تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 

 

راستش نمیدونم کار درستیه یا نه، اما دوستی شروع به اسکن کردن کتاب کمدی الهی با ترجمه خانم فریده مهدوی دامغانی کرده و داره به مرور میذاره تو وبلاگش. اونطوری که من دیدم تنها صفحات سرودها اسکن شده و توضیحاتش نیست، با این حال شاید به درد دوستانی که به کتاب اصلی دسترسی ندارن بخوره .

 

کتاب دوزخ از سرود اول تا سی و چهارم

کتاب برزخ از سرود اول تا بیست و سوم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Un Benigni da Nobel

 

دفعه قبل تونستيم جمله فارسي " باهم تصميم بگيريم " رو وسط يه وبلاگ مطرح ايتاليايي جا بديم. خوشحالم به اطلاع دوستان برسونم كه ايندفعه با اين شعر از دانته تونستيم، ايران و زبون فارسي رو به وبلاگهاي ايتاليايي معرفي كنيم :

 

عشق که قادر است معشوق را به دوست داشتن وادارد،
باعث شد چنان لذتی ازو ببرم که هنوز هم
در بند خود، اسیرم داشته و هرگز رهایم نخواهد ساخت .

 

 

برنامه توتو دانته در ميدان (Piazza del Campo) شهر سي انا (Siena)، 15 جولاي 2007

از چپ به ترتيب: Silvia، Loredana و Mariangela با پرچمي كه به بنيني ميگه : ... ما حالا نوبل ميخايم.

 

 

 

عكس با وينچزو چرامي (Vincenzo Cerami) ، سناريو نويس اغلب فيلمهاي موفق بنيني. سيلويا سمت چپ وينچزو وايستاده.

 

عكس با نيكولا پيواني (Nicola Piovani)، آهنگساز فيلمهاي زندگي زيباست، پينوكيو و ببر و برف

مدتيه با سيلويا پيتتونی (Silvia Pittoni ) نويسنده وبلاگ Un Benigni da Nobel ارتباط برقرار كردم. اون از كشته، مرده هاي روبرتو بنينيه و اين موضوع خوبي براي شروع صحبتهاي ما بود. وقتي بهش نشون دادم كه چطوري به كمك وحيد يه سري از سخنرانيهاي روبرتو بنيني رو به فارسي ترجمه كرديم، واقعا كفش بريد . تو ايميلش برام نوشت:

 

Dante's lectures of Roberto translated in Iran!! It's incredible!!! I couldn't believe to my eyes!!!

 

اين موضوع باعث شد كه به قول خودش كلي تو ويكي پديا سرگردون بشه تا اطلاعاتي از ايران و زبون فارسي به دست بياره. اون حتي منو جزو اعضاي گروه خودشون كه از بنيني مينويسن در اورد .

 

 

شهرت اين وبلاگ به روزنامه هاي ايتاليا هم كشيده شده.

 

 آخرين پستي كه تو وبلاگش داده در حقيقت مربوط به ماست. از تون دعوت ميكنم حتما به اين پستش يه سر بزنيد و نظري، مطلبي و حتي اگه شده يه تشكر كوچیك براش بذاريد.  شايد بقيه خوانندگان وبلاگش هم علاقمند بشن از ايران و زبون فارسي بيشتر بدونن .

 

 

سيلويا پيتتونی و روبرتو بنيني

 

سيلويا 19 سالشه و دانشجوي رشته حقوق تو دانشگاه فلورانسه و تو شهر آرتزو (شهر زندگي زيباست)، زندگي ميكنه. انگليسيش خيلي خوبه و هرچند اين روزا سرش گرم امتحاناس اما با خوش روئی به سوالات شما پاسخ ميده .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

Siamo giunti alla fine del 2007, un anno che per noi ha significato molto…

Il 2007, come direbbe Roberto, è stato un anno SPETTACOLARE!

Per questo abbiamo un video di “fine anno”, in onore di Roberto e di Tuttodante, un tour che non dimenticheremo mai… Ci è sembrato il modo migliore per celebrare un anno intenso e ricco di emozioni… Il video è online su youtube e lo trovate CLICCANDO QUI .

Buon anno a tutti! Che il 2008 possa portarvi tanta gioia e serenità… Vi auguriamo di realizzare tutti i vostri sogni!

Roma, 28 dic (Velino) - Va a Roberto Benigni la palma di personaggio italiano dell’anno 2007. Il “Piccolo Diavolo” toscano con il 10,9 per cento delle preferenze degli italiani ha preceduto nettamente un altro comico, Beppe Grillo, che ha raccolto l’8,7 dei consensi e Antonio Ricci e la banda di “Striscia la notizia” giunti terzi con il 7,7 per cento…


Tutto Dante su Rai Uno:

giovedì 06/12 XXXIII canto del Paradiso
giovedi 13/12 I canto dell’Inferno
giovedi 20/12 II canto dell’Inferno
martedi 25/12 III canto dell’Inferno

giovedi 27/12 IV canto dell’Inferno
martedi 01/01 V canto dell’Inferno
giovedi 03/01 VI canto dell’Inferno
giovedi 10/01 VII canto dell’Inferno
giovedi 17/01 VIII canto dell’inferno
giovedi 24/01 IX canto dell’Inferno
giovedi 31/01 X canto dell’Inferno
giovedi 07/02 XXVI canto dell’Inferno
giovedì 14/02 XXXIII canto dell’Inferno

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 


sustanze e accidenti e lor costume

جوهر و عرض و خاصیات آنها را دیدم


vede dentro tutto l’universo che è perpetuo, è contemporaneo a Dante, e dentro vede la sua figura. Cioè, nel secondo cerchio della Trinità, in quello del Cristo, Dante vede i suoi occhi, vede se stesso. Ecco l’immagine di Dio! Dentro a questa inintelligibilità - ecco l’ho detta esattamente, anche la parola lunga! E’ una cosa che fa uscire di senno, e non riesce a dirlo e non si dà pace e si tormenta. Finché alla fine Dio gli fa venire dentro la percezione di quello che ha visto. In questo canto c’è tutto il cammino dell’umanità. Non va letto solo teologicamente, ma anche corporalmente. Dobbiamo vedere Dante fisicamente con il suo corpo, con la sua puzza, con i suoi occhi, con i suoi nervi, con i suoi polsi, che sta lì, davanti a Dio e davanti alla Madonna.

 

ميبينه که تموم دنيا همچنان استوار و پابرجاست و با دانته همزمانه و در وجودش چهره خودشو مشاهده ميکنه.

دانته در دايره دوم همون دايره سه گانه پرستي (در مسحيت) چشماشو ميبينه و در اصل خودشو ميبينه.

ايناهاش اينم تصوير ايزد! درون اين بي وضوحي (که به راحتي قابل مشاهده نيست) که حتي با کلماتي طولاني بيان شده، چيزيه که از يه عقل سليم خارج ميشه و چون موفق به بيانش نميشه، در آرامش نيست و شکنجه اش ميده، تا زماني که خدا اجازه ميده که درک درستي پيدا کنه از چيزي که ديده.

در اين سرود تمام مسير انسانيت به وضوح ديده ميشه. نه فقط با علم الهيت، بلکه به صورت جسماني و فيزيکي هم ميشه درکش کرد.

بايد دانته رو به صورت فيزيکي و از روي جسمش ببينيم، با بوش، با چشماش، با رگهاش، با ضربان قلبش (نبضش)، که اونجا جلوي خدا و مادونا حاضره

 

« در اينجا بنيني شروع به خوندن اشعار سرود آخر ميکنه که اونا رو ميتونيد اينجا بخونيد. »

 

Questo è uno dei canti ritenuti più ostici, in fondo nella sua semplicità, se vogliamo chiamarla così, commovente, perché si sente lo sforzo e questo immaginarsi di bambino. Una lallazione, proprio uno schioccare. Lo dice, che non si può parlare di Dio se non tornando bambini, quando dice:

اين يکي از سرودهاي نامطبوع و خسته کننداس، در اعماق سادگيش، اگه بخايم اينطوري نام ببريم، بسيار منقلب کننده اس. چون اين نيرو و تصورات دوران کودکي ازش استنباط ميشه.

يک زبان اوليه کودکانه مثل يک تلنگر ميگه که، بدون بازگشت به دوران کودکي نميشه از خدا حرف زد. ابيات اينطوري بيان ميکنند:

 
Omai sarà più corta mia favella,
pur a quel ch’io ricordo, che d’un fante
che bagni ancor la lingua a la mammella

 

زین پس، برای بیان آنچه دیدم،

و هنوز به یادم ماند، سخنم عاجزتر از

کودک شیرخواری رسد که هنوز پستان می مکد...

 

 

E’ un bambino che succhia la mammella della vita, di Dio, dell’universo, di se stesso, del Padre, del Figlio... e si può descrivere Dio e vedere Dio solo con la lingua di un bambino. E non vorrei andare anche nella più frusta convenzione a parlare del mito della creazione, di chi sa che c’è. E’ anche una cosa di una semplicità e di una quotidianità estrema. Questo canto ci fa sentire che non ci ha tradito Dante, alla fine non ci ha tradito. Ha sognato per noi. E’ qualcuno che ha sognato per noi. Il suo sogno durerà più di tutte le nostre notti e di tutti i nostri sonni. E’ qualcuno che noi sogniamo e siccome facciamo sempre capolino ai sogni quando si vuol spiegare qualcosa, diciamo che non ci sta male pensare che tutto quello che viviamo è un sogno, per tornare nella retorica più frusta e che anche quest’incontro è stato un sogno.

کودکي که پستان زندگي رو ميمکه، خدا رو، جهان رو، خودشو، پدر و پسر و... ميشه خدارو فقط با زبان يک کودک ديد و توصيفش کرد. و الان نميخام که برم وارد اون بحث اون ميثاق و اسطوره زنده از خلقت بشم، که کسي نميدونه که واقعا چه چيزيه. چنين به سادگي و با يه روزمره گي انتهايي.

در اين سرود خواهيم شنيد که دانته سر انجام به ما خيانت نکرده. به خاطر ما خواب ديده و به اون رويا رفته و کسي که براي ما به رويا رفته، روياش بيشتر از همه شبهاي ما و همه روياهاي ما ماندگار خواهد بود.

وقتي خواب کسي رو ميبينيم از اونجاييکه براي توضيحش هميشه سعي ميکنيم مصداق زنده اي براش پيدا کنيم. فکر نکنم بد باشه اگه بگيم تمام چيزهايي که باهاش زندگي ميکنيم يه روياست. بازگشت به يک ميثاق اسطوره اي که خودش يه روياست.

 

Io ora vado avanti così perché mi sono un po’ emozionato a fare il canto, quasi quasi lo vorrei ripetere perché m’è piaciuto tanto ed è la prima volta che faccio il Paradiso. Sono contento, è stata una festa meravigliosa, quindi non so come concludere. Era meglio se finivo con il canto, ora mi sono messo nei guai da solo, ma volevo, non so quanto devo rimanere.

 

حالا سعي ميکنم برم چلو همينطوري به خاطر اينکه کمي هيجانزده شدم، براي خوندن اين سرود تقريبا دلم ميخاد تکرارش کنم چون خيلي خوشم اومده و اولين باره که سرود بهشت رو اجرا ميکنم .

خوشحالم و مراسم باشکوهي شد، اينقدر که نميدونم چطوري ختمش کنم. بهتر بود که با سرود تمومش ميکردم حالا به اين ترتيب خودمو تو دردسر انداختم. اما دلم ميخاست که ميتونستم هنوز روش باقي بمونم اما نميدونم که چقدر ميتونم باشم.

 


A questo punto il Magnifico Rettore voleva farvi quattro canti dall’Orlando furioso che si era preparato (applausi).
Volevo solo dirvi che questo incontro, quando... con Dante Alighieri... Questa prima veglia, diciamo, che abbiamo fatto, mi piacerebbe tornare, proprio come una volta si faceva, alle veglie, a parlare di Dante, dei demoni, della paura, ci sarà il diavolo, come sarà fatto... C’è qualcuno che lo ha sognato per noi, gli sono grato per tutta la vita, così come sono grato a voi che siete stati ad ascoltarmi, vi abbraccio uno per uno, non tutti insieme, con tutto l’amore del mondo.
Grazie.

 

در اين لحظه مدير باحالتون ازم خواست که قسمتي از سرود اورلاندو فوريوزو (Orlando furioso) که براتون آماده شده بود رو اجرا کنم.

ميخواستم فقط اينو بهتون بگم که اين ديدار... بهتره بگيم شب نشيني، که با دانته آليگيري... انجام شد، خيلي دلم ميخاست که برميگشتم دوباره از اول شروع ميکردم. درست مثل زماني که شب نشينيها انجام ميشد. در باره صحبت کردن دانته از شياطين، از ترس، آيا شيطان حضور خواهد داشت چطوري خواهد شد...

کسي که اون رويا رو (خوابو) برامون ديده، براي تموم زندگي، در برابرش حق شناس خواهيم بود. مثل حق شناسي من نسبت به شما که حرفامو گوش کرديد. تک تک شما رو  در آغوش ميگيرم نه همتونو با هم. با تمام عشقي که در دنيا وجود داره....سپاسگذارم .

 

 

___________________________

پ. ن.

 

بلاخره ترجمه مجموعه سخنرانيهاي بنيني به اتمام رسيد. جا داره که از تلاش و زحمت زيادي که ماريوي عزيز، علي رغم گرفتاريهاي زيادش،  در اين رابطه کشيد واقعا تشکر کنم. اين ترجمه براي خود من که بسيار سودمند و مفيد بود و باعث شد که لغات و اصطلاحات زيادي ياد بگيرم. اميدوارم که شما هم استفاده لازم رو برده باشيد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

سرود آخر بهشت، از کتاب کمدي الهي، قبلا اينجا، خدمتتون تقديم شد. حالا از تون دعوت ميکنم در ادامه توضيحات  روبرتو بنيني، در مورد اين سرود رو که ماريوي عزيز زحمت ترجمه اشو کشيده رو هم باهم بخونيم. البته چون اين قسمت کمي طولانيه، بخش بعدي اون که قسمت آخر اين مجموعه سخنرانيها هم به حساب مياد رو تو يه پست ديگه، براتون مينويسم. انشالا مورد استفادتون واقع بشه .

 

 

4. Paradiso, Canto XXXIII

4. بهشت، سرود سي و سه

 

Dante nell’ultimo canto del Paradiso ci vuol dire come è fatto Dio. La grandezza è che ce lo descrive. La cosa che fa venire male nel corpo e nell’anima è che Dante ci dice esattamente come è fatto Dio. Ci dice come è vestita la Madonna, che odore ha la Madonna! Ci dice in che rapporto stanno tutti i santi e tutti i beati del Paradiso e tutti noi. Vede negli occhi di Cristo i miei, i tuoi, i suoi, tutti i nostri occhi.Non è come quando si vede un film, dice: “Orca se alla fine non mi fanno vedere chi è...”.

 

Lui ce lo dice, dicendoci continuamente che non lo può dire, e alla fine ce lo descrive. E’ un regalo spettacolare. Ora voi sentite che cosa Dante ha pensato perché vuole che S.Bernardo dica alla Madonna, proprio come un avvocato - il famoso “doctor mellifluus”, S.Bernardo da Chiaravalle - come un avvocato gli dice Dante:

 

“Scusa glielo dici te alla Madonna se posso guardare Dio per un secondo? Fammelo vedere un secondo. Non è che sono cattivo, ma ormai son qui!” Come se gli dicesse: “Come fo’ a dirglielo io alla Madonna? Diglielo te”.

 

E S.Bernardo è come se uno dice:

 

“Va bene, guarda, c’è questo mio amico, ha fatto un viaggio, ora non te lo sto a raccontare, vorrebbe vede’ Dio un secondo.” Scusa è, ma è proprio per poterlo dire a tutti gli uomini che ne hanno bisogno, poi lui è uno che scrive bene, ci pensa lui guarda. Se glielo potessi far vedere, Madonna”. Ma alla Madonna lui gli deve dire quanto è bella. E’ come uno che è gentile con una donna, e gli dice: “Signora, lei è una persona straordinaria”. Ecco, uno lo direbbe così. Invece di dire è una persona straordinaria, S.Bernardo alla Madonna gli fa una captatio benevolentiae, che io stupiva, direbbe Gadda. Quando si leggono questi versi.

 

 

دانته در آخرين سرود بهشت به ما ميخاد بگه که چطور خدا خلق شد. عظمتش، همونطوريکه برامون تشريح ميکنه. چيزي که باعث اذيت و آزار جسم و روح ميشه اينه که دانته آفرينش خدارو همونطوري که هست دقيقا برامون ميگه. به ما ميگه که مادونا (مريم مقدس) چي پوشيده، چه بوي خوبي داره! به ما ميگه که در بهشت چه رابطه اي بين قدسين و آمرزيده شدگان برقراره. در چشمان مسيح، پدر و مادر من، شما، خودش و خلاصه همه چشما ميبينه. نه که مثل اين باشه که تو فيلم ميبينيم، ميگه : « حالا اگه آخرشو نذارن ببيني کي بود...»

 

همه رو ميگه در حالي که مداوم مطرح ميکنه که بيانش به اين راحتي نيست. اما در نهايت برامون شرح ميده.

يک هديه خارق العاده و بي نظيره. حالا ميشنويد که دانته به چه چيزي فکر ميکرد و چرا ميخاد که سن برناردو اونو به مادونا بگه. دقيقا مثل يه وکيل -  همون دکتر مليفلوس مشهور (doctor mellifluus). سن برنارد دا کياراواله (S.Bernardo da Chiaravalle) - دانته به عنوان يه وکيل ازش تقاضا ميکنه:

 

« معذرت ميخام تو از مادونا تقاضا ميکني که ميتونم خدا رو براي يه لحظه نگاه کنم؟ فقط براي يه لحظه اجازه بده  ببينمش. نه که آدم بدي باشم، اما ديگه حالا که اينجام!»  انگار که بخاد بگه: « اصلا امکان خواستنش از طرف من (دانته) نيست، تو ازش بخاه.»

 

 و سن برناردو حاضره، معذرت ميخام مثل کسيه که ميگه:

 

«خب، ببين، اين دوستمه، يه سفري رو انجام داده، حالا يه لحظه دلش ميخاد خدارو ببينه.»  بلکه به اين خاطر که دانته قدرت  بيان و تسلط خوبي بر نگرش داره و ميتونه اونو براي ديگران شرح بده، اين کارو انجام ميده. حالا ديگه براي نگاه کردن به خدا، اين خود دانته اس که بايد در باراش فکر کنه. البته اگه مادونا اجازه بده که ببينتش. اما حالا به مادونا بايد بگه که چقدر زيباست، مثل آدمي که با خانوما مهربون (و چرب زبونه) بهش ميگه: « خانم شما شخصيت خارق العاده اي هستيد.»  اينطوري ميگه... نه که همينطوري بگه آدم خارق العاده ، بلکه سن برناردو اونو با ملاطفت خاصي براي گرفتن جواب مناسب مادونا، درهم مي آميزه و اعلام ميکنه. من با خوندن اين ابيات واقعا متحير ميشدم.

 

Vergine Madre, figlia del tuo figlio,
umile e alta più che creatura,
termine fisso d’etterno consiglio,
tu se’ colei che l’umana natura
nobilitasti sì, che ’l suo fattore
non disdegnò di farsi sua fattura.

اي مادر باكره! اي دخت پسر خود!

اي كز هر آفريده اي فروتن تر و برتري!

اي مقصد و مقصود ابدي، كه بر ما مقرر گشته اي!

توئي كه تا بدين اندازه، جلوخ بخش

طبيعت بشر ب.ده اي، تا بدانجا كه آفريدگارت

ازين كه آفريده تو باشد، ابا ندارد...

 

 

e vanno avanti, vanno avanti, non finisce mai. Una bellezza che fa girare la testa, si cominciano a capire... ma chi l’ha messe in bocca queste cose? Come fa una persona a dirgli di no, quando uno gli dice delle cose così? La Madonna dovrebbe dire: “E no, così non si fa”.

