دكلمه اشعار يا صداي روبرتو بنيني

79
"O voi che siete due dentro ad un foco,
s’io meritai di voi mentre ch’io vissi,
s’io meritai di voi assai o poco
« ای شما دوتنی که هر دو در یک آتش به سر میبرید...!
چنانچه در طول حیات، شایستگی توجه و عنایت شما را داشتم،
چنانچه لیاقتی کمتر یا بیشتر از شما داشتم،
82
quando nel mondo li alti versi scrissi,
non vi movete; ma l’un di voi dica
dove, per lui, perduto a morir gissi".
آن هنگام که در زمین، اشعار زیبایم را می سرودم،
به نام لیاقت و شایستگیم، بایستید! خواهشم از یکی از شماست
تا بگوید پس از گم شدنش، در کجا بدرود حیات گفت...؟ »
85
Lo maggior corno de la fiamma antica
cominciò a crollarsi mormorando,
pur come quella cui vento affatica;
زبانه ای که بلندتر از دیگری در آن آتش باستانی بود
شروع به جنبیدن نمود، و چون شعله آتشی که باد بر آن وزد،
زیر لبی شروع به صحبت کرد...
88
indi la cima qua e là menando,
come fosse la lingua che parlasse,
gittò voce di fuori, e disse: "Quando
سپس با تکان دادن زبانه اش به این سو و آن سو،
چون زبانی که قصد حرف زدن داشته باشد، صدایی از خود بیرون داد
و گفت: «هنگامی کز سیرسه، که بیش از یک سال
91
mi diparti’ da Circe, che sottrasse
me più d’un anno là presso a
prima che sì Enëa la nomasse,
نزدیک گائتا پنهان نگاهم داشته بود
و پیشتر از آن که انه
آن نام برایش برگزیند، جدا شدم،
94
né dolcezza di figlio, né la pieta
lo qual dovea Penelopè far lieta,
نه عشق پسرم، نه محبت و رافت به پدر پیرم،
و نه عشقی که به همسرم پنه لوپه در دل داشتم،
و می بایست سعادت و رضایتش را فراهم آورم،
97
vincer potero dentro a me l’ardore
ch’i’ ebbi a divenir
e de li vizi umani e
قادر نگشت بر شوق شدیدم در شناخت جهان فائق آید...!
شوقی که مرا بر آن میداشت بر نقایص و کمالات بشری
واقف شوم و به هر سو سفر کنم!
100
ma misi me per l’alto mare aperto
sol con un legno e con quella compagna
picciola da la qual non fui diserto.
پس دماغه کشتی ام را به سوی دریای بیکران و ژرف روان ساختم!
با تنی چند از همراهانی کز آن پس هماره با من بودند،
و هرگز رهایم نکردند، تنها بودم...
103
L’un lito e l’altro vidi infin la Spagna,
fin nel Morrocco, e l’isola d’i Sardi,
e l’altre che quel mare intorno bagna.
تا مراکش و اسپانیا رفتم وز ساحل هر دو گذشتم!
جزیره سارد (ساردینی) را دیدم و به جزایر دورتری که
در پهنه دریا بودند سر کشیدم...
106
Io e ’ compagni eravam vecchi e tardi
quando venimmo a quella foce stretta
dov’Ercule segnò li suoi riguardi
من و همرهانم، پیر شده، دیگر چالاک نبودیم...
سر انجام به گذرگاهی تنگ رسیدیم
که هرکول، نشانه های خویش آنجا نهاده بود
109
acciò che l’uom più oltre non si metta;
da la man destra mi lasciai Sibilia,
da l’altra già m’avea lasciata Setta.
تا هیچ بشری بیش از آن فراتر نرود...
در سمت راستم، سویل و در چپم سوتا
بر جا نهادم... به دریای پهناور وارد شدم!
112
"O frati", dissi, "che per cento milia
perigli siete giunti a l’occidente,
a questa tanto picciola vigilia
خطاب به یارانم گفتم: «برادران خوبم!
