپاني گله كوچكشان مشغول شد. اينكارها باعث شد كه از تحصيل باز بماند.

شهري كه وي در آن زندگي ميكرد، فضاي به شدت مذهبي داشت و مذهب روي خانواده فوريونه نيز تاثير زيادي گذاشته بود. اعضاء خانواده همگي در نمازها و تسبيحات روزانه و شبانه شركت داشتند و سه روز در هفته از خوردن گوشت پرهيز ميكردند. گرچه والدين فرانچسكو بيسواد بودند، با اين وجود، آنها كتاب مقدس را از بر بودند و داستانهاي آن را براي كودكانشان تعريف ميكردند. او نيز جوان بسيار با تقوي ايي بود. برخي معتقدند او از كودكي ميتوانسته مسيح، مريم مقدس و فرشتگان محافظش را ببيند و با آنها صحبت كند و به عنوان يك كودك فكر ميكرده ديگران نيز ميتوانند اين كار را بكنند .

در سال 1897، پس از گذراندن يك دوره سه ساله در يك مدرسه عمومي ، با شنيدن صحبتهاي راهب جوان دوره گردي كه صدقات مردم را جمع ميكرد، جذب زندگي در صومعه شد. وقتى اين موضوع را با والدينش مطرح كرد، آنها به موركونه (Morcone) شهري در سه مايلي محل زندگيشان رفتند و سعي كردند اجازه ورود پسرشان به صومعه را بگيرند. اما به خاطر تحصيلات كم، صومعه وي را نپذيرفت.

پدر فرانچسكو براي تامين هزينه تحصيل پسرش نزد معلم خصوصي، در جستجوي كار به آمريكا رفت. در 27 سپتامبر 1899 فرانچسكو تحصيلاتش را به پايان رساند و توانست شرايط ورود به صومعه را كسب كند.

در پانزده سالگي ملبس به لباس راهبان فرقه فرانسيس شد و نام برادر پيو به وي اطلاق شد.

با وجود بيماري جسمي، خيلي زود تحصيلاتش را به پايان رساند و در سن 23 سالگي به مقام كشيشي (پدر پيو) رسيد. پس از آن به علت شديد شدن بيماري ريويش، براي شش سال به زادگاه و كنار خانواده اش بازگشت. او همچنين از تب هاي بالا نيز رنج ميبرد.

علائم نامرئي استيگماتا كه بعدها باعث شهرت وي گرديد، ظاهرا از همان دوران شروع شده است. در نامه اي كه وي به استادش در سال 1911 نوشته، او دردي را كه به مدت يكسال در وجودش حس ميكند را شرح ميدهد:

" ديشب برايم اتفاقي افتاد كه نه ميتوانم توضيح دهم و نه ميتوانم بفهمم. در كف دستم علامت قرمزي به اندازه يك سكه، ظاهرشد كه در مركز آن درد شديدي حس ميكردم. درد در دست چپم بسيار بيشتر بود، طوريكه هنوز هم ميتوانم آن را حس كنم. همچنين در پاهايم نيز دردي حس ميكنم."

اين علائم در 20 سپتامبر 1918 به صورت زخمهايي در دستها، پاها و سمت چپ سينه اش ظاهر ميشود. وي در نامه اي چگونگي بوجود آمدن آنها شرح ميدهد. به گفته وي بعد از عبادت صبگاهي او احساس خواب آلودگي زيادي ميكند كه با حس آسودگي و آرامش غير قابل وصفي همراه بود. در اين حال او شخصي كه از دستان، پاها و پهلويش خون ميچكيد را مشاهده ميكند.
هنگامي كه از خواب بلند ميشود، دستان، پاها و پهلوي خود را غرق در خون ميبيند. دردي كه تا پايان عمرش، يعني 50 سال بعد تحمل ميكند.


در 19 آگوست 1919 به دستور مقامات ارشد، اين عكس بلااجبار از پدر پيو تهيه شد. در اين عكس وي 32 ساله است و يكسال از واقعه استيگماتا گذشته است.


گذشته از درد بيماري و درد اين زخمها، وي ميگويد كه هر از چندگاهي از حملات شيطاني نيز رنج ميكشده.

در جولاي 1964 چند تن از راهبه ها پدر پيو را در حالي روي كف اتاقش ميابند كه به شدت مورد حمله قرار گرفته بود و حتي روي پيشانيش نيز آثار بريدگي بوجود آمده بود، به طوريكه تا چند روز قادر به گفتن ذكر دعا نبود.
در نامه ديگري كه از وي به جا مانده، او نوشته است كه بارهاي مورد حملات شيطان قرار گرفته كه ذهن و فكر او را با پيشنهادات شيطاني پر ميكرده و قصد نا اميد كردن او از رحمت الهي را داشته است.