Ora quando Dante s’accorge - perché Bernardo guarda Dante alla fine della preghiera alla Madonna - s’accorge Bernardo che la Madonna accetterà, allora Bernardo guarda Dante e sorride e gli fa... “Ci siamo, secondo me te lo fa vedere!” Perché Dante dice:

 

و ابيات همينطوري ادامه پيدا ميکنه، ميره جلو و تموم نشدني اند. يه زيبايي که سر آدم گيج ميره. اينطور تفهيم ميکنند که... واقعا کي تو دهانشون اين چيزارو (حرفارو) گذاشته؟ کي ميتونه در باره يه همچين جملاتي طاقت بياره و بگه نه؟ احتمالش هست که مادونا بگه " نه اينطوري نميشه"؟.

 البته دانته خودش متوجه اين موضوع ميشه که او قبول خواهد کرد - چون سن برناردو در آخر دعاش نگاهي با رضايت به دانته ميندازه. چون او متوجه ميشه که مادونا خواهد پذيرفت. پس با لبخندي نگاهي به دانته ميندازه و ميگه: « موفق شديم. به نظرم مريم مقدس ميذاره ببينيش!» براي اينکه دانته ميگه:

 

Bernardo m’accennava, e sorridea,
perch’io guardassi suso; ma io era
già per me stesso tal qual ei volea:

برناردو لبخند زنان، به من اشاره كرد

به بالا بنگرم، اما من خود به خود،

به آنچه او خواسته بود، متوجه شده بودم.

 

Figurati, Dante aveva capito prima di S.Bernardo, sarà mica più scemo. Come ha capito che lo vedeva, Dante si era subito montato. “Figurati, me lo fanno vedere!” Vedere Dio. Ora quando vede Dio ci sono tre momenti straordinari

 

اختيار داريد، دانته اينقدر خنگ نبود، قبل از سن برناردو فهميده بود. از اونجاييکه ميدونست ميبينتش خودشو زود بالا کشيده بود. چون ميگه « اختيار داريد ميذارند ببينمش!» ديدن خدا. حالا وقتي خدا رو ميبينه سه تا لحظه اس که خيلي باشکوهه.

Qual è colüi che sognando vede,
che dopo ’l sogno la passione impressa
rimane, e l’altro a la mente non riede,

چونان كسي كه روياي شيريني ببيند،

و در بيداري، چيزي مگر خاطره مبهمي از آن باقي نماند،

و حافظه اش آنچه را كه ديده است، به ياد نياورد،

 

Avete visto quando ci svegliamo e ci s’ha la sensazione di aver sognato, non ci si ricorda le immagini, però l’emozione si ricorda. Pensate che bella similitudine, è come se Dante sognasse qualcuno che ha sognato d’aver visto Dio. Questo sembra Borges proprio, sembra una cosa! Quando dice l’oblio è la parte più profonda della memoria! C’è dentro le Mille e una notte, ci sono tutti i libri dell’umanità, è una cosa spettacolare. E poi dice che non si ricorda nulla e sentite che terzina veramente che fa paura dalla bellezza, quando dice che ancora sente nel core la bellezza di quell’immagine della quale ci può dire solo un nonnulla e di quel nonnulla non si ricorda nulla. Dice così:

 

تا حالا ديديد، وقتي بعد از ديدن يه خواب خوب، از خواب بيدار ميشيم و چيزي از تصاويرش به يادمون نمياد اما هيجانش برامون باقي ميمونه؟ تصور كنيد چقدر اين تشابه زيباست. انگار دانته در خواب ديده باشه، كسي رو كه خواب ديدن خدا رو ديده باشه. اين به نظر، خواب به واقعيت تبديل شده مياد (همون روياي صادق).

مثل وقتي كه گفته ميشه كه فراموشي قسمت اصلي حافظه اس! داخل هزار و يكشب قرار گرفته، كتابهاي زياديه درباره انسانيت هستند، يه چيز خارق العاده ايه.

بعد ميگه كه هيچي يادش نيست. حالا بشنويد كه عجب سه بيتي هست كه واقعا از زيبايي آدم وحشت ميكنه،  وقتي ميگه كه هنوز در غلبه زيبايي اون تصاوير كه ازشون فقط ميتونه يه كلمه بگه. اونم ميتونه بگه : " هيچي " و از هيچي چيزي يادش نمياد. و اينطوري بيان ميكنه:

 

Così la neve al sol si disigilla;
così al vento ne le foglie levi
si perdea la sentenza di Sibilla.

اين چنين است كه برف در خورشيد آب مي شود،

و اين چنين بود كه پيشگوييهاي سيبيل، كه در برگهاي نازكي

فراهم گشته بود، به باد ميرفت...

 

 

Che spavento, sono di una bellezza! E poi comincia a descrivere, diciamo così, Dio, e dice che ha visto tre cerchi

 

چه وحشتي، فقط از يه زيبايي! و بعد شروع به شرح دادن ميكنه كه خدا ميناميم و ميگه كه سه تا دايره ديده:

 

e l’un da l’altro come iri da iri (arcobaleno da arcobaleno)
parea reflesso

 

چون بازتاب رنگين كماني از رنگين كمان بود،

 

Cioè ci sono tre cerchi che bisogna immaginarseli, ma proprio perché inimmaginabili, proprio perché Dio, non li può far vedere. Li dovete sentire con un senso che ancora non abbiamo, ma che sforzandoci potremmo avere. Sono tre cerchi, tre sfere, è come la quadratura del cerchio. Tre sfere uguali e distinte, sovrapposte e tutte nello stesso punto. Dice così:

 

يعني سه تا دايره هستند كه لازمه كه خوب تصور بشند و دقيقا به اين خاطر كه خدا نميتونه به ما نشونشون بده، غير قابل تصورند. بايد با يه احساسي ببينيمشون كه هنوز نداريم اما ما با تقويتش ميتونيم اونو داشته باشيم.

سه تا دايره هست، سه تا گوي، سه تا فلكه مثل گويي از دايره. سه تا فلكه مساوي و سياهه هايي در نوك همشون و همه در همون نقطه مشخص. اينطوري بيان ميكنه:

 

e l’un da l’altro come iri da iri
parea reflesso, e ’l terzo parea foco
che quinci e quindi igualmente si spiri

يكي از حلقه ها، بازتابي از ديگري

چون بازتاب رنگين كماني از رنگين كمان بود، و سومين

چون آتشي بود كه يكسان از دو حلقه ساطع ميشد...

 

Cioè lo Spirito Santo è il respiro del Padre e del Figlio, ma sta nello stesso punto del Padre e del Figlio. E poi

 

يعني روح مقدس تشكيل شده از تنفس پدر و پسر در همون نقطه مورد نظر (در نوك). و بعد

 

A l’alta fantasia qui mancò possa;
ma già volgeva il mio disio e ’l velle,

در آنجا ديگر نيرويم آن مكاشفه متعادل را كفاف نبود...!

ليك از همان دم، ميل و اراده ام تنظيم شده بود،

 

Cioè Dio che rimette tutto a posto, perché S.Bernardo, quando dice alla Madonna di fargli vedere Dio, gli dice anche:

 

يعني اين خدا هست كه همه رو دوباره سرجاش قرار ميده، چون وقتي سن برناردو از مادونا تقاضا ميكنه كه بذاره خدارو ببينه، در جواب ميگه:

 

Vinca tua guardia i movimenti umani:

باشد كه عنايتت بر تمايلات بشري او فائق آيد!

 

Nel senso che non si può guardare Dio e torna’ giù e dire: “Sì, l’ho visto, è fatto così, insomma, abbastanza bello...” Quando si guarda Dio si rimane squinternati. Cioè a dire, S.Bernardo prega la Madonna che lo faccia rimanere in senno, che non riscimunisca. Perché non è che si può guardare Dio da cristiani, da viventi, e rimanere normali. Quindi glielo fa vedere quel momento infinito, eterno, ma temporaneo, quell’attimo eterno, perché lui... e gli fa rimanere sane tutte le facoltà intellettive, umane e corporali. Perché non si può guardare Dio e poi voltarsi: “Ah, l’ho visto, grazie, vi ringrazio a tutti!”, dà la mano e se ne va. E’ una cosa che non si dà.
E dentro, quello che lui vede dentro. Vede

 

يعني اينكه نميشه خدارو ديد بعد برگشت زمين و بگي: « خب خدارو ديدم، اينجوري بود، به اندازه كافي خوشگل بود و...» وقتي خدا رو ميبينه در شور يزدانيش باقي ميمونه. يعني ميخام بگم که، سن برناردو از مادونا ميخاد که اجازه بده در عظمت يزدانيش باقي بمونه و به شعورش پي ببره. چون نميشه که خدا رو با بينش مسيحيت و در عالم زنده ببيني و همينطوري معمولي باقي بموني. بنابراين اجازه ميده اون لحظه اي بي پايان وجاويدان رو ببينه، اما گذرا و موقت و اون لحظه باشکوه، تمام استعداد هاي روشنفکرانه انساني و جسمي رو درش خلق ميکنه. اينطور نيست که خدا رو نگاه کني و اينطوري توجيهش کني:

« آه، اونو ديدم، ممنون و متشکرم از همه!»، دست بدي با همه و بري. چيزي که قابل ارائه نيست. درونيه، اوني که او از درون ميبينه. واقعا ميبينه.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 L’ultimo del Paradiso

 

از سرودهاي كمدي الهي دانته، زياد براتون نوشتم. داستانهاي سرود پنجم، بيست و ششم و سي و يكم كتاب دوزخ رو همراه با متن اصلي قبلا خونديد. تو اين قسمت ميريم سراغ سرود آخر بهشت، ببينيم كه ماجراي دانته، پس از پشت سر گذاشتن اين همه داستان و ملاقات با ارواح مختلف، تو آخرين سرود كتاب، يعني سرود صدم، به كجا ختم ميشه .

 

 

تو اين سرود، بعد از دعاهاي سن برناردو و شفاعتهاي مريم مقدس(س)، دانته موفق به ديدن خدا ميشه. نور مطلقي كه تمام نورهاي ديگه تنها جزء كوچكي از اون هستند. تو اين سرود دانته بارها تاكيد ميكنه كه قلمش قادر به شرح صحنه هايي كه شاهدش بوده نيست، با اينحال به شرح زير اونا رو توصيف ميكنه .

 

ترجمه اشعار متعلق به خانم فريده مهدوي دامغانيه و من براي طولاني نشدن مطلب فقط 87 بيت اول رو نوشتم. كل سرود 145 بيت هست. به همت ماريوي عزيز، انشالا بزودي ترجمه سخنراني روبرتو بنيني، درمورد اين سرود رو هم، باهم خواهيم خوند .

 

 

"Vergine Madre, figlia del tuo figlio,
umile e alta più che creatura,
termine fisso d’etterno consiglio,

اي مادر باكره! اي دخت پسر خود!

اي كز هر آفريده اي فروتن تر و برتري!

اي مقصد و مقصود ابدي، كه بر ما مقرر گشته اي!

 

tu se’ colei che l’umana natura
nobilitasti sì, che ’l suo fattore
non disdegnò di farsi sua fattura.

توئي كه تا بدين اندازه، جلوه بخش

طبيعت بشر بوده اي، تا بدانجا كه آفريدگارت

ازين كه آفريده تو باشد، ابا ندارد...

Nel ventre tuo si raccese l’amore,
per lo cui caldo ne l’etterna pace
così è germinato questo fiore.

عشقي در سينه ات افروخته گشت،

كه گرمايش اين گل جاوداني را كه

مايه ارامش ابدي است، پروراند...!

Qui se’ a noi meridïana face
di caritate, e giuso, intra ’ mortali,
se’ di speranza fontana vivace.

تو براي ما، همانا آفتاب درخشان نيمروزي،

كه محبت وشفقت بر ما ميتاباند،

و در زمين زندگان، چشمه جوشان اميدي...!

Donna, se’ tanto grande e tanto vali,
che qual vuol grazia e a te non ricorre,
sua disïanza vuol volar sanz’ali.

بانوي بزرگوار! عظمت و قدرت تو چنان است كه اگر كسي

خواهان رحمت و نعمتي باشد، و آن را از تو التماس نكند،

چونان كسي است كه بدون داشتن بال، خواهان پرواز باشد...!

La tua benignità non pur soccorre
a chi domanda, ma molte fïate
liberamente al dimandar precorre.

نه تنها عطوفت و مهرباني خود را بر آنان

كز تو استمداد مي طلبند ارزاني ميداري، چه بسيار كه

حاجت نيازمندان را، پيش از آن كه بيانش كنند، روا مي فرمايي...!

In te misericordia, in te pietate,
in te magnificenza, in te s’aduna
quantunque in creatura è di bontate.

مهر و شفقت در تست! ترحم در تست!

سخاوت و كرم در تست!

آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داري...!

Or questi, che da l’infima lacuna
de l’universo infin qui ha vedute
le vite spiritali ad una ad una,

اين كه می نگري: همو كز ژرفترين گودال

عالم تا بدين آسمان رفيع عروج كرده،

يك به يك زندگاني و سرنوشت ارواح ديده است،

supplica a te, per grazia, di virtute
tanto, che possa con li occhi levarsi
più alto verso l’ultima salute.

اينك از تو التماس ميكند كه با رحمت خويش،

نيروي لازم را برايش فراهم آوري تا ياراي بلند كردن نگاهش

به سوي چشمه نور و سعادت نهايي را داشته باشد...!

E io, che mai per mio veder non arsi
più ch’i’ fo per lo suo, tutti miei prieghi
ti porgo, e priego che non sieno scarsi,

و من كه براي ديداري از براي خود، اين چنين در سوز و گداز نبودم،

حال براي اين بنده تو، اين چنين در سوز و گدازم، و اينك بارالها!

به درگاهت نيايش ميكنم و اميدوارم كه دعايم نا مستجاب نماند...!

perché tu ogne nube li disleghi
di sua mortalità co’ prieghi tuoi,
sì che ’l sommo piacer li si dispieghi.

باشد كه با ادعيه ات، تمام تيرگيها را

از وجود فاني او بزدايي، تا بتواند

به مشاهده سعادت برين نائل گردد...!

Ancor ti priego, regina, che puoi
ciò che tu vuoli, che conservi sani,
dopo tanto veder, li affetti suoi.

و نيز از تو، اي شهبانوي آسماني...!

كه بر انجام هر آنچه بخواهي، توانايي! مسلئت ميكنم كه پس از

چنين مكاشفه اي، عشق و انديشه او را هماره پاك و سالم نگاه داري!

Vinca tua guardia i movimenti umani:
vedi Beatrice con quanti beati
per li miei prieghi ti chiudon le mani!".

باشد كه عنايتت بر تمايلات بشري او فائق آيد!

نظر فرما كاين ارواح سعادتمند، به همراه بئاتريس،

چگونه براي اجابت دعايم، دستهايشان را به سوي تو برداشته اند...!"

Li occhi da Dio diletti e venerati,
fissi ne l’orator, ne dimostraro
quanto i devoti prieghi le son grati;

آن دو چشم محبوب و مقرب نزد خدا، بر آن كه

به دعا ايستاده بود، ثابت ماند، و نشان داد كه

دعاهاي خالصانه و خاشعانه، خوشايند او واقع ميگردد...!

indi a l’etterno lume s’addrizzaro,
nel qual non si dee creder che s’invii
per creatura l’occhio tanto chiaro.

سپس به آن نور ابدي معطوف شد،

جايي كه چشم هيچ آفريده اي، با چنان وضوح و روشني،

به مشاهده آن نائل نميگردد...!

 

 

E io ch’al fine di tutt’i disii
appropinquava, sì com’io dovea,
l’ardor del desiderio in me finii.

و من كه نزديك بود به نهايت آرزويم نائل شوم!

آن چنان كه شايسته بود، حس كردم

اشتياقم نيز به نهايت شدت خود رسيد...!

Bernardo m’accennava, e sorridea,
perch’io guardassi suso; ma io era
già per me stesso tal qual ei volea:

برناردو لبخند زنان، به من اشاره كرد

به بالا بنگرم، اما من خود به خود،

به آنچه او خواسته بود، متوجه شده بودم.

ché la mia vista, venendo sincera,
e più e più intrava per lo raggio
de l’alta luce che da sé è vera.

زيرا كه اكنون بينائيم، صافتر و خالصتر گشته بود،

وبيش از پيش مجذوب اشعه آن نور اعلايي

كخ مظهر ذات اقدس اوست، مي گرديد...

Da quinci innanzi il mio veder fu maggio
che ’l parlar mostra, ch’a tal vista cede,
e cede la memoria a tanto oltraggio.

زان پس ، هر آنچه ديدم فراتر از كلام آدمي است،

و هرگز توان بيان چنين مكاشفه اي ندارد،

و حافظه نيز در برابر چنين عظمتي مغلوب مي شود...

Qual è colüi che sognando vede,
che dopo ’l sogno la passione impressa
rimane, e l’altro a la mente non riede,

چونان كسي كه روياي شيريني ببيند،

و در بيداري، چيزي مگر خاطره مبهمي از آن باقي نماند،

و حافظه اش آنچه را كه ديده است، به ياد نياورد،

cotal son io, ché quasi tutta cessa
mia visïone, e ancor mi distilla
nel core il dolce che nacque da essa.

من نيز چنان بودم! زيرا گرچه هر آن چه در آن مكاشفه

ديدم، كما بيش از يادم رفته است، ولي لذت و شادماني اي

كز آن سرچشمه ميگيرد، همچنان قطره قطره بر دلم فرو مي چكد...

Così la neve al sol si disigilla;
così al ent one le foglie levi
si perdea la sentenza di Sibilla.

اين چنين است كه برف در خورشيد آب مي شود،

و اين چنين بود كه پيشگوييهاي سيبيل، كه در برگهاي نازكي

فراهم گشته بود، به باد ميرفت...

O uel luce che tanto ti levi
da’ concetti mortali, a la mia mente
ripresta un poco di uell che parevi,

اي نور برين...! اي آنكه رفعت و عظمتت،

بر انديشه ما فانيان پيروز است! پرتو ديگري

از آن تجلي اي كه به من نمودي، بر روانم ارزاني كن...!

e fa la lingua mia tanto possente,
ch’una favilla sol de la tua gloria
possa lasciare a la futura gente;

زبانم را چنان قدرت بخش كه ياراي

بر جا نهادن شراره اي هر چند كوچك از شكوه و افتخار

با عظمت تو، براي نسلهاي آينده داشته باشد...!

ché, per tornare alquanto a mia memoria
e per sonare un poco in questi versi,
più si conceperà di tua vittoria.

زيرا، اگر مختصري از حافظه ام را بازيابم،

و در سروده هايم طنين افكند، شكوه و عظمتت،

به نحو بهتري مفهوم خواهد شد...!

Io credo, per l’acume ch’io soffersi
del vivo raggio, ch’i’ sarei smarrito,
se li occhi miei da lui fossero aversi.

يقين دارم كه اگر جشم

از آن نور شديد و خيره كننده بر ميگرفتم،

بيناييم، از دست ميرفت...!

E’ mi ricorda ch’io fui più ardito
per questo a sostener, tanto ch’i’ giunsi
l’aspetto mio col valore infinito.

و بخاطر مي آورم كه به همين دليل،

نيروي بيشتري براي تحمل آن يافتم، تا بدانجا كه

بيناييم، به خير مطلق بي پايان پيوست...!

Oh abbondante grazia ond’io presunsi
ficcar lo viso per la luce etterna,
tanto che la veduta vi consunsi!

آه! اي رحمت وافر و بي پايان! اي آن كه به بركتت

شهامت يافتم كه ديدگانم را بر انوار ازلي و ابدي خيره سازم،

تا بدانجا كه همه نيروي بيناييم را در آنجا از دست دادم!

