تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 



کتاب سفرنامه جنوب ايتاليا هم به کتابخونه وبلاگ اضافه شد. 
« سفرنامه جنوب ايتاليا » شامل تمام خاطراتي هست كه تحت عنوان « خاطرات سفر در جنوب ايتاليا » به مرور تو اين وبلاگ تقديمتون شد، بعلاوه لغت نامه اي شامل معاني لغات و جملات ايتاليايي بكار رفته در خاطرات.

 

در ضمن به خاطر مشکل فیلترینگ که بعضی از دوستان باهاش مواجه بودن همه کتابها و فایلهای صوتیشو بردم تو یه جای دیگه  اپلود کردم.

 

اميد كه مورد توجه و استفادتون قرار بگيره.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
LUltimo Viaggio
به آمريكا خوش آمديد


روي نرده هاي كشتي خم شده بودم و به مجسمه اي كه از دور توي بندر ديده ميشد، نگاه ميكردم. مجسمه آزادي از مجسمه مريم مقدس تو بندر بين راجو كالابريا (Raggio calabria) و سيسيل محكمتر و استوارتر به نظر ميرسيد.


سفر يكساله من تو ايتاليا تموم شده بود و داشتم به نيويورك برميگشتم. احساس ميكردم مجسمه ازادي، آغوشش رو برام باز كرده و ميگه :

- تو نميتوني اينجا mammone باشي!

يكسال پيش كه سفرم تو ايتاليا رو شروع كرده بودم، فقط چندتا جمله و كلمه بلد بودم، با يه سري خاطرات و عقايدي كه فكر ميكردم ايتاليايي هستند.

حالا ميدونم كه كن نولي (Cannoli) مال سيسيله و عادت من به گفتن aaangora به ريشه ناپليم برميگرده. وقتي يادم افتاد كه پير و جون تو ايتاليا چطوري از سرماخوردگيشون پيشگيري ميكنن، خنده ام گرفت.

يادم افتاد چطور علامت دستي كه هواداران راك ازش استفاده ميكنن ميتونه تو يه جاي ديگه به عنوان جلوگيري از Malocchio‌ بكار بره و فهميدم كه چطور نوع جديدي از كلمات ايتاليايي به فرهنگ آمريكاييها رسوخ كرده. حالا كه دقت ميكنم ميبينم كه چقدر فرهنگ ايتاليايي – آمريكايي تو نيويورك رواج داره.

وقتي به معلم خصوصي ايتالياييم كه براي فراموش نكردن زبان مرتبا پهلوش ميرفتم، گفتم كه كلمه sceevy كه تو آمريكا به عنوان اظهار تنفر استفاده ميشه از schifoso گرفته شده، جا خورد و يه دفعه venti cappuccino‌ شو تف كرد بيرون.

هركي تو نيوجرسي ميتونه از mammalucco به عنوان ناسزا استفاده كنه و كيه كه از يه ساندويچ يا پيتزا با گوجه فرنگي و muzz تازه خوشش نياد.

ترك كردن ايتاليا اصلا برام آسون نبود. خصوصا وقتي كه به اين زبون خو گرفته بودم. به ناهارهاي دوساعته با شراب و به زندگي روزمره ايكه در مجموع ... زندگي خوبي بود!

صبح اول تو آپارتمان جديدم، در حالي كه هنوز چمدونامو باز نكرده بودم، با صداي زنگ كليسا بلند شدم. تو حالت خواب و بيداري، نميدونستم كجام. صداي زنگ احساس خوبي بهم ميداد.

زنگ كليساي صبح، هميشه بهترين اوقات منه. با صداي اون احساس ميكنم كه به رم و فلورانس برگشتم و همينطور كه نور خورشيد از بالشم بالا مياد و صورتمو گرم ميكنه، تصور ميكنم كه دارم به جنوب ايتاليا ميرم. به كاپاچو (Capaccio)، نقطه عطف مسافرتم تو جنوب ايتاليا.
بعد به مرور موقعيتم و شب قبلش رو به ياد ميارم، اما زنگ كليسا اجازه ميده چند دقيقه بيشتر اين حس زيبا رو تجربه كنم. وقتي در نهايت هشياريمو به دست ميارم از خودم تعجب ميكنم كه چطور اين سفر نه چندان طولاني، چنين تاثير قشنگي رو من گذاشته و به اين نتيجه ميرسم كه لذت واقعي اين مسافرت، به خاطر اين بوده كه هميشه چيزايي تو زندگيم برام پنهان بوده و تو اين مسافرت تونستم بعضيهاشو كشف كنم.

با اينكه من تلاش زيادي كردم كه اين نقاط تاريك رو روشن كنم، اما هميشه فرصت كمي داشتم. اما در مجموع فكر ميكنم سفر خوبي كردم و تكرار دوباره اون لذت بيشتري برام خواهد داشت.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
نه تنها اسپاگتي بلكه...
روز انگليسي در مدرسه ابتدايي توسكاني


با زندگي بين ديوارهاي شهر فلورانس، خيلي آسون دنياي مدرن رو فراموش ميكنيد. واسه همين وقتي معلم ايتالياييم ازم خواست تو « روز انگليسي » مدرسه ابتدايي پسرش، يه سر به اونجا بزنم جا خوردم.

يعني تو اين شهر قرون وسطايي كه پر از نقاشيهاي ديواري، كليساها، روپوشهاي چرمي و دانشجوهاي خارجيه، مدرسه ابتدايي هم هست؟ ... خب حتما هست ديگه!

پاريتزيا (Patrizia) تو ميدون ساوانورولا (Piazza Savanarola) منو سوار سيتروئنش كرد و به سرعت از خيابوناي سنگ فرش شده به سمت خيابوناي اسفات شده اي كه به حومه شهر ميرفتن برد. حومه Bella Tuscany فقط تاكستان و ويلا نيست، واقعا قشنگه.



ناحيه توسكاني

اون شروع كرد استادانه و سريع به لهجه توسكاني كه اغلب C‌ رو با H جايگزين ميكنن، صحبت كردن. Una hoha-hola hon la hannuccia جمله رايجيه كه اغلب براي اذيت كردن توسكانيها استفاده ميشه (Una coca-cola con la cannuccia)

من تمام تلاشم رو ميكردم كه از حرفاي اون، موقعي كه داشت به طور خلاصه از مدرسه پسرش لورنتزو (Lorenzo) تعريف ميكرد و ميگفت كه اونا بعد از Nutella festa، يه جشن يه روزه زبان انگليسي دارن، سر دربيارم.

مدرسه لورنزو به نظر زيبا ميومد و خيلي شبيه مدرسه ابتدايي بود كه خودم توش درس ميخوندم، با همون حال و هوا. راست راستي من تو ايتاليا بودم؟!

همونطور كه داشتم از پيچي رد ميشدم كه سر كلاس برم يه دفعه يه گروه بچه سي نفره رو ديدم كه دست جمعي به انگليسي گفتن:

- دوست ما از آمريكا، به مدرسه ما خوش آمدي!

معلمشمون بهشون گفت كه دور من حلقه بزنن و تك تك خودشونو به انگليسي معرفي كنن. لورنتزو كه تلاش ميكرد w رو تو اسم انگليسيش لورنس (Lawrence)، درست تلفظ كنه اسمشو گفت و يه دختر به اسم Fiammetta خودشو شعله (Flame) معرفي كرد.

من هر وقت تو ايتاليا ميخواستم اسممو بگم از داني الا (Daniela)‌استفاده ميكردم، اما از اونجايكه روز انگليسي بود، واسه اينكه ببينم بچه ها ميتونن اونو تلفظ كنن يا نه، گفتم اسمم دانيله (Danielle) هست. بچه ها گيج بودن تا اينكه رافا الو (Rafaelo) يه معادل براش پيدا كرد:

- Prosciutto San Daniele!


اوپ! ... به خودم گفتم، آره من قطعا تو ايتاليا هستم.

بعد از اين مراسم معرفي نسبتا طولاني، حالا نوبت بخش بعدي برنامه يعني معرفي فرهنگ ايتاليا بود. بچه ها دونه دونه ميومدن جلو و هركدوم به منه La Americana، تو يه جمله يه خطي انگليسي، از فرهنگ ايتاليا ميگفتن و همكلاسيهاشم تشويقش ميكردن. آلفونسو گفت:

- اسپاگتي تنها غذاي ايتاليايي نيست،

فرانچسكا اضافه كرد:

- سسهاي ايتاليايي هم نه تنها گوجه فرنگي نيستند، بلكه اغلب قرمز هم نيستند.

روبرتو هم گفت:

- همه ايتاليايي ها مشكي و سبزه نيستند. اونا بلوند و قرمز هستند و اكثرا قد بلندند و كوتاه نيستند.

پشت خنده هاي اونا من احساس كردم اين بچه ها قصدشون ارائه فرهنگ ايتاليا نيست بلكه دارن تصورات رايجي كه درباره ايتاليايها وجود داره رو نفي ميكنن. تصوراتي كه به دنبال مهاجرت وسيع مردم جنوب ايتاليا به آمريكا شكل گرفت و به صورت انبوهي با فيلمهاي آمريكايي به ايتاليا برگشت.

در پايان ازم خواستن درباره زندگي تو آمريكا صحبت كنم. من لبخند زنان به بچه ها نگاه كردم و گفتم:

- مردم آمريكا ايتالياييها رو دوست دارن. ما نه تنها اسپاگتي بلكه مردم ايتاليا، هنر، فيلما و همه غذاهاشونو دوست داريم!

رافا الو به نيابت از بچه ها گفت :

- خيلي ممنون Prosciutto. حالا معلممون بهت نشون ميده كه ما نونو با روغن ميخوريم نه با كره.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
Mammone
تو سيسيل هم همينطوره.


از شمال تا جنوب ايتاليا، سلسه مراتب مردم ايتاليا كاملا مشخصه. هرچي به سمت پايين اين پوتين بريد خوب ...، پايين تر ميريد!

براي ايتاليايهايي كه تو سرزمين اصلي زندگي ميكنن، سيسيل يه دنياي ديگه اس. قوانين خودشو داره و البته زبون خودشو.

مادربزرگم اغلب مواقع زبون سيسيلي رو مسخره ميكنه. موقعيكه با خواهر شوهرش كه La Siciliana هست و يا همسايه ديوار به ديوارش كه اونم يه سيسيليه، نشسته ، با گفتن iddu و kiddu به جاي lui‌ و lei اداشونو درمياره.

- اين ايتاليايي نيست. اونا ايتاليايي نيستند!

شكي نيست كه سيسيل با الباقي ايتاليا خيلي فرق ميكنه. سيسيليها تركيبي از اقوام فنيقي، يوناني، رومي، بيزانسي، عرب، نورمن، آلماني، اسپانيايي، فرانسوي، دوباره اسپانيايي، انگليسي، يه بار ديگه اسپانيايي و در نهايت ايتاليايي هستند. با اين حال آسونه كه فرض كنيم اونا همون مورد آخر، يعني ايتاليايي هستند.

دوستاي فلورانسيم، سعي كرده بودن بهم بفهمونن كه سيسيل يعني مافيا، زمين لرزه و آتشفشان و از اينكه بعضي از مردم نسبت به ايتالياييها ديد منفي دارن و اونا رو بداخلاق و پشمالو فرض ميكنن، هميشه سيسيليها رو مقصر ميدونن.
يكي از بچه ها كه افتخار ميكرد دوازده نسلش فلورانسيه، گفت كه فرهنگ سيسيل هيچ نقطه اشتراكي با فرهنگ ايتاليا نداره. منم با طعنه بهش گفته بودم:

- خب، حداقل فكر كنم مرداي سيسيل mammoni نيستن؟!

آخه طرفم مردي بود كه تو كيفش به جاي عكس fidanzato ده ساله اش، عكس مادرشو گذاشته بود.

اون با تعجب جواب داد:

- مرداي ايتاليا مادراشونو دوست دارن. اما تو اين كلمه رو از كجا ياد گرفتي؟

بنده خدا خبر نداشت كه نه تنها كلمه mammoni، بلكه معني پنهانش هم، بين ايتالياييهاي ساكن آمريكا كاملا رايجه!



شهر تائورمينا (Taormina)

خيلي زود من اين مطالبو فراموش كردم چون تو سيسيل تونستم تمام سختيهاي مسافرتمو از ياد ببرم. تو هر شهري كه ميرفتم، بهترين موقعيتها رو تجربه كردم. من تو درياي فيروزه اي Taormina كه عكس قله هاي برفي Monte Etna توش افتاده بود شنا كردم.



شهر سيراكوزا (Siracusa)

تو Siracusa به تماشاي اركستر بزرگي رفتم كه تو غروب آمفي تئاتر باستاني رومي، برنامه اجرا ميكردن.



كليساي جامع كاتانيا (Catania)

تو Catania با بچه هاي كالجي كه كليساهاي سبك باروك رو بهم نشون ميدادن passaggiata كردم.



نمايي از شهر پالرمو (Palermo)

حتي تو Palermo ترسناك (به خاطر حضور مافيا) هم براي قديسين، با سنگهاي طلاي درخشانشون، جشن گرفته بودن. مغازه ها غلغله بود، همه جا چيزايي شبيه خامه و بستني بود كه لاي يه نون شيريني ميذاشتن و مثل ساندويچ ميخوردنش.

بعد از يه سال اقامتم تو ايتاليا، تا حالا عاشقانه صحبت نكردم، اما راستش مرداي سيسيلي خيلي خيلي خوش قيافه اند. نه تنها اقوام متعددي كه اونجا رو فتح كردن روي زبون سيسيلي تاثير گذاشتن، بلكه مردمش هم تحت تاثير واقع شدن و اغلب چهره هاي جذابي دارن.

بايد اعتراف كنم كه اونجا اسيريكي از اين مردا به نام Calogero كه پيشخدمت رستوران بود، شدم.
Calogero نه تنها رايج ترين اسم سيسيلي رو داشت، بلكه قيافه اشم شبيه يه نقاشي روي سفال يوناني بود. واسه همين وقتي بهم گفت بعد از تعطيلي رستوران بمونم تا يه چيزي باهم بنوشيم، قبول كردم.

ما يه مقدار شراب خورديم و از خودم تعجب كردم وقتي بيشتر از يه ساعت خيلي راحت ايتاليايي حرف زدم.
Calogero صندليشو جلو كشيده بود و آروم تو گوشم نجوا ميكرد. beddu يا همون bella به زبون سيسيلي، تنها چيزي بود كه تونستم تشخيص بدم.

تو همين حين يه دفعه موبايلش زنگ زد، اون حرفاي شيريني رو كه به زبون سيسيلي تو گوشم ميخوند رو قطع كرد، با عجله تو جيب شلوار تنگش دنبال موبايلش گشت تا بهش جواب بده.

- Pronto,

اون به من كه بهش خيره شده بودم گفت:

- Aspetta—è mia madre.

بعد از كمي خوش و بش كمي عاشقانه، تلفنشو قطع كرد و گفت:

- اون نگرانه كه چرا من دير كردم و الان هم منتظره قبل از اينكه بخوابه منو ببينه. حالا تو ميخواي بري و به دوستاي فلورانسيت بگي كه مرداي سيسيلي Mammoni هستن؟
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
نفرين كالابريايي
جلوگيري از Malocchio


بعد از اون بلايي كه تو كالابريا سرمون اومد من تعلق خاطرم به جنوب ايتاليا رو از دست داده بودم و احساس ميكردم تو سرزمين پدر بزرگم يه خارجي و غريبه تمام عيارم.

بدون ماشين، من و دوستام چاره اي جز حذف بازديد از شهر تاورنا (Taverna) رو نداشتيم. وقتي به ايستگاه قطار شهر كوزنتزا (Cosenza) رسيديم، تصميم گرفتيم سوار اولين قطاري كه اومد بشيم. مهم نبود كه كجا ميره!

شش ساعت بعد ما تو رججوكالابريا (Reggio Calabria)، مركز اين ناحيه بوديم. شهري كه به نظر ميومد بلوكهاي بتونيش كه روهم چيده شده، همين الانه كه بريزه پايين!



شهر رججوكالابريا

گردش تو شهري كه خرابيهاي زلزله، جنايتهاي سازمان يافته و فقر و فلاكت توش ديده ميشد، به نظر نميومد بخواد مسافرت ما رو بهتر كنه.