در طي سالهاي آخر عمرش، گفته اند كه وي حتي به اندازه يك طفل نيز غذا نميخورده و اين درحالي بود كه از پنج زخمش همواره خون ميچكيد.
در طي اين 50 سال او تنها دو ساعت در شبانه روز ميخوابيد و هيچگاه به تعطيلي هم نرفت.



لباس خواب خونين پدر پيو


در 23 سپتامبر 1968 پدر پيو در آرامش درگذشت. از اطاق وي تا مدتي پس از مرگش، بوي خوشي همانند بوي زخمهايي كه 50 سال آزارش دادند، مي آمد.

پزشكاني كه بدن وي را معاينه كردند، در كمال تعجب هيچ آثار زخم و خوني روي آن پيدا نكردند. تمام زخمها بهبود يافته بود و هيج آثاري از خود بجاي نگذاشته بود. در مراسم تدفين پدر پيو جمعيتي بالغ بر صدهزار نفر شركت كرده بودند.


در 16 ژوئن 2002 هنگامي كه در ميدان سنت پيتر واتيكان، پدر پيو را ملقب به قديس ميكردند، جمعيتي بيش از نيم ميليون نفر حضور داشتند.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
مروري مختصر به زندگي سنت فرانسيس آسيزي


فرانسيس در آسيزي منطقه امبرياي(Umbria) ايتاليا در سال 1181 به دنيا آمد. پدرش تاجر ثروتمند پارچه بود. گرچه فرانسيس قصد داشت شغل پدرش را ادامه دهد، اما بزودي دريافت كه هيچ علاقه اي به اين شغل ندارد و آرزو داشت يك شواليه يا شاعر دوره گرد شود.

به لطف ثروت پدرش، او در رفاه و آسايش رشد كرد و والدينش با هيچيك از خواسته هايش مخالفت نميكردند. حاضر جواب بود، آواز ميخواند، شيك پوش، خوش قيافه، چرب زبان و در عين حال مودب.
بزودي او سر دسته گروهي از اشراف جوان شد كه شبهايشان را در مهمانيها به بي بند و باري ميپرداختند.

وقتي بيست ساله شد در يك حمله نظامي اسير شد و اسارت او يكسال طول كشيد. در طول اسارت مشقتها و دردهاي زياد متحمل شد. يك بيماري شديد ذهنش را به سمت مذهب سوق داد. پس از آزادي از تمام مايملك و داراييهايش چشم پوشيد و آنها را صرف مرمت كليساها كرد يا بين بيماران پخش نمود. اينكار باعث خشم پدرش شد و او را از ارث محروم كرد. وي لباسهاي گرانبها را به كناري نهاد و ملبس به لباسي خشن كشيشان شد.
او به موعظه در مورد پاكي و آرامش ميپرداخت يا در بيمارستانها به مراقبت از بيماران سرگرم بود.

در سال 1209 پيرواني پيدا كرد و به دستور پاپ فرقه فرانسيس را تاسيس كرد. راهبه هاي وي در ايتالياي مركزي و اطراف آن پخش شدند تا مردم را به مسيحيت دعوت كنند. آنها براي ملزومات زندگي خود كار ميكردند يا ازمردم كمك ميگرفتند و مازاد نياز خود را نيز بين فقرا تقسيم ميكردند. بزودي اين فرقه گسترش زيادي يافت و سازمان يافته شد. فرانسيس كه از مسئوليت زياد خود به ستوه آمده بود، سرانجام قوانين را به صورت مكتوب نوشت و به جانشينش سپرد و خود به كوهستان رفت تا در انزوا زندگي كند.


در سپتامبر 1224، دو سال قبل از مرگش، فرانسيس به كوههاي آلورناي(Alverna) آپن نينس (Apennines) رفته بود. او در ميانه روزه چهل روزه اش بود، احساس ضعف كرد و چشمانش شروع به سوزش كرد.
هنگام عبادت و تفكر، تصويري از يك فرشته را تجسم كرد كه حامل عكس مردي بود كه بصليب كشيده شده بود. هنگامي كه اين تصوير محو شد، او درد تيزي در در نقاط مختلف بدنش حس كرد، به دنبال يافتن محل دردها متوجه پنج علامت مانند مسيح روي دستان، پاها و پهلويش شد.

دستها و پاهايش به نظر ميرسيد كه توسط ميخ سوراخ شده اند. شاهدين گفته اند كه زخم روي دستها و پاها مانند سوراخ ميخ، گرد و سياه بود. بعلاوه سمت راست سينه اش مانند اينكه توسط نيزه سوراخ شده باشد خونريزي ميكرد. براي روزهاي متمادي لباسهاي سنت فرانسيس اغلب آغشته به خون بود. اين علائم تا پايان زندگيش باقي ماندند و گزارش شده كه وي از بابت آنها همواره درد شديدي را تحمل ميكرد.
 