کز میان صدها هزار سدراه خطرناک
به غرب رسیدیم! اجازه دهید هوش و حواستان
115
d’i nostri sensi ch’è
non vogliate negar l’esperïenza,
di retro al sol,
که تنها چیز خوب و بازمانده از شجاعت قدیمتان است،
به کشف بیشتر این دریاها نائل شوند و تجربیات جدید به دست آورید!
کافی است به دنبال خورشید، به دنیای نامسکون رویم!
118
Considerate la vostra semenza:
fatti non foste a viver come bruti,
ma per seguir virtute e canoscenza".
بر نژادتان بیاندیشید! شما خلق نشده اید که چون
حیوان زندگی کنید! بلکه به خاطر جستجوی
علم و تقوی بر زمین آمدید! »
121
Li miei compagni fec’io sì aguti,
con questa orazion picciola, al cammino,
che a pena poscia li avrei ritenuti;
پس از این نطق کوتاه و گیرا،
همرهانم را چنان به شور افکندم که به راهشان ادامه دادند،
و به سختی توان بازداشتنشان، از آن پیشروی داشتم!
124
e
de’ remi facemmo ali al folle volo,
sempre acquistando dal lato mancino.
پس بادبانها را به سویی که خورشید از آنجا میگذرد برافراشتیم
از پاروهایمان بالهایی برای پرواز بی معنایمان ساختیم
و هماره به چپ عازم بودیم...
127
Tutte le stelle già de l’altro polo
vedea la notte, e ’l nostro tanto basso,
che non surgëa fuor del marin suolo.
تمام ستارگان قطب دیگر، از اینک در آسمان شبانه میدیدم!
ستارگان ما نیز چنان پایین بودند که فاصله ای
نه چندان زیاد با سطح اقیانوس نداشتند.
130
Cinque volte racceso e tante casso
lo lume era di sotto da la luna,
poi che ’ntrati eravam ne l’alto passo,
از زمانی که در این ماجرای جالب و عجیب دریایی
گام نهادیم، در این مدت هلال ماه پنج بار روشن
و پنج بار خاموش گشته بود...
133
quando n’apparve una montagna, bruna
per la distanza, e parvemi alta tanto
quanto veduta non avëa alcuna.
که ناگه کوهی در برابرمان ظاهر گشت
کز فاصله ای دور تاریک میرسید! چنان مرتفع میرسید
که هرگز مشابه اش ندیده بودم....!
136
Noi ci allegrammo, e tosto tornò in pianto;
ché de la nova terra un turbo nacque
e percosse
شادی و سرور شدید بر ما چیره شد...!
که افسوس به زودی به اشک وفغان مبدل گشت... زیرا از سرزمین نو
گردبادی از راه رسید که ضربه ای هولناک بر دماغه کشتی فرود آورد،
139
Tre volte il fé girar con tutte l’acque;
a la quarta levar la poppa in suso
e la prora ire in giù, com’altrui piacque,
و امواج، آنرا سه بار سرنگون ساخت!
در چهارمین تکان شدید عقب کشتی به هوا برخواست و جلویش
به داخل امواج فرو رفت آنگونه که اراده قاهر «او» چنین خواسته بود...
142
infin che ’l mar fu sovra noi richiuso".
تا سر انجام امواج دریا ما را به زیر خود فرو برد... »
اوليس (1)
اولیس (Ulysse)كه غربيها اونو ادیسه (Odyssey) تلفظ ميكنن، قهرمان افسانه ای یونانه که شاهزاده جزیره ایتاک (Ithaque) در غرب یونان بوده و همسر زیبایی به نام پنه لوپه (Penelope) داشته و پسری هم به نام تلماک(Telemaque). اوليس ماجراهاي زيادي داره كه مفصلا در كتاب ايلياد و اديسه نوشته هومر شاعر يوناني شرح داده شده. دانته در سرود بيست و ششم كتاب كمدي الهي ماجراي آخرين سفر دريايي اوليس و مرگ اونو نقل ميكنه، كه البته اين داستان زائيده تخيل خود دانته هست. چون هومر هيچوقت ماجراي مرگ اوليس رو ننوشت.