Nel suo profondo vidi che s’interna,
legato con amore in un volume,
ciò che per l’universo si squaderna:

در ژرفاي آن، مشاهده كردم كه برگهايي كه

در سراسر عالم پخش و پراكنده است،

چگونه با پيوند عشق، در يك كتاب، گرد آمده...!

...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تو قسمتهاي قبلي سخنرانيهاي روبرتو بنيني، درباره داستانهاي فرانچسکا و پائولو و اوليس رو از کتاب دوزخ کمدي الهي، با ترجمه ماريوي عزيز خونديم. امروز هم به سراغ آخرين داستان از کتاب دوزخ ميريم و توضيحات و دکلمه بنيني رو از داستان کنت اگولينو، که اتفاقا دکلمه مورد علاقه من هم هست، رو باهم ميخونيم و گوش ميديم.

 

 

تصوير يکي از سخنرانيهاي اخير روبرتو بنيني در تورهاي  Tutto Dante

 

 

3- Inferno, Canto XXXIII
Il conte Ugolino

 

 

Ora naturalmente una romanza così famosa, la più famosa di tutte, andare a di’ due parole di presentazione mi vergogno, perché mi sembrerebbe… posso solo dire questo mio amore per Dante. Nel senso che Dante me lo facevano conoscere da piccino. Qua in Toscana abbiamo avuto la fortuna che da ogni parte c’è una donna di Dante, dove Dante ha fatto la pipì, dove Dante ha stretto la mano ad uno. Ogni luogo è dantesco, quindi si vive. Specialmente in Dante c’è il senso della paura che è uno dei sensi più sani, è naturale che viene spesso dimenticato. Il senso della paura.

 

3- دوزخ سرود سي و سوم

کنت اگولينو

 

طبيعتا اگه بخام از رماني به اين معروفي، اونم معروفترين نسبت به بقيه رمانها، فقط دو کلمه بگم و رد بشم، باعث شرمندگيم ميشه... فقط ميتونم بگم که اين عشقمه به دانته. به اين معني که منو از همون بچگي به دانته شناسوندند. اينجا تو توسکانا خيلي خوش شانس بودیم، چون تو هر گوشه اي يکي از معشوقه هاي دانته رو ميشه پيدا کرد، جاييکه دانته شاشيده، جائيکه دانته با کسي آشنا شد. هر جائيکه خلاصه نگاه ميکنيد، متعلق به دانته اس، بنابراين زنده اس. در دانته به طور ويژه اي معني ترس رو در ميابي، منظورم معني اصلي ترسه که به طور طبيعي فراموش شده. (يعني) خود ترس.

 

Il fatto di saperla a memoria era una cosa che qualche verso lo sapevano tutti, da casa mia, parenti, baristi. Lo sanno tutti, anzi per la memoria la mi’ mamma mi diceva: “Leggi Dante e imparalo a memoria che lui ‘mparava a memoria le poesie di quegli altri, vedi com’era intelligente. Ha’ capito?” Quand’era nel sasso di Dante, s’andò uno da lui a dirgli, all’improvviso fecero una scommessa e gli disse a Dante: “Qual è il miglior boccone?” E Dante gli disse: “L’ovo”. Dopo un anno ripassò la stessa persona e gli disse a Dante: “Con che?”. E lui disse: “Col sale”.
Lui si ricordava tutti, perché sapeva le cose a memoria Dante! “E devi impara’ anche te a memoria. Voglio vede’ se tra un anno ti dico una cosa se te la ricordi!”

 

جريان از حفظ کردن و به خاطر سپردن تو خانواده ما خودش يه داستانيه، چند بيت رو همه ميدونن. فاميل، باريست (خلاصه همه ميدونن). در باره حافظه(يادمه) مادرم ميگفت:

« دانته رو بخون و حفظش کن (بخاطر بسپار)، چون دانته هم اشعار ديگران رو حفظ ميکرد، ميبيني چقدر باهوش بود، فهميدي؟»

(در ادامه مادر بنيني ميگه) « دانته داشت از جايي عبور ميکرد که فردي بهش ميرسه ميگه (که حتي از قبل هم روش شرط بندي کرده بود)  " لقمه اي ترين غذا چيه (به قول ايراني خودمون هلو برو تو گلوئه)؟"

دانته جواب ميده: " تخم مرغ ".

بعد از يه سال دوباره ميره پيشش (همون شخص) و بهش ميگه: " خب با چي؟ "، جواب ميده: " با نمک". »

(مادر ادامه ميده) «  دانته همه چيز يادش ميموند، چون همه چيزو حفظ ميکرد! تو هم بايد حفظ کني. دلم ميخاد ببينم که بعد از يکسال يه چيزيو بهت بگم بعد ببينم يادته!»

 

Allora la mi’ mamma soprattutto voleva che io imparassi a memoria delle cose perché dice: “Oh, ti scorderai mica!” Allora voleva che ‘mparassi a memoria. Poi il mi’ babbo mi montò su un palcoscenico a improvvisare perché era affascinato dal mistero dell’improvvisazione. Allora questo Dante naturalmente mi so’ messo a leggerlo per vedere quelle parole. L’80% delle parole so’ quelle di oggi. Anche nel Chisciotte c’è scritto basta sapere un’ottava in toscano per capire tutto l’Ariosto, quindi. Anche Dante. So’ rimaste... son dei versi uguali ad oggi da “la bocca mi basciò tutta tremante”, uguali identici.

 

بنابر اين مادرم بيشتر از همه مايل بود که من همه چيزو از حفظ کنم. چون ميگفت: « هيچ وقت از يادت نميره ها!»

بنابراين دلش ميخاست که به خاطر سپرده بشه. بعد هم بابام يادمه که منو رو سکوي نمايشات تئاتر ميبرد، براي اينکه في البداهه صحبت کنم، چون بداهه گويي خيلي براش جالب بود.

بنابراين براي درک بهتر حرفهاي دانته خودمو به طور طبيعي تو اين جريان انداختم. هشتاد درصد اون  کلمات رو امروز يادمه. تو (دن) کيشوت هم اومده که براي فهميدن تمام (اشعار) آريستو (شاعر ايتاليايي) کافيه يه اتاواي (ottava شعر هشت بندي) توسکاني رو بدوني. بنابراين در مورد دانته هم همينطوريه، همه چيز همونطوري (مثل اون زمونا) تو حافظه ام مونده. همون بيتارو، مثل همين الان که دارم تو دهنم مچرخونمشون درست مثل همون زمانه که به خاطر سپرده بودم.

 

E’ un libro di una scandalosa bellezza. Chi non ha letto questo canto lo ‘nvidio perché il XXXIII del conte Ugolino fa piangere e fa godere come dei rospi chiunque... è una soddisfazione! Ora noi si va a leggere proprio quello più tremendo dove voi sapete che Ugolino... la fame e quindi la cosa un po’ antropofaga che si mangia. Il famoso verso “poscia più che il dolor poté il digiuno” uno lo può anche intendere “poté il digiuno” nel senso che morì di fame, non che si mangiò i figlioli, anche se dotte interpretazioni giustamente, poi quando uno la legge tante volte s’accorge che c’aveva ragione perché tutto il canto è sul masticamento, addirittura c’è l’ultima cena, l’Eucaristia, c’è proprio!

 

 

کتابيست در فضاحت زيبايي. به هر کس که اين سرود رو تا حالا نخونده غبطه ميخورم. چون سرود سي و سوم  کنت اگولينو، واقعا اشک آدمو در مياره و از جهتي هم مثل قورباغه اي که همه جا ورجه وورجه ميکنه، باعث لذت ميشه... يه احساس رضايته!

حالا ما دقيقا ميريم سراغ جاي ترسناکش. همونجاييکه همه شما ميدونيد، يعني اگولينو... گرسنگي و آدمخواراني که به هر حال ميخورند. در همون بيت معروف

 

“poscia più che il dolor poté il digiuno”

سپس گرسنگی بیش از درد، شدت و پیشی گرفت

 

هر کسي ميتونه بفهمه که  “poté il digiuno”  به معني از گرسنگي مردنه، اگه به تفسير به درستي توجه بشه، به اين معني که پسر بچه ها خورده بشن نيست، بعد هم اگه کسي به دفعات اون بخونه، متوجه ميشه که حق داشته چون تمام سرود روي موضوع جويدن هست، حتي مراسم شام آخر عيسي مسيح هم اونجا مشخصه و دقيقا معلوم ميشه.

 

Nella seconda parte c’è un’altra idea di Dante, ma dove le trovava! Dove c’è quelle anime che, siccome voleva la soddisfazione di mettere all’inferno qualcuno che era ancora vivo. Ha trovato l’espediente di dire: “E’ talmente cattivo che la sua anima va già all’inferno” e lui sta ancora vivo di sopra. Pensa che trovata! Per metterci... se io ci volessi mettere un so’, uno vivo là dentro, un facciamo nomi nella parte più tremenda, già mi viene una sfilza come l’arca di Noè! Allora si era inventato l’espediente... che la Chiesa cattolica poi ha detto no e allora...

 

در قسمت دوم عقيده و نظر ديگه اي از دانته رو به وضوح ميبينيم، اما اونا رو کجا پيدا ميکنه! همون جائيکه ارواحي بودند. انگار که از انداختن يه آدمه زنده تو جهنم لذت ميبره. مياد تدبيري براي بيانش پيدا ميکنه:

« انقدر زشت که روحش به جهنم ميره». اما او هنوز اون بالاست و زنده. تصور کنيد چه کسي رو براي انداختن تو جهنم پيدا کرد!... اگه من ميخاستم کسي رو براي انداختن تو جهنم پيدا کنم،  يه آدمه زنده رو اونم انطوري، اصلا بياييم اسم ببريم. مثلا از يه جاي هراسناک من ماجراي کشتي نوح به ذهنم ميرسه!

پس ديديم که يه چاره و تدبيري براي اين موضوع خلق شد(از طرف دانته)... که حالا بعد کليساي کاتوليک اومدو نظر مخالف در اين رابطه داد...

 

(دانته تو اين سرود ميگه که تو طبقه آخر جهنم روح يکي رو ميبينه که هنوز رو زمين زنده بوده و زندگي ميکرده، ظاهر بنيني داره به اين موضوع اشاره ميکنه.)

 

Ora senza por tempo in mezzo vi faccio il conte Ugolino. Chiedo scusa se mi blocco e mi fermo, perché a dirlo a mente a volte ci si blocca. Siamo nel XXXIII canto, in uno dei gironi che dopo c’è il diavolo in persona. Peggio di così si more! C’è i traditori di quattro specie che sono traditori dei parenti, traditori politici, traditori dei benefattori - peggio di tutti - e traditori degli ospiti. Qui ci troviamo... Vabbè Benigni abbiamo capito, la conosciamo la cosa, facci conte Ugolino. Chiedo scusa. Il canto prima finisce che lui inciampa sulla testa di uno prima che gli dice un sacco di... e poi è stupito perché vede uno che mangia proprio la testa ad un altro e allora va a vedere chi è, lo vuol sapere. Sarebbero du’ canti che vanno fatti insieme perché come gli ultimi due del paradiso finisce quello prima addirittura con du’ punti quindi è chiaro che i du’ canti son legati. Anche questi due sono abbastanza legati.

 

حالا بدون از دست دادن وقت تو اين قسمت براتون سرود کنت اگولينو رو اجرا ميکنم. عذرخواهي ميکنم اگه که گير ميکنم، چون ميدونيد که از حفظ خوندن باعث ميشه که هر کسي بعضي وقتها گير کنه.

در سرود سي و سه و در يکي از دوايري هستيم که بعدش شيطان حضور داره.(فکر کنم) بدتر از اين ديگه آدم ميميره! چهار تا خائن داريم: خائن فاميلي، خائن سياسي، خائن نيکوکار، که از همه بدترند، و خائن ميهمانان.

خب بنيني...هم فهميديم و هم شناختيم. سرود اگولينو رو اجرا کن .

معذرت ميخام (مجددا بگم که) سرود اول اينطوري خاتمه پيدا ميکنه که او چمباتمه (چهار زانو نشستن) ميزنه رو سر کسي که قبلا حرفاي زيادي بهش زده... و بعد هم حيرت انگيز اينجاست که دقيقا ميبينيد که داره سر کس ديگه رو ميخوره و ميره ببينه و بدونه که کيه؟

بايد دوتا سرود باشن که با هم اجرا ميشن. مثل دو قسمت آخر بهشت که اولي حتي با دو نقطه تموم ميشه. بنابر اين واضحه که دوتا سرود به هم ربط داشته باشن. اين دوتا هم به همين صورت به اندازه کافي به هم ارتباط دارن.

(داستان کنت اگولينو از انتهاي سرود 32 شروع ميشه و تو سرود 33 شرح داده ميشه.)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

براي خوندن و شنيدن متن بخش اصلي سرود سي و سوم به اين پست مراجعه کنيد، هرچند پيشنهاد ميکنم براي آشنايي با داستان کنت اگلن، قبلش اين پست رو هم يه مروري بکنيد.

تو قسمت بعدي به همت ماريوي عزيز به سراغ سرود آخر کتاب بهشت، کمدي الهي خواهيم رفت که قسمت آخر اين مجموعه سخنراني ها هم هست. به اميد اينکه مورد توجه اتون قرار بگيره .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

  

مقدمه:

تو قسمتهاي قبلي شاهد ترجمه ماريوي عزيز از سخنراني روبرتو بنيني در مورد كمدي الهي و داستان فرانچسكا و پائولو بوديد. در اين قسمت به سراغ نقطه نظرات بنيني در مورد داستان اوليس ميريم. پيشنهاد ميكنم قبل از اون مطلبي رو كه قبلا در مورد داستان اوليس نوشته بودم رو يه بار مرور كنيد تا موضوع دستتون بياد.

 

همون طور كه تو قسمت اول اين بحث توضيح دادم اين مطالب از روي سخنراني، ترجمه ميشه و اگر ميبينيد، يه جاهايي جمله ها نصفه نيمه و ناتموم رها شده، بدونيد كه بنيني تو فيلم مربوطه اونا رو با حركات سر و دستش كامل كرده، واسه همين يه بار ديگه پيشنهاد ميكنم اين متن رو كنار فيلمش ببينيد .

 

نکته دیگه اینکه، ماريو واسه ترجمه اين سخنرانيها خيلي زحمت ميكشه. به نظر شما اين كار تونسته تا به حال تو بالا بردن اطلاعات عمومي و يادگيري جملات و اصطلاحات ايتاليايي كمكتون كنه؟...  اگه موضوعي به نظرتون ميرسه كه ميتونه اين كار و تلاش رو جذاب تر كنه، دريغ نكنيد و اونا رو يا تو قسمت نظرات مطرح كنيد يا به من و ماريو اطلاع بديد، تا تو این دو سه قسمت باقیمونده، ازشون استفاده بشه . جا داره همینجا، از میتراگراف عزیز هم بابت اصلاحاتی که در ترجمه انجام دادن تشکر کنم.

 در ادامه ازتون دعوت ميكنم باهم بريم، سخنراني و دكلمه هاي بنيني رو گوش كنيم .

 

 

 

2- سرود بيست و ششم، اوليس

  

Lo maggior corno de la fiamma antica
cominciò a crollarsi mormorando,
pur come quella cui vento affatica;

زبانه ای که بلندتر از دیگری در آن آتش باستانی بود
شروع به جنبیدن نمود، و چون شعله آتشی که باد بر آن وزد،
زیر لبی شروع به صحبت کرد...

88
indi la cima qua e là menando,
come fosse la lingua che parlasse,
gittò voce di fuori, e disse: "Quando…

سپس با تکان دادن زبانه اش به این سو و آن سو،
چون زبانی که قصد حرف زدن داشته باشد،

صدایی از خود بیرون داد و گفت: «هنگامی كه...


Senti? Lui ha messo... questo si chiama, come tutti sapete, l’enjambement, quando finisce un verso e la frase non è compiuta e ricomincia a metà dall’altro. E in questo canto deborda. E’ come se ci fosse un’alluvione, come se volesse sapere talmente tanto che il canto... mentre lo si recita o lo si legge, è impossibile rimanere fermi. Si corre come un treno che accelera, per arrivare alla fine di Ulisse, che è la fine di tutti noi, che è la fine... Quando dice che non voleva restare con Penelope, con suo padre e sua madre, ma voleva conoscere il valore e i vizi umani:

 

وقتي اين قسمت سرود شنيده ميشه، ميبينيد كه او 3 تا نقطه گذاشته... اين به معني همونطور كه همه شما ميدونيد، ادامه يك جمله اس (از نظر دستور زبان). وقتي  يه بيت تموم ميشه و هنوز جمله تموم نشده (حق مطلب ادا نشده)، و دوباره در قسمت بعدي ادامه پيدا ميكنه و در اين سرود اين خروج انجام ميشه.

مثل اينكه اونجا انگار يه سيلي اومده باشه، مثل اينكه آنچنان با تمام وجود لازم باشه كه بدونيم كه در اين سرود... وقتي كه به اجرا در مياد يا خونده ميشه، غير ممكنه كه متوقف بشيم. مثل ترني كه سرعت گرفته باشه، به پيش ميره، براي اينكه به آخر اوليسه برسه، كه آخر همه ماست، (تاكيد ميكنه) كه آخرشه... وقتي ميگه كه نميخواست با پنه لوپه بمونه، با پدر و مادرش، اما ميخواست ارزش و عادات بد انساني رو بشناسه.

 

« ma misi me per l’alto mare aperto»

پس دماغه کشتی ام را به سوی دریای بیکران و ژرف روان ساختم!


Non dice “mi misi”, ma dice “misi me”. Sentite la forza. Basta cambiare una lettera! S’immagina come se stesso gigantesco, lo spirito dell’uomo che si prende e si mette: “Devi sta’ qua!” E’ una cosa... sembra proprio l’uomo che diventa Dio e gli dice: “Questo è il tuo cammino, sei la cosa più... sei Dio”. Ecco, in un’immagine...

 

نميگه "mi misi" ميگه "misi me". قدرت رو احساس كنيد. كافيه حرفي جايجا بشه (معني عوض ميشه)! با همون عظمتش كه بايد باشه به تصوير كشيده ميشه، روح انسانيته كه  گرفته و به جا گذاشته ميشه:

“Devi sta’ qua!” (بايد اينجا بموني!) به نظر ميرسه كه دقيقا انسان به خدا تبديل ميشه و بهش ميگه كه:

اين گامي هست كه تو بايد برداري... يه چيز (خارق العاده اي هستي)، اصلا خدا هستي... در یه تصویر اینو میخام بگم...

 


Sapete che rileggendo - stavo facendo il film “La vita è bella” e ho letto e riletto Primo Levi - Se questo è un uomo, e mi sono meravigliato, che non solo lui, ma anche un grande poeta russo, Mandel’stam, quando era nei campi di lavoro in Siberia, nello stesso momento entrambi, nel luogo più basso dove l’uomo era arrivato, i campi di sterminio - ci sarà una cosa più bassa? - che hanno preso il posto dell’Inferno di Dante nella nostra immaginazione, in quel momento entrambi hanno pensato... Uno ha scritto un saggio critico sull’Ulisse, e Primo Levi cercava di spiegarlo a un cuoco, praticamente a un lavapiatti del campo di sterminio il canto dell’Ulisse. Proprio perché sentivano che loro erano quello, non erano solo quello che vedevano lì.

 

ميدونيد، در حالي كه داشتم دوباره ميخوندمش -  داشتم فيلم «زندگي زيباست» رو بازي ميكردم ، خوندم و دوباره از روي پريمو لوي (Primo Levi – نويسنده ايتاليايي) خوندم و به نظرم خيلي جالب اومد كه نه تنها او ، بلكه يه شاعر بزرگ روس به اسم مندل استام (Mandel’stam) وقتي تو اردوگاه كار در سيبري بود، در همون زمان هر دوتاي اونا در پائينترين نقطه اي كه انسان تا حالا نرسيده، جاهايي ويران... آيا پائينتر از اونجا هم هست؟ - که در واقع همان جهنم دانته را در ذهن ما ایجاد می کنه ( منظور اردوگاه کار و شرایط جهنمی آن برای انسانها ست که دست کمی از دوزخ دانته ندارد )، در اون لحظه هردوتاشون با هم به اين فكر افتادند...