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

استيگماتا. دروغ يا واقعيت؟

خوبيه  اينترنت به اينه كه آدم بعضي وقتها به كسايي برخورد ميكنه كه كمي صحبت با اونا نتيجه اش از ده ها ساعت تو اينترنت چرخ زدن مفيد تره. بحث استيگماتا رو كه تا حالا دو قسمتشو شاهد بودين، تو انجمن پرشين تولز هم مطرح كردم. نتيجه اينكه الان اونجا بحث داغي در جريانه و فعلا بازي به نفع طرف مقابله .

 

به راستي استيگماتا دروغه يا واقعيت؟ اگه دروغه چه نيازي به ادامه اين بحث هست!

 

از علاقمندان، مخصوصا كساني كه به درستي اين پديده اعتقاد دارن، دعوت ميكنم يه سر بيان و در بحثا شركت كنن و توضيح بدن دليل وجود اين همه تناقض چيه؟ يعني تمام قديسين معروف، که از افتخارات مسحیت هستن، انسانهاي متقلبي بودن؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
استيگماتا يعني چي؟

تو دايره المعارف بريتانيكا نوشته:

استيگماتا پديده ايه كه تو تعدادي از از قديسين مسيحي مشاهده شده و هيچ توجيه علمي قانع كننده اي براش وجود نداره. تو اين حالت آثار زخمهايي، مشابه زخمهايي كه موقع به صليب كشيدن مسيح بوجود اومده بود، روي بدن شخص ظاهر ميشه. اولين مورد ثبت شده در اين مورد مربوط به سنت فرانسيس آسيزيه (St. Francis of Assisi).


تو اولين قرن پس از مرگ عيسي (ع) يكي از حواريون به نام سنت پائول (St. Paul)، ساعت 6:17، تو دفتر خاطراتش مينويسه:

« ... احساس ميكنم تو بدنم علائم حضرت مسيح بوجود اومده.»

متن اصلي كه به زبون يوناني هست، علائم رو استيگماتا نوشته. Stigmata از كلمه رومي يوناني Stizw گرفته شده كه به داغ و علامتي ميگفتن كه به برده ها ميزدن تا صاحباشون مشخص باشه.
البته كلمه استيگماتا رو به خالكوبي هاي مذهبي هم ميگفتن. مثلا به خال كوبي صليب روي دست يا بازوي بعضي از مسيحي ها.


در مورد زخماي سنت پائول، خيلي ها عقيده دارند كه اون خودش اونا رو تو بدنش بوجود اورده بود كه مثلا ارادت و بندگيشو به مسيح نشون بده. گذشته از اين موضوع، تا قرن 13 هيچ گزارش ديگه اي از اين موضوع ثبت نشده.
 
تاريخچه مختصر استيگماتا

 

سنت فرانسيس آسيزي (St. Francis of Assisi 1182-1226) يكي از بزرگترين قديسهاي كليساي كاتالويك هست كه اغلب به عنوان اولين كسيكه استيگماتا رو در سال 1224 تجربه كرده در نظر گرفته ميشه.

البته يك راهبه فنلاندي هم بوده (Blessed Mary of Oignies 1177-1213) كه ميگن 12 سال قبل از اون تجربه مشابهي رو داشته. زخمهاي اون موقع شستنش بعد از مرگ كشف ميشه. البته اين خانم به بريدن قسمتهايي از گوشت بدن خودش شناخته شده بود و به همين علت گفته ميشه كه احتمالا اون زخمها رو هم خودش بوجود اورده!

سال 1222 اين علائم روي بدن مرد جوني هم ديده شد كه احتمالا توسط خودش ايجادشده بوده. اين مرد رو با دوتا زن ديگه گرفته بودن تا به صليب بكشن!

سال 1231 وقتي جسد يه راهب هلندي (von Haske) رو كه زير ديوار سلولش له شده بود رو دراوردن، اين علائم مشابه زخمهاي مسيح رو، روي بدن اونم ديدن.

خب با توجه به اين موضوعات شايد سنت فرانسيس اولين كسي نباشه كه دچار استيگماتا شده، اما اين مورد بدون شك اولين مورديه كه بدون شك استيگماتا بوده و به خوبي مستند شده.

بعد از مرگ سنت فرانسيس تا سال 1894 حدود 321 مورد استيگماتا ثبت شد كه از اين تعداد 229 تاش فقط تو ايتاليا بوده، 70 تا فرانسه، 47 تا اسپانيا، 33 تا آلمان، بقيه هم تو بلژيك، پرتقال، سوئيس و هلند و پرو. جالبه كه 90 درصد افراد اين ليست زن بودن و اكثرشونم كاتوليك بودن.

اين آمار و ارقام تو كتاب اسيگماتاييها ( La Stigmatisation, Dr. Antoine Imbert-Gourbeyre 1818-1912 ) ثبت شده، كه گفته ميشه موارد زيادي توش از قلم افتاده، با اين حال تا حالا كسي اين كتاب رو به روز نكرده.