داستان اوليس از كتاب ايلياد شروع ميشه كه ماجراي جنگ تروا توش شرح داده شده. پاریس شاهزاده تروا با هلن همسر آگاممنون (Agamemnon) پادشاه یونان فرار میکنه و این شاه برای پس گرفتن هلن به تروا حمله میکنه. این جنگ سالها طول میکشه بدون اینکه به نتیجه ای برسه تا اینکه اولیس پیشنهاد ساخت اسب چوبی رو میده. یونانیها داخل اسب پنهان میشن و وقتی اهالی تروا دروازه های شهر رو باز میکنن و اسب رو داخل شهر میبرن، اونا بیرون میان و دروازه هاي شهر رو براي سربازاي يوناني باز ميكنن.
آشیل جنگجوی روئين تن بزرگ یونانی بود که کسی توان شکست دادن اونو نداشت ( نقطه ضعف اون پاشنه پاش بود که در نهایت هم به همین وسیله توسط پاریس کشته میشه). مادر آشیل که میدونسته اگه پسرش به جنگ بره کشته میشه، اونو با لباس زنانه به دربار سیرس (Scyros) میفرسته. اونجا آشیل با دختر سیرس، دئیدمی (Deidamie) ارتباط برقرار ميكنه. اولیس آشیل رو پیدا میکنه و راضیش میکنه همراهش به جنگ تروا بره. دئیدمی كه از آشيل بچه دار شده بوده بعد از رفتن اون از غصه ميميره.
ماجراهایی که بعد از جنگ تروا سر اولیس میاد تو کتاب «ادیسه» شرح داده شده. بعد از جنگ به دستور اولیس دو روزه دوازده کشتی ساخته میشه تا یونانی ها به وطنشون برگردن، اما میون طوفان کشتی ها همدیگه رو گم میکنن. بعد از طوفان اولیس و همراهانش به یه جزیره میرسن. زمان گشت و گذار به غاري میرن که توسط یکی از سیکلوپسها (Cyclops) اسير ميشن. اونا غولهای یه چشم بزرگی بودن که از نزدیکی خدای زمین و بهشت بوجود اومدند و ظاهرا سه تا هم بیشتر نبودند. (به موضوع افسانه هاي يوناني در فاروم پرشين تولز مراجعه كنيد).
سیکلوپس دوتا از یونانی ها رو میخوره و ميخوابه. اولیس و همراهاش درخت نوك تيزي روبر میدارن و چشم اون غول رو كور ميكنن.
اولیس و دوستانش به جزیره دیگه ای میرن، سیرس چند نفری رو که وارد جزیره میشن با جادو به خوک تبدیل میکنه. اولیس از مرکوری كمك ميگيره و سیرس رو وادار میکنه مردان اونو به شکل اولشون برگردونه. سیرس به اولیس هشدار میده که در سفرش مواظب سیرن های خوش صدا باشه. چون هرکس جذب آواز اونا بشه میمیره.
در سفر آخر دریایی کشتی اولیس با طوفانی برخورد میکنه و تمام یارانش کشته میشن، اما اون جون سالم به در میبره و بعد نوزده روز مبارزه با انواع خطرات در یک جزیره دور افتاده، یه کشتی دیگه میسازه و به وطنش برمیگرده.
از زمان رفتن اولیس به جنگ تروا تا برگشتنش بیست سال طول میکشه. تو اين مدت خواستگاران زيادي براي پنه لوپه امدن و دائما تلاش میکردن تا مجبورش کنن با یکی از اونها ازدواج کنه. پنه لوپه برای فریب اونها قول داده بود كه هر وقت کار قالیبافی شو تموم کنه با یکی از اونها ازدواج میکنه، اما شبها هرچی رو که بافته بود میشکافت.