يكيشون كه يه نقد خردمندانه اي روي اوليسه نوشته و پريمو لوي هم كه سعي ميكنه برای ظرفشور اردوگاه توضیح بده، برای او شعر اولیسه را می خونه. دقیقا انگاراین آنها هستند که در دوزخ دانته و درآن شعر جا دارند.انگار اونها با خوندن این شعر دیگه اون اسیرانی که در اردوگاه هستند نیستند ( یعنی دقیقا در قالب اشخاص کتاب دانته بودند ).


L’uomo, l’umanità, non è solo quello, ma è anche questo. Come nel cinema. Avete visto nel racconto, quando alla fine si arriva... c’è un giallo, non si capisce cosa è accaduto e improvvisamente parte la dissolvenza e dice: “Quella sera mi trovavo lì”. Si vede il protagonista che si muove e ci fa vedere esattamente quello che è accaduto. E’ una goduria! E così fa Dante. Ma se lo inventa, così come è. Nessuno lo sa, però lui ce lo fa sembrare vero. Perché ciò che è bello diventa vero! La grandezza di Dante è che in cento canti non viene mai meno l’intensità. Non ho mai letto niente, nemmeno Shakespeare - cioè qualche volta, forse nel Macbeth - c’è un’intensità dall’inizio alla fine così potente come c’è Dante. Ma in Dante, in ogni verso, in ogni canto, c’è un’intensità che non viene mai meno. E’ un libro che si volta pagina e si applaude. Ci sono delle pagine che uno da sé solo comincia ad applaudire. Non si capisce.... Io mi son trovato in camera a dire “Bravo!” così, al libro. Poi mi son guardato intorno: “Ecco, ora se veniva sant’Agostino vedeva l’urlata, vero... invece di leggere a bassa voce”. L’influenza dantesca si sente, ma non solo in Europa, si sente negli americani. Moby Dick, se voi pensate a Moby Dick, Melville, che è la centralità della letteratura americana, come fa Melville a non aver letto l’Ulisse? Infatti l’aveva letto Melville nella traduzione del Longfellow che è quella classica americana, che tutti sappiamo che era spettacolare. Un po’ barocca, però strepitosa. E quando in Moby Dick muore il capitano Achab è uguale al finale dell’Ulisse di Dante.

 

انسان، انسانيت، تنها اونا نيستن، اينم هست. مثل تو سينما. ديديد تو داستان، وقتي به آخرش ميرسه...يه جنايتي اتفاق ميافته، نميشه فهميد چه اتفاقي ميافته و به طور ناگهاني ناهماهنگي بوجود مياد. ميگه: " اون شب خودمو اونجا پيدا كردم ". ميشه ديد كه قهرمان داستان در تحركه و دقيقا به ما نشون ميده هموني كه اتفاق ميافته.

يه لحظه! دانته اين كار رو ميكنه. البته اگه اون به همون صورت كه هست ميسازه. كسي نميدونه كه درسته يانه، ولي اون كاري ميكنه كه حقيقي به نظر مياد. بخاطر اينه كه هر چيز زيبا، حقيقي ميشه!  عظمت دانته اينه كه در اين صد سرود هرگز از ابهتش كم نميشه.  نمونه اشو تا حالا جايي نخوندم، حتي تو شكسپير – يعني بعضي وقتها مثلا در «مكبث» - شايد بشه از اول تا آخرشو كه ميخوني چيزي مثل عظمتي كه در دانته هست، رو پيدا كني. اما در دانته در هر بيت، در هر سرود جذابيتهايي وجود داره كه هرگز ازش کم نمیشه. كتابيه كه هر صفحه اشو كه ورق ميزني، تشويق ميكني. صفحاتي هستن كه هر كس كه ميخونه پيش خودش شروع به تشويق كردن ميكنه. آدم چيزي حاليش نميشه... تو اطاق بودم و در حالي كه كتابو ميخوندم بهش گفتم " آفرين (با فرياد)!" بعد به دورو برم  نگاهي انداختم: " اينه، حالا فكرشو بكنيد اگه سنت آگوستينو ميومد و فريادمو ميديد، واقعيته... جای اينكه يواش بگم."

 

 

نفوذ مربوط به دانته احساس ميشه، نه تنها تو اروپا، تو آمريكایها هم ميشه احساس كرد. «موبي ديك»، اگه شما به موبي ديك، «ملويل» فكر كنيد كه در ادبيات آمريكایی مركزيت داره، چطور ممكنه كه ملويل، اوليسه دانته رو نخونده باشه؟ در اصل ملويل، در لانگ فلوئه (Longfellow) كه همون آمريكاي كلاسيكه، و هممون ميدونيم كه چقدر هم جالب و باشكوهه، اونو خونده. درسته كه مربوط ميشه به باروك (هنر قرن شانزدهم)، اما خيلي غوغا كرد.

و وقتي در موبي ديك كاپيتان آكاپ (Achab) ميميره، درست مثل آخر اوليسه دانته اس.

 

130
Cinque volte racceso e tante casso
lo lume era di sotto da la luna,
poi che ’ntrati eravam ne l’alto passo,

از زمانی که در این ماجرای جالب و عجیب دریایی
گام نهادیم، در این مدت هلال ماه پنج بار روشن
و پنج بار خاموش گشته بود...

133
quando n’apparve una montagna, bruna
per la distanza, e parvemi alta tanto
quanto veduta non avëa alcuna.

که ناگه کوهی در برابرمان ظاهر گشت
کز فاصله ای دور تاریک میرسید! چنان مرتفع میرسید
که هرگز مشابه اش ندیده بودم....!

136
Noi ci allegrammo, e tosto tornò in pianto;
ché de la nova terra un turbo nacque
e percosse del legno il primo canto.

شادی و سرور شدید بر ما چیره شد...!
که افسوس به زودی به اشک وفغان مبدل گشت... زیرا از سرزمین نو
گردبادی از راه رسید که ضربه ای هولناک بر دماغه کشتی فرود آورد،

139
Tre volte il fé girar con tutte l’acque;
a la quarta levar la poppa in suso
e la prora ire in giù, com’altrui piacque,

و امواج، آنرا سه بار سرنگون ساخت!
در چهارمین تکان شدید عقب کشتی به هوا برخواست و جلویش
به داخل امواج فرو رفت آنگونه که اراده قاهر «او» چنین خواسته بود...

142
infin che ’l mar fu sovra noi richiuso".

تا سر انجام امواج دریا ما را به زیر خود فرو برد... »


 

 

Senti, senti che bellezza! (il pubblico applaude)

Con Dante è facile piglia’ gli applausi! Non ci si può neanche scherzare perché Dante alla fine prende la mano e diventa tutto lui. Nella figura d’Ulisse ci ha messo quest’immagine meravigliosa dell’uomo che va alla ricerca del valore di cos’è l’umanità. E sfida Dio. Che rivede un po’ se stesso perché Dante sta giudicando proprio tutti i suoi contemporanei, quindi anche lui sta sfidando Dio. E c’è questo lungo monologo di Ulisse in cui Dante si scancella e parte questa sfida. E se me lo ricordo bene, può darsi che io mi fermi, che ci fermiamo un po’, io ve lo recito. Siamo nell’ottava bolgia, appunto, e ci sono tutte le fiamme che vengono su e Dante chiede chi sono. Beh, ora a dirvi tutto il canto ci vuole un’ora, ve lo faccio.

 

گوش كن، گوش كن كه چقدر زيباست (تشويق حاضران).

با دانته به راحتي ميشه از شما تشويق جمع اوري كرد! شوخي بردارم نيست. در آخر دانته به همون چيزي كه ميخاد دست پيدا ميكنه. در قالب اوليسه اين تصوير خارق العاده از انسان رو به ما نشون ميده كه در جستجوي ارزش واقعي انسانيت، به پيش ميره. خدارو به مبارزه دعوت ميكنه و اينكه خود واقعيشو پيدا ميكنه، براي اينكه دانته داره تموم افراد معاصرشو مورد قضاوت قرار ميده، بنابراين ميشه گفت كه خدارو هم به مبارزه ميطلبه و اين صحبت طول و دراز دانته با خودش در اوليسه، نشون ميده كه اونجا دانته حذف ميشه و اين مبارزه شروع ميشه و اگه خوب اون قسمت يادم باشه، البته اگه امكانش باشه، بهتره كه من اينجا متوقف بشم و هممون كمي اينجا توقف كنيم تا من اونو براتون اجرا كنم.

در طبقه هشتم گودال هستيم و اونجا همه آتشها بالا ميان و دانته ميپرسه كه كي هستن. خب حالا اگه بخام همه سرود رو توضيح بدم، يه ساعت طول ميكشه، براتون ميخونمش...

____________________________

 

در ادامه بنيني شروع به دكلمه سرود بيست وششم كتاب دوزخ كمدي الهي ميكنه. متن اصلي به همراه ترجمه قسمتهاي اصلي اين سرود رو ميتونيد در اينجا دنبال كنيد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Ci dice che lui all’inizio non voleva fare questo viaggio ultramondano. Si trova in questa selva, ci sono le tre belve, che sono belle anche così come sono, senza metafore. Si trova una lonza, un leone e una lupa che li ferma. Uno c’ha paura. E’ una cosa spettacolare senza la metafora, l’allegoria, i segni. Ad un certo punto arriva Virgilio che è il suo poeta preferito. Le sue prime parole sono: “Pietà, miserere me”. C’ha paura, una paura tremenda e Virgilio lo deve convincere, gli dice che lui è stato insignito, che deve fare ‘sto viaggio, che deve scrivere... e lui non vuole andare in nessuna maniera, finché Virgilio lo convince. Lui decide di andare e dopo si riferma: “Non voglio venire”. Proprio non vuole andare. Finché Virgilio per convincerlo gli dice che è stato chiamato da Beatrice, Santa Lucia e la Madonna. Tre donne che lo chiamano e vogliono per forza che lui faccia questo viaggio. Quando Dante sente che tre donne l’hanno chiamato c’è quel... ve lo vorrei leggere perché c’è un... non è che la so proprio tutta tutta a memoria, ci sono dei versi che... Nel II canto c’è una delle similitudini più belle della Divina Commedia, quella dei fioretti, lui sentendo dire che tre donne lo chiamano dice:

 

به ما ميگه كه ابتدا دانته نميخواسته اين سفر ماوراء الطبيعه روانجام بده. خودشو تو اين جنگل پيدا ميكنه، سه تا حيون درنده هستن، كه قشنگيشون همونطوريه كه بايد باشن، بدون هرگونه استعاره اي. يه پلنگ، يه شير و يه گرگ ماده اي كه در اونجا متوقف شدند.

 

 

هركسي ميترسه. يه چيز واقعا خارق العاده ايه. بدون هرگونه استعاره، كنايه و يا نشونه اي. در يه لحظه ويرجيل مياد كه همون شاعر مورد علاقه اشه. (دانته) اولين كلماتش اينا هست: « رحم كن به من بيچاره بينوا ». كه ميترسه، يه ترس بسيار وحشتناك و ويرجيل بايد متقاعدش كنه. بهش ميگه كه او (دانته) مورد فخر و توجه قرار گرفته كه بايد اين سفر رو انجام بده، كه بايد بنويسه... و او (دانته) به هيچ طريق نميخاد كه بره، تا اينكه ويرجيل متقاعدش ميكنه. او (دانته) تصميم ميگيره كه بره و بعد دوباره متوقف ميشه. «نميخام بيام».دقيقا نميخاد كه بره. تا اينكه ويرجيل براي متقاعد كردنش بهش ميگه كه از طرف بئاتريس، سانتا لوچيا و مادونا (مريم مقدس) مورد خطاب واقع شده. سه زني كه صداش ميكنن و ميخان كه او اين سفر رو انجام بده. وقتي دانته ميشنوه كه سه تا زن صداش كردن، اينو، اونو،...

 

(بنيني حالا از خودش ميگه كه،) براتون دلم ميخاد كه بخونم (از روي همون كتابي كه جلوشه)... نه اينكه همه شو بخاطر داشته باشم از حفظ و بيتهايي هست كه ... در آواز دوم يكي از نظر تشابه در كمدي الهي، زيباترينه ، همون قسمت گلها، او (دانته) در حالي كه ميشنوه سه زن صداش ميكنن، اينطوري ميگه:

 

Quali fioretti dal notturno gelo
chinati e chiusi, poi che ’l sol li ’mbianca,
si drizzan tutti aperti in loro stelo,
tal mi fec’io di mia virtute stanca

چون نهالهايي كوچك كه پژمرده و بي رمق سر خم كرده و

ناگه ساقه هايشان راست كرده و شكوفه هاي خود،

بيرون دهند وز نور سفيد و حرارتبخش بهره مند گردند

نيروي رو به نابودي من نيز تغيير يافت.

 

Ma pensa che... è proprio un’immagine, come si può dire, ci si può ricavare, ora non voglio fare facili allusioni, ma è una cosa proprio di una potenza, teologica, virile, umana, carnale, animosa, animalosa, creaturale e si potrebbe trovare dei termini novi. Lui è convinto a andare là dal richiamo, diciamo, della potenza femminile. E’ la potenza femminile che lo fa andare. E’ un libro tutto al femminile la Divina Commedia, è un libro tutto sull’amore, basato tutto sull’amore. Ora, quando parla di Paolo e Francesca, che sono i passi più famosi, sentiamo che è il primo dannato con il quale parla, Francesca. E per la prima volta nella storia - un’invenzione di lui, uomo del Medio Evo - per descrivere tutto un personaggio, prende un momento della sua vita. Questa è un’idea che mi ha sempre affascinato. Prende un solo momento della sua vita e quel personaggio è scolpito per l’eternità. E’ un’invenzione di Dante Alighieri. Per Paolo e Francesca prende il momento in cui loro due non sapevano di essere innamorati e vengono trafitti dall’amore e quel momento rimarrà scolpito per sempre. Lui sceglie quel momento e sarà il momento dell’eternità. Mentre noi sentiamo Francesca che parla e piange e dice, soffriamo.

 

اما فكرشو بكنيد... دقيقا يه تصوير، چطور ميشه گفت، ميتونه آدمو دوباره از جا بكنه. حالا نمي خوام مقاصد ساده اي رو بيان كرده باشم، اما چيزي هست نشات گرفته است از يه قدرت، علم الهي، مردانگي، انسانيت، نفسانيت، روحانيت، شهوانيت، خلق شدني و قابل دست يافتن در نهايت نقلها و حكايتها.

 

او (دانته) براي رفتن به اونجا متوقف شد، بخاطر اون مورد خطاب قرار گرفتن دوباره، با توجه به اون قدرت زنانگي. و کمدي الهي کتابيه همه اش زنونه. کتابيه همه اش در باره عشق. روي عشق پايه گذاري شده.

 

حالا وقتي که درباره پائولو و فرانچسکا صحبت ميشه که قسمتهاي خيلي معروفيند، ميشنويم که اولين آسيب ديده ها هستند. با کي صحبت ميکنه؟ با فرانچسکا. و اولين باره که در تاريخ مردي از قرون وسطي، براي توصيف تمام يه شخصيت، يه لحظه زندگيشو نشون ميکنه. اين عقيديه که منو براي هميشه مجذوب کرده. يه لحظه زندگي رو مشخص (نشون) ميکنه و اون شخصيت يه سمبل و اثر جاويدان ميشه. اين کشف دانته آليگيري هست. براي پائولو و فرانچسکا لحظه اي رو مشخص ميکنه که در اون لحظه اون دوتا نميدونستن که عاشق همديگه و زخمي عشق شدن و اون لحظه براي هميشه يه اثر خواهد شد. او (دانته) اون لحظه رو انتخاب ميکنه و لحظه جاودانگيه، وقتي ما ميشنويم که فرانچسکا صحبت ميکنه و گريه ميکنه و ميگه ،،، زجر ميکشم:

 

Mentre che l'uno spirto questo disse,
l'altro piangea; sì che di pietade
io venni men così com'io morisse.
E caddi come corpo morto cade.

آنگاه كه يكي از دو روح سخن ميگفت،

ديگري با صداي بلند ميگريست كز ترحم بسيار

چون آنكه در شرف مرگ باشد، از هوش رفتم.

و چون جسدي بيجان، بر زمين نقش بستم.

 

Ma quando si sente: l’altro piangea, il cuore sobbalza, e quel verso che dice quando hanno scoperto... Dante vuol sapere come hanno fatto a capire che erano innamorati. Gli interessa a lui personalmente, è proprio la sua domanda: come accadde che voi vi scopriste innamorati? E lei dice:

 

اما وقتي شنيده ميشه که اون يکي ديگه (پائولو) گريه ميکنه، قلبمون از جا کنده ميشه و اون بيت ميگه آن دو هنگامي که پي بردن (منظور به عاشق شدنشونه).... (وادامه ميده) دانته ميخاد بدونه چطور فهميدند که عاشق هم شده بودند. براش جالبه (دانته) به صورت شخصي و اين سوالشه: چطور اتفاق ميافته که شما پي ميبريد که عاشق هم شديد؟ و او (فرانچسکا) ميگه:

 

Quando leggemmo il disiato riso
esser basciato da cotanto amante,
questi, che mai da me non fia diviso,
la bocca mi basciò tutto tremante.

آن نيز زماني كه در صفحات كتاب دريافتيم

كه لبخند مورد نظر عاشق، با لبان خودش بوسيده شد!

ياري كه هرگز از من جدا نگردد،

دهانم با چهره اي لرزان بوسيد...

 
Ma queste son cose che uno... come applaude? Qui si spoglia e fa l’amore con un tavolo dalla bellezza. Viene voglia di violentare un tavolo minorenne!
Sono versi che lasciano... (applauso)

 

و اينا چيزايي هستند که هر کسي(بشنوه) ... چه تشويقيه که ميکنه؟ (باعث ميشه) که همينجا آدم لخت بشه و عشقبازي کنه با يه ميز از نقطه نظر زيبايي .

آدم تمايل پيدا ميکنه که به ميز بيچاره کوچولو هم رحم نکنه (خشونت جنسي کنه)! ابياتي هستند که مارو ول ميکنه ( که هر کاري دلمون بخواد بکنيم )...! (تشويق حاضران)

 

Siamo nel primo girone dell’Inferno - il primo, vero - dove Dante ci ha messo (non a caso in quello dove si soffre meno, per modo di dire) quelli che sono morti per amore, i lussuriosi, ma anche quelli che sono morti per amore perché si amavano l’uno con l’altro. Proprio perché lui stesso c’aveva paura di andarci: “Meglio che faccio un posto un po’ meno sofferente!” Quindi in questo canto si parla di questa storia. Di questi due amanti che so’ stati presi mentre stavano leggendo una storia che li riguardava - erano quasi loro - un libro. La storia di Paolo e Francesca la sapete tutti, insomma che... lei doveva sposare Gianciotto Malatesta e naturalmente era bruttissimo, era anche zoppo. Gli è arrivato brutto e zoppo, ma brutto, una personaccia! Gli portò la cosa di matrimonio il su’ fratello che era bellissimo. Lei pensava fosse quello suo marito. Pensate quando è arrivato quell’altro, che era cattivo, brutto e zoppo, ma proprio ignorante come una capra e quindi... Non è che poi l’ha tradito, solamente che il primo afflato d’amore con il primo che vedi... magari se vedeva prima quell’altro si sarebbe innamorata. Ha visto prima quello, allora... Aspettava l’amore. Quando aspetti l’amore non si vede più niente, diventa tutto meraviglioso.

 

 در روز اول جهنم هستيم. (منظور ورود دانته به جهنم) – اول، حقيقتا جائيه که دانته ما رو توش قرار داده (نه که به صورت اتفاقي جائيه که در اونجا کمتر زجر کشيده ميشه، يه نوعي از بيان که ميخوام بگم).