توي قرن بيستم تعداد موارد گزارش شده از استيگماتا بسيار زياد بوده، به طوريكه ميشه اين قرن رو قرن استيگماتا نامگذاري كرد!
تو اين قرن سهم ايتالياييها كمتر شده و آمار افراد تو انگلستان، استراليا و آمريكا بالا رفته همچنين آمار افراد عادي و غير كاتوليك هم بالا رفته، اما همچنان تعداد خانما خيلي بالاتر از آقايون هست.
 
ادامه دارد...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

قبلا در مورد پديده استيگماتا يه چيزاي مختصري نوشته بودم. اما از اونجايي كه اين پديده براي خودم خيلي جالب بود، هميشه تو ذهنم بود كه اطلاعات بيشتري در موردش به دست بيارم.


تو اين سلسله بحثها اطلاعاتی رو كه تو اين مدت به دست اوردمو مينويسم و خوشحال ميشم كه از مطالب و نظريات شما هم بهرمند بشم.

بريم ببينيم تا كجا ميشه جلو رفت...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

با اينكه از دوسال پيش، تبليغات وسيعي در تلوزيون، راديو و روزنامه درباره جايگزيني يورو صورت ميگرفت و حتي اتيكت قيمت كالاها هم به ليره و هم به يورو نوشته ميشد، اما وقتي در اول ژانويه 2002 استفاده از يورو در 12 كشور اروپايي از جمله ايتاليا اجباري شد، ايتالياييها به سختي توانستند خود را به اين پول جديد عادت دهند .

 

اكثر مردم تا آخرين دقايق از جايگزيني يور به جاي ليره خود داري كردند. به علت فشار كاري بيش از حد بر روي پرسنل بانكها در تبديل ليره به يورو در آخرين روزها، بسياري از كارمندان بانكها دست به اعتصاب زدند.

 

بر طبق گزارش اتحاديه اروپا، ايتاليا جزو كندترين كشورها در جايگزيني يورو به عنوان پول رسمي خود بود.

 

اولين قرباني يورو

 

رناتو روججرو (Renato Ruggiero) وزير خارجه اروپا در مخالفت با جايگزيني يورو از مقام خود استعفا داد و به دنبال آن سيلي از منتقدين نيز به طرفداري از وي پرداختند. اما سيلويو برلسكني (Silvio Berlusconi) نخست وزير وقت ايتاليا، از اين فرصت استفاده كرد و خود را به عنوان وزير خارجه موقت تا هر زماني كه لازم باشد، معرفي كرد.

 

خداحافظ ليره

 

گرچه طبق گزارش دولت ايتاليا، 15 الي 25 درصد معاملات تجاري به خاطر فرار از ماليات، به صورت زير زميني و پنهاني انجام ميگرفت، اما شكي نيست كه اين اكونمويا سومرسا (economia sommersa  ) بسيار گسترده تر بود.

 

 

تبديل ليره به يورو ميتوانست معاملات تجاري ثبت نشده را براي وزارت اقتصاد و دارائي (Ministero dell'Economia e delle Finanze ) كه هميشه در كمين گرفتن ماليات بود، آشكار سازد.

حتي بعضي از ماموران مالياتي در كنار بانكها منتظر فرصت ميماندند، چرا كه مقامات بانك به آنها گفته بودند كه بسياري سالمندان ايتاليايي براي  تبديل ميليونها ليره، كه سالها در خانه پنهان كرده بودند و هم اكنون چاره اي جز جايگزيني آن با يور نداشتند،  به آنها مراجعه ميكنند .

 

مد جديد براي يورو

 

 

در اين ميان حداقل قشر طراحان مد كيف و لباس سود كلاني كردند. زيرا هم اكنون ايتالياييها به كيفها و طبعا  لباسهايي با جيبهاي بزرگتر براي نگهداري اسكناسها يورو نياز داشتند.

 

تغيير جنسيت

 

يكسان سازي واحد پول دوازده كشور اروپايي، گذشته از تاثيرات اقتصادي و سياسي، روي دستور زبان نيز تغيير ايجاد كرد .

 

در بسياري از زبانهاي اروپايي واحد پول، از جمله ليره ايتاليا (Lira)، پزو اسپانيا (Peseta) و مارك آلمان (Mark) ، يك كلمه مونث محسوب ميشد، اما كلمه يورو (Euro) در بسياري از زبانها مذكر بود (در زبان يوناني euro خنثي است) .

  

هم اکنون شكل یکسانی برای مفرد و جمع  کلمات يورو و سنت بکار میرود :

 

l'euro / gli euro & il cent / i cent.