اولیس از سفر برمیگرده با کمانی که فقط خودش میتونسته ازش استفاده کنه تک تک خواستگارهارو میکشه.
در بحث كمدي الهي گفتيم كه از نظر دانته در نیم کره جنوبی فقط یه جزیره با کوهی مرتفع وجود داره که همون برزخ هست. اولیس و همراهاش تو آخرين سفر درياييشون، بعد از گذشتن از نشانه های هرکول که منظور همون شهر هرکولانئم هست که قبلا تو اين وبلاگ بهتون معرفيش كرده بودم، بعد از 5 ماه به نیمکره جنوبی و جزیره برزخ میرسن اما چون هدف اونا پالایش در برزخ نبود، طوفانی میاد و از رسیدن اونا به جزیره جلوگیری میکنه.
در سرود بیست وششم، دانته و ویرژیل در طبقه هشتم هستند و دارن به سمت گودال هشتم این طبقه میرن كه متوجه دشت وسیعی ميشن که مانند اینکه روی اون کرمهای شبتاب پخش شده باشه، گلوله های آتشینی هست که ارواح گناهکارا تو اونا زندانیه. تو یکی از اونا که دوتا زبونه آتیش داره، روح اولیس و دیومد اسیره. ویرژیل از اولیس میخواد که ماجرای آخرین سفر دریاییشو نقل کنه.
به گذشته ميرويم. قرن 14 ميلادي. فرانچسكا پتراركا از سر شيفتگي كتابي مينويسد. اشعاري در وصف زندگي و مرگ بانويش لورا (Rime in vita e morta di Madonna Laura). غزلهايي آكنده از عشق شديد و يكجانبه پترارك به لورا، زن جواني كه اولين بار در كليسا ملاقاتش ميكند.
پترارك در وصف لورا 365 غزل سروده است. گاهي اوقات وي تمام روز خود را براي سرودن تنها يك شعر كوتاه عاشقانه صرف ميكرد. به خاطر سون نت (sonnet) هاي بي نظيرش در قرن 14، پترارك به عنوان اولين شاعر سبك مدرن ايتاليايي شناخته ميشود. به اشعار يا غزلهاي 14 سطري سون نت گفته ميشود. در ادامه يكي از اين سون نت هاي زيباي پترارك را باهم ميخوانيم :
Era il giorno ch'al sol si scoloraro
per la pietà del suo factore i rai,
quando ì fui preso, et non me ne guardai,
chè i bè vostr'occhi, donna, mi legaro.
روزي بود كه اشعه هاي خورشيد در حال كمرنگ شدن بودند،
و بخاطر اندوه سازنده خودشان افسوس ميخوردند. (منظور هنگام غروب آفتاب است)
زماني كه اسير شدم و كسي مرا نديد.
بانويم، گرفتار چشمان تو شدم.
Tempo non mi parea da far riparo
contra colpi d'Amor: però m'andai
secur, senza sospetto; onde i miei guai
nel commune dolor s'incominciaro.
فرصتی براي محافظت از خود،
در برابر عشق نداشتم. به همين جهت
مطمئن و ثابت قدم رفتم و
مصيبتهايم در درد و رنج آغاز شد.
Trovommi Amor del tutto disarmato
et aperta la via per gli occhi al core,
che di lagrime son fatti uscio et varco.
عشق مرا کاملا بي سلاح يافت،
و راهش را از چشمانم به درون قلبم باز کرد،
كه جايگاه و دروازه اشك شد.
Però al mio parer non li fu honore
ferir me de saetta in quello stato,
a voi armata non mostrar pur l'arco.
به نظرم (عشق) با من صادق نبود،
مرا با تير زخمي كرد در همان حال،
به توي سراپا مسلح، كمانش را نيز نشان نداد.