احساس ميكردم ايتاليايي كه هميشه محرك و حس دهنده زندگي من بود، فريبم داده!
درست يه روز قبل من انگشتامو روي سنگهاي باستاني ميكشيدم و سعي ميكردم انرژي عمر طولاني اونا رو جذب كنم.،اما همون روز، موقعي كه اون مردا دوستاي bionde منو اذيت ميكردن، با دستهاي عرق كرده كيفمو محكم گرفته بودم.

- متاسفم بچه ها. من نميدونم چيكار كنم!

همونطور كه خودمو رو صندلي يه بار كوچيك نزديك ايستگاه جمع و جور ميكردم، ادامه دادم:

- اين چيز كالابريايي تموم چيزيه كه به نظرم اومد.

من به كن نولوايكه (cannolo) گرفته بودم تا با كاپاچينوم بخورم، خيره شدم. داشتم آماده ميشدم با خوردن اونا ناراحتيمو فراموش كنم، كه يكي از بچه ها با خوشحالي داد زد:

- واي پسر، اين بهترين كن نولويي كه تو تموم زندگيم خوردم.



كن نولو

Barista كه اين buon gusto رو تو چهره ما خونده بود، از پنجره به سمت سيسيل كه به راحتي اونور بندر ديده ميشد، اشاره كرد و گفت كه اونارو همين امروز صبح با قايق از اونجا اورده و توضيح داد كه كن نولو اصلا مال سيسيله.

ما يواش يواش روحيه مونو بدست اورديم و تصميم گرفتيم، بيشتر به سمت جنوب بريم. ما به طرف ايستگاه قايق موتوريها رفتيم و بارمونو تحويل داديم تا با عبوراز يه تنگه آبي به شهر مسينا (Messina) بريم.



شهر مسينا

تو يه ساعت فرصتي كه قبل از راه افتادن قايق داشتيم، به سمت يه سري نيمكت رفتيم تا با كمي استراحت، فشار عصبي اين چند روزه رو از خودمون دور كنيم.

يه گداي كولي، كه تو ايتاليا چيز معموليه، دعا كنان، به سمت ما اومد.

-Signorine, per favore, soldi, soldi. Per buona fortuna, per suo matimonio, per mio creature,…

اون سرشو اين ور، انور تكون ميداد و دستشو جلو اورده بود و بچه هاشم دور ما رو گرفته بودن. من نميخواستم تو يه همچين وضعي كيفمو باز كنم و خودمو تو دردسر بندازم، واسه همين به عنوان سخن گوي گروه سرمو محكم تكون دادمو بهش گفتم:

- Non posso aiutare. Mi dispiace.

يه كمي صبر كرد بعد در حالي كه انگشت وسطشو دور انگشت اشاره اش پيچونده بود، به من اشاره كرد، تف انداخت و گفت:

- Una schifosa,

يه دفعه حس ايتاليايي من برگشت سرجاش، نه به خاطر اظهار تنفر اون، بلكه به خاطر طرز اشاره اش كه نوعي نفرين كالابريايي بود. در حالي كه انگشت كوچيك و اشاره امو برايي جلوگيري از نفرين اون، به سمتش گرفته بودم، آروم بلند شدم و داد زدم:

- آه پس اينطوريه؟ تو ميتوني مالواكيوتو (malocchio) پس بگيري!


من به دوستام كه براي لحظه اي با گيجي بهم خيره شده بودن نگاه كردم. اونا هم، مثل اينكه از قبل آموزش ديده باشن، يه دفعه بلند شدن، دستاشونو مثل من به سمت اون كولي گرفتن و داد زدن :

- MALOCCHIO!

در حالي که كولي از حرکت ما جا خورده بود و به سرعت دور ميشد، ما از خنده رودبر شده بوديم. من نفس نفس زنان به دوستام گفتم:

- از كجا فهميدين من دارم چيكار ميكنم؟
- خوب اينجا سرزمين توئه، ماهم كار تو رو تقليد كرديم!

دوستم در حالي كه به انگشتاش نگاه ميكرد، گفت:

- من هميشه فكر ميكردم اين علامت rock on مال كنسرتهاي موسيقي راكه!

بعد از مدتي، موقعيكه تو قايق نشسته بودم؛ برگشتم به شهر راججو كالابريا نگاه كردم. به مجسمه زيباي حضرت مريم تو بندر و يه سري مجسمه هاي كاتوليكي آزادي.

تو دلم به كالابريا گفتم هيچ كينه اي ازش ندارم و بهش قول دادم كه حتما يه روز برميگردم.
علي رغم بسياري از اتفاقات، من تو اين سفر ياد گرفتم كه بهترين زندگي، زندگي تو زمان حاضره. من الان تو ايتاليا هستم و اين زمان رو نبايد از دست بدم.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 


بوي گند تو كالابريا
بازداشت در Autostrada


وقتي وسط ماه فوريه (بهمن)، برهنه زير آبشار آب تني كردم، دچار بزرگترين اسپيفرو (Spiffero) زندگيم شدم! من و دوستام براي فرار از سرماي فلورانس به جنوب ايتاليا سفر كرديم. اولين توقف ما در ساتورنيا (Saturnia) تو مارمما (Maremma) بود كه آبهاي معدني و چشمه هاي آبگرم طبيعش، كه درست كنار جاده هستند، خيلي معروفه. دوستاي آمريكايي من كه مثل ايتاليايها ترسي از بادخوردن و با موهاي خيس بيرون رفتن نداشتن، با خوشحالي در حالي كه در طول راه لباسشونو در مياوردن، به سمت آب جوشان و گوگردي دويدند. منم تصميم گرفتم كه بيخيال همه چي بشم، برم يه شيرجه بزنم و از فرصت بدست اومده لذت ببرم.

 

ساتورنيا
 
من زادگاه مادربزرگمو ديده بودم، و حالا دلم ميخواست كالابريا (Calabria) رو بگردم و تاورنا (Taverna)، شهري كه پدر بزرگم توش بزرگ شده بود رو ببينم.

ما از autostrada ميگذشتيم و تحولات ايتاليا رو نگاه ميكرديم. صحنه هاي فيلم مسيح تو ابولي متوقف شده (Christo si è fermato a Eboli فيلمي از فرانچسكو روزي) تو نظرم مجسم ميشد.

داشتم با خودم ميگفتم كه شيب كوه هاي باسيليكاتا (Basilicata) بيشتر شده و تپه ها هم دارن سنگي ميشن. مه اتوبان رو پوشونده بود و جلوتر احساس كردم كه داريم روي يه نوار باريك كه به عمق كوهستان كالابريا ميره، حركت ميكنيم.

هر دفعه كه از يه دست انداز رد ميشديم، بوي گوگردي كه هنوز روي بدنمون مونده بود بلند ميشد و تا دقايق زيادي تو ماشين باقي ميموند !

با اينكه خيلي گشنمون شده بود و دلمون ميخواست شام بخوريم، اما دوست نداشتيم، از اتوبان خارج بشيم و دنبال يه (ترتتوريا) trattoria بگرديم. آخه چندبار اين رستورانهاي محلي جنوب ايتاليا رو امتحان كرده بوديم. اونا تو دير اوردن غذا معركه بودن. در واقع مفهوم Slow Foot رو به جاي Fast food ساخته بودن!

توی يه رستوران تو پيتيليانو (Pitigliano) وقتي گارسون سفارش ما رو گرفت، تازه رفت طبقه بالا خانمشو بيدار كنه، تا برامون غذا بپزه!



شهر پيتيليانو

وقتي به شهر كوزنتزا (Cosenza) رسيديم، با خوشحالي پياده شديم تا بريم جايي غذا بخوريم.



شهر كوزنتزا

تا از ماشين پياده شديم دوتا افسر Polizia سلام كردن و از ما پاسپورت و گواهينامه خواستن. سه تا دوست من برگشتن و با نگاهي درمانده به من خيره شدن. من تنها كسي بودم كه تو گروهمون ايتاليايي حرف ميزد. افسر مسن تر زمان زيادي documenti ‌ما رو بررسي كرد و داشت اونا رو برميگردوند كه اون يكي افسره دستشو گرفت و گفت:

- BASTA. Non avete la patente internazionale.

ديكشنري من ته كوله پشتيم بود و من نميدونستم معني Patenta چي ميشه. وقتي سوال كردم، افسر كوتاه قد جونتر، در حالي كه لبخند ميزد، گواهينامه رو جلو صورتم تكون داد. اون گفت كه بايد ما رو به كلانتري ببره. مثل اينكه راستي راستي توقيف شده بوديم!

" State tranquile بچه ها، من خودم حلش ميكنم. اون احتمالا رشوه اي، چيزي ميخواد! "

- نه شركتي كه ازش ماشينو كرايه كرديم و نه كتابهاي راهنما، چيزي در مورد گواهينامه بين المللي نگفتن!

درحالي كه سعي ميكردم ترس و لرزي تو صدام نباشه ادامه دادم:

- گذشته از اين من يه paesana هستم. فقط يكي از خواهراي پدر بزرگم 13 تا بچه داشته. اين دور و برا كمبود زاد و ولد هست.

تو كلانتري با افتخار اصالت كالابريايي خودمو رو ميكردم، اميدوار بودم اين موضوع كليد آزادي ما از زندان بشه.

- حرف نباشه!

پليس كوتاه قد برامون روشن كرد كه با آمريكاييها مشكلي نداره و معتقده كه پدر بزرگ من براي كالابريا خيلي مفيد بوده حتي اگه الان تو يه جاي دور مثل نيويورك باشه.

چاره ديگه اي نداشتيم، به طرف دوستم كه تو تمام این مدت در آستانه گريه كردن بود برگشتم، و وقتي كه بهمون دستبند زدن،  يه دختر بلوند كه گريه ميكرد و جيغ ميكشيد، هم به دردسرهای دیگمون اضافه شد.

من به دوستم و پليسهايي كه ميرفتن نگاه كردم. اونا قصد نداشتن اصالت كالابريايي منو بپذيرند، در عوض من مجبور بودم چندتا جرم ايتاليايي رو قبول كنم.

يه دفعه يه افسر ديگه از در اومد تو و يه نگاهي به ما انداخت و در حالي كه دستشو تو هوا تكون ميداد، پيف پيف كنان گفت:

- ZOLFO!! Mamma mia, zooolfo, zolfo!!

جواب دادم:

- آره وحشتناكهُ وحشتناکه، فقط همين! ما هيچ كار ديگه اي نكرديم.

اون چندتا دستور اضطراري رو ميز اون پليس قد كوتاه كه از خجالت سرخ شده بود انداخت و دستور داد ما رو آزاد كنه، اما ماشين رو تو توقيف نگه داشت. ما كيفامونو از ماشين برداشتيمو پياده راه افتاديم.

دوست من كه گريه اش قطع شده بود، اما رد اشكها هنوز رو صورتش باقي مونده بود گفت:

- واي، باورم نميشه. چي باعث شد ما رو آزاد كنن!؟

در حالي كه داشتم ديكشنريمو ورق ميزدم گفتم:
 
- Zolfo,
 
Zolfo كه اونموقع مفهومشو نفهميده بودم، معني گوگرد ميداد. اونا ما رو آزاد كرده بودن، فقط به خاطر اينكه ما بوي گند ميداديم.
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
بازديد از Capaccio
قسمت دوم: ايستكاه بعدي Capaccio


هنوز كاملا سوار نشده بودم كه اتوبوس گازشو گرفت و به راه افتاد. با خستگي كوله پشتيمو كه جلوم مثل يه لنگر كشتي افتاده بود، بلند كردم و كيف پولمو زير دماغ راننده بي قيد اتويوس باز كردم و بدون اينكه بخوام ادب رو رعايت كنم گفتم: Napoli.

- Ah, ma, è dopo 6:00 pm.

در حالي كه احساس تهوع بهم دست داده بود، اون ادامه داد:

- اگه ميخواي بري ناپل بايد پولمن (Pullman) سوارشي.



سواحل آمالفي

اين اتوبوس تو تمام ايستگاه هاي ساحل آمالفي (Amalfi) وايستاد. چاره اي نبود، چندتا ليموترش دراوردم و واسه خودم ليمون چلو (Limoncello) درست كردم. كتاب راهنما رو گذاشتم جلوم و نقشه رو نگاه كردم. تصميم گرفتم تو شهر آتراني (Atrani) پياده بشم..



نمايي از راولو

دو روز بعدي رو تو ساحل گذرندوم.از كليساي جامع عرب – نورمن، آمالفي ديدن كردم، براي ديدن راولو (Ravello) از پله ها بالا رفتم و از ويتري سول ماره (Vietri sul mare) چندتا ظرف سفالي خريدم.



نمايي از ويتري سول ماره

هرچند ميخواستم بازديدم از كاپاچو (Capaccio) رو كامل كنم، با اينحال تصميم داشتم برم فلورانس و فصل بهار كه ميتونستم با ماشين و دوستام برگردم، اين كار رو بكنم. اما زماني كه تو ايستگاه منتظر اتوبوس ناپل بودم، يه دفعه اتوبوسي رو ديدم كه به سمت ديگه اي ميرفت، به خودم گفتم بهتره شانسمو يه بار ديگه امتحان كنم.

به سمت راننده رفتم و ازش پرسيد، كدوم طرف ميره؟ اون درحالي كه سيگارشو زير چرخا ميداخت، گفت:

- Questo è un Pullman a Paestum.

بعد از تو جيبش يه برگه ساعات حركت و ايستگاهها رو دراورد، داد دستم. با نگاهي كه به برگه انداختم فهميدم دو ايستگاه مونده به آخر خط ايستگاه كاپاچوئه! و بهتر از اون معماي پولمن هم برام حل شد!
autobus اتوبوسهاي شهري هستند، در حالي كه اسم خط معروف اتوبوس راني خارج شهر Pullman هست.

پولمن منو به كاپاچو اسكاله (Capaccio Scale)، يه شهر كوچيك، بي ارزش و تقريبا مدرن برد. از فكر اينكه كاپاچوي مادربزرگم هم با ساختموناي بتوني پر شده باشه، به خودم لرزيدم.

داخل يه رستوران شدم و نشوني جاده اي كه به كاپاچو ميره و سرش مجسمه مريم مقدس (Madonna del Granato) هست رو پرسيدم. صاحب اونجا بهم گفت كه به خاطر تعطيلي اونيزانتي ( Ognisanti ) ، اون ميخواد با خانواده اش، براي زيارت قبور به كاپاچو بره و اگه بخوام ميتونم منم باهاشون برم. بعد از اينكه كيفمو تو صندوق گذاشتم سوار Cinquecento شدم.



فيات 500 يا Cinquecento

پسر صاحب رستوران كه دانشجوي دانشگاه پيزا بود و براي تعطيلات اومده بود، قبل از اينكه بياد اون پشت كنار من بشينه، به مادربزرگ 90 ساله اش كمك كرد كه بره تو صندلي جلو بشينه.
من محترمانه خودمو به مادربزرگ معرفي كردم. داشتم سعي ميكردم جملات رسمي ايتاليايي رو بخاطر بيارم. هر وقت صحبت ميكردم S بزرگ اول Signora تو ذهنم مجسم ميشد.

اون بدون اينكه پشت سرشو نگاه كنه، همونطوريكه وارد جاده خاكي كوهستان ميشديم، شروع كرد با من حرف زدن در مورد اينكه نوه پسريش چقدر خجالت ميكشه از اينكه كنار من نشسته.

از انحناي جاده يواش يواش اقيانوس ديده ميشد و مادر بزرگ هم داشت همينطور يه بند حرف ميزد.

- Lui sta studiando essere un avvocato,

از پيچ جاده كه رد شديم، چشمم به مجسمه كنار جاده افتاد. اين بايد مادونا دل گراناتو باشه! تو هيجان خودم غرق شده بودم كه يه دفعه ديدم مادربزرگه از آينه داره منو نگاه ميكنه و به انگليسي داد ميزنه: " وكيل!! "

من يادم رفته بود آخرين جمله تعريف و تمجيد اون از نوه اشو، كه مثلا بايد منو تحت تاثير قرار ميداد جواب بدم! همينطور كه با آه و اوه داشتم حرفشو تائيد ميكردم، زير چشمي پسر خجالتي رو ديدم كه در حالي كه با سرش حرفاي مادربزرگ رو تصديق ميكرد، از قبلش هم سرخ تر شده بود.

وقتي ماشين وايستاد من اونجا بودم... وسط Piazza اصلي شهر مادربزرگم. جاييكه تا قبل از اين هيچ چيزي بيشتر از داستانهاي كنار چاي بعد از ظهر ، ازش نميدونستم.
اون خونواده منو اونجا پياده كردن و گفتن يه ربع ديگه ميان دنبالم. زمان زيادي نبود، اما به نظر زمان تو كاپاچو خيلي آهسته ميگذشت.