شما برای نوشتن مبلغ €45.82  سه راه دارید:

 

quarantacinque/82 euro
quarantacinque euro e ottantadue centesimi
euro quarantacinque e ottantadue

 

و هم چنين سه روش براي نوشتن مبلغ €45.00 :

 

quarantacinque/00 euro
quarantacinque euro e zero centesimi
euro quarantacinque e cent zero

 

 

اگر به ايتاليا سفر كرديد، شايد بهتر باشد كمي با سكه ها و اسكناسهاي يورو و معادلهاي ليره اي آنها آشنا شويد و اگر قصد خريد داشتيد، بهتر است بدانيد چگونه مبلغ اجناس را به يورو پرداخت كنيد (Come lo pago in euro).

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

ازدواج و خوانواده

 

سن ازدواج در ایتالیا بالاست، زیرا اغلب مردم مایلند تا پایان تحصیلات و پیدا کردن شغلی مناسب، برای ازدواج منتظر بمانند. مراسم ازدواج معمولا از رسم و رسوم کاتولیکها پیروی میکند، هرچند آمار کسانی که با مراسم رسمی و قانونی ازدواج میکنند رو به افزایش است بخصوص در مرکز و شمال ایتالیا. اجازه طلاق امروزه تنها بعد از سه سال جدایی رسمی صادر میشود.

 

وفاداری و سربلندی خوانواده بسیار با ارزش شمرده میشود. حتی هنگامی که فرزندان بزرگ شده اند تحت حمایت والدینشان هستند. والدین سعی میکنند به فرزندانشان کمک کنند، مثلا برای خرید خانه یا آپارتمان، حتی اگر به معنی گذشتن از خودشان باشد. در شمال خوانواده ها جدا از هم زندگی میکنند و تعداد افراد خوانواده بخصوص در دهه های اخیر بسیار کاهش یافته است. در جنوب خوانواده ها تا حدی بزرگتر هستند و نسلهای زیادی اغلب در همان شهر یا خانه زندگی میکنند. جدایی شمال و جنوب را میتوان در آزادی بیشتر زنان در شمال در زمینه کار و زندگی اجتماعی هم مشاهده کرد.

 

غذا خوردن

 

در مورد آداب غذا خوردن ایتالیاییها قبلا در اینجا  صحبت کرده بودیم، که نیازی به تکرار آن نیست.

 

برخوردهای اجتماعی

 

دست دادن رایج ترین روش خوشامد گویی و تبریک است. دوستان زن یا زن و مرد ممکن است با تماس گونه ها به هم و بوسه ای در هوا باهم خوشامد گویی کنند. دوستان مرد نیز ممکن است همدیگر را بغل کنند و با دست به پشت هم بزنند. گفتن Ciao برای سلام یا خداحافظی غیر رسمی رایج است. عبارتی  مانند Buon giorno (روز بخیر) و Buona sera (شب بخیر) نیز برای برخوردهای رسمی تر استفاده میشود. قدم زدن با بازوهای درهم، برای دو فرد همسن چیز غیر معمولی نیست. گفتن عنوان شخصی بسیار مهم است هر چند استفاده از اسم کوچک رایج تر است.

ایتالیاییها مردم بسیار اجتماعی و خونگرمی هستند، چه در خانه خودشان و چه در کافه ها، بارها و رستورانها. دید و بازدید از خوانواده یا دوستان، بخصوص در ایام تعطیل و یکشنبه ها بخش مهمی از زندگی ایتالیایی محسوب میشود.

با مشغولیت بیشتر افراد در زندگی شهری، دید و بازدید در مناطق شهری از قبل برنامه ریزی و هماهنگ میشود. در روستاها، جایی که زندگی کمتر گیج کننده است، مردم، علی الخصوص خویشاوندان بدون هماهنگی به دیدن هم میروند. هنگامی که به شام دعوت میشوند، آوردن یک هدیه کوچک معمول است.

 

مشغولیت و سرگرمی ها

 

شبها یا بعد از ظهر یکشنبه ها گشت و گذار در حومه چه در شهرها یا روستاها بسیار معمول است. یکشنبه ها اغلب ایتالیایها یا به حومه شهر میروند یا برای دیدن رویدادهای ورزشی به استادیومها سر میزنند. در تابستان مردم به سواحل دریا میروند. دیسکوها سرگرمی رایج جوانان هستند، علی الخصوص شنبه شبها. فوتبال رایجترین ورزش در ایتالیاست. دوچرخه رانی، اتومبیلرانی، اسکی و تنیس نیز از ورزشهای رایج هستند هر چند امروزه بسکتبال نیز بسیاری از مردم را به خود جذب کرده است.

 

 

با توجه به پیشینه تاریخ رومی کشور و نقش آن در سرعت بخشیدن به رنسانس، از اینکه هنر نقش مهمی در زندگی ایتالیایی بازی میکند، جای نعجب نیست، از اپرا در ورونا گرفته تا موزه ها و گالریهای فلورانس و رم.