Ferancesco Petrarca
1304-1374

شاعر و انسان شناس ايتاليايى ، كه به عنوان اولين شاعر مدرن شناخته ميشود. شاعران انگليسى مانند جفرى شاوسر، ويليام شيكسپير و ادموند اسپنسر از سون نتهاي زيباي او (غزلهاي 4 بندي و 14 سطري) تاثير زيادي گرفته اند.
دانش وسيع او از نويسندگان كلاسيك و زنده كردن دوباره زبان لاتين باعث شده كه از او به عنوان اولين و بزرگترين انسان شناس ياد شود. وي همچنين نقش مهمي در پيشرفت زبان ايتاليايى به عنوان يك زبان ادبى داشت.
فرانچسكو پتراركا (Francesco Petrarca) متولد 20 جولاي 1304در شهر آرتزو است. تا هشت سالگي همراه خوانواده اش در استان توسكاني زندگي كرد، سپس در سال 1312 به آوينون (Avignon) فرانسه نقل مكان كرد.
پس از مرگ پدرش در 1326 ، پتراك كه در بولونیا (Bologna) حقوق ميخواند به آوينون فرانسه مراجعت كرد و تا سال 1330 در خدمت كليسا بود.
روز جمعه قبل از عيد پاك سال 1327 بود كه براي اولين بار لورا را ديد. دختري فرانسوي كه نامش در ترانه هاي پتراك جاودانه شده است.
در طول مدتي كه در خدمت كليسا يا خانواده ويسكونتي بود، علاوه بر ايتاليا مسافرتهاي زيادي به فرانسه، آلمان و ديگر كشورها كرد. سال 1350 در فلورانس ايتاليا بود كه جيووانى بوكاچيو (Giovanni Boccacci) را ديد كه قبلا با وي به صورت مكاتبه اي ارتباط داشت.
از سال 1353 تا پايان عمرش در سال 1374را، پترارك در ايتاليا به سر برد. ميلان، پادوا، ونيز و آركوا. احتمالا در همين سفرهايش بود كه ايده ايجاد يك ايتالياي متحد و وارث امپراتوري رم را گسترش داد.
وي در طول زندگي شديداً مورد احترام بود. در سال 1341 سناي رم به او لقب ملك الشعرا را داد.
وي در 18 يا 19 ژوئيه سال 1374 در آركواي (Arquà) ايتاليا در گذشت.
پترارك به زبانهاي ايتاليايى و لاتين مينوشت. از نوشته هاي لاتين او ميتوان به آفريقا (Africa) شعري حماسى در وصف حال شيپيو آفريقانوس (Scipio Africanus) فاتح رومى و درباره مرادن مشهور (De Viris Illustribus) شامل يك سري بيوگرافي ، اشاره كرد. همچنين مجموعه وسيع نامههاي وي كه به لحاظ جزئيات تاريخى و اجتماعيش مهم هستند، نيز به زبان لاتين است.
Rime in vita e morta di Madonna Laura (اشعاري درباره زندگي و مرگ بانو لورا) از جمله مشهور ترين آثار وي به زبان ايتاليايي است، كه بيشتر با نام Canzoniere (كتاب ترانه) شناخته ميشود. اين غزلها و قصيدهها، تقريباً همگي الهامگرفته از احساسات شديد پتراك نسبت لورا ميباشد. عشقش فراوان پتراك به لورا در مجموعه اشعار ايتاليايي وي با نام I Trionfi (موفقيت) نيز مشهود است.
در فرصتي بعد به يكي از سون نتهاي او خواهيم پرداخت.
كنت اگلن (2)
دكلمه اشعار با صداي روبرتو بنيني
1
La bocca sollevò dal fiero pasto
quel peccator, forbendola a’ capelli
del capo ch’elli avea di retro guasto.
گناهکار فاسد، دهانش از خوراک نفرت انگیزش
بلند کرد و با موهای سری که جویده بود،
پاکش کرد...
4
Poi cominciò: "Tu vuo’ ch’io rinovelli
disperato dolor che ’l cor mi preme
già pur pensando, pria ch’io ne favelli.