با قدمهاي سريع كنار ميدون براه افتادم، جاييكه يه رستوران به نام O’ Scugnizzo بود. شايد اين همون رستوراني بود كه مال پدر پدربزرگم بود. من كلمه scugnizz رو كه به پسر بچه هاي شيطون ميگفتن رو زياد شنيده بودم و هميشه فكر ميكردم كه اين بايد يه كلمه ايتاليايي-آمريكايي باشه.

به راهم ادامه دادم تا يه كليسا پيدا كردم. كليساي روزاريو! من Campanile رو ديدم و دختر بچه پابرهنه اي از مدرسه صومعه، مثل مادربزرگمو، تصور كردم كه رو سنگفرش سرد ميدون، ميدوئه تا صبح زود ناقوسها رو به صدا دربياره.

از روي ساختمونا ميشد حدس زد كه بعد از جنگ جهاني دوم ، پيشرفت تو اين شهر متوقف شده. هنوز آثار تخريب توپخانه روي ديوارها مشهود بود. بيشتر مغازه ها و Palazzi ها مدتها بود كه متروك مونده بودن. بيوه زنهاي پير مشكي پوش، اطراف ميدون آهسته قدم ميزدن و جوناي اندكي كه اونجا بودن چنان به من با كوله پشتي بزرگ و دوربينم نگاه ميكردن، انگار از يه سياره ديگه اومدم. خب شايدم اينطور بود!

خيلي از شهرهاي كوچيك تپه اي جنوب ايتاليا، به علت مهاجرت مردم به قسمتهاي شمالي، خالي از جمعيت شده بودن. من ويلاي عموم رو پيدا كردم. همسايه اش در حالي كه چونه اشو بالا گرفته بود،دماغشو ميپيچوند و با دستاش حرف ميزد، بهم گفت كه اون زمستونا ميره جنوا تا پسراشو كه اونجا زندگي ميكردنو ببينه.

برگشتم ميدون و منتظر اون خانواده شدم تا منو برگردونن. منتظر شدم، انتظار... و انتظار. اما ظاهرا اونا بدون من رفته بودن! يه افسر carabiniere سر رسيد و ازم پرسيد، كي هستم و اونجا چيكار ميكنم. مثل اينكه پولمني رو هم كه روزي فقط يه بار اونجا ميومد رو هم از دست داده بودم. خوشبختانه اون پليسه داشت ميرفت پائستوم، پهلوي خانواده اش و منو هم تا كورچه رسوند كه منتظر اتوبوس بشم.

خب مشكلي نبود، حداقل ميدونستم اين دفعه بايد چيكار كنم.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 


بازديد از Capaccio

قسمت اول: Pullman يا اتوبوس


طي اقامتم تو ناپل، هر روز واسه گردش و بازديد جايي ميرفتم. براي ديدن نقاشي هاي كاراواجو (Michelangelo Merisi da Caravaggio) به موزه كاپودي مونته (Museo di Capodimonte) كه بالاي تپه اي رو به شهر بود رفتم.




موزه كاپودي مونته و تابلوي شام در امائوس از كاراواجو

تو يه فروشگاه محصولات دريايي خيلي شلوغ كه ماهيهاي خيلي تازه اي داشت و فروشنده هاش اغلب با همون چكمه هاي ماهيگيريشون كار ميكردن، با يه آشپز استراليايي دوست شدم و موقعي كه رفته بودم پمپيي (Pompeii) رو ببينم، با خطوط قطار چركوم وزويانا (Circumvesuviana‌) يه چرخي دور كوههاي مونته وزوويوس (Monte Vesuvius) زدم.



نمايي از كوههاي مونته وزوويوس

يه بار همونطور كه بين آثار باستاني پمپي قدم ميزدم، حس كردم عكسهايي كه تو كتابهاي درسي تاريخ ديده بودم، شكل درستي از اين شهر تو ذهن من نساخته، و تو همين لحظه يه دفعه به فكرم رسيد، از اقامتم تو جنوب ايتاليا استفاده كنم و به جايي برم كه به نظر ميرسه فقط تو تصورات من وجود داره، كاپاچو ( Capaccio) زادگاه مادربزرگم!

روي يكي از جاده هاي خاكي باستاني پمپيي، كنار يكي از سگهايي كه منتظر بود مردم غذايي براش پرت كنن نشستم و سعي كردم همه چيزايي رو كه از كاپاچو‌ ميدونم، روي يه تيكه كاغذ بنويسم. من هميشه دوست داشتم كاپاچو رو ببينم، اما كسي تشويقم نميكرد. مادر و عمه و عمو، همشون يه چيز ميگفتن:

اونجا هيچي نيست! همه رفتن. اونجا وسط ناكجا آباده!

حافظه ناتوان مادربزرگم كمك چنداني براي سفر من به اونجا نكرده بود.

ميدونستم كاپاچو تو كوههاي بالاي معبد باستاني پائستوم (Paestum) هست و سر جاده اي كه به شهر ميره يه مجسمه مريم مقدس هست كه جوزفه اسكارياتي، پدر پدر بزرگم به خاطر نجات از يه سانحه تصادف درشكه، اونو اونجا نصب كرده بود.

ميدونستم اسم كليساي شهر روزاريو (La chiesa del Rosario) هست و آخرين چيزي هم كه داشتم يه شماره تلفن و آدرس از عموي بزرگم روزاريو بود كه هنوز ويلاشو اونجا ترك نكرده بود.

گرچه اطلاعات من ناقص بود، اما بلاخره تصميم گرفتم به مهارتم تو زبون ايتاليايي، براي پيدا كردم مسير خودم، اعتماد كنم.

از ناپل سوار يه اتوبوس آبي شدم كه بعد از دو ساعت منو به پائستوم رسوند. يه دشت صاف و باتلاقي كه تو قرن هفتم قبل از ميلاد، يونانيها توش معبدي رو براي خداي دريا، پوزيدون، ساخته بودن.



معبد باستاني پائستوم

وقتي به سمت جنوب نگاه كردم، به سختي تونستم اقيانوس و سواحل آگروپولي ( Agropoli ) رو تشخيص بدم. تو جنگ جهاني دوم متفقين، نيروهاشونو از اين سواحل وارد ايتاليا كرده بودن و با پاكسازي نيروهاي آلماني به سمت ناپل رفته بودن.



سواحل آگروپلي

رومو برگردوندم تا به كوههايي نگاه كنم كه كاپاچو توش بود و حرفاي عمه كارملينا به يادم اومد كه تعريف ميكرد، چطور پدرش اونو در طول جنگ پنهان ميكرد تا سربازا چشمشون به اين دختر جون نيافته.

همونطور كه بين سنگها و ستونهاي شكسته ميون علفهاي كوتاه قدم ميزدم، داشتم فكر ميكردم كه شايد هنوز يه رگه هايي از يوناني هايي كه تو اين محل عبادت ميكردن تو وجود منم باشه، اما رگ نيويوركيم عجله داشت كه زودتر به كاپاچو بره و فكر ميكرد كه خيلي طبيعيه كه هر چند ساعت يه بار اتوبوسي به اونجا بره.

به سمت نزديكترين سوغات فروشي كه تابلوهاي مينياتور سياه و قرمز يوناني ميفروخت رفتم تا درباره اتوبوس سوال كنم. بهم گفت كه برم تو كورچه (Corce)، كنار جاده منتظر باشم. مطمئن نبودم كه جواب سوالم در مورد رفتن به كاپاچو رو درست فهميده باشم، واسه همين رفتم دوباره از Gelateria هم همينو پرسيدم.

هنوز فكر ميكردم كه كسي منو جدي نگرفته، چون بازم به من گفتن كه برم تو كورچه منتظر اتوبوس باشم!

پيرمرد خوش لباسي تصميم گرفت همرام بياد. اون يه بند به ايتاليايي، در مورد سياستمداراي آمريكايي حرافي ميكرد و همه اش از پسرش كه ادعا ميكرد كارشناس امور آمريكاييهاست، تعريف ميكرد. البته لاف ميزد چون كورچه، بجز معبد پائستوم، هيچ چيز ديگه اي نداشت، چندتا مغازه كساد و فروشنده خواب آلو و يه مشت آدم محلي كه با هاشون آدم فكر ميكردد تو غرب قديم داره زندگي ميكنه.

يه ساعت گذشت و اتوبوسي نيومد. آخرش وقتي از اين دوست خوش لباسم پرسيدم، پس اين اتوبوس كاپاچو كجاست؟!، حسابي نا اميد شدم...

- اتوبوس فقط واسه ناپل هست. تو بايد پولمن (Pullman) سوارشی!
- پولمن ديگه چيه؟

يه دفعه با نا اميدي نگاهي به من كرد و دستاشو تو هوا تكون داد و گفت:

- Pullman, Pullman, Pullman!

سعي كردم كمكش كنم تا پولمنو توضيح بده.

- پولمن شبيه تاكسيه؟
- نه.
- چيزيه كه بايد از قبل رزرو كني؟
- نه.
- شبيه كالسكه اس؟

اما بجز پولمن، كلمه اي كه داشت از فرط نوميدي منو به گريه مينداخت، چيز ديگه اي نتونستم ازش بشنوم.

هوا داشت تاريك ميشد، با خستگي بيشتر، اوضاع زبانم هم، داشت وخيم تر ميشد. چندتا از مغازه هاي كنار جاده تعطيل كردن... احساس ميكردم كركسها بالاي سرم شروع كردن به چرخيدن.

بلاخره همون اتوبوس آبي كه داشت به ناپل بر ميگشت پيداش شد. من كوله پشتيمو برداشتم، و راه افتادم. پيرمرد داد ميزد:

- No, questo è un autobus. Non è un Pullman!!

من اهميتي ندادم و از ترس اينكه شب نتونم جايي رو پيدا كنم، خسته و ناراحت سوار اتوبوس شدم. من تو ارتباط برقرار كردن مشكل پيدا كرده بودم، اونم نه بخاطر زبان ايتاليايي، بلكه بخاطر يه كلمه به ظاهر انگليسي!

ادامه دارد...
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
Ashpet

مسافرتم به ناپل چیزی بیشتر از اشتیاق معمول من برای سفر بود. تو فلورانس خودمو تو یه دام Purgatorio زبان میدیدم که برام قابل تحمل نبود.

من احتیاج داشتم خودمو از ترس و خجالت برای حرف زدن نجات بدم و بیشتر از یه توریست معمولی صحبت کنم. همونطور که فلورانسی ها نارضایتی خودشونو از ناپلیها نشون میدادن، بیشتر آمریکاییها هم بهم گفته بودن که ناپل به نظرشون کثیف و خطرناکه.

من قبل از اینکه حرف اونا رو جدی بگیرم، چندتا سوال ازشون میکردم. از کجا به پمپی رفتید؟ فقط واسه اجاره یه قایق موتوری که شما رو به جزیره کاپری ببره، از ناپل رد شدید؟ اگه اینطوره، پس شما بجز ایستگاههای قطار و لنگرگاه های ناپل، چیز دیگه ای ندیدید. درسته؟

با تمام این احوال، الان شهری جلو روم بود که مثل خونه های یه جدول متقاطع، نمیدونستم از کجا و کدوم قسمت وارد شلوغی و ترافیکش بشم.

هوا پر از بوی نمک و دود گازوئیل بود. Motorini های دو، سه یا حتی چهار سرنشینه، از اینور و انور در رفت و آمد بودن.
این وسط یه سگ ولگرد استخونی، یه مدت به من، بعد به کاغذ سفید داخل کیفیم که توش یه ساندویچ بود، نگاه کرد و دنبالم راه افتاد.


Palazzi های رنگ روشن، که طی سالها رنگشون پوست انداخته بود، با طنابهایی که روش رختهای شسته شده انداخته بودن به هم متصل شده بودن.

چراغهای ریسه ای خیابونا هم با بالا اومدن آفتاب روشنیشونو از دست میدادن. یواش یواش تونستم نشانه هایی از « محله ایتالیای کوچیک » آمریکا رو، تو اینجا ببینم.


فروشنده ها کنار پیاده رو بساط کرده بودن، میوه و ماهی میفروختن. تو دیوارهای مخروبه کنار پیاده رو هم سقاخونه هایی دیده میشد که مجسمه حضرت مریم توشون بود و مردم گلهای تازه براشون میذاشتن.

بوی تند گوشت نمک زده خوک و گاو با پنیر، صحبت پیرمردا همراه حرکات دست، با سیگارهای برگ بدبو و صدای تیز موزیک اپرایی که از آپارتمانا شنیده میشد، همشون نشونه این بود که میتونم از این برزخ خلاص بشم. یه دفعه احساس کردم فلورانس برام مثل فرانسه غریب بوده.

با نا امیدی به دنبال پیدا کردن صبحونه، بوی شکری رو دنبال کردم که منو به یه نونوایی کشوند. روی دیوار پشت صندوق، کارتهای دعای رنگ و رو رفته ای از سنت آنتونی (Saint Anthony) چسبونده شده بود و همینطور برگه ای که نشون میداد اسکناس 10000 لیری قدیمی شده و استفاده از یورو اجباریه.

خانم مرد نونوا، در حالی که گوشی تلفن رو بین گوش و شونه اش نگه داشته بود، از آشپزخونه پیداش شد. اون مستقیما به من نگاه کرد، یه انگشتشو بلند کرد و گفت: Ashhpet.
 
Ashpet! آها  ....Ashpet?
اون ازم خواسته بود منتظر باشم و من این کلمه رو هم به ایتالیایی (Aspetta از فعل Aspettare) و هم به لهجه ناپلی تونسته بودم بفهمم.
 
ناپلیها لهجه مخصوص خودشونو داشتن که بهش napulitana میگفتن. اونا کلمات رو کشیده تلفظ میکنن و حرف آخر رو هم معمولا بی خیال میشن. من اینطور صحبت کردن رو از مادربزرگم و خیلی از ایتالیایی-آمریکاییهای دیگه هم شنیده بودم.

وقتی تلفنش تموم شد، من به یه شیرینی تر و تازه اشاره کردم و گفتم:
- Vorrei una sfogliatella,

سعی کردم صدای gli رو با دقت کشدار ادا کنم. خانم نونوا یه لحظه نگام کرد و لبخند زنان تکرار کرد:

- Una sfu-ya-dell?
- Si!

من تو خونه هر وقت از این شیرینی مورد علاقه ام میخواستم، همین جوری میگفتم، یعنی به لهجه درست ناپلی!
 

اون به سوال و صحبت کردن ادامه داد و بزودی سر شوخی رو هم باز کردیم.

دیگه از اون برزخ خلاص شده بودم. حالا با خیال راحت میتونستم حرف بزنم، اشتباهات لپی کنم و کلماتی رو که میدونستم استفاده کنم. یعنی تموم کارهایی که انجامشون تو فلورانس برام عقده شده بود و بالاجبار سرکوبشون میکردم.

وقتی بهش گفتم از نیویورک اومدم، خیلی هیجان زده شد و تصمیم گرفت انگلیسشو دست و پا شکسته اشو رو من امتحان کنه:

- جوزفه، پسر عموم اونجاست، تو محله بایونه (Bayonne) نیوجرسی. اونجا رو میشناسی؟

یه دفعه خنده ام گرفت. اینجا وسط یه شهر خارجی، یکی بود که آدمی رو تو محله بایونه میشناخت.

شمال و جنوب ایتالیا مثل دو دنیای جدا از هم بودن. تو هرجای ناپل میگشتی، لباسای آمریکایی پر بود. هر جا میرفتم مردم دائما از من میپرسیدن، شهرهایی که برادر و خواهر زاده هاشون تو آمریکا ساکنش هستن رو میشناسم یا نه.

مردم نزدیک مونته فاچونه (Montefalcione) اغلب به بوستون رفته بودن و خویشاونداشون تو استورنو (Sturno) به گلن کو و جزایر لانگ نیویورک.

حالا هر وقت به کوههای جذاب وزوویوس (Mt. Vesuvius) بالای ناپل نگاه میکنم، به یاد عکسهای رنگ و رو رفته این آتشفشان تو نونوایی ایتالیاییهای بروکلین، فیلادلفیا و نیوجرسی میافتم همینطور کارتهای دعا و این نکته که اونجا استفاده از دلار اجباریه! 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
حواست به Spiffero باشه !