 

(در اونجا) اونايي هستن که به خاطر عشق مردن،  شهوترانن، اما همونطور هم کساني که به خاطر عشق (واقعي) مردن. چون يکي عاشق يکي ديگه بوده. دقيقا هم به همين خاطر بود که او (دانته) ميترسيد که به اونجا بره (چون خودش هم عاشق بود) ميگه : « بهتره جائي بريم که کمتر زجر کشيده ميشه!». بنابراين در اين قسمت سرود، از اين داستان صحبت ميشه.

 

 

(بنيني) از اين دو عاشق و معشوق چيزي رو برداشت کردم، وقتي داشتم يه داستاني رو ميخوندم که تقريبا متوجه اونا بود (به اونا برميگشت) – يه کتاب. داستان پائولو و فرانچسکا، همتون ميدونيد، به هر صورت که... او (فرانچسکا) ميخاست ازدواج کنه با Gianciotto Malatesta و طبيعتا خيلي هم زشت بود.. شل هم بود. (خلاصه) زشت و شلي قسمتش شده بود، اما زشت (واقعا زشت)، يه شخصيت زشت( به طور خلاصه)! اونو داداشش که خيلي هم خوشگل بود ميبره براي (مراسم) ازدواج. او (فرانچسکا) فکر ميکرد که شايد برادر خوشگلش شوهرشه. فکرشو بکنيد وقتي که اون يکي اومد که زشت بود، زشت و شل. واقعا هم مثل بز، نادان. بنابراين(خودتون ديگه حدس بزنيد)... نه که بعدش خيانت کرد. فقط اينکه اولين اتفاقه (رخداده) عشقي با همون اوليه که ميبيني (باهاش برخورد ميکني)...خب اگه اول اون يکي (يعني خوشگله) رو ميديد، ممکن بود عاشق اون ميشد. اول زشته رو ديد، خب... منتظر يه عشقي بود (کسي که بهش عشق بورزه)، وقتي منتظر عشقي هيچ چيز ديگه اي ديده نميشه، همه چيز با شکوه و جلال ميشه.

 

Questo afflato d’amore, Dante gli chiede, vuol sapere da loro come fecero a ‘nnamorarsi. Perché a Dante gli interessa come si fa a ‘nnamorarsi: “Voglio sapere come scatta questo mistero dell’universo dell’amore”, che può scattare tra chiunque, con chiunque e in qualsiasi momento. E quella è una cosa che dentro ci sono... c’è Semiramide, che era una talmente lussuriosa che aveva fatto un editto dove imponeva a tutti di fare all’amore per la strada dalla mattina alla sera, di modo che anche lei fosse normale. Siccome questa Semiramide faceva all’amore dalla mattina alla sera con tutti, ha fatto un editto... E’ come se anche qui in Italia si dovesse tutti... Non facciamo riferimenti che è sempre brutto e terribile...
C’è Minosse in questo canto, con tutte le similitudini... “Vabbè Benigni, abbiamo capito, facci ‘sto canto”. 

 

اين واقعه عشقي رو دانته از اونا تقاضا ميکنه. ميخاد بدونه که اونا چطور تونستن که عاشق هم بشن. براي اينکه براي دانته جالبه اينکه بدونه چطور ميشه عاشق شد. ميگه: « ميخام بدونم چطور ميشه اين رمز و راز جهاني از عشق مشتق بشه»، که ميشه اونو بين هر کس و با هرکس و در هر شرايطي جزء به جزء قسمت کرد. و اون چيزي که داخلش چيزاي ديگه اي هم هست (اينجا مثال ميزنه)... 

 

شخصي (زني) هست به اسم Semiramide که کسي بود با تمام وجود شهوتران. مطالبي به چاپ رسوند که ميخاست به همه تحميل کنه که تو خيابون از صبح تا شب با هم عشق بازي کنيد، انگار که خودش هم آدم نرمال و خيلي معمولي باشه. چون که اين Semiramide از صبح تا شب عشق بازي ميکرد و يه مطالبي هم چاپ کرده... مثل اين ميمونه که اينجا تو ايتاليا هم بايستي که همه (آره ديگه)... بهتره که ربطش نديم که يه چيز زشت و وحشتناکي به حساب مياد همه اش...

(خلاصه اينکه) مينوس تو اين سرود هست با تمام تشبيهاتش...  (اينجا ديگه به خودش ميگه) « خب بنيني فهميديم ديگه شروع کن.» ...

 

تصویری از مینوس، که تو سرود پنجم بهش اشاره میشه. اون گناه گناهکارهارو بررسی میکنه و با تعداد دوری که دمشو دور خودش میچرخونه،  طبقه ای رو که گناه کار باید بره رو مشخص میکنه.

  

__________________________________

 

« در ادامه بنيني شروع ميكنه و سرود پنجم كتاب كمدي الهي رو از حفظ ميخونه. در مورد اين سرود زيبا قبلا اينجا باهم صحبت كرديم و ترجمه بخش اصلي اين سرود رو كه شامل داستان فرانچسكا و پائولو هست رو هم اينجا براتون نوشتم. دوستاني كه هنوز فيلم اين سخنراني رو تهيه نكردن، ميتونن دكلمه بنيني از اين سرود رو تو همون لينكي كه اشاره كردم پيدا كنن. لازم به ذکره که ترجمه تمام اشعار نوشته شده، متعلق به خانم فریده مهدوی دامغانی هست .

 

با تشكر فراوان از ماريوي عزيز بابت زحمت زيادي كه براي ترجمه اين قسمت كشيدن، به همت ایشون، انشالا تو قسمت بعدي به دانشگاه پادوا خواهيم رفت و اونجا سخنان بنيني رو در مورد داستان اوليس خواهيم شنيد. »

 كاوه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

مقدمه:

 

مطالبي رو كه در ادامه مشاهده خواهيد كرد، ترجمه هاي ماريوي عزيز از سخنرانيهاي روبرتو بنيني در دانشگاه La Sapienza رم، دانشگاه پادوا و بولونيا هست كه در مورد دانته و كمدي الهي ايراد شده.

من به درخواست مترجم، هيچ تغييري در جمله بندي و كلمات ندادم و تنها اونا رو از فينگليش به فارسي تبديل كردم. لازم به ذكره كه درج اين سخنرانيها تو اينجا به معني تاييد عقايد گوينده نيست و تنها آشنايي با عقايد و صد البته يادگيري زبون ايتاليايي مورد نظر بوده. اميدوارم كه مورد توجه و استفاده شما عزيزان قرار بگيره

 

 

1- سرود پنجم، فرانچسكا و پائولو

  

(Sale in piedi sulla sedia)
Qui non si può stare, vero?
Dunque... volevo venire qua in questo giro che abbiamo fatto delle università, che mi hanno arricchito veramente... nel senso - vero - spirituale del termine, e fare un incontro con gli studenti, poi il Magnifico Rettore mi ha detto “Ma vieni a fare una bella lectura Dantis”, e così dicendo ha invitato la lepre a correre! Anche perché non ho mai fatto un vero e proprio incontro, lezione, o come si vuole dire, o chiarificazione, perché a me quando si parla di Dante mi si rigira subito il corpo e l’anima, mi va bene tutto. Ci tengo a dire che il mio è un contributo; quello che dico ovviamente non ha carattere scientifico, ma personale. Qualsiasi cosa si dice su Dante va sempre bene, perché è un contributo che diamo alla poesia, all’altezza, alla bellezza e alla gioia del mondo e del vivere.

 

(با پا ميره روي صندلي)

اينجا نميشه ايستاد، درسته؟

اينكه... ميخواستم بيام اينجا تو اين گشتي كه در دانشگاه زدم، و واقعا از نقطه نظر معنوي و روحاني خيلي منو غني كرد و ديگه اينكه يه برخوردي هم با دانشجو ها بكنم. بعد رئيس با شكوه (باحال) دانشگاه، بهم گفت كه " بيا يه ادبيات زيباي دانته اي رو بيان كن" و اينطور گفتن و دعوت كردن، مثل خرگوشي منو وادار به دويدن كرد !

همچنين به خاطر اينكه هرگز يه برخورد واقعي، درس و يا چطور ميشه گفت، يه بيان روشن و آشكاري نداشتم. (از اين موضوع)، چون وقتي با من از دانته حرف زده ميشه روخ و بدن من به گردش درمياد و برام خوبه همش. خيلي روش حساب ميكنم و برام مهمه كه سهمي در اين باره داشته باشم، چيزي كه ميگم يك هويت علمي نداره بلكه شخصيه. (از نقطه نظر شخصي حرف ميزنم نه علمي)

هر چيزي كه درباره دانته گفته ميشه هميشه خوبه، به خاطر سهم و ديني كه به شعر ميديم و ادا ميكنيم. به بلندي، به زيبايي، به شاديي كه به دنيا و زندگي ميديم.

 

 

Dante Alighieri ci ha lasciato l’apice di tutte le letterature. Io sono un uomo di spettacolo e gli uomini di spettacolo vengono dalla narrazione perché devono saper raccontare. Quindi sono anche un uomo di lettere, se vogliamo buttare là, e anche uno piuttosto esigente, nel senso che quando leggo mi piace proprio godere della lettura, il piacere della lettura. Quando dico perciò che la Divina Commedia è veramente la vetta delle letterature, lo dico proprio per il piacere della lettura e per il fatto di non respingere un amante straordinario come Dante Alighieri, il quale ci ha regalato una cosa così bella che, come dice il poeta, “chissà cosa abbiamo fatto di straordinario, di cui ci siamo dimenticati, per esserci meritati un dono così bello come la Divina Commedia”. E’ come se Dio avesse detto: “Sono stati talmente bravi, boni, che li voglio premiare, gli do uno che gli scrive la Divina Commedia”. Questo è una cosa spettacolare, forse ce ne siamo dimenticati. Quindi c’è anche il canto, la musicalità, c’è il racconto e, naturalmente, la poesia.

 

دانته ما رو در بالا و نوك همه انديشه ها قرار داد. من يك آدم نمايش هستم. و مردان نمايش ميان براي حكايت كردن، چون بايد بدونن حكايت كردنو. بنابراين آدم ادبيات (اهل ادبيات) هم هستم، اگه بخوايم خودمونو توش بندازيم (منظور ادبياته)، و همينطور يه آدم پر توقع و مشكل پسندي مثل من، منظورم اينه كه وقتي يه چيزي رو ميخونم، دوست دارم از ادبياتش لذت ببرم و خوشم بياد.

وقتي ميگم كمدي الهي حقيقتا نوك ادبياته، اونو دقيقا بخاطر خوشايند ادبيات ميگم و اينكه پس نزده باشم يك عاشق خارق العاده اي مثل دانته رو. هموني كه به ما چيزي به اين زيبايي رو هديه داده كه در وصفش شاعر ميگه:

« كي ميدونه چه كار خارق العاده اي كرديم. كه فراموش كرديم كه لايق يه هديه زيبا مثل كمدي الهي دانته باشيم. »

و مثل اينكه خدا گفته باشه كه « اينقدر خوب و با عرضه بوديد كه بهتون ميخوام جايزه بدم. بهتون كسي رو ميدم كه كمدي الهي بنويسه. »

 اين يه چيز باشكوه، شايد فراموشمون شده باشه ازش. بنابر اين آواز (سرود) هم داره. آهنگين هم هست. حكايت و همچنين شعر هم هست.

 

 

E la poesia, come si sa, va detta ad alta voce, perché viene dalla tradizione orale. Addirittura mi ricordo di un passo di Sant’Agostino che mi ha colpito. Si dice che lui per la prima volta è rimasto colpito quando è andato a Milano, da Sant’Ambrogio e ha visto che leggeva mentalmente. Era la prima volta che accadeva nella storia, che qualcuno leggesse mentalmente e Sant’Agostino è rimasto stralunato da questa cosa. In ebraico addirittura leggere e gridare si dice nella stessa maniera. Quindi tutta la grande poesia deve essere letta ad alta voce. La poesia che non regge ad essere letta ad alta voce, vuol dire che non è una grande poesia. E’ una delle regole - la più antica del mondo - il fatto che sia cantata.

 

و شعر، همونطور که میدونيم، با صداي بلند بيان میشه، چون به صورت روايت شفاهيه.

حتي يه تيكه از سنت اگوستينو يادمه که خيلی منو تحت تاثير قرار داده. گفته میشه که او براي اولين بار متاثر شد وقتی که به میلان و پيش سنت آمبروجو رفت، و ديد که داره به صورت ذهنی (از حفظ) میخونه. براي اولين بار بود که در تاريخ اتفاق میافته، که کسی ذهنی بخونه و سنت اگوستينو با ديدن این قضيه چشمش گرد شد.(از تعجب)

در قوم يهود حتي خوندن و داد زدن به همين صورته که گفته میشه. بنابراین اشعار بزرگ بايد با صداي بلند خونده بشه. شعری که هدايت و رهبری نشه خوندنش با صداي بلند، به این معنيه که يه شعر بزرگ نيست. این يه قاعده قديمي دنياست کاريکه بايد انجام بشه.

 

Ora Dante è stato a fare un viaggio nell’aldilà; noi dobbiamo credere che c’è stato veramente. Io non ho mai avuto dubbi che Dante sia stato nell’Inferno, nel Purgatorio, nel Paradiso. Ci si buttò dentro. Ci dice delle cose precise, quando parte “nel mezzo del cammin di nostra vita”. Ci dice esattamente che c’ha 35 anni. Poi dice: “Mi ritrovai per una selva oscura”, e allora dice: “Come era a cena da amici e ha perso la strada di casa? Si è trovato in un bosco? Come è andata?” Uno la può leggere anche così oppure capisce subito che comincia l’allegoria, perché la selva oscura addirittura un grande poeta americano, Pinsky, che è un grande traduttore della Divina Commedia ha detto proprio che Dante in quel momento si trovava in una depressione. Uno che è depresso, che sta proprio per morire, che sta male... quindi comincia l’allegoria. Ha scritto questa cosa proprio per ergersi e tornare alla vita. Queste sono tutte letture che vengono in seguito.

 

حالا دانته يه سفری به ماورا انجام داد، ما بايد باور کنيم که حقيقتا انجام شده. من هرگز شکی نداشتم که دانته در جهنم بوده باشه. در برزخ، در بهشت. او داخل این مجرا شده. به ما چيزاي دقيقی میگه (از اونجا)، وقتی عزيمت میکنه در جمله "  nel mezzo del cammin di nostra vita "، در اوسط راه زندگيم، به ما میگه دقيقا که 35 سالشه. بعد میگه :" Mi ritrovai per una selva oscura خودمو در يك جنگل تاريک و تيره  پيدا میکنم. و در ادامه میگه " Come era la cena …" چطور بود شام با دوستان و راه خونه رو گم کردم؟ خودشو تو يه جنگل پيدا کرد؟ چطور گذشت؟

هر کس میتونه همينطوری بخونه و زود بفهمه يا اینکه زود شروع کنه کنايه بزنه، مثلا بگه، براي چی جنگل تاريك. حتي يه شاعر بزرگ امريکای به اسم پينسکی، که يکی از بزرگان ترجمه کمدي الهيه، دقيقا گفته که دانته در آن زمان در يه حالت کسلی و بيماری به سر میبرده. کسی که بيماره و در حالت مرگه، و حالش هم بده... (ديگه معلومه،،میخاد بگه...)

 بنابراین شروع ميكنه به كنايه زدن. (اینجا بنيني از قول شاعر پينسکی میگه:) این چيزو نوشته (منظور دانته) دقيقا براي اینکه خودشو بالا بکشه و به زندگی برگرده.  اینها همش قرائتهايي هست که در ادامه میاد.

 

Ma come mai quest’opera dura tanto? Un’opera per dura’ tanto o è erotica o è religiosa. Guardate la Bibbia, volevo dire, più erotica e mistica della Bibbia credo non ci sia opera. Ed è il libro più venduto e più letto da tutti, anche perché, volevo dire, quando si sanno i gusti dei lettori... La Bibbia è anche l’unico libro e l’unico esempio in cui l’autore del libro è anche l’autore dei lettori, quindi sa esattamente quello che.. è andato preciso. E’ un fatto...

 

چطور این اثر اينقدر طولانيه؟ يک اثر طولانی يا عشقی يا مذهبی. انجيلو ببينيد، میخاستم بگم، عشقیتر و غني تر از انجيل فکر نکنم اثری باشه. پر فروشترين و پر خواننده ترين کتاب نسبت به همه کتابها، و همينطور اینکه، میخاستم بگم، يعنی چقدر مزاج خواننده هارو هم میدونند... انجيل تک هم هست و تنها مثالی هست که درش مولف کتاب، مولف خواننده گان هم هست، بنابراین دقيقا همونی که میخاد رو میدونه و به همين خاطر هم دقيق و کامل شد. يه رخداد...

 

 

La Divina Commedia è erotica, estremamente erotica, ma più che erotica è sensuale. La sensualità di Dante, il verso! Qualcuno di voi ricorderà il famoso sonetto, proprio trovato nel tavolo di un notaio bolognese, quello che comincia: No me poriano giamai fare menda, dove ammenda fa rima con Garisenda. Ha fatto questo sonetto che è proprio a firma Dante Alighieri, si dice. Poi è stato riportato, la firma non l’ha mai vista nessuno però oramai è dato per suo, dove Dante Alighieri, guardando la Garisenda che non aveva mai visto, dice che vorrebbe accecare i suoi occhi e proprio fracassarli perché mentre guardava la Garisenda dietro di lui gli è passata, gli hanno detto, la più bella donna di Bologna, e lui non l’ha vista perché stava guardando ‘sta Garisenda. E s’è talmente arrabbiato di questo che ci ha scritto un sonetto. Vai a ripigliarla, perché allora trovare le donne non era facile come ora. Come ora, è sempre difficile intendiamo, però... Lui aveva questa sorta di... e comunque sulla sensualità di Dante ne sono state dette tante, ma la Divina Commedia ce ne dice di più.

 

کمدي الهی عشقیه، به صورت اغراق آميزی عشقیه، اما بيش از اونکه عشقی باشه، شهوانيه. شهوت پرستي دانته، شعره !

 کسی از شما به خاطرش میاد اون قصيده مشهور، که دقيقا رو میز يه محضر دار بولونيايي  پيدا شد؟ همونی که اینطور شروع میکنه: " No me poriano ,,,,"

 

(متاسفانه کاوه این قسمت قصيده رو  با وجود اینکه خودم بولونيا هستم از هر کی پرسيدم معنيشو نمیدونست،منظورم ایتاليايهايكه اینجا بودن،حالا شايد تو کتابخونه اي، جايی، يه وقتی پيداش کردم،،آخه میدونی ،،زبونه اصليه خود بولونياييها ،اصلا شبيه ایتاليايه معمولی نيست،،خيلی سخته فهميدنش)

 

 

برج گری سندا(Garisenda) در بولونیا

 

گفته میشه که اتفاقا اين قصيده با امضاي دانته آليگيري بوده. بعد بهش چيزي اضافه شده، امضارو ديگه هرگز كسي نديده اما ديگه بهش نسبت داده شده. جايي كه دانته آليگيري، در حالي كه Garisenda رو نگاه ميكنه كه هرگز ( تا اون لحظه) نديده بودش، ميگه كه دلش ميخواد چشماشو كور كنه و كاملا خوردشون كنه(منظور خودش). چون وقتي Garisenda رو نگاه ميكرد، از پشت سرش كسي كه رد ميشد، بهش ميگه، خوشگل ترين زن بولونيا، و او (دانته)، اونو نديد، چونكه دقيقا به Garisenda خيره شده بود و با تمام وجود از اين موضوع عصباني شد كه براش يه قصيده نوشت. (كه ميگه) برو پسش بگير، چون تو اين زمونه زن پيدا كردن راحت نيست. (حالا بنيني يه متلكي از خودش به جمعيت ميندازه، ميگه) مثل حالا، سخته ديگه ، منظور... او (دانته) اين ماجرا رو داشت... و به هر صورت روي شهوت پرستي دانته چيزاي زيادي گفته شده، اما كمدي الهي برامون بيشتر ميگه...