سپس سخنش آغاز نمود : « مایلی دردی تازه کنم
که قلبم پیش از فکر کردن به آن،
در هم فشرده میشود...؟
7
Ma se le mie parole esser dien seme
che frutti infamia al traditor ch’i’ rodo,
parlar e lagrimar vedrai insieme.
چنانچه گفته هایم چون بذری باشند که خیانت و رذالت
از آن رشد کنند، تا برای خجل کردن این خائن،
از هم بدرمش، پس چون روای داستان، گریانم ببینی...
10
Io non so chi tu se’ né per che modo
venuto se’ qua giù; ma fiorentino
mi sembri veramente quand’io t’odo.
ندانم کیستی و چگونه این مکان رسیدی.
لیک فلورانسی میدانمت
چنانچه به گوشم اعتماد کنم...
13
Tu dei saper ch’i’ fui conte Ugolino,
e questi è l’arcivescovo Ruggieri:
or ti dirò perché i son tal vicino.
نخست ناممان بدان: کنت اگلن من بودم!
این نیز اسقف روجیه ری است! حال بر تو آشکارم سازم
چرا چنین رفتار کنم و چنین همسایه ای نصیبم گشته.
16
Che per l’effetto de’ suo’ mai pensieri,
fidandomi di lui, io fossi preso
e poscia morto, dir non è mestieri;
نیاز نیست تکرار کنم با تاثیرات افکار شرورانه اش
در زمانی که اعتمادم بر او بود، گرفتار و
پس از چندی، مجازات مرگ شدم.
19
però quel che non puoi avere inteso,
cioè come la morte mia fu cruda,
udirai, e saprai s’e’ m’ha offeso.
اما آنچه بی خبری، این که مرگم بی رحمانه بود!
اکنون خواهی شنید، و چنانچه به راستی آزار و شکنجه ام
داده باشد، قضاوتش با تو باد!
22
Breve pertugio dentro da la Muda,
la qual per me ha ’l titol de la fame,
e che conviene ancor ch’altrui si chiuda,
اتاقکی تنگ و کوچک در زندانی
که به خاطرم،« زندان گرسنگی » نام گرفت
واحتمالا هنوز هم کسانی در آن محبوسند.
25
m’avea mostrato per lo suo forame
più lune già, quand’io feci ’l mal sonno
che
از همان دوران، از روزنه ای کوچک،
چندین بار ماه شب دیده بودم که ناگه!
کابوسی ترسناک دیدم که حجاب آینده برایم درید.
28
Questi pareva a me maestro e donno,
cacciando il lupo e ’ lupicini al monte
per che i Pisan veder
این مرد را چون ولینعمتی دیدم که
گرگ و بچه گرگهایی از کوهستان شکار میکرد
که مانع میشد پیزایی ها، لوکا را ببینند.
31
Con cagne magre, studïose e conte
Gualandi con Sismondi e con Lanfranchi
s’avea messi dinanzi da la fronte.
تازیان شکاریش، وحشی، تیزپا وتعلیم دیده بودند.
در آن شکار عجیب، بسیاری از اعضای خاندان گوالاندی
سیسموندی و لافرانکی در جلو میتاختند.
34
In picciol corso mi parieno stanchi
lo padre e ’ figli, e con l’agute scane
mi parea lor veder fender li fianchi.
پس از تعقیبی کوته، خسته رسیدند
آن پدر و توله هایش...
شاهد دریده شدن شکمهایشان، با دندانهایی تیز شدم.
37
Quando fui desto innanzi la dimane,
pianger senti’ fra ’l sonno i miei figliuoli
ch’eran con meco, e dimandar
هنگامی که پیش از سحر، پریدم ز خواب،
صدای پسرانم شنیدم که همرهم بودند و در رویایشان
می گریستند و درخواست قرص نانی داشتند.