تو صبح زودي که قطار من داشت رم رو ترک ميکرد، خورشيد هم يواش يواش روي مزارع خشخاش اطراف ديوار باستاني ارليان(Aurelian) بالا ميومد. من داشتم ميرفتم ناپل.


ديوار باستاني ارليان(Aurelian)

دوستاي من تو فلورانس تموم نصيحتها و راهنماييهاي رو که درباره مسافرت Mezzogiorno ميدونستن به من گفته بودن:

- حواست به کيف پولت باشه، شب تنهايي بيرون نري ها! به هيچکس هم اعتماد نکن.

هشدارهايي که درباره اين سرزمين آبا و اجداديم به من ميدادن، منو ياد نصحتهاي هميشگي پدر و مادرم، وقتي که تنها از خونه بيرون ميرفتم به من ميکردن، مينداخت.

به اندازه كافى خوش شانس بودم كه تو قطار، یه كوپه شش نفري پيدا کنم با دوتا مسافر خانم که تو سن هفتاد سالگي به هم ديگه Sorella و Sorellina ميگفتن.

ما صحبت کوتاهي باهم داشتيم. اونا ميخواستن به ناحيه کالابريا(Calabria) برن، و خوشبختانه، بحثهاي خانوادگى زيادي داشتن بکنن، که سرشونو به اندازه کافي گرم میکرد.

من خسته بودم و حوصله حرافی نداشتم. دلم میخواست از پنجره سرگرم تماشای بیرون بشم، اما اونا سمت پنجره رو اشغال کرده بودن. برای همین منم تو سمت دیگه، درحالیکه پاهامو گذاشته بودم رو صندلی جلویی و سرمو به در کوپه تکیه داده بودم، به خواب رفته بودم که با صدای پچ پچ تیزی تو گوش راستم از خواب پریدم:

- Spiffero!

سرمو که بلند کردم صورت سورالا فقط 5 سانت با من فاصله داشت. با کسالت و خستگی خودمو عقب کشیدم. نمیفهمیدم درباره چی صحبت میکنه، حتی اگه فحش هم داده بودم اونقدر خسته بودم که حوصله نداشتم جوابشو بدم. در حالی داشتم دوباره سرمو رو در جابجا میکردم که بخوابم، گفتم:

- Non ho capito, signora. Mi dispiace,

اما اون این دفعه با صدای بلندتری گفت:

- No!, Spiffero!

بعد در حالی که سرمو صاف میکرد، به شکاف لای در اشاره کرد. من داشتم دنبال سوسکی، سیگاری، تروریست، یا چیزای مشابه اون میگشتم، اما چیزی که شبیه Spiffero باشه پیدا نکردم! یه دفعه متوجه شدم که اون داره سعی میکنه منو از جریان بادی که از لای در میاد محافظت کنه. وقتی پایین رو نگاه کردم دیدم اون پای درو با یه نایلون کیپ کرده و هواکش پایین پنجره رو هم با یه حوله بلند پوشونده.

تنها دلیلی که به نظرم رسید، ترس زیاد مادربزرگم از باد خوردن بودن بود. اون کم شنوایی خودش تو دوران پیری رو گردن هوایی مینداخت که موقع تمیز کردن پنجره تو گوشش رفته بود. هر کسی رو که میدید سرما خورده، دل پیچه داره یا کمرش درد میکنه، فورا میپرسید، آیا جلوی باد بوده، کنار پنجره خوابیده، با موهای خیس بیرون رفته یا آب خیلی یخ خورده؟!

مادر بزرگ من دیونه نبود، فقط یه ایتالیایی بود. برای همین احساس کردم که باید از اون دوتا خواهر بابت محافظت من از Spiffero ممنون باشم.

با دیدن عکس العمل من اونا بیشتر تشویق شدن. سورلینا اشاره ای به پاهام کرد و فقط گفت I piedi، بعد سورالا کارشو شروع کرد. اون پتوی کلفت قطار رو از صندوق بالا در اورد و پاهامو پیچید لای پتو. خیلی خودمو کنترل کردم که یه دفعه سرشون داد نزنم: BASTA!

سعی کردم این دفعه کمی عاقلانه رفتار کنم، هرگز یادم نمیومد که مادر بزرگم رو پا برهنه دیده باشم، حتی مادرم هم یادش نمیومد. سعی کردم یه جوری پاشنه پامو که بدجوری خارش گرفته بود رو تسکین بدم. سورالا، مو به مو دستورات سورالینا رو انجام میداد و تا وقتی که مطمئن نشد پاهای منو محکمتر از مومیایی توتن خام (Tutenkhamen) پیچیده، و دیگه در خطر نیستم، خیالش راحت نشد.

خب، حالا دیگه میتونستم، دو ساعت باقیمونده رو با خیال راحت بخوابم، اما متوجه شدم که نمیتونم، چون تو کابین به شدت احساس کمبود هوا میکردم.

من این داستان رو برای دوستان و فامیلهای ایتالیایی زیادی تعریف کردم که سنی بین 18 تا 80 داشتن و فهمیدم که ترس از باد و هوا خوردن یه عامل ارثیه که بین تمام نسلهای ایتالیایی وجود داره. اگه باور نمیکنید، ایتالیا که رفتین ببینید چند دفعه به شما نوشیدنی تعارف میکنن که توش یخ باشه!

زیاد پیش نمیاد، چون اونا از Spiffero پرهیز میکنند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Troppo snob

 

روزي كه وارد فلورانس شدم، ميخواستم فورا يه روزنامه بگيرم. دو طرف رود آرنو (Arno) فروشگاههاي دنج و كوچيكي هستند كه كتابهاي دست نويس گرونقيمت و روزنامه ميفروشند. ظاهر قديمي و زيباي اين مغازه ها، آماده اس تا توريستها رو به دام بندازه. منم  درست تو يكي از اين مغازه ها، نزديك پل قديمي - مونته وككيو (Ponte Vecchio) به دام افتادم.

 

فروشنده خانمي كه از پشت صندوق منو نگاه ميكرد، يه دفعه مثل اينكه منتظره بپرم بغلش، دستاشو باز كرد و فرياد زد:

 

- Questi Americani! Finalmente, una Italiana

 

من هنوز رسما آموزش زبانمو شروع نكرده بودم، اما بر اساس اون چيزي كه از آشپزخونه مادربزرگم به ياد داشتم،  فهميدم كه اون خانومه فكر كرده من هم وطنشم! واسه همين لبخندي تحوليش دادم و همينطور كه پايينو نگاه ميكردم سرمو تكون دادم و گفتم:

 

- Sii,

 

آخه كساني كه منو به عنوان يه آمريكايي نميشناختن، هميشه تو نگاه من چيزي رو ميديدن و لو ميرفتم.

 

يه بار تو دبيرستان به جاي اينكه مثل بقيه تو راهرو امتحان بدم منو فرستادن تو يه اتاق مخصوص، چون فكر كرده بودن منم يكي از دانش آموزان مهمان فرانسوي هستم.

 

همين كريسمس گذشته، يكي از فروشنده هاي مغازه اي در قسمت توريستي مانهاتان كه فكر كرده بود منم يه توريستم، همراه با خريدم يه هديه بسته بندي شده هم به من داد.

 

هنوزم اين موضوع برام خيلي جالبه و هر وقت كه ميرم مسافرت، اگه بصرفه، سعي ميكنم از مزاياي موي مشكي خودم، كمال استفاده رو ببرم.

 

در هر صورت اون خانم فروشنده، شروع كرد، چرنديات سر هم كردنو و گفتن يه داستاني درباره يه دانش آموز آمريكايي و سگ يه كولي و چيزاي ديگه.

 

منم مثل احمقا تنها سرمو تكون ميدادم و هي ميگفتم، "Sii. " تا اينكه ازم پرسيد:

 

- Sei Spagnola?

- نه.

- Greca?

- آه، نه.

- Forse Tedesca?? Nooo, Da dove sei??!!

 

- من آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

 

- نيويورك.


- Ah! New York!!! Mi piace molto New York! Mi sorella ha studiato a la NYU.

 

يه كمي دلگرم شدم. داشتم اولين دوست ايتالياييمو پيدا ميكردم! من به دوست نياز داشتم، اما نميدونستم كه چه چيزايي رو نبايد بگم:

 

- Uh, si, si!!, Eh, ma sono Italo-Americana!! Ho nonni di Napoli, Salerno e, uh, eh, di Calabria.

 

با شنيدن اين حرفا، يه دفعه لحن اون خانمه عوض شد و  برگشت به انگليسي گفت:

 

- خب، تو فلورانس ياد ميگيري كه به لهجه درست ايتاليايي صحبت كني. پاتم تو ناپل نذار، اونا دزدن! همونطوري كه از بوكاچيو (Boccaccio) كه فلورانسي بود، دزدي كردن.

 

اميدي كه تو دلم جونه زده بود، پرپر شد.  داشتم فكر ميكردم، پيش زمينه ايتالياييم، منو چقدر از بقيه دوستاي آمريكاييم جدا كرده و تو فلورانس هم اين ميراث من از جنوب ايتاليا چقدر بي ارزشه!

 

بزودي به زندگي تو فلورانس عادت كردم، حرفهاي اون خانم فروشنده رو فراموش كردم و تونستم دوستاي زيادي پيدا كنم. مرد پنير فروش، آقاي سبزي فروش، خانم نونوا و ...

 

وقتي كه زبانم بهتر شد، ديگه خيلي ساده، خودمو به عنوان دانشجوي la storia dell’arte به مردم معرفي ميكردم. اما يه روز وقتي داشتم تو كافه مورد علاقه ام espresso ميخوردم، آنجلو، صاحب كافه ازم پرسيد:

 

- تو فاميل ايتاليايي نداري؟ اصلا شبيه آمريكاييها نيستي.

 

اين دفعه حقيقت و پنهان نكردم واصل ايتالياي جنوبي خودمو فاش كردم. هرچند اين دفعه ديگه ميدونستم كه بوكاچيو از روزهايي كه تو ناپل به عنوان بانكدار كار ميكرده، به عنوان بهترين روزهاي زندگيش ياد كرده.

 

آنجلو خنديد و گفت:

 

Ho capito، ميخوام يه رازي رو بهت بگم. من سيسيلي هستم. اين فلورانسي ها مردم خوبي اند، اما بعضي وقتها troppo snob ميشن.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 
تو ايتاليا ميتونيد يه Fidanzato داشته باشيد!

از همون زمان کودکی، ایتالیا همیشه برام اسرارآمیز بوده. مخصوصا وقتی بعد از ظهرها تو آشپزخونه کنار مادربزرگم بیسکویت میخوردم و پشت لوازم تحریر عموم نقاشی میکشیدم، و تو همون حال به داستانهای اون از کاپاچیو (Capaccio) دهکده کوچیکش گوش میکردم.

مادربزرگم همیشه داستانهای زیادی برای تعریف کردن داشت. خاطره هایی غم انگیز از زمان کودکیش. زمانی که به ناچار با کشتی ایتالیا رو ترک کرده بود، به بندر نیویورک اومده بود و با یه خیاط کالابریایی خوب ازدواج کرده بود.

بیشتر داستانهایی که برام تعریف میکرد مربوط به مدرسه صومعه ای بود که، بعد از مرگ مادرش تو سال 1918، میرفت. اون تعریف میکرد که چطور پدرش اونو سوار الاغ میکرد و به مدرسه ای میبرد که معلمای سختگیر، بهش خوندن و قلابدوزی یاد میدادن.

اون از سرنوشت عجیب بچه های بدبختی یاد میکرد که پدر و مادرشونو از دست داده بودن. اون تعریف میکرد که چطور بخاطر گرفتن یه پرتقال کریسمس، صبحهای زود، پابرهنه رو سنگهای سرد، در کلیسا رو واسه کشیشا باز میکرد و برای مراسم عشای ربانی، زنگ کلیسا رو به صدا در میاورد.

از دوران نوجوانیش میگفت که تو رستوران پدرش کار میکرد.
داستان مورد علاقه اش که بارها برام تعریف کرده بود، مربوط به زمانی بود که پسری عاشقش شده بود، اما پدرش راضی نبود. اون درحالي كه تعريف ميكرد چطور دزدكي از تو بالكن خونه به اون پسره با موهاي مشكي و فرفريش علامت ميداد، صداشو پايين مياورد و مثل اينكه اين يه رازي بين ما دوتا باشه ميگفت:

"ميدوني اون پسره الان تو ديوان عالي ايتاليا يه قاضي بلند پايه ست!"

داستانهاي مادربزرگم از ايتاليا، نيمي از اون چيزي كه تو ذهنم از اين كشور ساخته بودم، رو تشكيل ميداد. نيم ديگر اين تصورات رو نامه هايي ساخته بود كه همراه با هدايايي مثل صليب طلاي 18 قيراطي يا مجسمه سنت آنتونيو به مناسبتهاي مختلفي از جمله تولد، غسل تعميد و نامگذاري و ...، بعد از دوماه از ايتاليا به دستم ميرسيد.

بلاخره تو يه بعداز ظهر شنبه بود كه مهمونا رسيدن... از ايتاليا! 

اونا به نحو ازجارآوري امروزي و مدرن بودن. اين Cugine ها كه از رم اومده بودن، اصلا با اون چيزي كه تو ذهنم از ايتاليا ساخته بودم جور در نميومدن. Cugina كارملا، موهاش قرمز بود، و با ناخنهاي مانيكور كرده با صندل ميگشت.

اون با هواپيماي Alitalia اومده بود. نه با كشتي، ماشين كرايه اي و يا الاغ! اون مجرد بود و با پسرش و Fidanzato خودش اومده بود. آقاهه مرد ساكتي بود و تا اونجاييكه يادم مياد مثل خودم زیاد عطر ميزد، و هميشه خوشبو بود.

من پرسيدم آيا اونا نامزد شدن تا باهم ازدواج كنن؟! :

- Fidanzato همون نامزديه ديگه، نه؟!
- نه، هر كسي تو ايتاليا ميتونه يه Fidanzato داشته باشه!

اما وقتي كه پرسيدم، یعنی شما هر دفعه با يكي هستين؟، سريع منو فرستادن بيرون تا با پسر كارملا بازي كنم.


متاسفانه اونجا متوجه واقعيت تلخ ديگه اي هم شدم. اين پسره ايتاليايي حرف ميزد و نميتونستم ازش حرف بكشم. و بدتر اينكه اون مثل احمقا لباس پوشيده بود و قابل تحمل نبود... شما از يه همچين تيپي خوشتون مياد؟! يه شلوارك كوتاه با يه جفت جوراب كه تا نزديك زانو بالا كشيده شده باشن؟!

خدا رو شكر برادرم به دادم رسيد و پسرك رو برداشت و براي اينكه زبان هم مشكل ساز نباشه، رفتن ته حياط بازی کنن و واسه خودشون چوب جمع كنن و بشكنن.

اما من هنوز با كلمه Fidanzato مشكل داشتم و دورو بر آشپزخونه سرك ميكشيدم تا از تيكه هايي كه ميشنيدم اين داستان رو كامل كنم. ظاهرا وقتي هنوز يه طلاق كاملا تموم نشده، يه Fidanzato دل شكسته يه جاي دیگه انتظار ميكشه.

وقتي ميشنيدم كارملا با چه جسارتي با مادرش در باره اين موضوع صحبت ميكنه، از اين حقيقت بيشتر متنفر شدم. در نهايت تونستم بفهمم كه Fidanzato تو ايتاليا همون دوست پسر داشتنه اما به صورت كمي جدي تر!

موقعي كه براي تحصيل، اولين بار به فلورانس رسيده بودم، Fidanzato اولين كلمه ايتاليايي بود كه فهميدم و بهش جواب دادم. راننده تاكسي كه تو فرودگاه منو سوار كرده بود، تو صندليش به عقب چرخید و گفت:

- Bellina به ايتاليا خوش اومديد! شما Fidanzato داريد؟
- نه. اصلا.

در حالي كه لبخند ميردم ادامه دادم:

- هيچ Fidanzato اي انتظار منو نميكشه.
- آه، خوبه. شايد مال شما تو ايتاليا باشه. شما اينجا بلاخره يكي رو پيدا ميكنيد...
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
داستان «منی کوتی» (Manicotti) یا صحبت به لهجه جنوب ایتالیا

وقتي کلاس دوم ابتدايي بودم، از ما خواستن يه انشا در مورد غذاي مورد علاقه امون بنويسيم. من مني کوتي رو خيلي دوست داشتم، اما نميدونستم چطوري تلفظش کنم. واسه همين از معلمم پرسيدم:

- mannicutt رو چطوري تلفظ ميکنيد؟

اون درحالي که گيج شده بود و در عين حال علاقمند بود، گفت:

- چي؟ mannicutt ديگه چيه؟

- ميدونيد، mannicutt يه جور پاستاس که پر از پنير و پوشيده از سسه.