 

ادامه دارد...

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

برای دیدن متن کامل قصیده مذکور یه سر برید اینجا  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

همونطور كه ميدونيد روبرتو بنيني به دليل تلاشش جهت معرفي دانته و كتاب كمدي الهي امسال نامزد جايزه ادبیات نوبل شده و برنده نهايي هم هفته اينده اعلام ميشه .

 

 

 

حدود يكسال هست كه بنيني با يه تور سراسري به نام همه اش دانته (Tutto Dante) به شهرهاي مختلف ايتاليا ميره و تو برنامه هاش به تفسير اشعار كمدي الهي ميپردازه و اونا رو از حفظ ميخونه.

 

دلم ميخواست به مناسبت نامزدي جايزه نوبل، يكي از سخنراني هاي اخیر بنيني رو براتون ترجمه كنم، اما متاسفانه تا حالا فيلم كاملي از اين سخنرانيها منتشر نشده. تنها فيلمهاي كاملي كه در اين رابطه موجوده يكي مجموعه سخنرانيهاي بنيني تو دانشگاههاي مختلف به نام Inferno e Paradiso مربوط به سال 200۱ و دومي هم Ultimo del Paradiso مربوطه به كريسمس سال 2002 هست.

 

 

خوشحالم خدمتتون اعلام كنم كه به همت دوست بسيار عزيزي به نام ماريو، بزودي شاهد ارائه تدريجي ترجمه فارسي مجموعه سخنراني هاي بنيني در فيلم «دوزخ و بهشت»، از اين وبلاگ خواهيد بود.

ماريو، دوست عزيزي كه ساكن بولونيا هست، قسمتي از اين فيلمو ترجمه كرده و برام فرستاده و درحال ترجمه الباقي اون هست.

 

 

حقيقتش اينكه ترجمه سخنرانيهاي يه فرد ايتاليايي اونم كسي مثل بنيني كه نصف حرفاشو با سر و دست ميزنه، كمي مشكله . به همين جهت پيشنهاد ميكنم كه اين سخنرانیها رو روي فيلم مربوطه دنبال كنيد .

 

انشالا وقتي ترجمه ها كامل بشه، اونا رو به صورت زيرنويس درميارم كه راحت تر بشه روي فيلم دنبالش كرد. تا اون موقع ميتونيد اين فيلمو از گوگل بگيريد يا براي تهيه CD نسخه با كيفيت اون، با من تماس بگيريد.

يه بار ديگه جا داره از ماريو بخاطر زحمتي كه ميكشه تشكر كنم و اميدوارم اين كار ارزشمند رو هرچه زودتر كامل كنه .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پ. ن. : متاسفانه جایزه نوبل ادبیات امسال نصیب آقای بنینی نشد و این جایزه به خانم دوریس لسینگ (Doris lessing) خانمی انگلیسی متولد کرمانشاه در سال 1919 رسید.

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 اوليس (2)

 

دكلمه اشعار يا صداي روبرتو بنيني



 

79
"O voi che siete due dentro ad un foco,
s’io meritai di voi mentre ch’io vissi,
s’io meritai di voi assai o poco

« ای شما دوتنی که هر دو در یک آتش به سر میبرید...!
چنانچه در طول حیات، شایستگی توجه و عنایت شما را داشتم،
چنانچه لیاقتی کمتر یا بیشتر از شما داشتم،

82
quando nel mondo li alti versi scrissi,
non vi movete; ma l’un di voi dica
dove, per lui, perduto a morir gissi".

آن هنگام که در زمین، اشعار زیبایم را می سرودم،
به نام لیاقت و شایستگیم، بایستید! خواهشم از یکی از شماست
تا بگوید پس از گم شدنش، در کجا بدرود حیات گفت...؟ »

85
Lo maggior corno de la fiamma antica
cominciò a crollarsi mormorando,
pur come quella cui vento affatica;

زبانه ای که بلندتر از دیگری در آن آتش باستانی بود
شروع به جنبیدن نمود، و چون شعله آتشی که باد بر آن وزد،
زیر لبی شروع به صحبت کرد...

88
indi la cima qua e là menando,
come fosse la lingua che parlasse,
gittò voce di fuori, e disse: "Quando

سپس با تکان دادن زبانه اش به این سو و آن سو،
چون زبانی که قصد حرف زدن داشته باشد، صدایی از خود بیرون داد
و گفت: «هنگامی کز سیرسه، که بیش از یک سال

91
mi diparti’ da Circe, che sottrasse
me più d’un anno là presso a Gaeta,
prima che sì Enëa la nomasse,

نزدیک گائتا پنهان نگاهم داشته بود
و پیشتر از آن که انه
آن نام برایش برگزیند، جدا شدم،

94
né dolcezza di figlio, né la pieta
del vecchio padre, né ’l debito amore
lo qual dovea Penelopè far lieta,

نه عشق پسرم، نه محبت و رافت به پدر پیرم،
و نه عشقی که به همسرم پنه لوپه در دل داشتم،
و می بایست سعادت و رضایتش را فراهم آورم،

97
vincer potero dentro a me l’ardore
ch’i’ ebbi a divenir del mondo esperto
e de li vizi umani e del valore;

قادر نگشت بر شوق شدیدم در شناخت جهان فائق آید...!
شوقی که مرا بر آن میداشت بر نقایص و کمالات بشری
واقف شوم و به هر سو سفر کنم!

100
ma misi me per l’alto mare aperto
sol con un legno e con quella compagna
picciola da la qual non fui diserto.

پس دماغه کشتی ام را به سوی دریای بیکران و ژرف روان ساختم!
با تنی چند از همراهانی کز آن پس هماره با من بودند،
و هرگز رهایم نکردند، تنها بودم...

103
L’un lito e l’altro vidi infin la Spagna,
fin nel Morrocco, e l’isola d’i Sardi,
e l’altre che quel mare intorno bagna.

تا مراکش و اسپانیا رفتم وز ساحل هر دو گذشتم!
جزیره سارد (ساردینی) را دیدم و به جزایر دورتری که
در پهنه دریا بودند سر کشیدم...

106
Io e ’ compagni eravam vecchi e tardi
quando venimmo a quella foce stretta
dov’Ercule segnò li suoi riguardi

من و همرهانم، پیر شده، دیگر چالاک نبودیم...
سر انجام به گذرگاهی تنگ رسیدیم
که هرکول، نشانه های خویش آنجا نهاده بود

109
acciò che l’uom più oltre non si metta;
da la man destra mi lasciai Sibilia,
da l’altra già m’avea lasciata Setta.

تا هیچ بشری بیش از آن فراتر نرود...
در سمت راستم، سویل و در چپم سوتا
بر جا نهادم... به دریای پهناور وارد شدم!

112
"O frati", dissi, "che per cento milia
perigli siete giunti a l’occidente,
a questa tanto picciola vigilia

خطاب به یارانم گفتم: «برادران خوبم!
کز میان صدها هزار سدراه خطرناک
به غرب رسیدیم! اجازه دهید هوش و حواستان

115
d’i nostri sensi ch’è del rimanente
non vogliate negar l’esperïenza,
di retro al sol, del mondo sanza gente.

که تنها چیز خوب و بازمانده از شجاعت قدیمتان است،
به کشف بیشتر این دریاها نائل شوند و تجربیات جدید به دست آورید!
کافی است به دنبال خورشید، به دنیای نامسکون رویم!

118
Considerate la vostra semenza:
fatti non foste a viver come bruti,
ma per seguir virtute e canoscenza".

بر نژادتان بیاندیشید! شما خلق نشده اید که چون
حیوان
زندگی کنید! بلکه به خاطر جستجوی
علم و تقوی بر زمین آمدید
! »

121
Li miei compagni fec’io sì aguti,
con questa orazion picciola, al cammino,
che a pena poscia li avrei ritenuti;

پس از این نطق کوتاه و گیرا،
همرهانم را چنان به شور افکندم که به راهشان ادامه دادند،
و به سختی توان بازداشتنشان، از آن پیشروی داشتم!

124
e volta nostra poppa nel mattino,
de’ remi facemmo ali al folle volo,
sempre acquistando dal lato mancino.

پس بادبانها را به سویی که خورشید از آنجا میگذرد برافراشتیم
از پاروهایمان بالهایی برای پرواز بی معنایمان ساختیم
و هماره به چپ عازم بودیم...

127
Tutte le stelle già de l’altro polo
vedea la notte, e ’l nostro tanto basso,
che non surgëa fuor del marin suolo.

تمام ستارگان قطب دیگر، از اینک در آسمان شبانه میدیدم!
ستارگان ما نیز چنان پایین بودند که فاصله ای
نه چندان زیاد با سطح اقیانوس نداشتند.

130
Cinque volte racceso e tante casso
lo lume era di sotto da la luna,
poi che ’ntrati eravam ne l’alto passo,

از زمانی که در این ماجرای جالب و عجیب دریایی
گام نهادیم، در این مدت هلال ماه پنج بار روشن
و پنج بار خاموش گشته بود...

133
quando n’apparve una montagna, bruna
per la distanza, e parvemi alta tanto
quanto veduta non avëa alcuna.

که ناگه کوهی در برابرمان ظاهر گشت
کز فاصله ای دور تاریک میرسید! چنان مرتفع میرسید
که هرگز مشابه اش ندیده بودم....!

136
Noi ci allegrammo, e tosto tornò in pianto;
ché de la nova terra un turbo nacque
e percosse del legno il primo canto.

شادی و سرور شدید بر ما چیره شد...!
که افسوس به زودی به اشک وفغان مبدل گشت... زیرا از سرزمین نو
گردبادی از راه رسید که ضربه ای هولناک بر دماغه کشتی فرود آورد،

139
Tre volte il fé girar con tutte l’acque;
a la quarta levar la poppa in suso
e la prora ire in giù, com’altrui piacque,

و امواج، آنرا سه بار سرنگون ساخت!
در چهارمین تکان شدید عقب کشتی به هوا برخواست و جلویش
به داخل امواج فرو رفت آنگونه که اراده قاهر «او» چنین خواسته بود...

142
infin che ’l mar fu sovra noi richiuso".

تا سر انجام امواج دریا ما را به زیر خود فرو برد... »

 

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

اوليس (1)

 

اولیس (Ulysse)كه غربيها اونو ادیسه (Odyssey) تلفظ ميكنن، قهرمان افسانه ای یونانه که شاهزاده جزیره ایتاک (Ithaque) در غرب یونان بوده و همسر زیبایی به نام پنه لوپه (Penelope) داشته و پسری هم به نام تلماک(Telemaque). اوليس ماجراهاي زيادي داره كه مفصلا در كتاب ايلياد و اديسه نوشته هومر شاعر يوناني شرح داده شده. دانته در سرود بيست و ششم  كتاب كمدي الهي ماجراي آخرين سفر دريايي اوليس و مرگ اونو نقل ميكنه،  كه البته اين داستان زائيده تخيل خود دانته هست. چون هومر هيچوقت ماجراي مرگ اوليس رو ننوشت.

 

داستان اوليس از كتاب ايلياد شروع ميشه كه ماجراي جنگ تروا توش شرح داده شده. پاریس شاهزاده تروا با هلن همسر آگاممنون (Agamemnon) پادشاه یونان فرار میکنه و این شاه برای پس گرفتن هلن به تروا حمله میکنه. این جنگ سالها طول میکشه بدون اینکه به نتیجه ای برسه تا اینکه اولیس پیشنهاد ساخت اسب چوبی رو میده. یونانیها داخل اسب پنهان میشن و وقتی اهالی تروا دروازه های شهر رو باز میکنن و اسب رو داخل شهر میبرن، اونا بیرون میان و دروازه هاي شهر رو براي سربازاي يوناني باز ميكنن.


آشیل جنگجوی روئين تن بزرگ یونانی بود که کسی توان شکست دادن اونو نداشت ( نقطه ضعف اون پاشنه پاش  بود که در نهایت هم به همین وسیله توسط پاریس کشته میشه). مادر آشیل که میدونسته اگه پسرش به جنگ بره کشته میشه، اونو با لباس زنانه به دربار سیرس (Scyros) میفرسته. اونجا آشیل با دختر سیرس، دئیدمی (Deidamie) ارتباط برقرار ميكنه. اولیس آشیل رو پیدا میکنه و راضیش میکنه همراهش به جنگ تروا بره. دئیدمی كه از آشيل بچه دار شده بوده بعد از رفتن اون از غصه ميميره.

 

ماجراهایی که بعد از جنگ تروا سر اولیس میاد تو کتاب «ادیسه» شرح داده شده. بعد از جنگ به دستور اولیس دو روزه دوازده کشتی ساخته میشه تا یونانی ها به وطنشون برگردن، اما میون طوفان کشتی ها همدیگه رو گم میکنن. بعد از طوفان اولیس و همراهانش به یه جزیره میرسن. زمان گشت و گذار به غاري میرن که توسط یکی از سیکلوپسها (Cyclops) اسير ميشن. اونا غولهای یه چشم بزرگی بودن که از نزدیکی خدای زمین و بهشت بوجود اومدند و ظاهرا سه تا هم بیشتر نبودند. (به موضوع افسانه هاي يوناني در فاروم پرشين تولز مراجعه كنيد).

سیکلوپس دوتا از یونانی ها رو میخوره و ميخوابه. اولیس و همراهاش درخت نوك تيزي روبر میدارن و چشم اون غول رو كور ميكنن.

اولیس و دوستانش به جزیره دیگه ای میرن، سیرس چند نفری رو که وارد جزیره میشن با جادو به خوک تبدیل میکنه. اولیس از مرکوری كمك ميگيره و سیرس رو وادار میکنه مردان اونو به شکل اولشون برگردونه. سیرس به اولیس هشدار میده که در سفرش مواظب سیرن های خوش صدا باشه. چون هرکس جذب آواز اونا بشه میمیره.
در سفر آخر دریایی کشتی اولیس با طوفانی برخورد میکنه و تمام یارانش کشته میشن، اما اون جون سالم به در میبره و بعد نوزده روز مبارزه با انواع خطرات در یک جزیره دور افتاده، یه کشتی دیگه میسازه و به وطنش برمیگرده.

 

از زمان رفتن اولیس به جنگ تروا تا برگشتنش بیست سال طول میکشه. تو اين مدت خواستگاران زيادي براي پنه لوپه امدن و دائما تلاش میکردن تا مجبورش کنن با یکی از اونها ازدواج کنه. پنه لوپه برای فریب اونها قول داده بود كه هر وقت کار قالیبافی شو تموم کنه با یکی از اونها ازدواج میکنه، اما شبها هرچی رو که بافته بود میشکافت.

اولیس از سفر برمیگرده با کمانی که فقط خودش میتونسته ازش استفاده کنه تک تک خواستگارهارو میکشه.

 

در بحث كمدي الهي گفتيم كه از نظر دانته در نیم کره جنوبی فقط یه جزیره با کوهی مرتفع وجود داره که  همون برزخ هست. اولیس و همراهاش تو آخرين سفر درياييشون، بعد از گذشتن از نشانه های هرکول که منظور همون شهر هرکولانئم هست که قبلا تو اين وبلاگ بهتون معرفيش كرده بودم، بعد از 5 ماه به نیمکره جنوبی و جزیره برزخ میرسن اما چون هدف اونا پالایش در برزخ نبود، طوفانی میاد و از رسیدن اونا به جزیره جلوگیری میکنه.

 

در سرود بیست وششم، دانته و ویرژیل در طبقه هشتم هستند و دارن به سمت گودال هشتم این طبقه میرن كه متوجه دشت وسیعی ميشن که مانند اینکه روی اون کرمهای شبتاب پخش شده باشه، گلوله های آتشینی هست که ارواح گناهکارا تو اونا زندانیه. تو یکی از اونا که دوتا زبونه آتیش داره، روح اولیس و دیومد اسیره. ویرژیل از اولیس میخواد که ماجرای آخرین سفر دریاییشو نقل کنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

كنت اگلن (2)

 

دكلمه اشعار با صداي روبرتو بنيني

 

1
La bocca sollevò dal fiero pasto
quel peccator, forbendola a’ capelli
del capo ch’elli avea di retro guasto.

گناهکار فاسد، دهانش از خوراک نفرت انگیزش
بلند کرد و با موهای سری که جویده بود،
پاکش کرد...

4
Poi cominciò: "Tu vuo’ ch’io rinovelli
disperato dolor che ’l cor mi preme
già pur pensando, pria ch’io ne favelli.

سپس سخنش آغاز نمود : « مایلی دردی تازه کنم
که قلبم پیش از فکر کردن به آن،
در هم فشرده میشود...؟

7
Ma se le mie parole esser dien seme
che frutti infamia al traditor ch’i’ rodo,
parlar e lagrimar vedrai insieme.

چنانچه گفته هایم چون بذری باشند که خیانت و رذالت
از آن رشد کنند، تا برای خجل کردن این خائن،
از هم بدرمش، پس چون روای داستان، گریانم ببینی...

10
Io non so chi tu se’ né per che modo
venuto se’ qua giù; ma fiorentino
mi sembri veramente quand’io t’odo.

ندانم کیستی و چگونه این مکان رسیدی.
لیک فلورانسی میدانمت
چنانچه به گوشم اعتماد کنم...

13
Tu dei saper ch’i’ fui conte Ugolino,
e questi è l’arcivescovo Ruggieri:
or ti dirò perché i son tal vicino.

نخست ناممان بدان: کنت اگلن من بودم!
این نیز اسقف روجیه ری است! حال بر تو آشکارم سازم
چرا چنین رفتار کنم و چنین همسایه ای نصیبم گشته.

16
Che per l’effetto de’ suo’ mai pensieri,
fidandomi di lui, io fossi preso
e poscia morto, dir non è mestieri;

نیاز نیست تکرار کنم با تاثیرات افکار شرورانه اش
در زمانی که اعتمادم بر او بود، گرفتار و
پس از چندی، مجازات مرگ شدم.

19
però quel che non puoi avere inteso,
cioè come la morte mia fu cruda,
udirai, e saprai s’e’ m’ha offeso.

اما آنچه بی خبری، این که مرگم بی رحمانه بود!
اکنون خواهی شنید، و چنانچه به راستی آزار و شکنجه ام
داده باشد، قضاوتش با تو باد!

22
Breve pertugio dentro da la Muda,
la qual per me ha ’l titol de la fame,
e che conviene ancor ch’altrui si chiuda,

اتاقکی تنگ و کوچک در زندانی
که به خاطرم،« زندان گرسنگی » نام گرفت
واحتمالا هنوز هم کسانی در آن محبوسند.

25
m’avea mostrato per lo suo forame
più lune già, quand’io feci ’l mal sonno
che del futuro mi squarciò ’l velame.

از همان دوران، از روزنه ای کوچک،
چندین بار ماه شب دیده بودم که ناگه!
کابوسی ترسناک دیدم که حجاب آینده برایم درید.

28
Questi pareva a me maestro e donno,
cacciando il lupo e ’ lupicini al monte
per che i Pisan veder Lucca non ponno.

این مرد را چون ولینعمتی دیدم که
گرگ و بچه گرگهایی از کوهستان شکار میکرد
که مانع میشد پیزایی ها، لوکا را ببینند.

31
Con cagne magre, studïose e conte
Gualandi con Sismondi e con Lanfranchi
s’avea messi dinanzi da la fronte.

تازیان شکاریش، وحشی، تیزپا وتعلیم دیده بودند.
در آن شکار عجیب، بسیاری از اعضای خاندان گوالاندی
سیسموندی و لافرانکی در جلو میتاختند.

34
In picciol corso mi parieno stanchi
lo padre e ’ figli, e con l’agute scane
mi parea lor veder fender li fianchi.

پس از تعقیبی کوته، خسته رسیدند
آن پدر و توله هایش...
شاهد دریده شدن شکمهایشان، با دندانهایی تیز شدم.

37
Quando fui desto innanzi la dimane,
pianger senti’ fra ’l sonno i miei figliuoli
ch’eran con meco, e dimandar del pane.