40
Ben se’ crudel, se tu già non ti duoli
pensando ciò che ’l mio cor s’annunziava;
e se non piangi, di che pianger suoli?
چنانچه از حالا، با تعمق بر آنچه در دلم الهام میشد،
اندوهگین نگردی، وز دیدگانت اشک فرو نریزی، پس چه احساس داری،
وچیست که قادرست اشک از رخت جاری سازد...؟!
43
Già eran desti, e l’ora s’appressava
che ’l cibo ne solëa essere addotto,
e per suo sogno ciascun dubitava;
از حالا بیدار بودند و زمان معمول آوردن غذایمان بود.
لیک هریک از ما، از خوابی که هرکدام دیده ،
نگران مضطرب بودیم...
46
e io senti’ chiavar l’uscio di sotto
a l’orribile torre; ond’io guardai
nel viso a’ mie’ figliuoi sanza far motto.
ناگه، پایین آن برج شوم،
صدای مردانی شنیدم که ضربه بر در میزدند...
خاموش، بر پسرانم چشم دوختم...
49
Io non piangëa, sì dentro impetrai:
piangevan elli; e Anselmuccio mio
disse: "Tu guardi sì, padre! che hai?".
نمی گریستم. گویی از درون، مبدل به سنگ بودم.
لیک انها میگریستند و آنسلموچیو کوچکم گفت:
« چرا اینگونه نگاهم میکنی، پدر؟... شما را چه میشود؟»
52
Perciò non lacrimai né rispuos’io
tutto quel giorno né la notte appresso,
infin che l’altro sol nel mondo uscìo.
از این رو، در آن روز نه اشکی فشاندم، نه حرفی گفتم...
نه حتی شبی کز ره رسید، تا سر انجام خورشیدی که برفراز
عالم، دوباره شروع به تابیدن گرفت...
55
Come un poco di raggio si fu messo
nel doloroso carcere, e io scorsi
per quattro visi il mio aspetto stesso,
هنگامی که پرتو ضعیفی در زندان دردمان نفوذ کرد،
به تماشای آن چهار صورت پرداختم
و تصویر خود در هریک از آنان دیدم.
58
ambo le man per lo dolor mi morsi;
ed ei, pensando ch’io ’l fessi per voglia
di manicar, di sùbito levorsi
از شدت درد، دو دستم به دندان گرفتم
و آنها، به اشتباه کارم از گرسنگی پنداشتند،
پس به سرعت بپاخاستند و گفتند:
61
e disser: "Padre, assai ci fia men doglia
se tu mangi di noi: tu ne vestisti
queste misere carni, e tu le spoglia".
« پدرجان! درد کمتری داشتیم چنانچه از تن ما تغذیه میکردی:
این تو بودی که هستی بخش ما در زمان تولد بودی، و این پوست
و گوشت اندوهبار بر ما پوشاندی! پس تو نیز برهنه مان ساز! »
64
Queta’mi allor per non farli più tristi;
lo dì e l’altro stemmo tutti muti;
ahi dura terra, perché non t’apristi?
برای آنکه بیش از این اندوهگینشان نسازم،
آرام گرفتم. آن روز و روز بعد، بی صدا و خموش، باقی ماندیم.
آه! زمین بی رحم! ای کاش دهان میگشود و می بلعیدمان!
67
Poscia che fummo al quarto dì venuti,
Gaddo mi si gittò disteso a’ piedi,
dicendo: "Padre mio, ché non m’aiuti?".
پس از آن که به سختی ، به روز چهارم رسیدیم
گادو، خود به پایم فکند و گفت : « پدرم!
چرا نجاتم نمی دهی؟» این بگفت و جان سپرد...
70
Quivi morì; e come tu mi vedi,
vid’io cascar li tre ad uno ad uno
tra ’l quinto dì e ’l sesto; ond’io mi diedi,
همانگونه که اینجا، میبینی ام،
بین روز پنجم و ششم، مردن یک یک آنان شاهد شدم...