من داشتم جزييات پختن اونو که از يه بچه هشت ساله بعيد بود رو توضيح ميدادم که اون يه دفعه خنديد و فهميد چي ميگم:

- آها، منظورت مني کوتيه ( manicotti) !





چرا من ميگفتم (mann-ee-cot-ee)؟ !

اين اولين خاطره من از تاکيد روي حروف، که در واقع تاثير صحبتهاي خانواده ايتالياييم رو من بود، هست که به وضوح يادم مونده.

مدت زيادي از واقعه مني کوتي نگذشته بود، که فهميدم خيلي از تاکيدات بي مورد رو بايد از مکالمات روزمره خودم حذف کنم.

هنوز هم گاهی اوقات تو خلوت خودم وقتي واسه کم سرعت بودن کامپيوترم تاسف ميخورم، يه دفعه ميگم Aan-gora که همون Ancora رایج هست، يا Mannaggia ( لعنتي! ) که جفتشون به طور غير مستقيم تاسف رو ميرسونه و هنوز هم تو اغلب مواقع وقتي ميخوام اسم چيزي رو بپرسم، بي اختيار ميگم come zi chiam، یا come si chiama که گفتنش برام از گفتن « اسم این چیه » راحتتره.

از اونجايي که بيشتر ايتالياييهايي که تو آمريکا هستن از جنوب ايتاليا اومدن، آمريکاييها فکر ميکنن حرفها، غذاها، و آداب و رسوم اونا مال کل ايتالياست. در حالي که مردم جنوب ايتاليا از دير باز با شماليها مشکل داشتن. مردم مناطق pugliesi, napoletani, calabresi, abruzzesi و siciliani علي رغم تفاوتهاي فرهنگي زياد، فقط موقعي که به آمريکا مهاجرت کردن تونستن کنار هم زندگي کنن.

گاهي وقتها اين اختلافات فرهنگي خيلي خنده دار ميشه. مثلا بعد از ساعتها ورق بازي، فقط يه ناسزای کالابريایی (Calabria) باعث ميشه پدربزرگم از عصبانيت منفجر بشه. اونم وقتي که مادر بزرگ کامپانيانيم (Campania) از پدربزرگم به خاطر استفاده از حرفهاي زشت کالابري شاکي ميشه. تو اين وقت پدر بزرگم بلند ميشه، ورقها رو جمع ميکنه ميذاره تو قوطيش و زير لب غرغر ميکنه :

- فکر کرده حالا چون اهل provincia di Salerno هست، ايتالياييش خيلي خوبه!

مادربزرگم هم لبخند زنان به نشان پيروزي به من نگاه ميکنه و ميگه : Mannaggia, mannaggia.

موقعی که تو فلورانس زندگي ميکردم، اتوبوس شرکتهاي مسافرتي رو ميديدم که توريستها رو کنار يه رستوراني که بشقابهاي پر از اسپاگتي پوشیده از سس قرمز رو به مشتريها ميدادن، پياده ميکردن. غذاهايي شبيه اين اختراع مردم ايتاليايي- آمريکايي هست. همون مهاجريني که مجبور بودن با مواد موجود غذاهايي شبيه سرزمين مادريشون درست کنن و همچنين براي ارتباط با همدیگه به زبوني مشترکی صحبت کنن که الان بين مردم ايتاليايي- آمريکايي رايج هست.

خوب اگه فکر ميکنيد به اندازه کافي به زبون ايتاليايي مسلط هستيد، از خودتون بپرسيد، آیا فرق prezzemolo و petrosino رو ميدونين؟

تو خاطراتي که از اين به بعد شاهدش خواهيد بود، تجربيات زبان و فرهنگي رو که تو مسافرتم به جنوب ايتاليا بدست آوردم رو براتون تعريف خواهم کرد.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 
خانم دانيله اتري (Danielle Oteri)، از نسل دوم ايتاليايي - آمريکاييهاست که تو نيويورک زندگي ميکنه. مثل اغلب ايتالياييهاي ديگه اونم با فک و فاميل بزرگش کنار هم و تو يه خيابون زندگي ميکرد، هرچند تا وقتي که براي يه دوره يکماهه نقاشي به فلورانس نرفته بود، درست ايتالياييها رو نميشناخت.

چند سال بعد از این سفر، اون براي گذروندن يه دروه يکساله « تاريخ هنر » به ايتاليا برميگرده. اون بيشتر تو جنوب ايتاليا سفر ميکنه، جايي که مفتي سوار ماشينا ميشه، با کاسبا چک و چونه ميزنه، از malocchio دروي ميکنه و يه عالمه sfogliatelle ميخوره.

دانيله استاد تاريخ هنر هستش که تز خودش در زمينه رنسانس رو تو جنوب ايتاليا کامل کرده. اون اغلب تو صومعه ها درباره هنر و تاريخ قرون وسطايي سخنراني ميکنه. جديدا هم کتابي در زمينه جشنهاي قديسين ايتاليايي نوشته.

با این مقدمه، تو این تاپیک به مرور خاطراتی رو که دانیله از سفرش تو ایتالیا تعریف میکنه رو براتون مینویسم. این خاطرات بهتون کمک میکنه با فرهنگ و لهجه مردم جنوب ایتالیا که کمتر در موردش صحبت کردیم بیشتر آشنا بشید. امید که مورد توجه و استفادتون قرار بگیره.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

مجموعه خاطراتی رو که تو 12 قسمت گذشته شاهدش بودید، به خانم Bonnie Smetts نویسنده آمریکایی تعلق داشت. من این خاطرات رو همراه با معنی لغات و جملات ایتالیایی که در اونها استفاده شده بود رو، توی یه فایل PDF جمع کردم که دسترسی بهش براتون ساده تر بشه. این کتاب رو میتونید از این آدرس دانلود کنید. امیدوارم که این مجموعه خاطرات براتون مفید بوده باشه و مورد پسندتون واقع شده باشه.

 

یه مجموع خاطرات دیگه هم تو این زمینه هست که اونم به نوبه خودش جالبه. اگه فرصتی پیش بیاد شاید اونا رو هم به مرور براتون ترجمه کردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

گرفتن limoncello

 

روز آخرم در رم، به  كمي گشت و گذار و بازديد از آخرين موزه گذشت. ديگه نيازي به ماجراجويي نبود. موقع غروب آفتاب فقط دلم ميخواست يه جا برم يه شام ساده بخورم. موقعي كه داشتم ميرفتم موزه به دنبال جايي براي شام خوردن، نگاهي به اطراف انداخته بودم. اما بدبختانه موقع برگشت  هوا تاريك بود و تو جايي  كه فكر ميكردم بايد رستوران خوبي باشه فقط يه  چندتا trattoria نه چندان دلچسب پيدا كردم.

 

سر بلوك بعدي چشمم به چراغهاي يه رستوران افتاد كه منو به طرف خودش كشيد.  پيشخدمتي كه جلو در رستوران وايستاده بود و خستگي در ميكرد، همونطور كه داشتم از پنجره داخلو نگاه ميكردم، بهم لبخند زد و گفت:

 

- چرا واسه شام نمياييد تو؟

 

- حتما ! ، چرا كه نه.

 

پيشخدمته يه منو برداشت و منو به اتاق غذا خوري گرمي تو طبقه پايين راهنمايي كرد. منو برد سر ميزي كه براي يه مسافر تنها مناسب بود و ديد خوبي هم داشت.

 

رستوران تو محله اي بود كه مركز هتلها بود، براي همين فكر ميكردم كه يه غذاي توريستي انتظار منو ميكشه. اما بر خلاف انتظارم توي منو تقريبا هر چيزي كه ميخواستم بود. كباب گوشت بره ، سيب زميني سرخ كرده و Spinaci.

 

من به ايتاليايي به صاحب رستوران كه خانمي  هم سن و سال خودم  بود و موهاي نارنجي روشن و پوست برنزه اي داشت، سفارش دادم. بعد اونو نگاه كردم كه چطوري پيشخدمتهاي جونو كه با سينيهاي لبريز از غذا از پله ها بالا و پايين ميرفتند و در عين حال سعي ميكردن به هم نخورن رو، مثل يه مدير سيرك هدايت ميكنه. ديدن اين صحنه لبخند رو به  چهره هر توريست عصبي برميگردوند.

 

وقتي شامم رو خوردم يه caffè به اون خانمه سفارش دادم و بابت غذاي خوبش تشكر كردم. چند لحظه بعد يه پيشخدمت قبراق و سرحال جلوي ميزم وايستاد:

 

- يه limoncello به حساب رستوران.

 

بعدش يه فنجون كوچولو  كه توش مشروب زرد روشني ريخته بود، گذاشت جلوم. به جز من هيشكي ديگه تو رستوران limoncello نداشت.

 

وقتي داشتم ميرفتم ، جلو صاحب رستوران مو نارنجي وايستادم و بهش گفتم كه چقدر تحت تاثير مهارت اون تو مديريت رستوران قرار گرفتم و آخر جمله ام هم بابت limoncello ازش تشكر كردم. اونم در جواب گفت:

 

- منم از شما بابت اينكه اينقدر خوب ايتاليايي حرف ميزنيد ممنونم.

 

اون رفت  آشپزخونه و غيبش زد و منم كه از اين تعريف حسابي خوشحال شده بودم، پرواز كنان به سمت خونه رفتم.

 

الان بيشتر از يه هفته اس كه به خونه خودم برگشتم. بدنم داره سعي ميكنه دوباره به خورشيد كاليفرنيا كه رو من ميتابه و ميگه وقت بلند شدنه، عادت كنه. انگشتام با سرعت زياد دارن خاطرات زنده من از ايتاليا رو، قبل از اينكه از غروب خورشيد تبعيت كنن و براي هميشه محو بشن، ثبت ميكنه.

 

هفته پيش بود، همراه شوهرم تو ماشين نشسته بوديم و وقتي كه از كنار فرودگاه كه نزديك خونمون بود رد ميشديم به هواپيمايي اشاره كرد و گفت:

 

- اين هواپيماي توئه، هموني كه باهاش اومدي.

 

دلم براي ايتاليا تنگ شده. انرژي بي پايانش، دسته گلهاي مخصوص رم، قهوه ها، پيتزاها، motorini مستعمل، عطرهاي گرون، la terra، بوي خاك رسي  كه وقتي سنگي رو بلند ميكني، مياد.

 

من بازم به ايتاليا برميگردم. اما ايندفعه بيشتر ميمونم، خيلي بيشتر. شايد در نهايت بتونم مثل يه ايتاليايي مادرزاد حرف بزنم. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

خوشگل شدن

پشت در موزيك ميكوبيد و نوري كه از پنجره ها ميتابيد، روي پياده رو جاري شده بود. در داخل  آرايشگرهاي تتو كرده مثل زنبور دور كله مشتريهاي نيمه اصلاح شده اشون ميچرخند.

 

قبل از اينكه براي يادگيري زبان بيام ايتاليا تو كاليفرنيا موهامو كوتاه كرده بودم. اما الان كه از كنار پنجره اين سالن رد  ميشدم، با توجه به موفقيتهايي كه تو صحبت كردن كسب كرده بودم، جرئتي پيدا كردم و تصميم گرفتم برم موهامو كوتاه كنم.

 

سه تا صندلي كنار هم روبروي آينه ها و پشت به ديوار پرتقالي رنگ قرار گرفته بود. صداي خواننده هاي راك اند رول آمريكايي از بلندگوهاي نسبتا بزرگي پخش ميشد. من از لاي آرايشگرها و مشتريها رد شدم و خودمو به پذيرش رسوندم و گفتم :

 

Vorrei fare una prenotazione per un taglio.

 

اما اون خانم به يه صندلي خالي اشاره كرد و گفت:

 

- لازم نيست وقت بگيريد، ما الان هم ميتونيم در خدمتتون باشيم.

 

با خودم فكر كردم، همين الان؟ اما جواب دادم:

 

- خيلي خب.

 

بهش گفتم كه ميخوام موهام رو به صورت نوارهاي رنگي ، رنگ كنه. خانمه گفت منظورتون Colpi هست. مثلا colpi di fulmine.

 

يه كمي فكر كردم « رنگ آذرخشي!». از اينكه ميخواستم خودمو اون شكلي كنم يه ذره ذوق زده شدم. اون منو رو صندلي نشوند وبه  دانيلو،  parrucchiere من، معرفيم كرد. اون روي يه بازوش نوارهاي باريكي رو تتو كرده بود و يه زنجيره گل هم از بالا تا پايين رو اون يكي بازوش خالكوبي شده بود. پشت سرم وايستاد و موهامو تو دستش گرفت و گفت كه چيكار ميخوام بكنم. در حالي كه تو آينه نگاش ميكردم گفتم كه هم هاي لايتش كنه و هم مرتبش كنه:

 

- colpi di sole e una spuntatina.

 

اون دستيار خانمشو فرستاد تا منو ببره، سرمو بشوره و نرم كننده بزنه. بعدش همونطوري منو ول كرد و رفت...  همش ميگفتم، نكنه منو يادش رفته!

 

داشتم دانيلو رو نگاه ميكردم كه مشغول درست كردن يه زن مو مشكي بود كه ظاهرا هنرپيشه بود و داشت ميرفت سر صحنه. بعد از قيچي كردن موهاي اضافه، موهاي بلند خانومه رو سيخ كرد و گذاشت مثل يه فواره  از فرق سرش بريزه پايين.

 

همه اش نگران بودم كه منو از قلم انداخته باشن. ميترسيدم با اين سر خيس مجبور باشم تا ابد اونجا بشينم. اما نگرانيم بي مورد بود.

 

همونطور كه دانيلو داشت روي سر اون هنرپيشه كار ميكرد، اون نرم كننده هم كارشو رو سر من انجام ميداد. دستيار دانيلو برگشت و منو سر جاي قبليم برد. همينطور كه داشتم از آينه دانيلو رو نگاه ميكردم، اون از يه پياله، بعد دوتا و بعدش از سه تا  پياله رنگ، موهاي منو رنگ كرد. وقتي كارش تموم شد، گذاشت تا اين تركيبات كارشونو انجام بدن.

 

ديگه داشتم خسته ميشدم، اما دانيلو سرش جاي ديگه گرم بود. وقتي اون برگشت تا رنگ مومو چك كنه گفت ، واسه اينكه اين هاي لايتها بيشتر خودشونو نشون بدن بايد موهامو يه كمي تيره تر كنه.

 

ميخواستم بگم لازم نيست، همين رنگ خوبه، اما واسه اينكه منظورمو برسونم نياز به كلمات مودبانه اي داشتم كه يادم نميومد.

 

با تكون دادن دست خالكوبي شده اش، دستيارش چندتا پياله رنگ ديگه اورد. با يه تكون ديگه دستش، شروع كرد موهامو دوباره رنگ كنه.

 

سه ساعت بعد از اينكه وارد دنياي دانيلو شدم، اون دست از سرم برداشت. با بي حالي از اين سالن پر سر و صدا خودمو به پياده روي ساكت و آروم، كشوندم. وقتي خودمو به اتاق خواب خونه رسوندم، چراغو روشن كردم و تو آينه نگاه كردم. خوشگل شده بودم.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

غرق كردن خودم

 

خودتونو غرق كنيد، غرق كنيد، غرق كنيد!

هر معلم زباني جمله بالا رو داد ميزنه. ميگه بعد از اينكه دستور زبانو يا دگرفتيد، تو سرزمين زبان جديد خودتونو عرق كنيد تا حرف زدنتون هم را بيافته.

 

دو ماه پيش من اينكارو كردم و اومدم رم. با اينكه هنوز اونطور كه بايد زبون ايتاليايي رو رون نشدم اما روز به روز موفقيتهاي بيشتري پيدا ميكنم.

 

هفته پيش كه رفته بودم تو اداره پست بين المللي، اونا نه تنها فهميدن كه من ميخوام لباسهاي زمستونيمو بفرستم خونه، حتي متوجه شدن كه چرا همه اش در مورد مقررات پست ازشون سوال ميكنم.

 

- الكل؟

 

من گفتم :

 

- بله

 

- مشكلي نيست. ميتونيم اون وسطا قايمش كنيم.