هنگامی که پیش از سحر، پریدم ز خواب،
صدای پسرانم شنیدم که همرهم بودند و در رویایشان
می گریستند و درخواست قرص نانی داشتند.

40
Ben se’ crudel, se tu già non ti duoli
pensando ciò che ’l mio cor s’annunziava;
e se non piangi, di che pianger suoli?

چنانچه از حالا، با تعمق بر آنچه در دلم الهام میشد،
اندوهگین نگردی، وز دیدگانت اشک فرو نریزی، پس چه احساس داری،
وچیست که قادرست اشک از رخت جاری سازد...؟!

43
Già eran desti, e l’ora s’appressava
che ’l cibo ne solëa essere addotto,
e per suo sogno ciascun dubitava;

از حالا بیدار بودند و زمان معمول آوردن غذایمان بود.
لیک هریک از ما، از خوابی که هرکدام دیده ،
نگران مضطرب بودیم...

46
e io senti’ chiavar l’uscio di sotto
a l’orribile torre; ond’io guardai
nel viso a’ mie’ figliuoi sanza far motto.

ناگه، پایین آن برج شوم،
صدای مردانی شنیدم که ضربه بر در میزدند...
خاموش، بر پسرانم چشم دوختم...

49
Io non piangëa, sì dentro impetrai:
piangevan elli; e Anselmuccio mio
disse: "Tu guardi sì, padre! che hai?".

نمی گریستم. گویی از درون، مبدل به سنگ بودم.
لیک انها میگریستند و آنسلموچیو کوچکم گفت:
« چرا اینگونه نگاهم میکنی، پدر؟... شما را چه میشود؟»

52
Perciò non lacrimai né rispuos’io
tutto quel giorno né la notte appresso,
infin che l’altro sol nel mondo uscìo.

از این رو، در آن روز نه اشکی فشاندم، نه حرفی گفتم...
نه حتی شبی کز ره رسید، تا سر انجام خورشیدی که برفراز
عالم، دوباره شروع به تابیدن گرفت...

55
Come un poco di raggio si fu messo
nel doloroso carcere, e io scorsi
per quattro visi il mio aspetto stesso,

هنگامی که پرتو ضعیفی در زندان دردمان نفوذ کرد،
به تماشای آن چهار صورت پرداختم
و تصویر خود در هریک از آنان دیدم.

58
ambo le man per lo dolor mi morsi;
ed ei, pensando ch’io ’l fessi per voglia
di manicar, di sùbito levorsi

از شدت درد، دو دستم به دندان گرفتم
و آنها، به اشتباه کارم از گرسنگی پنداشتند،
پس به سرعت بپاخاستند و گفتند:

61
e disser: "Padre, assai ci fia men doglia
se tu mangi di noi: tu ne vestisti
queste misere carni, e tu le spoglia".

« پدرجان! درد کمتری داشتیم چنانچه از تن ما تغذیه میکردی:
این تو بودی که هستی بخش ما در زمان تولد بودی، و این پوست
و گوشت اندوهبار بر ما پوشاندی! پس تو نیز برهنه مان ساز! »

64
Queta’mi allor per non farli più tristi;
lo dì e l’altro stemmo tutti muti;
ahi dura terra, perché non t’apristi?

برای آنکه بیش از این اندوهگینشان نسازم،
آرام گرفتم. آن روز و روز بعد، بی صدا و خموش، باقی ماندیم.
آه! زمین بی رحم! ای کاش دهان میگشود و می بلعیدمان!

67
Poscia che fummo al quarto dì venuti,
Gaddo mi si gittò disteso a’ piedi,
dicendo: "Padre mio, ché non m’aiuti?".

پس از آن که به سختی ، به روز چهارم رسیدیم
گادو، خود به پایم فکند و گفت : « پدرم!
چرا نجاتم نمی دهی؟» این بگفت و جان سپرد...

70
Quivi morì; e come tu mi vedi,
vid’io cascar li tre ad uno ad uno
tra ’l quinto dì e ’l sesto; ond’io mi diedi,

همانگونه که اینجا، میبینی ام،
بین روز پنجم و ششم، مردن یک یک آنان شاهد شدم...
خود نیز از حالا، نابینا بودم.

73
già cieco, a brancolar sovra ciascuno,
e due dì li chiamai, poi che fur morti.
Poscia, più che ’l dolor, poté ’l digiuno".

به سمتشان میخزیدم. پس از مردن جگرگوشه هایم،
به مدت دو روز صدایشان میزدم!
سپس گرسنگی بیش از درد، شدت و پیشی گرفت. »

76
Quand’ebbe detto ciò, con li occhi torti
riprese ’l teschio misero co’ denti,
che furo a l’osso, come d’un can, forti.

پس از این گفته ها، چشمانش بچرخاند و مغز آن بدبخت
دوباره به دندان گرفت و بر آن فشرد و چون سگان استخوان شکن،
استخوان مغز دیگری را خرد کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

كنت اگلن (1)

 

داستان فرانچسکا و پائولو حكايت عشق زياد دو عاشق و معشوق بود، اينبار ميريم سراغ داستان کنت اگلن كه عكس داستان اول هست و حكايت نفرت شدیده. این داستان از انتهای سرود سی و دو شروع میشه و تا وسطهای سرود سی وسه ادامه پيدا ميكنه.

 

دانته و ویرجیل وارد طبقه آخر جهنم یعنی دایره نهم شدند، اینجا همه چی از سرما یخ بسته و گناهکار ها بسته به شدت گناهشون از پا تا زیر گردن توی یخ هستند. دانته متوجه دو نفر میشه که یکی از اونا مثل گرسنه ها ، حریصانه مغز دومی رو گاز ميزنه، استخونهاشو خورد میکنه و ميخوره!  دانته تو اين داستان از اون میخواد که دلیل اين همه خشمشو نسبت به روح دوم شرح بده .


 

کنت اگلن تو شهر پیزا زندگي ميكرده و عضو حزبی به نام گیبلین بوده. بعد از مدتی به حزب رقیب یعنی گلفها میره و با توطئه بالاترین قدرت شهر رو تصاحب ميكنه. سال 1284 پیزا تو یه جنگ دریایی از جنوا شکست میخوره و كنت اگلن محبوبیتش رو بین مردم از دست میده. اسقف شهر  که رهبر حزب گیبلین بوده و از اون دل خوشي نداشته، از موقعیت سوء استفاده میکنه و مردم رو تشویق به شورش بر علیه اون میکنه. تو این بین خوانواده های قدرتمندی مانند گوالاندی، لافرانکی و ... که تو سرود اسمشون اومده هم با اسقف همراه میشن.

کنت اگلن با از چهارتا از بچه هاش که ظاهرا دوتا شون نوه اش بودن، دستگير و چند ماه تو یه برجی که بعد ها به برج گرسنگی معروف شد، زندانی میشن، تا يه شب خواب ميبينه كه سگهاي شكاري اسقف و اون خانواده ها، گرگي رو با بچه هاش ميگيرن و تيكه پاره ميكنن. فرداي اون روز به دستور اسقف در برج زندان  قفل و میخکوب میشه و کلیدها شو به رودخونه پرت میکنن.

 

کنت اگلن هشت روز زنده میمونه، اما بچه هاش در عرض شش روز تک تک از گرسنگی جلوی چشمان اون تلف میشن. بعد از مدتی خودش هم از گرسنگی کور میشه، تا اینکه میمیره

 

توصيه ميكنم دكلمه اين داستان تاثر انگيز رو با صداي روبرتو بنيني گوش بدين. دکلمه جالبیه. هنگام خوندن بند 70 كاملا لرزش صدا و بغضي كه تو گلوش گير ميكنه، مشخصه.

 

براي طولاني نشدن، متن اين سرود رو تو پست بعدي مينويسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

فرانچسكا و پائولو (2)

 

دكلمه اشعار يا صداي روبرتو بنيني

 

73
I’ cominciai: "Poeta, volontieri
parlerei a quei due che ’nsieme vanno,
e paion sì al vento esser leggeri".

گفتم: « ای شاعر والامقام! بسیار مشتاقم
با دو روحی که در کنار هم، دست در دست،
از میان تندباد سیاه، با چنین سبکبالی میگذرند، سخن گویم !...»

76
Ed elli a me: "Vedrai quando saranno
più presso a noi; e tu allor li priega
per quello amor che i mena, ed ei verranno".

پاسخم داد: « صبر کن، تا اندکی نزدیکتر آیند،
تا از نزدیک ببینیشان! پس به نام عشقی که به جلو می رانَدِشان،
آنان را فراخوان! بی شک به نزدت آیند ...»

79
Sì tosto come il vento a noi li piega,
mossi la voce: "O anime affannate,
venite a noi parlar, s’altri nol niega!".

به محض آن که باد، آنان را به سمتمان پرواز داد، بانگ زدم:
« ای ارواح رنجیده! که ناتوان به این سو و آن سو ره سپارید، چنانچه
در آمدنتان منعی نیست، قدم رنجه کنید! نزدیک آیید تا سخن گوییم ...»

82
Quali colombe dal disio chiamate
con l’ali alzate e ferme al dolce nido
vegnon per l’aere dal voler portate;

چون دو کبوتر دلداده، با بالهایی گسترده،
که با عشقی شورانگیز در هوا به نقطه ای معین پر کشند،
و سوی آشیانه محبوبشان پرواز کنند،

85
cotali uscir de la schiera ov’è Dido,
a noi venendo per l’aere maligno,
sì forte fu l’affettüoso grido.

آنان نیز، آن گونه از میان گروهی که دیدُن در بینشان بود،
خارج شدند وز میان هوای ناپاک و بد گذشتند ...
آری ... چنین بود قدرت ِ آوای محبت آمیز من... !

 

 

 

88
"O animal grazïoso e benigno
che visitando vai per l’aere perso
noi che tignemmo il mondo di sanguigno,

« آه! ای موجود زنده ای که چنین مهربان و فروتنی،
وز میان این هوای سیاه و کدر، به ملاقات ما
که جهان با خونمان آغشته و رنگین ساختیم، آمدی،

91
se fosse amico il re de l’universo,
noi pregheremmo lui de la tua pace,
poi c’hai pietà del nostro mal perverso.

چنانچه شهریار عالم، دوستمان داشت،
ازو خواهش میکردیم در صلح و آرامش، محفوظ نگاهت دارد!
زیرا تو به درد و رنج دشوارمان رحمت آوردی!

94
Di quel che udire e che parlar vi piace,
noi udiremo e parleremo a voi,
mentre che ’l vento, come fa, ci tace.

هر آن چه میل تو برای گفت و شنود است
خواهیم شنید، و با تو هم سخن خواهیم شد.
باد نیز دست از زوزه برخواهد داشت و خاموش خواهد ماند.

97
Siede la terra dove nata fui
su la marina dove ’l Po discende
per aver pace co’ seguaci sui.

سرزمینی که در آن دیده بر جهان گشودم،
کنار دریایی است که رود «پو» و نهرهایی کز آن جدا می شوند،
براي غنودن در پهنه اقیانوس، بر آن میریزند ...

100
Amor, ch’al cor gentil ratto s’apprende,
prese costui de la bella persona
che mi fu tolta; e ’l modo ancor m’offende.

عشق که قادر است قلبی شریف را به سرعت مشتعل سازد،
گریبانگیر این خوبرو جوان شد، و دل در گرو کالبد زیبایی سپرد
کز من ستاندند، گونه ای کز آن بابت، هنوز آزرده و جریحه دارم ...

103
Amor, ch’a nullo amato amar perdona,
mi prese del costui piacer sì forte,
che, come vedi, ancor non m’abbandona.

عشق که قادر است معشوق را به دوست داشتن وادارد،
باعث شد چنان لذتی ازو ببرم که هنوز هم
در بند خود، اسیرم داشته و هرگز رهایم نخواهد ساخت ...!

106
Amor condusse noi ad una morte.
Caina attende chi a vita ci spense".
Queste parole da lor ci fuor porte.

عشق، ما را به مرگی یکسان کشاند ...
دایره قابیل، انتظار آن کس کشد، که هستی از ما ستاند ...»
این سخنان غمبار، از سوی آنان، خطاب به ما بود ...

109
Quand’io intesi quell’anime offense,
china’ il viso e tanto il tenni basso,
fin che ’l poeta mi disse: "Che pense?".

پس از شنیدن گفته های آن ارواح آزرده،
سر به پایین افکندم و مدتی دراز، آن شکل ماندم.
سرانجام، شاعر پرسید :«در چه اندیشه ای؟...»

112
Quando rispuosi, cominciai: "Oh lasso,
quanti dolci pensier, quanto disio
menò costoro al doloroso passo!".

آن دم که پاسخگویی قادر شدم، گفتم :«افسوس!
چه اندیشه های شیرینی، چه آرزوهای بزرگی، این دو روح
را به این گذرگاه دردناک در آورد؟ ...»

115
Poi mi rivolsi a loro e parla’ io,
e cominciai: "Francesca, i tuoi martìri
a lagrimar mi fanno tristo e pio.

پس رو به آنان کردم:
« فرانچسکا! درد ِ سرنوشت اندوهبارت،
از شدت حزن و ترحم، به گریستنم واداشته ...

118
Ma dimmi: al tempo d’i dolci sospiri,
a che e come concedette amore
che conosceste i dubbiosi disiri?".

اما به من بگو: در هنگام آه های شیرینتان و امیدتان به وصال
عشق چگونه با چه حقّی اجازه داد از آرزوهای مبهم درونتان،
و این آتش گداخته نهانتان، مطّلع شوید ...؟»

121
E quella a me: "Nessun maggior dolore
che ricordarsi del tempo felice
ne la miseria
; e ciò sa ’l tuo dottore.

پاسخم داد: هیچ دردی بدتر نیست
که آدمی در زمان ناکامی، دوران سعادتمند و
قدیم خویش یاد کند...
استادت نیز بدین نکته داناست ...

124
Ma s’a conoscer la prima radice
del nostro amor tu hai cotanto affetto,
dirò come colui che piange e dice.

لیکن چنان مشتاق به دانستن منشأ عشق ما هستی
تا بدانی چه چیز، سقوطمان موجب شد، که من نیز،
چون اعتراف کننده ای گریان، همه چیز برایت باز گویم ...

127
Noi leggiavamo un giorno per diletto
di Lancialotto come amor lo strinse;
soli eravamo e sanza alcun sospetto.

روزی، تفریح کنان به خواندن سرگذشت لانسو نشستیم.
و این که چگونه اسیر عشق شد و به شهبانویش دل باخت.
تنها بودیم ... هیچ بداندیشی به ذهنمان نمی رسید.

130
Per più fïate li occhi ci sospinse
quella lettura, e scolorocci il viso;
ma solo un punto fu quel che ci vinse.

در طول مطالعه، نگاهمان بارها
با هم تلاقی کرد و باعث شد رنگ از رخسارمان برود ...
فقط یک لحظه کافی بود که تسلیم عشق شدیم ...!

133
Quando leggemmo il disïato riso
esser basciato da cotanto amante,
questi, che mai da me non fia diviso,

آن نیز زمانی که در صفحات کتاب دریافتیم
که لبخند مورد نظر عاشق، با لبان يارش بوسیده شد
یاری که هرگز از من جدا نگردد،

136
la bocca mi basciò tutto tremante.
Galeotto fu ’l libro e chi lo scrisse:
quel giorno più non vi leggemmo avante".

دهانم، با چهره ای لرزان بوسید ...
آن کتاب، نوشته گَلهو بود ...
آن روز، بیش از آن نخواندیم ...»

139
Mentre che l’uno spirto questo disse,
l’altro piangëa; sì che di pietade
io venni men così com’io morisse.

آن گاه که یکی از دو روح سخن میگفت،
دیگری با صدایی چنان بلند می گریست کز ترحم بسیار،
چون آن که در شرف مرگ باشد، از هوش رفتم

142
E caddi come corpo morto cade.

و چون جسدی بی جان، بر زمین نقش بستم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

مقدمه

در مورد كتاب كمدي الهي قبلا زياد صحبت كرديم. تو اين قسمت ميخوام چندتا از داستانهاي معروف اين كتاب رو همراه با متن اصلي و تلفظش براتون بذارم.

 

دكلمه هاي روبرتو بنيني از اين كتاب بسيار معروفه. من اين دكلمه ها رو از فيلم Inferno & Paradiso  كه مجموعه چندتا از سخنرانيها و دكلمه هاي بنيني از كمدي الهي هست، استخراج كردم و كنار هر داستان براتون ميذارم تا از شنيدن و خوندنش لذت بيشتري ببريد.

 

 

به جاي ترجمه لغت به لغت اشعار هم ترجيح دادم ترجمه خانم مهدوي دامغاني رو براتون بذارم، تا با مقايسه ترجمه و متن اصلي، نمونه يه ترجمه خوب رو هم ببينيد.

 

داستان اول با نام فرانچسكا و پائولو حكايت عشق زياد و داستان دوم كنت اگلن حكايت نفرت زياده. در داستان آخر هم سراغ حماسه اوليس يا همون اديسه خواهيم رفت.

 

فرانچسكا و پائولو (1)

 

اين داستان در سرود پنجم کتاب دوزخ از کمدی الهی، نقل شده كه  به عقیده بسیاری از زیباترین سرودهای این کتابه، كه در اون جملاتي معروفي وجود داره، به عنوان مثال جمله « هیچ دردی بدتر از خاطراتی شیرین در روزهای اندوه و ماتم نیست » در قطعه زير:

 

Nessun maggior dolore che ricordarsi del tempo felice ne la miseria.

 هیچ دردی بدتر نیست که آدمی در زمان ناکامی، دوران سعادتمند و قدیم خویش یاد کند.

 

در اين سرود دانته به دايره دوم جهنم که شهوترانان مجازات میشن، وارد ميشه. اینجا ارواح عشاق معروف تاریخ هم هستند که طوفان جهنمی اونا رو به اطراف پرت میكنه. دانته ارواح دوعاشق معروف یعنی فرانچسکا و پائولو رو میبینه و ازشون میخواد که داستان زندگیشونو شرح بدن.

این داستان سال 1285 میلادی در فلورانس اتفاق افتاده. پائولو جوان خوش سیمایی بوده که به نیابت از برادر زشتش به خواستگاری فرانچسکا میره. فرانچسکا به خیال اینکه خواستگار خود پائولو هست، به سرعت موافقت میکنه و وقتی متوجه اشتباهش میشه که دیگه خيلي دیر شده بود.

 
بعد از چند سال یه بار اين دو داشتن یه کتاب عاشقانه رو میخوندن. تو اين كتاب آرتور شاه، یکي از شوالیه های قهرمانش به نام لانسلو رو به خواستگاری دختری به نام گینی اور (Geniever) میفرسته. دختره هم به خیال اینکه این شخص خود شاه هستش، فوری موافقت میکنه، و خیلی دیر پی به اشتباهش مبیره.

بعدها این دوتا به گونه ای دلباخته هم میشن که آوازه اش به گوش آرتور شاه هم میرسه. آرتور دختره رو به یه صومعه میفرسته تا تارک دنیا بشه، اما درد عشق اونو ضعیف میکنه تا خودش هم تو یه نبرد کشته میشه.

فرانچسكا و پائولو با خوندن اين داستان كه شباهت عجيبي به سرنوشت خودشون داشته، به هم نگاه ميكنن،  تا اینکه پائولو بوسه ای از فرانچسکا میگیره، تو همین اوضاع و احوال شوهر فرانچسکا سر میرسه و با شمشیر هر دوشونو به قتل میرسونه.

 

تو پست بعدي متن اشعار رو براتون ميذارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

در سرود بیست و هشتم، دانته و ویرجیل به طبقه (دایره) هشتم جهنم و گودال مخصوص منافقان و تفرقه اندازان میرن و دانته مشاهدات خودش را اینگونه شرح میده.


22

Già veggia, per mezzul perdere o lulla,

com'io vidi un, così non si pertugia,

rotto dal mento infin dove si trulla.