بسیاری از ایتالیایها از رفتن به سینما لذت میبرند، هرچند توجه به سینما از آنچه که در میانه قرن بیستم بود کمتر شده است، زمانی که کارگردانانی مانند فدریکو فلینی در اوج محبوبیت بودند. در سینماها محدوده گسترده ای از فیلمهای ایتالیایی و خارجی به نمایش در می اید. فیلمهای خارجی اغلب به زبان ایتالیایی دوبله میشوند. تلوزیون بسیار محبوب است و آمار خوانواده هایی که از دستگاههای ضبط ویدئو استفاده میکنند رو به افزایش است.

 

تعطیلات و جشنها

 

ایتالیایها سال جدید را در اول ژانویه جشن میگیرند. عید شب میلاد عیسی مسیح، و ملاقات سه مجوس از عیسی کودک در شش ژانویه از تعطیلات رسمی هستند. این روز بفانا (Befana)  جادوگر کریسمس، نامیده میشود. بنا بر حکایات قدیمی، بفانا جادوگر پیر مهربانی بوده است که شانس همراهی با آن سه مجوس را از دست داده است و از آن زمان به دنبال عیسی کودک است. او در شب پنجم ژانویه سوار بر جارو دستیش از روی دودکشها میگذرد و برای بچه هایی که خوب بوده اند اسباب بازی و شکلات و برای کسانی که ندارند، یک تکه بزرگ زغال سنگ میاورد.

 

کارنواله (Carnevale) جشنی است همراه با رژه و فستیوال لباسهای محلی که در بسیاری از مناطق ایتالیا،  درست قبل از شروع ایام روزه کاتولیکها برگزار میشود. کارناوالهای  ونیز بسیار مشهور هستند. ایتالیایها یکشنبه و دوشنبه عید پاک را نیز جشن میگیرند.

 

25 آوریل، روز آزادی ایتالیا در جنگ جهانی دوم است. اول ماه مه روز کارگر است. جشن صعود حضرت مریم به بهشت در 15 آگوست، از دیگر جشنهای ایتالیاست. در این روز اغلب ایتالیایها شهرها را به سوی کنار دریا یا کوهستانها ترک میکنند.

 

در روز قدیسین و روز ارواح (Il Giorno dei Morti) در اول و دوم نوامبر، صبح علی الطلوع نماز  وحشت خوانده میشود و زنگهای کلیسا به صدا در میآید. مردم به زیارت قبور میروند و آرامگاه عزیزانشان را با گل، مخصوصا گل داوودی و شمع میپوشانند. روز 8 دسامبر، کاتولیکهایی که معتقدند روح مریم باکره از هر گناهی بری بوده است راجشن میگیرند.

 

علاوه بر این تعطیلات هر شهر قدیس محافظ خود را دارد و روز آن قدیس را جشن میگیرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Giuseppe Garibaldi

جوزپه گاریبالدی

(1807 - 1882)

 

 

انقلابی ایتالیایی که برای اتحاد کشورش که در آن زمان تحت حکومتهای چندگانه بود، نقش مهمی را ایفا کرد. در ابتدا یک ملوان بود و بعد ناسیونالیست شد. در سال 1834 خطر دستگیری را به جان خرید و از کشورش به آمریکای جنوبی گریخت و در آنجا تجاربی در زمینه جنگهای چریکی اندوخت. در 1848 به ایتالیا بازگشت و به جنبش رو به رشد ملی گرایان پیوست و نیروهای جمهوری خواهان را به سوی رم رهبری کرد. در سال 1860 با نیروی 1000 نفره موسوم به سرخ جامگان به سیسیل رفت و جنوب ایتالیا را که در آن زمان تحت سلطه بوربونهای اسپانیایی بود تسخیر نمود. وی سرزمینهای اشغالیش را به ویکتور امانوئل، پادشاه ساردنی – پیدمونت، واگذار کرد و او را اولین پادشاه ایتالیای متحد نمود. و ده سال بعد بود که با فتح رم، ایتالیا به وحدت کامل رسید.

 

 

Marco Polo

مارکوپولو

(1254 - 1324)

 

 

جهانگرد ونیزی که شگفتیهای پنهان شرق را پیش چشمان اروپائیان گشود. در سال 1271 هنگامیکه هنوز جوان بود زادگاه خود، شهر ونیز در شمال ایتالیا را ترک کرد و سفر درازی را در سراسر آسیا به همراه پدر و عویش آغاز کرد. سه سال طول کشید تا به چین که در آن زمان تحت سلطه امپراتور مغول، قوبیلای خان (Kublai Khan) بود، برسد. مارکو مورد محبت امپراتور قرار گرفت و سالهای بسیاری در خدمتش باقی ماند. وی در بازگشت به اروپا در سال 1295 به دست ماموران دولت جنوا(Genoa) که از رقبای ونیزیان بودند، به اسارت گرفته شد. سفرنامه اش به نام توصیف جهان (The Description of the World) حاصل همین سالهای زندان بود. بسیاری از اروپاییان باور نمیکردند که داستانهای او حقیقت داشته باشد.