 

حتي تو مشروب فروشي هم  كه ميخواستم grappa بخرم تا بفرستم، هم به مشكلي برخورد نكردم. مغازه داره وقتي شنيد يه چيزي كه بطريش كوتاه باشه ميخوام، خنديد و گفت:

 

- آه، ميخواي بفرستيش خونه؟

 

همون روز وقتي تو بقالي به راحتي حساب كتاب كردم، بازم موفقيت با من بود.

 

- ventisette e settantaquattro centesimi   (27 يورو و 74 سنت)

 

من اعداد رو فهميده بودم ، بدون اينكه به نمايشگر صندوق نگاه كنم.

 

اما هميشه خطراتي هم در غرق شدن تو زبون وجود داره.

 

ديروز صبح بين خواب و بيداري يه صدايي تو مغزم شنيدم كه ميگفت:

 

« تو كي هستي؟ تو كي ميخواي بشي؟ »

 

ترس تمام وجودمو گرفت. از جام پريدم. اون چي بود؟!... واقعا صدايي شنيده بودم؟

 

از رختخواب بيرون اومدم و زير دوش آب گرم آروم گرفته بودم تا اينكه يه دفعه ديدم همونطوري كه خودمو ميشورم پوستم دون دون ميشه و هرچي بيشتر ميشورم، تكه هاي بيشتري از پوستم كنده ميشه...

 

چند روز قبل من « مايع چرب كننده با عطر سنبل » گرفته بودم تا با اوني كه از خونه اورده بودم جايگزين كنم. اما حالا داشتم پوستمو از دست ميدادم.

همينطور كه مشغول حموم بودم فكر ميكردم، خوب شايد اين نشونه بدي نباشه و دارم تميز ميشم.

 

اما اون بعد ازظهر، وقتي آفتاب رو بازوم افتاد، نفسم بند اومد. پوستم مثل چرم قديمي خشك شده بود و مثل پوست فيل ترك خورده  و چروك شده بود.

 

رفتم سراغ بطري چرب كننده و خودمو روغن مالي كردم، بيشتر و بيشتر... تا اينكه بطريش خالي شد. تو همين حيني كه داشتم دستامو روغن مالي ميكردم يه دفعه چشمم به نوشته هاي بطري افتاد، يعني چي؟... بطري رو چرخوندم جلوشو خوندم : Lavanda

 

سريع رفتم سراغ ديكشنري ايتالياييم. ميدونستم lavanda به معني عطر سنبل هست، اما نميدونستم كه معني شستشو هم ميده. مايع شستشو!

روي بطري نوشته بود:  چند قطره روي پوست خود بچكانيد، سپس كاملا بشوئيد!  به جاي چرب كننده عطر سنبل، من مايع شستشويي خريده بودم كه براي برداشتن و شستن پوستهاي مرده استفاده ميشد و از اون بدتر اينكه روزي چندبار هم ازش استفاده كرده بودم.

 

خب من خودمو غرق كرده بودم، اما فكر نميكنم اين همون جيزي بود كه معلم  ايتالياييم انتظار داشت.

 

از ترس اينكه اين عارضه دائمي باشه، تموم جرئتمو جمع كردم و رفتم سراغ  Farmacista.

 

- واسه پوستهاي خشك چي پيشنهاد ميكنيد؟ ميدونيد زمستون امسال خيلي سرد و طولاني بود، آب سنگين بود و بخاري هم خيلي گرم، پوست من خيلي...

 

- ... Lavanda؟

 

- نه، نه! ، يه چيز ديگه بديد. چيز ديگه اي ندارين؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

استراق سمع

 

گيلدا (Gilda) مخفيانه داشت از شكاف ديوار صحبتهاي معشوق بي وفا شو ميشنيد. من در حالي كه تو آخرين رديف تئاتر اپراي رم  نشسته بودم، داشتم اين صحنه رو از  نگاه ميكردم و از اونچه كه ميشنيدم خشكم زده بود.

 

درك گفتگوها از راه دور يكي از راههايي بود كه به من نشون ميداد چقدر تو درك صحبتها راه افتادم. و گاهي مثل گيلدا تو نمايشنامه وردي (Verdi)  از اون چيزي كه ميشنيدم جا ميخوردم.

 

چند هفته پيش براي ديدن دوستم كه تو مدرسه آموزش زبان توسكاني ثبت نام كرده بود، از شهر زدم بيرون. تا وقتي كه كلاس اون تموم بشه من يه گشتي تو شهر زدم. از كنار كليساهاي قرن چهاردهم رد شدم، با يه porchetta panino دلي از عزا دراوردم و از يه كافي نت ايميلامو چك كردم.

 

موقع شام به دوستم گفتم:

 

- خبر داري صاحب كافي نت داره مغازه اشو ميفروشه؟

 

دوستم چنگالشو انداخت و گفت:

 

- چي؟... من تازه ازش يه كارت تخفيف دار 40 يورويي خريدم، اون حداقل بايد چند ماهي كاركنه، نميتونه بره!

 

من حرفهاي صاحب كافي نت رو از دور شنيده بودم كه ميخواد مغازه اشو بفروشه، لوازمشو حراج كنه و بره برزيل! اما مثل اينكه درست متوجه نشده بودم . اون خودشم جا خورد وقتي ازش پرسيدم كي ميخواد بره! بچه هاي مدرسه زبان هم كه ازش كارت اينترنت خريده بودن هم از حرفهاي من جا خورده بودند .

 

موقع برگشتن تو كوپه قطار ميلان - رم با سه نفر خوش لباس همسفر بودم. يكيشون داشت Corriere della Sera ميخوند، يكشيون داشت با نت بوكش تايپ ميكرد و سومي هم داشت پشت موبايل دوست پسرشو فحش ميداد:

 

- تو حتي يادت نمياد ديشب چي گفتي!

 

اون خانم مو پر كلاغي پشت موبايل نجوا كنان ميگفت :

 

- ديگه به من زنگ نزن.  نميخوام باهات حرف بزنم.

 

بعد با عصبانيت موبايلشو قطع كرد. ده دقيقه ديگه، دوباره موبايل زنگ خورد و بازم يه صحبت يه طرفه ديگه شروع شد.

 

حالا كه از حرفا سر در ميارم، صحبتهايي رو كه دورا دور ميشنوم، چندان لذتي برام نداره، اما يه بار كه رفته بودم بليط اپرا بگيرم يكشون برام خيلي جالب بود.

 

توي اتوبوس چسبيده به زني كه موهاشو شبيه Fusilli بسته بود و كت قرمز - بنفش  تنش كرده بود، نشسته بودم. به محض اينكه از ايستگاه خارج شديم، telefonino ي خانم زنگ خورد:

 

Buonasera, tesoro. Come stai?

 

گوشهاي من يه دفعه به كار افتاد. چرا اين خانمه ساعت 9 صبح داره به نامزدش ميگه شب به خير؟

 

در حالي كه پشتش نزديك من بود، ادامه داد:

 

- نه، نه. من رم هستم. دارم ميرم سر تمرين. ما Rigoletto (يكي از نمايشنامه هاي جوزفه وردي) رو داريم هفته بعد ميبريم ژاپن.

 

 اون بعد از ژاپن ميخواست براي تعطيلات بره سنگاپور.

 

- Tesoro ، نميتونم وايستم تا بياي.

 

اون تلفنشو قطع كرد و جلوي تالار اپرا از اتوبوس پياده شد. شب نمايش Rigoletto نميتونستم وايستم تا پرده ها بالا بره. همه اش داشتم رو صحنه دنبال اون خانمه كه تو اتوبوس ديده بود، ميگشتم. اما به خاطر پوشش  لباسهاي نمايش، هيچوقت نفهميدم كه كنتس Ceprano بي وفا اون بود يا Maddalena يا قهرمان جوان نمايش Gilda.

 

ماداميكه ميديدم گيلدا چطوري عاشق دوك ميشه، قلب پدرشو ميشكنه و به سمت سرنوشت شومش ميره، داشتم سعي ميكردم از روي اختلاف ساعتها بفهمم دوست پسر اون خانم مو فرفري تو كدوم شهر بوده. توكيو، اكلند، يا شانگهاي؟ چرا خبر نداشت اون خانمه تو رمه؟ آيا اونم بعد از Rigoletto ميره مرخصي؟

 

بعضي وقتها دلم ميخواست بيشتر بشنوم.....!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Xké nn c incontr dm?

 

از همون ابتدایی که اومده بودم رم تا رون صحبت کردنو یاد بگیرم، من و موبایل ایتالیاییم رابطه بسیار نزدیکی داشتیم. بعضی روزها نزدیکترین دوست من تو رم بود، تنها کسی که تو این دنیا میدونست من کجام، اون بود، اما بعضی روزها هم بزرگترین دشمنم میشد.

 

همون روز اول اقامتم تو ایتالیا، رفتم و این telefonino رو خریدم. فروشنده میخواست مشخصات گوشی رو واسم توضیح بده، اما من پیش دستی کردمو و گفتم:

 

- میشه بی زحمت سیم کارت رو برام بذارین توش.

 

از این میترسیدم که نتونم به درستی این کارت رو تو گوشی بذارم و به مخابرات وصل بشم. اون مرد جون هم سیم کارت سر داد تو جاش و گفت که تا فردا بعد از ظهر خطم وصل نمیشه.... بعد از یه هفته  و بعد از چهار بار رفت و آمد به مغازه، بلاخره تونستم اولین مکالمه رو انجام بدم .

 

تو این مدت مکالمه ام ده برابر بهتر شده بود و البته دستورالعملهای دفترچه راهنما رو هم، به همون میزون بیشتر میفهمیدم. اون اوایل خیلی باهاش مشکل داشتم. اون بعدازظهری که خطم وصل شد، دیونه وار، هی دفترچه رو عقب جلو میکردم. آخه وقتیکه صدای زنگ رو انتخاب کردم و ساعتش رو هم  تنظیم کردم، به طور اتفاقی deviazione chiamate رو فعال کردم که همه تماس ها رو دایورت میکرد به Posta vocale  !

 

باید قبل از ساعت شش که مارتا میخواست زنگ بزنه تا برنامه شام رو ردیف کنیم، درستش میکردم. درست مثل تنیس بازی که میدوئه تا توپی رو که بهش زدن بگیره، چند ثانیه قبل از زنگ مارتا تونستم گزینه کنسل رو پیدا کنم  .

 

تو یه کشاکش سخت با گوشی بلاخره موفق شدم به گوشیم padronanza پیدا کنم. حتی تونستم به دوست انگلیسی زبونم یه متن ساده رو SMS  بزنم .

 

یادگیری استفاده از اختصارات ایتالیایی مثل اونی که تو زبون مادریم استفاده میکردم، برام چندان ساده نبود. اما وقتی دنی الا، معلم ایتالیاییم ازم دعوت کرد برم Frascati بیرون رم، یعنی محل زندگیش، چاره ای نداشتم که این اختصارات رو یاد بگیرم، چون اون ازم خواسته بود که یه پیغام براش بزنم و بگم کی میرسم!

 

شب قبل از قرار نشستم پای گوشیم. اگه میدونستم که توی SMS های ایتالیایی میتونم به جای perché بنویسم xkè، یا dom  به جای domani و risp به جای rispondimi، دیگه لازم نبود یه پیغام به درازای کتاب دوزخ دانته بنویسم، ارسال رو بزنم و منتظر جواب بمونم.

 

با اینکه اونشب از دانی الا خبری نشد، فردا صبحش راهی Frascati شدم، به امید اینکه شاید اونو اون دور ورا ببینم.

 

تو خیابونای سنگ فرش شده سرگردون بودم، یه porchetta panino خوردم، تا ویلای Aldobrandini بالا رفتم، آخر سر موقع غروب خورشید، در حالیکه از دیدن معلمم مایوس شده بودم با قطار به رم برگشتم.

 

درست لحظه ای که گوشی رو به برق زدم تا شارژ بشه، اون بوق زد. اگه از علامت هشداری که میگفت باطری گوشی تموم شده سر دراورده بودم، شاید زودتر پیغامی رو که دانی الا برام فرستاده بودو میدیدم و ازش سر درمیاوردم ! اون نوشته بود:

 

Xké nn c incontr dm verso le due?

 

احتمالا میتونستم بفهمم که منظور اون این جمله اس:

 

Perché non ci incontriamo domani verso le due?

 

که معنیش میشه:

 

چرا فردا ساعت دو همدیگه رو نبینیم؟

 

در جواب منم اختصارات دانی الا رو کپی کردمو براش نوشتم:

 

Xké nn prov ancora?

 

چرا یه بار دیگه سعی نکنیم؟

 

بعد مثل یه ایتالیایی مادر زاد، آخر پیغام نوشتم ap، مخفف A presto. بزودی میبینمت!

 

ما تعطیلات آخر هفته بعد رو تو Frascati باهم قهوه خوردیم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

  

اعداد ترسناك

 

پيانيست به تشويق تماشاگرا تعظيم كرد، بعد صندليشو کشید و كنار پيانو نشست. بعد از كمي تمركز روي كليدها صدای موسیقی هميشه دوست داشتني بتهون رو تو فضا پخش کرد.

 

من و دوستم مارتا محو انگشتاش بوديم كه روي كيبورد دنبال هم مسابقه ميدادن، بالا و پايين ميرفتند و اون صداي گوشنواز رو توليد ميكردن. (یاد فیلم 1900 افتادم، عجب فیلمیه... ). وقتي طنین صداي آخرين نت محو شد، ما هم كنار تماشاچی های دیگه بلند شدیمو شروع كرديم به شدت دست زدن و تشويق كردن.

 

اون شب ما ميتونست كاملا یه جور دیگه تموم بشه. روز قبل از كنسرت مارتا ازم خواسته بود بليطها را بخرم، بدون اينكه بدونه چه خطري تو اين درخواستش پنهان شده. البته من بي خبر هم موافقت كرده بودم .

 

من تو ايتاليا بودم تا حرف زدنمو خوب كنم. هر چند تو اين مدتي كه اومده بودم رم ، سرعت من تو درك گفتگوها بهتر شده بود، اما مشكل من با عددهاي ايتاليايي كه براي سفارش بليطهاي كنسرت بهش احتياج داشتم، کنار مشکلات دیگه بیشتر خودشو نشون میداد.

 

اغلب اوقات تو اين زمينه كلك ميزدم. به جاي اينكه از بارمن بخوام قيمت قهوه ام رو كه چندبار تكرار كنه، يه، يه يوروئي رو تالاپي مينداختم رو ميز. بعدش برميگشتم يا بقيه اشو بگيرم يا اگه ميديدم طرف هنوز منتظره يه سكه ديگه هم ميذاشتم روش !

 

البته از كافي نتي كه تو همسايگيمون بود، من به طرز عجیبی براي تمرين اعداد، بهترین استفاده رو ميكردم. وقتي ايميلامو چك ميكردم، پسرا و مردا Lotto بازي ميكردن و عددهاي خوش اقبالشونو با صداي بلند واسه دختراي پشت باجه ميخوندن. من در حاليكه داشتم واسه خونه ايميل ميفرستادم، با صداي آهسته سعي ميكردم عددهايي رو كه اونا ميگفتنو واسه خودم ترجمه كنم.

 

quarantadue, sessantasette, dieci, novantanove, due. 42, 67, 10, 99, 2.

اين كار باعث ميشد روز به روز تو اين زمينه پيشرفت كنم .

 

اولين بار تو ايستگاه قطار بود که خواستم يه بليط واسه ناپل بگيرم. داشتم با فروشنده در مورد شماره قطار و ساعت حركتش بحث ميكردم كه آخر سر بلیط فروشه بهم نگاه كرد و گفت:

 

" ميخواي انگليسي صحبت كني؟ "

 

اون روز خيلي تو ذوقم خورد  اما اخيراً رفته بودم ايستگاه، و واسه يه جايي بليط خواستم که بايد سه تا قطار عوض ميكردم كه دوتاشون تو لاينهاي جداگونه عوض میشدن.بليط فروشه Trenitalia سوالاي زيادي پرسيد، زمانهاي مختلفي رو پيشنهاد داد و آخرشم يه مشت بليط داد دستم، بدون اينكه بهم نگاه كنه. اون روز به جاي اينكه برم خونه، رفتم موفقيتم تو اعداد رو واسه خودم جشن گرفتم .

 

با تمام این احوال وقتي براي خريد بلیط كنسرت بتهون رفتم، اين اعتماد به نفسي رو كه اخيرا به دست اورده بودم، دود شد و رفت هوا. باجه بسته بود و من مجبور بودم با تلفن سفارش بدم . 