 

بشکه ای که سر یا بدنه اش از بین رفته باشد، هیچگاه به اندازه آن کسی که دیدم از چانه تا آنجایی که باد در میکنیم، دریده شده بود، از هم شکسته نشده است.

 

25

Tra le gambe pendevan le minugia;

la corata pareva e 'l tristo sacco

che merda fa di quel che si trangugia.

 

امعاء و احشایش بین پاهایش آویزان بود، دل و جگرش و آنچه که هرچیزی را که میخوریم به مدفوع تبدیل میکند، نیز نمایان بود.

 

28

Mentre che tutto in lui veder m'attacco,

guardommi, e con le man s'aperse il petto,

dicendo: «Or vedi com'io mi dilacco!

 

زمانی که تمام توجه ام به او جلب شده بود، به من نگاه کرد، و با دستانش سینه اش را از هم باز کرد و گفت: «ببین چگونه خود را پاره میکنم!

 

31

vedi come storpiato è Maometto!

Dinanzi a me sen va piangendo Alì,

fesso nel volto dal mento al ciuffetto.

 

ببین چگونه بدن محمد از هم دریده شده! جلوی من علی است که گریه میکند، صورتش از فرق سر تا چانه دونیم شده.

 

 

34

E tutti li altri che tu vedi qui,

seminator di scandalo e di scisma

fuor vivi, e però son fessi così.

 

و تمام کسانی که تو اینجا میبینی، هنگامی که زنده بودند، تخم نفاق و کینه را پراکندند، به همین دلیل است که اینچنین تکه تکه شده اند.

 

37

Un diavolo è qua dietro che n'accisma

sì crudelmente, al taglio de la spada

rimettendo ciascun di questa risma,

 

پشت ما دیوی است،که با شمشیر بیرحمانه ما را می درد، این کار ادامه میابد،

 

40

quand'avem volta la dolente strada;

però che le ferite son richiuse

prima ch'altri dinanzi li rivada.

 

زیرا وقتی ما این دور غم بار را میزنیم، زخم ها دوباره بسته میشود و ما دوباره به او میرسیم.

 

43

Ma tu chi se' che 'n su lo scoglio muse,

forse per indugiar d'ire a la pena

ch'è giudicata in su le tue accuse?».

 

اما تو که هستی که روی صخره ایستادی، شاید داری وقت تلف میکنی تا دیرتر به سزای گناهانت برسی؟ »

46

«Né morte 'l giunse ancor, né colpa 'l mena»,

rispuose 'l mio maestro «a tormentarlo;

ma per dar lui esperienza piena,

 

استادم (ویرجیل) پاسخ داد: « نه هنوز او مرده است و نه هنوز عذاب گناهی برای اوست، بلکه برای بدست آوردن تجربه ای گران اینجاست،

 

49

a me, che morto son, convien menarlo

per lo 'nferno qua giù di giro in giro;

e quest'è ver così com'io ti parlo».

 

من، کسی که مرده، باید او را طبقه به طبقه در اینجا راهنمایی کنم، و به همان اندازه ای که با تو سخن میگویم، این واقعیت دارد.»

 

52

Più fuor di cento che, quando l'udiro,

s'arrestaron nel fosso a riguardarmi

per maraviglia obliando il martiro.

 

با شنیدن این سخنان بیش از صدها نفر متوقف شدند، دردهایشان را فراموش کردند و با تعجب به من نگاه کردند.

 

55

«Or dì a fra Dolcin dunque che s'armi,

tu che forse vedra' il sole in breve,

s'ello non vuol qui tosto seguitarmi,

 

« پس تویی که شاید بزودی خورشید را ببینی، به "فرادولچینو" بگو اگر نمیخواهد بزودی به من بپیوندد، خود را آماده کند،

 

58

sì di vivanda, che stretta di neve

non rechi la vittoria al Noarese,

ch'altrimenti acquistar non sarìa leve».

 

در این صورت برف مانع از پیروزیش بر "نوارسه" نخواهد شد، در غیر این صورت پیروزی چندان آسان نخواهد بود.

 

61

Poi che l'un piè per girsene sospese,

Maometto mi disse esta parola;

indi a partirsi in terra lo distese.

 

این کلمات را محمد وقتی برای رفتن پایش را بلند کرد، به من گفت. رفت تا دوباره دونیم شود...

 

در مورد ترجمه، این نکته قابل ذکره که کمدی الهی به زبان مردم عوام سروده شده و ترجمه اش برای نوآموزانی مثل من که با اصطلاحات عامیانه آشنایی چندانی نداریم، کمی مشکله. به همین علت برای ترجمه دقیق تر من از دو ترجمه انگلیسی دیگه هم کمک گرفتم.

 

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد کتاب کمدی الهی و شرکت در بحثهای مطرح شده به موضوعات زیر مراجعه کنید:

 

کمدی الهی : کتاب دوزخ

کمدی الهی : بخش ممنوعه

کمدی الهی : فرانچسکا و پائولو

کمدی الهی : کنت اگلن

کمدی الهی : اولیس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

بخشی از مصاحبه فریده مهدوی دامغانی در مورد کتاب کمدی الهی :

 

 

- شما در ترجمه " کمدی الهی" بیست و یک بند از سرود28 که مربوط به «دوزخ» مي شود را به فارسي ترجمه نکرده ايد ، چرا؟

متاسفانه در21 بند که شامل بند 31 تا 42 و55 تا 63 سرود بيست و هشت دوزخ مي شود ،دانته تحت تاثير جنگهاي صليبي قرار گرفته است و در آن بدون اطلاعات کافي به انبيا(ع) و تعدادي از دانشمندان مسلمان ايراني نسبتهاي نادرست مي دهد.


او مانند مسيحيان دوران خود، هر ديني را به غير از دين مسيح نادرست مي دانست. دانته تحت تاثير جنگهاي خونين صليبي قرار گرفته و اقدام به بيان اين مطالب در مورد اسلام و دانشمندان مسلمان ايراني کرده است . مسيحيان نيز معتقدند اين سخنان اعتقاد قلبي خود دانته نيست و در اين زمينه تحت تاثير قرار گرفته است .

 

من نيزاين بخش را ترجمه نکردم و شما مي بينيد مدال افتخار شهر« راونا» ي ايتاليا در حالي به من داده شد که اين کتاب توسط مترجمان ديگر کشورها نيز ترجمه شده بود. اين خود نشان دهند اين است که ميسحيان هم چندان به اين بخش از سروده دانته توجه ندارند. البته نه تنها من بلکه هيچ مترجم و انسان با ايماني اين بخش را ترجمه نکرده است.

 

مصاحبه کاملو از اینجا بخونید.

 

خوب، نظر شما در مورد این موضوع چیه؟

 

به نظرتون یه مترجم میتونه، به دلیل اینکه فلان نویسنده، تحت تاثیر فلان واقعه بوده، رسم امانت داری رو زیر پا بذاره و هرجایی رو که دلش خواست ترجمه کنه و هرجارو که نخواست نکنه؟!

 

اگه دوستان مایل باشن تو پست بعدی میخوام این قسمت حذف شده از کمدی الهی رو خط به خط کنار متن اصلیش ترجمه کنم. به نظر شما در این صورت من آدم بی ایمانی میشم؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

در تابستان 1321 بین ونیز و راونا درگیریهایی پیش آمد و دانته از جمله سفرایی بود که برای حل این درگیری به ونیز فرستاده شدند. اما ماموریت آنها موفقیت آمیز نبود و برای بازگشت حتی اجازه استفاده از کشتی و قایق نیز به آنها داده نشد. به ناچار از خشکی مجبور به بازگشت شدند که از میان منطقه ای مالاریا خیز میگذشت و در آنجا بود که دانته دچار تبی شدی میشود و به زحمت خود را به راوانا میرساند و در آنجا از دنیا میرود.

لباس سرخی بر تن او میپوشانند و تاجی از گل نیز بر سرش میگذارند و وی را در صومعه ای به خاک مسپارند.

 

روایتی است که پس از مرگ دانته سیزده سرود از کتاب کمدی الهی گم شده بود و علی رغم جستجوی بسیار زیاد کسی اثری از آنها نیافته بود، تا اینکه دانته شبی به خواب پسر بزرگش میآید و جای مخفی این سیزده سرود را که در داخل دیواری پنهان کرده بود را به وی نشان میدهد.

 

پس از مرگ، دانته کاملا مشهور و پر آوازه شده بود و در این میان بود که فلورانس چندین بار جهت بازپس گیری پیکر دانته از شهر راونا تلاش کرد، اما هربار این درخواست از سوی حاکمان راونا رد شد. تا اینکه در سال 1519 یعنی دویست سال پس از مرگ دانته، پاپ نیز به طرفداری از فلورانس پرداخت و نمایندگانی جهت نبش قبر به راونا فرستاده شدند، اما آنان در تابوت جز چند تکه استخوان و تاج گل چیزی نیافتند. این ماجرا مسکوت ماند تا در سال 1782 باز هم به بهانه بازسازی دوباره اقدام به نبش قبر کردند و بازهم چیزی یافت نشد.

 

کلیسای براچیافرته (Bracciaforte) نگهبان سالخورده ای داشت که شبها در نمازخانه کلیسا میخوابید. او همواره به دوستانش میگفت در خواب شبحی با لباس بلند سرخ رنگ را مشاهده میکند که از میان دیوار نمازخانه بیرون میاید و درجواب سوال وی که « تو که هستی؟ » میگوید « من دانته هستم! »

 

در سال 1865 جهت تعبیه پمپی لازم شد که بخشی از دیوار این نمازخانه را خراب کنند و در این میان بود که صندوقی چوبی حاوی اسکلت انسانی را یافتند که روی آن به زبان لاتین نوشته شده بود که این استخوانهای دانته است که در سال 1677 در این مکان مخفی شده است.

ظاهرا جهت دست نیافتن نمایندگان فلورانس به دانته، راهبه ها گودالی مخفی حفر کرده و خود را به تابوت رسانده و در نهایت استخوانها را به این مکان منتقل کرده بودند. در هر صورت استخوانها به تابوت اصلی بازگردانده شد و دوباره در راونا دفن شد.

 

ماجرا تمام شد؟...

خیر!

 

مجسمه سازی که درهمان سال اقدام به ساخت مجسمه دانته به مناسبت ششصد مین سالگرد تولدش کرده بود، مقداری از خاکسترهای او را برداشت و در شش پاکت گوناگون گذاشت. یکی از آنها به رئیس کتابخانه ملی شهر فلورانس اهدا شد، مابقی هم که در سال 1929 در مراسمی به نمایش گذاشته شده بود، مفقود شد.

یکی از آنها در سال 1987 در انبار مجلس رم، داخل یک مدال پیدا شد و در سال 1999 هم یکی دیگر از این پاکتها در بین دو کتاب توسط کارکنان کتابخانه ملی فلورانس یافته شد. اما از مابقی اطلاعی در دست نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

برای آشنایی بیشتر با شیوه نگارش کتاب من از هر سه بخش کتاب چند بیت اول رو براتون با ترجمه مینویسم. به قافیه های ابیات دقت کنید :

 

بخشی از سرود اول کتاب دوزخ :

 

Nel mezzo del cammin di nostra vita

mi ritrovai per una selva oscura

ché la diritta via era smarrita.

 

در نیمه راه زندگی

خود را در جنگلی تاریک یافتم

جایی که راه راست گم گشته بود

 

Ahi quanto a dir qual era è cosa dura

esta selva selvaggia e aspra e forte

che nel pensier rinova la paura!

 

آه چقدر سخت است سخن گفتن

از آن جنگل وحشی، انبوه و خشن

که یاد آن نیز ترس آور است

 

Tant’è amara che poco è più morte;

ma per trattar del ben ch’i’ vi trovai,

dirò de l’altre cose ch’i’ v’ho scorte.

 

ترس آن از مرگ هم بدتر است

اما به منظور بازگویی چیزهای خوبی که آنجا یافتم

ما بقی آنچه بر من گذشت را اینجا مینویسم.

 

Io non so ben ridir com’i’ v’intrai,

tant’era pien di sonno a quel punto

che la verace via abbandonai.

 

نمیتوانم بگویم چگونه داخل آنجا شدم

جنان غرق خواب بودم

که ندانستم چه وقت از راه منحرف شدم...

 

بخشی از سرود اول کتاب برزخ :

 

Per correr miglior acque alza le vele

omai la navicella del mio ingegno,

che lascia dietro a sé mar sì crudele;

 

زورق کوچک ذهنم بر

امواج ملایم رهسپار شد و در پس خود

دریای بسیار بی رحم را برجا گذاشت

 

e canterò di quel secondo regno

dove l’umano spirito si purga

e di salire al ciel diventa degno.

 

درباره ناحیه دوم صحبت خواهم کرد

جایی که روح انسان پالایش میشود

و آماده صعود به بهشت میگردد

 

Ma qui la morta poesì resurga,

o sante Muse, poi che vostro sono;

e qui Caliopè alquanto surga,

 

نوبت احیای اشعار مرده است،

ای قدیسینی که در خدمتتان بودم.

بگذارید « کالیوپ » لحظه ای بخواند

 

seguitando il mio canto con quel suono

di cui le Piche misere sentiro

lo colpo tal, che disperar perdono.

 

شعرم با آوازی ادامه یابد

جایی که « پیکه » ها شکست خوردند

و از بخشش نا امید شدند ...

 

بخشی از سرود اول کتاب بهشت :

 

La gloria di colui che tutto move

per l’universo penetra, e risplende

in una parte più e meno altrove.

 

جلال او، کسی که هرچیزی را به حرکت وا میدارد

در تمام کائنات نفوذ دارد

در جایی بیشتر و در جایی کمتر میدرخشد

 

Nel ciel che più de la sua luce prende

fu’ io, e vidi cose che ridire

né sa né può chi di là sù discende;

 

در بهشت بودم، جایی که تجلی گاه نور اوست

چیزهایی دیدم که

هر کسی که از آن بالا پایین آمده نمیتواند بازگو کند

 

perché appressando sé al suo disire,

nostro intelletto si profonda tanto,

che dietro la memoria non può ire.

 

زیرا با نزدیکی به چیز دلخواه

هوش انسان در چنان ژرفایی غرق میشود

که حافظه قادر به تعقیب و یاداوری آن نیست

 

Veramente quant’io del regno santo

ne la mia mente potei far tesoro,

sarà ora materia del mio canto.

 

با این حال هر آنچه از آن ناحیه مقدس

که توان برای بخاطر سپردنش داشتم، به یاد سپردم

که موضوع سروده من است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

کمدی الهی

La divina commedia

 

 

این کتاب یکی از مشهور ترین اثرهای منظوم و ادبی ایتالیا و حتی اروپا به شمار میآید. گذشته از محتوای کتاب که حکایت از قدرت تخیل قوی نویسنده اش دارد، شیوه نگارش کتاب، عامل دیگر محبوبیت آن است.

 

این کتاب در ابتدا به نام کتاب دانته یا کمدی دانته شناخته میشد و بعدها وصف الهی نیز به آن افزوده شد. واژه کمدی و تراژدی دو شیوه داستان نگاری بوده است. کمدی به داستانهایی گفته میشد که با رنج و ترس شروع میشد اما در انتها به خوشی تمام میشد و تراژدی بلعکس به داستانهایی اطلاق میشد که با خوشی آغاز، اما با اندوه پایان میافت. مثلا کمدی یوسف و زلیخا یا تراژدی هابیل و قابیل. وصف الهی نیز به این منظور افزوده شد که نشان دهد این داستانها همگی براساس مشیت الهی است.

 

این کتاب در سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت با زبان عامیانه مردم و به شیوه منحصر به فردی معروف به Terza Rima (قافیه سوم) سروده شده است. در واقع قافیه اشعار به این شکل است (ABA – BCB - CDC) یعنی در هر سه بند، بیت اول و سوم هم قافیه و بیت دوم نیز با ابیات اول و سوم بند بعدی هم قافیه است.

 

گذشته از این شیوه قافیه بندی تمام ساختار کتاب به شیوه خاصی تابع اعداد میباشد. به عقیده دانته 10 عدد کامل است که از عدد 3 به علاوه عدد یک که نشانگر وحدانیت است به دست میآید (3*3+1=10). کتاب 3 بخش است (دوزخ، برزخ و بهشت) هر بخش هم 10 قسمت دارد. دوزخ عبارت است از دالان دوزخ به علاوه نه دایره (9+1=10)، برزخ عبارت است از جزیره، پیش برزخ، هفت طبقه به علاوه بهشت زمینی (1+7+1+1=10) و بهشت نیز شامل نه طبقه بعلاوه فلک الافلاک (9+1=10). در مجموع 30 منطقه (3*10). در هر بخش 33 سرود وجود دارد به علاوه مقدمه دوزخ (1+33*3=100) که میتوان گفت (10*10=100). بئاتریس در سرودی سی ام (3*10) ظاهر میشود و...

 

وجود چنین نکاتی در کتاب باعث میشود که ترجمه این اثر برای مترجمان کاری دشوار باشد. زیرا دانته برای حفظ قافیه بندی قوانین دستوری را نادیده میگیرد، صفات مذکر را به مونث یا بلاعکس تغییر میدهد، گاهی صفت در انتهای یک مصرع، فاعل را در مصرع سوم و فعل را در مصرع اول قرار میدهد. شاید به همین دلیل است که دانته در کتاب مهمانی گفته است که از هرگونه ترجمه ای نفرت دارد. زیرا هیچ ترجمه ای نمیتواند مانند خود اشعار باشد.

در پستهای بعدی نمونهای از متن این کتاب را برایتان خواهم نوشت.

 

کمدی الهی ماجرای سفر مجازی دانته در عالم کائنات است که در طول یک هفته اتفاق میافتد. هر چند گفته میشود که در طول تاریخ وقوع این سفر، هیچ اثری نیز از دانته نبوده است!

 

این سفر در روز عید پاک (هشتم آوریل) سال 1300 اتفاق میافتد. دانته در شب پنجشنبه خود را در جنگلی تاریک و انبوه میبیند، پس از یک روز آوارگی به دامنه کوهی میرسد. در آنجا ویرژیل (شاعر رومی 70 – 19 قبل از میلاد) را میبیند و سفرشان را آغاز میکنند. شنبه شب به مرکز زمین که قعر دوزخ است میرسند. بعد از 24 ساعت راهپیمایی از تونل درازی که آنها را به آنسوی کره زمین در نیمکره جنوبی میرساند، به پای کوه برزخ میرسند. سه روز و سه شب صرف صعود از کوه برزخ میشود، سپس شش ساعت در بهشت زمینی توقف میکنند و ظهر چهارشنبه به آسمان پرواز میکنند. او از ده طبقه آسمان عبور میکند و غروب پنجشنبه به بالاترین قسمت میرسد و سفر پایان میابد.

 

از نظر دانته زمین شامل دو نیکره شمالی و جنوبی است که نیمکره شمالی سراسر خشکی و نمیکره جنوبی سراسر آب است. دوزخ در واقع مخروطی بزرگ است که نوک آن در مرکز زمین واقع و قعر جهنم است و قاعده آن نیز پوسته نیمکره شمالی است که محور آن درست زیر شهر بیت المقدس قرار دارد. اگر نوک آن را در مرکز زمین ادامه دهیم در نیم کره جنوبی به جزیره ای که کوهی بلند دارد منتهی میشود که همان برزخ است و در نوک این کوه نیز بهشت زمینی قرار دارد. بعد از نه طبقه آسمان به عرش الهی یا فلک الافلاک میرسیم.

 

دانته از نقطه ای نامعلوم به راه میافتد و دایره وار تا مرکز زمین پایین میرود. سپس از طریق شکافی به نیکره جنوبی و جزیره برزخ میرود. از کوه بالا میرود تا به بهشت زمینی میرسد. پس اینکه گناهانش در آنجا پاک میشود به آسمانها پر میکشد تا به عرش الهی میرسد و خداوند را رویاروی میبیند. البته در کتاب دیگر از چگونگی بازگشت صحبتی نمیشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط کاوه  |