 

 

Leonardo da Vinci

لئوناردو داوینچی

(1452- 1519)

 

 

هنرمند بزرگ دوره رنسانس ایتالیا بود. با اینکه تابلوهای اندکی کشید، اما همه اکثر آنان از مشهورترین تابلوهای جهان هستند. مانند شام آخر(The Last Supper) و مونالیزا(Mona Lisa). داوینچی شام آخر را با الهام از کتاب مقدس، روی دیوار صومعه میلان نقاشی کرد. او به منظور جلب توجه بیننده به چهره مسیح از فن ژرفا نمایی ( پرسپکتیو) استفاده نمود.  مونالیزا نیز چهره همسر یکی از مقامات فلورانسی است.

 او بسیار کنجکاو بود و موضوعات مختلفی از مهندسی و تئاتر گرفته تا چگونگی پرواز پرنده و دویدن اسب را مطالعه میکرد. او هواپیماها و هلیکوپترهایی را 400 سال پیش از ساخته شدن اولین نمونه آنان، طراحی کرد.

در سال 1519 در فرانسه، در کاخی که پادشاه فرانسه به او داده بود از دنیا رفت.

 

 

Michelangelo

میکل آنژ

(1475 - 1564)

 

 

پیکر تراش، شاعر و نقاش ایتالیایی و یکی از هنرمندان بزرگ دوره رنسانس. مشهورترین مجسمه او داود نام دارد. و از سال 1508 تا 1512 روی نقاشی سقف نمازخانه سیستاین در کلیسای واتیکان کار کرد. آخرین کار بزرگ او طراحی و ساخت گنبد عظیمی برای کلیسای سنت پیتر در رم بود. وی 89 سال زندگی کرد و تا شش روز قبل از مرگ بر روی ساخت مجسمه ای کار میکرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Silvio Berlusconi

سیلویو برلسکنی

(1936-)

 

 

 

سیلویوبرلسکنی نخست وزیر وقت ایتالیا و مرد قدرتمند رسانه های ایتالیاست. از شما دعوت میکنم همراه هم مروری بر زندگینامه جالب او داشته باشیم.

 

وی در سال 1961 در رشته حقوق از دانشگاه میلان فارغ التحصیل شد. برای پرداخت هزینه تحصیلات، مدتی فروشنده دوره گرد جاروبرقی بود و خانه به خانه به دنبال مشتری میگشت، سپس همراه با گروهی که تشکیل داده بود به خوانندگی در کشتی های تابستانی پرداخت. در زمان دانشجویی با بتینو کراکسی آشنا شد، کسی که بعدها رهبر حزب سوسیالیست و سپس نخست وزیر ایتالیا شد.

 

پس از فارغ التحصیلی یک شرکت ساختمانی تاسیس کرد که با موفقیت زیادی روبرو شد و توانست با انجام انواع پروژه های تجاری و مسکونی رشد قابل توجهی پیدا کند. در سال 1969 شهرکی به نام میلان 2 در شمال میلان ساخت. دردهه 1970 علاقه او تغییر کرد و سعی در ساخت یک امپراتوری رسانه نمود. در ابتدا در سال 1974 یک شبکه تلوزیون کابلی برای شهرک خود به نام تله میلان راه اندازی کرد و بعد از آن نیز شبکه ای از ایستگاههای تلوزیونی محلی تاسیس کرد که اکثر مناطق ایتالیا را پوشش میداد. در سال 1994 او صاحب شرکتی بود که بزرگترین شرکت چندرسانه ای ایتالیا محسوب میشود و هم اکنون با نام مدیاست شناخته میشود و شامل سه تلوزیون خصوصی، دو روزنامه، چندین مجله، یک شرکت انتشاراتی، فروشگاههای زنجیره ای، باشگاه فوتبال آس میلان، بعلاوه یک سری از شرکتهای مالی و بیمه ای  میشود.

 

با موفقیت وی در عرضه تجارت، برلسکنی خودش را به کراکسی که با پرده برداری از فساد سیاستمداران آنها را تحت فشار قرار داده بود نزدیک کرد. او در سال 1994 حزب خودش فورزا ایتالیا که نامش را از یک ترانه معروف فوتبالی به نام بزن بریم ایتالیا  گرفته بود، را تاسیس میکند و با یک گروه شمالی محافظه کار متحد میشود. حزب برلسکنی و متحدانش در انتخابات 1994 پیروز میشوند و وی به سمت نخست وزیری برگزیده میشود هرچند که هفت ماه بعد به دلیل از هم پاشیده شدن دولت ائتلافی مجبور به استفا میگردد.

به دنبال این استفا، برلسکنی بارها سعی در تشکیل دولت دیگری برمیاید و سعی میکند که توجه منتقدین را از شکست سیاسیش به موفقیتهای رسانه ای و تجاریش جلب کند.