 

با تلفن ايتاليايي صحبت كردن، واسه من هميشه كار مشكلي بوده. من نه تنها بايد اعداد و ميگفتم و ميفهميدم، بلكه بدون سر تكون دادن، اخم كردن يا لبخند زدن به نشونه اينكه درست فهميدم، بايد اسمم رو هم هيجي ميكردم.

 

اون شب من و مارتا به محل كنسرت رفتيم. همينطور كه به راهنماي دم در داشتيم نزديك ميشديم، تپش قلبم بيشتر و بيشتر ميشد. ظاهرا من دوتا بليط گرفته بودم، دوتا صندلي انتخاب كرده بودم و پولشم با كارت اعتباريم داده بودم، اما راستش اصلا مطمئن نبودم.

 

وقتي بليطهامونو به راهنما دادم نفسمو تو سینه حبس کردم... اون يه كمي مكث كرد... بعد دوتا جاي خالي نزديك صحنه رو نشونمون داد. مارتا كه بيست سال بود تو رم زندگي ميكرد و توی تئاتر و كنسرت در مورد جاش خيلي وسواس داشت گفت:

 

چه جاي خوبي، عاليه!

 

اگه فقط مارتا ميدونست من چي كشيدم...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

ياد گرفتن خوش و بش

 

تمام روزهاي هفته قبل باروني بود. هر روز يكسره بارون ميومد. رفتم سراغ ماريو، نگهبان ساختمون. بعد از سلام احوالپرسي به خودم جرئتي دادم و پرسيدم اين بارون تمومي نداره؟

 

Finisce mai questa pioggia?...

 

از يه ماه پيش كه وارد رم شده بودم، سعي كرده بودم از ماريو دوري كنم. روز اولي كه وارد رم شدم اين portiere زمخت و در عين حال خوش برخورد كمكم كرده بود تا مارتا رو ببينم. مارتا دوست دوستم بود كه قبول كرده بود تا زماني كه تو رم براي خوب صحبت كردن  زندگي ميكنم، با من هم اطاق بشه.

 

ماريو با من حرف ميزد و منم تظاهر ميكردم كه از لهجه روميش سر در ميارم. اما يه دفعه كه اتفاقي چيزي ازم پرسيد، لو رفتم! با دستپاچگي ازش خواستم كه حرفشو تكرار كنه:

 

Dimmi, ancora una volta, per favour.

 

وقتي كه اين كلمات از دهنم درفت، حسابي خجالت كشيدم. با اين جمله نه تنها به طور مودبانه ازش نخواسته بودم كه حرفشو تكرار كنه بلكه بهش دستور هم داده بودم! من از عبارات غلطي استفاده كرده بودم. درستش اين بود كه بگم، آقاي ماريو لطفا حرفتونو تكرار كنيد:

 

Può ripetere?

 

باز جاي شكرش باقيه كه يه  per favour ته اش گفته بودم !

 

روز دوم بود. تا شير آبگرم آشپزخونه رو چرخوندم يه دفعه فيوز پريد و برقاي خونه قطع شد!... خونه داشت سرد ميشد و من با اضطراب تو تاريكي، پشت پرده ها و گنجه رو ميگشتم، اما هيچي پيدا نكردم. چاره اي نبود، بازم بايد با ماريو روبرو ميشدم.

 

درحالي كه از پله هاي طبقه پنجم پايين ميرفتم، تو مغزم دنبال جملاتي ميگشتم كه به ايتاليايي توضيح بدم چطوري شد كه فيوز پريد. وقتي كه اونو از پله ها دنبال خودم بالا ميكشيدم اصلا متوجه اش نبودم تا اينكه وقتي از جلوي يكي از همسايه ها رد ميشديم، اون به شوخي به ماريو گفت كه براي اينكه نفسش تو پله ها نگيره، بايد بيشتر از اينا ورزش كنه.

 

اون روز، ماريو حسابي نفسش بند اومده بود، با اينحال تونست زود جعبه فيوزو پيدا كنه و دوباره وصلشون كنه. بعد اون روز، هر وقت كه اونوميديدم داره پاكت نامه ها رو رديف ميكنه يا جلوي در با همسايه ها گپ ميزنه با دستپاچگي به سرعت از كنارش رد ميشدم. هيچوقت جرئت نكردم بيشتر از يه buon giorno باهاش حرف بزنم.

 

اما هر دفعه از كنارش رد ميشدم، تاسف ميخوردم كه چه فرصت خوبي واسه حرف زدن كه بخاطرش اومده بودم ايتاليا، رو دارم از دست ميدم. اين جريان ادامه داشت تا هفته پيش، بعد از اينكه يكماه از اومدنم به رم ميگذشت، فرصتي بدست اوردم تا با ماريو درباره بارون حرف بزنم.

 

ماريو خنديده بود، سؤالي كه ازش كردم باعث شده بود مهربونيش گل كنه. اون تقريبا هرچيزي رو كه از آب و هواي رم ميخواستم بدونم بهم گفت.

 

از اون روز ديگه بارون سوژه خوبي بود تا سر حرف رو باهاش باز كنم اونم هر روز بيشتر از روز قبل صحبت ميكرد.

 

ديروز، آفتابي بود. داشتم از خونه بيرون ميرفتم كه ماريو رو ديدم كه تو يه گوشه با يكي از همسايه سخت مشغول صحبت بود. همينطور كه از كنارش رد ميشدم سري تكون دادم و سلام كردم. پشت سرم شنيدم كه ميگفت:

 

Finalmente, c’è il sole. Per lei.

 

با اينكه پشتم بهش بود، فهميدم كه با من حرف ميزنه. « خورشيد اينجاست، خورشيد براي شما اينجاست.» من نه تنها متوجه حرفاش شدم، بلكه فهميدم منبعد چيزي كه موضوع صحبت ما ميشه، خورشيد خواهد بود...



+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

درست كردن همبرگر

 

اگه ليمو گير بيارم، اولين كاري كه ميكنم باهاش ليموناد درست ميكنم...!

اون روز ميخواستم برم گوشت چرخ كرده بگيرم تا همبرگر بپزم. آخه همبرگر چيزيه كه نبايد انتظار داشته باشم كه تو ايتاليا بخورم.

 

تو رم سرگرم خوب كردن زبون ايتالياييم بودم. دستور زبان خونده بودم، همينطور كتابهاي كلاسيكو و تو مكالمه هاي گروهي زيادي شركت كرده بودم. ديگه موقعش بود بيام اينجا و حرف زدن ياد بگيرم.

 

توي رم هر روز با صداي فروشنده هايي كه بيرون خونه بساط ميكردن از خواب بلند ميشدم. صداي چرخهاي پر از بادنجون، كنگر فرنگي،  فلفل خورد شده و سلام احوالپرسي فروشندها در حالي كه بساطشونو پهن ميكردن از صبح علي الطلوع  تو خيابون طنين مينداخت.

 

بعد از يكماهي كه از اقامتم تو رم ميگذشت، تو خريد سبزيجات حرفه اي شده بودم و حالا آماده بودم كه شجاعانه برم ته بازار، سراغ قصابها.

 

هرچند يه بار اعتماد به نفسم كاملا از دست داده بودم. يه بار جملاتي رو كه براي سفارش گوشت قسمتهاي مختلف بدن حيونا نوشته بودمو به عنوان تكليف تحويل معلم ايتالياييم دادم. اون وقتي اشكاشو كه از فرط خنده سرازير شده بود پاك كرد، بهم گفت كه جملاتي رو كه براي خريد و پخت مرغ و جوجه استفاده كردم بيشتر به درد كاتالوگ لباس زير زنونه ميخوره تا كتاب آشپزي!

 

با اين افكاري كه تو سرم بود، داشتم تك تك قصابيها رو بررسي ميكردم و مشكلاتي كه تو حرف زدن ممكن بود برام پيش بياد رو مرور ميكردم. وقتي ديگه براي سومين بار داشتم از جلوي قصابيها رد ميشدم بلاخره مغازه اي رو انتخاب كردم كه به خوبي قسمت بندي شده بود و رو درش هم يه دست نوشته زده بود: bovino adulto

اين نوشته رو روي بسته گوشتهاي سوپرماركها هم ديده بودم.

 

 

 

رفتم داخل قصابي و Due etti گوشت گاو سفارش دادم. قصابه يه كاغذ رو ترازو گذاشت، بعدش هم يه باريكه گوشت گذاشت روش. اون رنگ قرمز روشن گوشت رو به من نشون داد.

 

Perfetto.

 

فكر كنم كمي به اطراف نگاه كردم، چون وقتي رومو برگردوندم، قصابه گوشت منو بالاي چرخ گوشت نگه داشته بود و ميگفت:

 

Sì?

 

البته منظورش اين بود كه ميخوايد براتون چرخش كنم يا نه. منم مثل كسي كه تو فكر چيز ديگه ايه، جواب دادم:

 

Sì, sì.

 

بسته امو از قصاب گرفتم. آره موفق شده بودم... اما همبرگر ميخواستم چيكار؟ بهتره بعدا درباره اش فكر كنم، چون واسه ناهار يه دفعه اي يه فكر ديگه اي به سرم زد و رفتم كه زود عمليش كنم.

 

تو نون وايى، به بسته نونهاي كوچيكي كه تا حالا نديده بودم، اشاره كردم و گفتم دوتا ميخوام. بعد اسمشونو پرسيدم و نون وا گفت:

 

Rosetta.

 

با خودم فكر كردم كجاي اين نونهاي گرد شبيه گل رزه؟

از خريدم خوشحال بودم. گوشت چرخ‌كرده و نونا رو همراه گوجه‌فرنگي و پياز و ريحون بردم خونه و گوشت رو چپوندم ته يخچال  موقع ناهار از bruschetta كه ميخواستم با نون و گوجه فرنگي درست كنم، دهنم آب افتاده بود. بسته نونو باز كردم و يه دفعه گريه ام گرفت...

 

 

bruschetta

 

واي! نونا تو خالي بودن. تازه فهميدم كه چرا بهشون ميگفتن گل رزي! چون وسط همشون شكل يه گل رز سوراخ بزرگي شده بود و براي درست كردن bruschetta اصلا مناسب نبود.

 

به خودم گفتم، صبر كن. من همبرگر هم گرفتم. اما خب الان كه نميشه، پختنش طول ميكشه. مجبورم بذارمش واسه شام  شب.

 

بيخيال ناهار خونگي شدم و سر رام به مدرسه زبان يه پيتزا خوردم. شب وقتي كه با اتوبوس به خونه برميگشتم چراغ هتلهاي Via Nazionale  بهم چشمك ميزدن. دربونا، لابيهاي قشنگ و بدون شك رستوانهايي كه منوهاي انگليسي داشتن. براي يه لحظه خواستم بي خيال زبون ايتاليايي بشم و برم اونجا، اما به راهم ادامه دادم. رفتم خونه لباس يوگامو پوشيدم و بعد از يه كمي تمرين تمركز، گوشت گاو رو در اوردم و روي نونهاي rosetta همبرگر درست كردم .

 

بازم خدارو شكر، اين چيزي بود كه اصلا تو اين سفر انتظارشو نداشتم .

 

لطفا يه ليموناد به من بدين...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

گردش همراه تور

 

هواي يكشنبه بهاري بود. ابرهاى پف‌ كرده تو آسمون آبي، شبيه يه نقاشي زيبا بودن. بعد از مدتها بارندگي خورشيد بالاخره خودشو نشون داد. منم براي اينكه از اين هواي خوب استفاده كنم از  via Appia Antica رفتم تا catacomba هاي رم رو ببينم.

 

 

via Appia Antica

 

اين خيابون شاهراه طولاني رم باستان بوده كه از داخل ديوارهاي شهر رد ميشده و تا درياي آدرياتيك ميرفته.  مسيحياي اوليه رو در امتداد اين جاده دفن كردند چون قوانين روميها اجازه دفن اونا رو داخل شهر نميداد. تصميم گرفته بودم قدم زنان از اين مسير ارتشهاي رومي بگذرم و از مزار شهداي واقعي مسيحيت ديدن كنم. فقط ميخواستم گردشي كنم و از اين هواي خوب استفاده كنم.

 
براي همين تو ايستگاه قبور سنت دوميتيلا (St. Domitilla) همراه دو راهبه از اتوبوس پياده شدم. من داشتم تابلوهاي راهنما رو دنبال ميكردم كه تو يه چشم به هم زدن اون دوتا راهبه غيبشون زد. اونا احتمالا از دري كه مخصوص راهبه ها بود رفته بودن داخل.

 

پشت سر يه خوانواده سه نفره براي گرفتن بليط وايستادم. اولش فكر كردم اون خانواده دارن فرانسوي حرف ميزنن اما كلمات Sì, Come و Quando رو بين حرفاشون ميشنيدم. پس فرانسوي نيودن. يعني داشتند ايتاليايي حرف ميزدن ؟!

 

بليطمو خريدم و رفتم تو. كسي كه بليطها رو ميگرفت به طبقه پايين اشاره كرد و گفت كه گروههاي توريستي كه راهنماهايي با زبونهاي  مختلف دارند، دارن آماده ميشن برن. من دنبال اون خانواده ايتاليايي رفتم به اميد اينكه گروهي رو پيدا كنم كه راهنماشون ايتاليايي حرف بزنه. بخاطر خوب شدن زبون ايتالياييم ميخواستم تمام گردشامو با ايتاليايي زبونا انجام بدم.

 

گروهي از مردم تو طبقه پايين كليساي قرن چهاردهم صف كشيده بودن و وايستاده بودن تا راهنماشون بياد. اول دنبال دوتا گروه رفتم كه راه افتاده بودن اما چون فقط كلمات آلماني به گوشم خورد، برگشتم. تو همين حين يه دفعه ديدم اون خانواده اي كه دنبالشون بودم قاطي گروهي شدن كه به صف داشتن ميرفتن داخل دخمه ها. منم دنبالشون دويدم.

 

ليدر گروه ما رو از دخمه شيب داري رد كرد كه بي شباهت به راهروهاي قطار نبود. اون گروه رو تو اولين جاي باز جمع كرد و شروع كرد به صحبت كردن درباره خانواده اي كه تو اين دخمه دفن شده بودن. ميگفت كه چطوري سنگهاي نرم رو سوراخ كردن و اينكه اين سوراخهاي كوچيك مال بچه هاست. بعدشم شروع كردن به لاتين حرف زدن. نميدونم شايدم لاتين نبود، يه جورايي تك زبوني حرف ميزد...

 

واي خدا، چه اشتباهي، اون داره اسپانيايي حرف ميزنه . من قاطي يه تور اسپانيايي شده بودم. چهار پنج جمله اي كه شبيه ايتاليايي بود و من فهميده بودم، ديگه تموم شده بود. تو تمام مدت داشتم تاريخ اين دخمه ها و قبورشونو به زبون اسپانيايي گوش ميكردم .

 

من بايد برم.... راهي واسه برگشت نبود. ما نه نفر بوديم و هممون هم تو يه صف وايستاده بوديم. من درست كنار ليدر بودم كه اون چشماي سياهش به من خيره شده بود. داشتم فكر ميكردم شايد فهميده كه من الكي خودمو قاطيشون كردم. تو دلم خدا خدا ميكردم كه چيزي ازم نپرسه. خواهش ميكنم ازم نپرس كه چي گفتي! داشتم تمرين ميكردم كه اگه لو رفتم چي چي بگم. اما مونده بودم به چه زبوني؟

 

 

سخت سرگرم حل و فصل مشكلات زبونم بودم و فرصت فكر كردن به مرده هايي كه اين دخمه رو پر كرده بودن نداشتم. همش به خودم لعنت ميفرستادم كه چرا زودتر متوجه نشدم... اين تور هم كه تمومي نداشت.

 

هر طوري بود بلاخره تور تموم شد و بيرون اومدم. رفتم بيرون تا ناهارمو تو يه trattoria بخورم و از منظره امپراطوري رم لذت ببرم. يه گيلاس شراب سفيد باعث شد كه خجالتي رو كه از اشتباه گرفتن اسپانيايي و ايتاليايي كشيده بودم از ياد ببرم.

 

به زبون و لهجه خوب ايتاليايي، بدون اينكه از منو استفاده كنم، يه pasta سفارش دادم با يه حلواماهي سرخ شده و سالاد. خب ممكنه من يه La Regina degli Errori باشم اما حداقل ناهارمو خوب ميتونم سفارش بدم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

  

پیدا کردن بار خودم

 

بارون از روي چترم سرازير بود و منو اسير خودش كرده بود. آب رو پياده رو بالا اومده بود و كفشامو خيس ميكرد. موزه هم که دیگه بسته بود. خوب باید چیکار میکردم؟ كاري رو كردم كه اغلب رومي ها تو یه همچین لحظه ای انجام ميدن. مثل یه مرغابی توی آب واسه خوردن یه قهوه به سمت بار شنا كردم.

 

تو ايتاليا بارها و كافه ها باهمند. يعني یه جايي براي خوردن قهوه، صبحونه، ناهار سريع يا يه نوشيدني و غذاي سرپايي همراه دوستان. بارهاي ايتاليا مثل مال آمريكاييها محل لم دادن و خوردن انواع نوشیدنی نیست.

 

براي فرار از بارون، رفتم داخل اولين باري كه سر راهم بود و با صداي بسيار مطمئني گفتم:

 

- Un caffé, per favore.

 

barista يه لحظه از كارش دست كشيد و از پشت ماشين قهوه ساز نگاه کرد:

 

- Un caffé?

 

- بله، بله، یه قهوه میخوام.

 

دوتا زن پشت من بودن که اونا هم مثل من سفارش قهوه دادن اما بارمن هیچی ازشون نپرسید.

 

این اتفاق صبح روز اولی که اومده بودم رم هم برام پیش اومده بود. رفتم جلوی پیشخوان و با اعتماد به نفس کامل گفتم:

 

- Un cappuccino, per favore.

 

Barista هم يه ثانیه ای به من خیره شد و پرسید:

 

- Un cappuccino?

 

همه كنار پيشخوان داشتند شير قهوه اشونو مزه مزه ميكردن.

 

- بله، منم يه كاپاچينو ميخواستم.

 

از اينكه به طرز عجیبی تو سفارش caffé و cappuccino موفق نشده بودم، دلسرد شدم . من اين همه كلاس رفته بودم. حتي قبل اينكه بيام رم، درسهاي اضافه اي خونده بودم كه جزو برنامه نبود. اومده بودم تا زبون مدرن ايتاليايي رو خوب و رون صحبت كنم. دستور زبان ايتاليايى رو بلد بودم، كتابهاي كلاسيك رو خونده بودم و تو مكالمات گروهي زیادی شركت كرده بودم. من اومده بودم تو ايتاليا تا یاد بگیرم حرف بزنم. اما حالا یه سوالی داشتم كه فقط يه معلم ميتونست جواب بده:

 

- مشكل من با coffee چيه؟

 

دانیلا زد زير خنده .

 

- اين دوحرفيه i consonanti doppie. بر خلاف انگليسي زبونا، ايتالياييها همیشه دو زوج "f" رو جدا از هم تلفظ میکنن.

 

با مكثي كه بين دو حرف کرد caffé رو اینجوی تلفظ کرد:

 

- caaaf (مکث) fè

 

- مکث باعث میشه حرف صدادار بیشتر کشیده بشه.

 

اين درس دانيلا بهم كمك كرد تا بعضي چيزا رو بهتر بفهمم. هرچي آدمای جلويي سفارش ميدادن، منم سفارش میدادم و صداشونو مثل يه ميمون تقليد میکردم.

 

Caffè, cappuccino, macchiato.

 

از اينكه بیش از حد روي حروف تاکید میکردم احساس حماقت ميكردم اما هرچي بيشتر تقليد ميكردم barista ها كمتر تامل ميكردن. بلاخره وقتي یه بعد ازظهر barista بدون اینکه بهم نگاه کنه و سوالی بپرسه، دسته دستگاه اسپرسو پایین کشید تا برام قهوه بریزه، دیگه ميخواستم جشن بگيرم.

 

Un grande successo.

 

بلاخره تونستم درست بگم .

 

اين موضوع مال چند هفته پيش بود و حالا من حرفه ای شدم. مثل يه ايتاليايي مادرزاد قهوه سفارش ميدم و حتي مثل یه ایتالیایی اصیل بارمو پيدا ميكنم .

 

دوتا baristas مو قرمز هميشه تا منو ميبينن ميگن:

 

- Buon giorno, signora! Caffè?

 

من عاشق اونا و ديوارهاي قرمز بارشون بودم. جدیدا اونا ديوارها رو با چوبهاي تيره و چراغهای شيشه ونيزي تزئین کردن. اولین بار اتفاقی از اونجا رد میشدم، اما دفعه دیگه که برگشتم فکر کردم تو خونه خودمم.

 

حالا هر روز صبح میرم اونجا. درست موقعی که بچه مدرسه ایها میزهای جلو و عقبو پر کردن، دور هم نشستن و حرفهای بزرگترا رو میزنن، یه شیرینی انتخاب میکنم، قهوه مو سفارش میدم و میشینم همون وسطا و روزنامه مو باز میکنم  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

ياد گرفتن ايتاليايي يا يه چيز ديگه!

 

حسابي قاطي كرده بودم. آخه واسه چي اومدم رم؟ اومدم زبون ايتاليايم بهتر بشه يا اينكه يه زبون ديگه ياد بگيرم.  زبون romanaccio  يا لهجه بد روميها !

 

بعد از پنج سال تمرين براي صحبت كردن مثل يه گوينده اخبار ايتاليايي، حالا تو اين شهر جاويدان (لقب شهر رم) واسه سفارش دادن يه قهوه هم  مشكل دارم.

هر روز بايد خودمو آماده روبرو شدن با زبوني كنم كه لغاتي رو که تو كلاس ياد گرفتمو تف كرده بيرون و چيزاي ديگه اي جاش گذاشته. به خاطر اين زبون جديد، حتي خريدن گوجه فرنگي هم برام عذاب شده .

 

وقتي اولين بار رفتم تو يه بقالى، فكر كردم بقاله داره واسم هيس هيس ميكنه! هرچند حالا ميدونم كه اون بنده خدا داشت مودبانه ميگفت buona sera  .

 

توايتاليايي روميها، تلفظ اين كلمه مثل btsss شنيده ميشه! چي به سر بقيه حروف مياد نميدونم ؟!

 

هفته قبل دوستم مارتاtrattoria  ي مورد علاقه اش كه نزديك آپارتمانمون بود رو بهم معرفي كرد. امروز رفتم اونجا ناهار بخورم به اميد اينكه سرآشپز و بقيه منو درك كنن و اگه مشكلي پيدا كردم به دادم برسن. خريد از سوپر ماركت يه چيزه، غذا خوردن تو رستوران يه چيزه خيلي پيچيده تر.

 

غذا خوردن يه زن تنها تو ايتاليا كمي غير عاديه واسه همين سعي ميكردم زياد به نگاههاي مردم توجه نكنم. من اگه تو مود خوردن باشم، از يه ناهار خوب لذت ميبرم، اما راستش فهميدن آيتمهاي منو كه شفاهي گفته بشه، مشكلي بود كه هنوز نتوسته بودم حلش كنم و نگرانش بودم.

 

راستش من رستوراني رو كه مارتا آدرس داده بود رو با يكي ديگه كه اسم مشابهي داشت قاطي كرده بودم و اشتباهي اومده بودم تو رستورانی که پاتوق كاسبهاي رم بود . همينطور كه خدمتكاره مثل اجل معلق بالا سرم وايستاده بود، داشتم فكر ميكردم كه:

 

خيلي خب، مشكلي نيست، آب و شراب رو بدون منو هم ميتونم سفارش بدم.

 

يه نيم ليتر آب خواستم و يه گيلاس Chianti. فهميدم كه اين رستوران بيشتر تو كار ماهي و غذاهاي درياييه تا چيز ديگه. به جاي نيم ليتر آبي كه سفارش داده بودم يه ليتر آب اوردن. اون گيلاس شراب قرمز  روي روميزي سفيد شبيه آژير خطر شده بود.

 

 

tagliatelle

 

وقتي خانم پيش‌خدمت منوي روز رو برام خوند tagliatelle ai frutti di mare رو انتخاب كردم. يعني تنها چيزي رو كه تونستم از ميون حرفاش تشخيص بدم اونم وقتي كه براي بار دوم ليست رو تكرار كرد.

 

تا زماني كه پاستاي غذاي درياييم حاضر بشه، رستوران پر شده بود و من صداهاي صحبت مردم اطرافم رو ميشنيدم.

 

بعد اتفاق عجيبي افتاد. مثل مه اي كه محو بشه و يه روز آفتابي رو آشكار كنه يه دفعه احساس كردم تك تك كلمه ها رو ميفهمم! اين اتفاق قبل از اومدن اینجا تو اتوبوس هم برام افتاده بود، موقعي که از دور صحبتهاي يه مادربزرگ رو كه به نوه اش قول gelato رو ميداد و دختراي جوني كه در مورد هيچي صحبت ميكردنو ميشنيدم. بدبختانه، اون دفعه، اين مه بد موقعي از بين رفته بودُ من گرم استراق سمع صحبتهای اونا بودم که ايستگاهي رو كه بايد پياده بشمو رد كردم. این بود که اشتباهی از این رستوران سر دراوردم .

  

حالا تو رستوران، داشتم صحبتهايي درباره Pinot Grigio، برداشت گوجه فرنگيها و مشكلات كار در چين رو درك ميكردم. يه دفعه به خودم اومدم و ترس برم داشت. چي ميشه اگه نتونم راه خونه رو پيدا كنم.

 

Il conto, per favore.

 

بيخيال دسر شدم و صورتحساب رو خواستم.

 

تو آپارتمانم میتونستم با خيال راحت موفقيتم تو درك صحبتها رو جشن بگیرم. راستي چرا هيچكس درباره رون صحبت كردن چيزي به من نگفته بود؟ اونا گفته بودن، درك مطالب چيزيه كه مياد و ميره. يواش يواش خودت ميفهمی!

 

البته هيچكدومشون چيزي در مورد گم كردن راه خونه نگفته بودن. حتي اگه گفته بودن هم ديگه فايده اي نداشت، چون اونقدر ذهنم مشغول شده بود كه نمفهميدم كجا بايد برم...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

بي تجربگي

 

حسابي ديونه شده بودم وقتي كه سر رئيسم داد ميزدم و ازش مرخصي ميخواستم:

 

من بايد زبون ايتالياي رو رون ياد بگيرم. من بايد برم ايتاليا!

 

به آرومي به شوهرم فهموندم كه:

 

من نياز دارم كه برم اونجا. اونجا باشم.  بيشتر از اين نميخوام كلاس برم. من فقط ميخوام حرف بزنم.

 

ميدونستم وقتي برگردم ميتونم به درستي صحبت كنم و با افتخار تو رزومه ام جلوي « مسلط به زبانهاي : » بنويسم :  ايتاليايي

 

5 سال پيش بود. يه دوستي بهم پيشنهاد داد كه بهتره قبل از اينكه به ايتاليا برم يه كم ايتاليايي بخونم. هيچوقت فكر نميكردم گفتن اولين buona sera  تو مدرسه شبانه اشتياق يادگيريمو شعله ور كنه و باعث بشه زندگيم عوض شه.

 

عشق من به اين زبون شروع شد. « حروف اضافه » بعد از ظهرهاي منو پر كرد و تعطيلات آخر هفته ام به ديدن فيلمهاي  فليني (Fellini) اختصاص پيدا كرد.

 

پنج سال رو با اين عشق رو گذروندم، اما هنوز مثل يه تشنه اي كه تو يه روز گرم تابستوني دنبال يه سراب ميره، آواره بودم. هر چي نزديكتر ميشدم، هدف به نظرم دورتر ميرسيد.

 

توي آپارتمان دوست دوستم  تو رم، يه اتاق اجاره كردم. ديروز چمدونامو از راه پله ها تا طبقه پنجم كشوندم. يه دختر تتو كرده كه گيتار دستش بود و يه پسرجون با يه كيف چرمي دست دوخت، نگام ميكردن. تو ساختموني زندگي ميكردم كه نزديك يكي از دانشگاههاي رم بود.

 

وقتي كه چمدونمو باز كردم و تو اتاق چيدم، با صابخونه جديدم، رفتيم تا يه گشتي اطراف بزنيم. وقتي براي خريد يه ساندويچ توقف كرديم، مارتا به صاحب  café گفت كه  هر panino  رو با چي پر كنه. وقتي نوبت من شد،  فقط بلد بودم اشاره كنم، حتي كلمات salami يا prosciutto رو هم نميفهمديم. تلفظ این دوتا کلمه تو اين دنياي تند و سريع، با چيزيهايي كه تو كلاس باهاشون آشنا شده بودم فرق داشت و من آمادگيشو نداشتم.

 

 

Salami

 

 

 

prosciutto

 

مارتا خريد نوشابه ها رو هم تموم كرد درحالي كه من از خجالت سرخ شده بودم!

 

بعد از ناهار يه سفارشي به من داد و رفت دنبال كاراي روزمره اش.

 

- Penne pasta، شراب و اسفناج.  تو قبلا تو ايتاليا خريد كردي، درسته؟

- آه... بله، البته كه اين كار رو كردم.

 

اما راستش بعد از ماجراي خريد امروز صبح يه كمي ميترسيدم. وقتي به supermercato نزديك محل رفتم و مشكلات زبون رو ارزيابي كردم، كاملا زبونم بند اومد. بيخيال شدم  رفتم .

 

يه ساعت ديگه بعد از اينكه خودمو با يه espresso  تقويت كرده بودم  و تو سفارش دادنش موفق شده بودم، برگشتم. به خودم دلداري ميدادم سفارش خوار و بار كه كاري نداره. تصميمو گرفتم و رفتم تو.

 

خيلي راحت هرچيزي رو كه ميخواستم پيدا كردم اما موقع خروج بود كه داستان شروع شد. صندوقدار كه عصباني به نظر ميومد و اصلا به من نگاه نميكرد گفت:

 

Tessera? Busta?

 

بخودم گفتم كه tessera بايد كارت تخفيف فروشگاهها باشه، واسه همين جواب دادم:

 

No, non c’è l’ho.

 

دوباره پرسيد:

 

Busta?

 

ظاهرا منظورش اين بود كه خريدم چند بسته است. يه دفعه اي از دهنم در رفت:

 

Uno.

 

هرچند اين كلمه جواب داد، اما من بايد ميگفتم Una. چون Busta‌كلمه مونث بود و منم بايد مونث جواب ميدادم.! آخر سر cassiere دست گذاشت روي نقطه ضعفم : اعداد ايتاليايي!

 

Dieci e quarantadue.

 

خدا رو شكر اين عددا رو نمايشگر صندوق مشخص بود. 10.42 يورو شده بود. يازده يور گذاشتم رو ميز و منتظر بقيه اش شدم. بعدش از فروشگاه، تقريبا فرار كردم .

 

به امنيت خونه جديدم برگشتم. احساس بچه اي رو داشتم كه روز سختي تو مدرسه داشته. اميدوارم روزهاي بعدي من تو رم مثل امروزم نباشه. براي رون كردن زبونم سه ماه ديگه وقت داشتم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

مقدمه:

 

كلي جون كنديد تا زبون ايتاليايي ياد بگيريد. كتاب خونديد، كلاس رفتين و هزارتا كار ديگه. حالا چي؟  اگه برين ايتاليا ديگه همه چي حله و مشكلي ندارين؟

 

يه خانمي دوستش ميره ايتاليا. اونم هوس ميكنه براي ديدنش بره. اما دوستش ميگه بهتره قبل از سفر به ايتاليا، يه كمي زبانشو تقويت كنه. اين خانم شروع به خوندن ايتاليايي ميكنه و روز به روز علاقه اش به اين La bella lingua بيشتر و بيشتر ميشه. تا اينكه بعد از پنج سال ميبينه، براي اينكه مثل يه ايتاليايي سليس و رون صحبت كنه، چاره اي نداره جز اينه كه يه سفر بره ايتاليا .

 

تحت اين عنوان، منبعد شاهد خاطرات و مشكلاتي كه اين خانم تو ايتاليا پيدا ميكنه، خواهيد بود. اميدوارم با خوندن اين سري داستانها، وقتي  گذرتون به ايتاليا افتاد با مشكلات كمتري روبرو بشين .

 

معانی لغات ايتاليايي رو كه تو اين داستانها مياد رو تا آخر داستانها معني نميكنم. اگه خیلی کنجکاو شدین از دیکشنری استفاده کنید یا سعی کنید از متن داستان معنیشو حدس بزنید. اين طوري لغت و معني اون بهتر تو ذهنتون موندگار ميشه!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط کاوه  |