 

در سال 1997 به علت تقلب در حسابداری 16 ماه از کار معلق میگردد ودر سال 1998 هم به دلیل رشوه دادن به ماموران مالیاتی به 33 ماه زندان محکوم میشود هرچند وی موفق به لغو این حکم میگردد.

پس از پیوستگی با یک گروه محافظه کار در سال 2001 دوباره به عنوان نخست وزیر انتخاب میشود. در همان سال میزبان گروه هشت () در شهر ژنو میشود و در سه روز برگزاری این جلسه ایتالیا شاهد برخوردهای خونینی بین پلیس و معترضین بود.

 

پس از حمله 11 سپتامبر بر علیه آمریکا در سال 2001، برلسکنی سعی کرد که اتحادی بر علیه تروریسم جهانی ایجاد کند، اما پس از اعلام اینکه فرهنگ غرب به فرهنگ اسلام برتری دارد، از سوی بسیاری از رهبران جهان مورد انتقاد و نکوهش قرار گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تاریخ معاصر ایتالیا

 

در سال 1861 پادشاهی ایتالیا شکل گرفت. ویکتور امانوئل دوم که پادشاه ساردین بود به پادشاهی ایتالیا یرگزیده شد و سعی در متحد کردن شبه جزیره نمود. در همین راستا در سال 1866 با اشغال ونیز و چهار سال بعد رم آنها را به ایتالیا ملحق کرد که رم پس از چندسال به پایتختی ایتالیا انتخاب شد. اما تلاشهای دیگر مانند جنگ با دولت عثمانی برای الحاق بخشهایی از لیبی در سال 1912 عقیم میماند.

 

 درسال 1915 علی رغم اتحاد با آلمان، اتریش و مجارستان، ایتالیا به طمع بدست آوردن قسمتهایی از اتریش با متفقین همدست شده و در جنگ جهانی اول شرکت میکند. ولی ایتالیا خیلی کمتر از آنچه در پیمانهای صلح پس از جنگ پیش بینی شده بود زمین به دست آورد . بعد از جنگ جهانی اول، نا امیدی ها و ناکامی ها و بیم انقلاب کمونیستی منجر به رشد فاشیسم شد. در  1922 بنیتو موسولینی جنگ طلبانه به نخست وزیری رسید و حکومت فاشیستی و دیکتاتوری خودش را تشکیل داد.

 

در 1936 ایتالیا با آلمان متحد شد و در 1940 به بریتانیا و فرانسه اعلام جنگ کرد. اما وقتی ایتالیا در 1943 به اشغال سربازان متفقین درآمد، پادشاه، موسولینی را عزل کرد و ایتالیا به متفقین پیوست. در 1946 مردم ایتالیا به لغو حکومت سلطنتی رای دادند و ایتالیا جمهوری اعلام شد. همچنین نفوذ کلیسا در زندگی روزانه ایتالیایی ها، باعث شد تا در سال 1984 مذهب کاتلولیک رومیها، مذهب رسمی ایتالیا اعلام شود.

 

در سال 1986 ایتالیا قدمهای موثری برای مبارزه با جنایات سازمان یافته مافیا برداشت. در این سال 338 تن از اعضای مافیا دستگیر و زندانی شدند.

رسوایی سیاسی در سال 1990 باعث کنار رفتن حزب دمکرات مسیحی که از سال 1948 در ایتالیا بیشترین نفوذ داشت، گردید. در 1993 دولت انتقالی غیر سیاسی تشکیل گردید تا تغییرات قانون اساسی را اجرا کند.

 

در سال 1994 ائتلاف دست راستی به رهبری سیلویو برلسکنی که مرد با نفوذ در رسانه ها بود، به قدرت رسید. و با اینکه پس از مدتی این ائتلاف از هم پاشیده شد، اما برلسکنی به سمت نخست وزیری رسید. در سال 1996 ائتلاف دست چپی با نام درخت زیتون به  رهبری رومانو پرودی به قدرت دست یافت.  با اینکه کوششهای فراوانی برای ایجاد وحدت واقعی کشور از طریق تشویق توسعه اقتصادی جنوب انجام شده است. ولی ساختار سیاسی ایتالیا همچنان بی ثبات و طول حیات دولتهای ائتلافی کوتاه بوده است. در حال حاضر دولت دست راستی سیلویو برلسکنی از سال 2001 در ایتالیا قدرت را به دست گرفته است.

 

احزاب عمده سیاسی در ایتالیا عبارتند از:

 

            حزب مردم (محافظه کار؛ دموکرات مسیحی سابق)

            حزب دمکراتیک چپ (حزب کمونیست سابق)

            حزب سوسیالیست (PSI)

            اتحادیه شمال (تجزیه طلب؛ شامل اتحادیه لومبارد)، جمهوریخواه (RPI)

            حزب رادیکال

            حزب لیبرال

            حزب سوسیال دموکرات

            اتحاد دموکراتیک (اصلاح طلب)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط کاوه  |