خود نیز از حالا، نابینا بودم.
73
già cieco, a brancolar sovra ciascuno,
e due dì li chiamai, poi che fur morti.
Poscia, più che ’l dolor, poté ’l digiuno".
به سمتشان میخزیدم. پس از مردن جگرگوشه هایم،
به مدت دو روز صدایشان میزدم!
سپس گرسنگی بیش از درد، شدت و پیشی گرفت. »
76
Quand’ebbe detto ciò, con li occhi torti
riprese ’l teschio misero co’ denti,
che furo a l’osso, come d’un can, forti.
پس از این گفته ها، چشمانش بچرخاند و مغز آن بدبخت
دوباره به دندان گرفت و بر آن فشرد و چون سگان استخوان شکن،
استخوان مغز دیگری را خرد کرد.
كنت اگلن (1)
داستان فرانچسکا و پائولو حكايت عشق زياد دو عاشق و معشوق بود، اينبار ميريم سراغ داستان کنت اگلن كه عكس داستان اول هست و حكايت نفرت شدیده. این داستان از انتهای سرود سی و دو شروع میشه و تا وسطهای سرود سی وسه ادامه پيدا ميكنه.
دانته و ویرجیل وارد طبقه آخر جهنم یعنی دایره نهم شدند، اینجا همه چی از سرما یخ بسته و گناهکار ها بسته به شدت گناهشون از پا تا زیر گردن توی یخ هستند. دانته متوجه دو نفر میشه که یکی از اونا مثل گرسنه ها ، حریصانه مغز دومی رو گاز ميزنه، استخونهاشو خورد میکنه و ميخوره! دانته تو اين داستان از اون میخواد که دلیل اين همه خشمشو نسبت به روح دوم شرح بده .

کنت اگلن تو شهر پیزا زندگي ميكرده و عضو حزبی به نام گیبلین بوده. بعد از مدتی به حزب رقیب یعنی گلفها میره و با توطئه بالاترین قدرت شهر رو تصاحب ميكنه. سال 1284 پیزا تو یه جنگ دریایی از جنوا شکست میخوره و كنت اگلن محبوبیتش رو بین مردم از دست میده. اسقف شهر که رهبر حزب گیبلین بوده و از اون دل خوشي نداشته، از موقعیت سوء استفاده میکنه و مردم رو تشویق به شورش بر علیه اون میکنه. تو این بین خوانواده های قدرتمندی مانند گوالاندی، لافرانکی و ... که تو سرود اسمشون اومده هم با اسقف همراه میشن.
کنت اگلن با از چهارتا از بچه هاش که ظاهرا دوتا شون نوه اش بودن، دستگير و چند ماه تو یه برجی که بعد ها به برج گرسنگی معروف شد، زندانی میشن، تا يه شب خواب ميبينه كه سگهاي شكاري اسقف و اون خانواده ها، گرگي رو با بچه هاش ميگيرن و تيكه پاره ميكنن. فرداي اون روز به دستور اسقف در برج زندان قفل و میخکوب میشه و کلیدها شو به رودخونه پرت میکنن.
کنت اگلن هشت روز زنده میمونه، اما بچه هاش در عرض شش روز تک تک از گرسنگی جلوی چشمان اون تلف میشن. بعد از مدتی خودش هم از گرسنگی کور میشه، تا اینکه میمیره ![]()
توصيه ميكنم دكلمه اين داستان تاثر انگيز رو با صداي روبرتو بنيني گوش بدين. دکلمه جالبیه. هنگام خوندن بند 70 كاملا لرزش صدا و بغضي كه تو گلوش گير ميكنه، مشخصه.
براي طولاني نشدن، متن اين سرود رو تو پست بعدي مينويسم.
فرانچسكا و پائولو (2)
دكلمه اشعار يا صداي روبرتو بنيني
73
I’ cominciai: "Poeta, volontieri
parlerei a quei due che ’nsieme vanno,
e paion sì al vento esser leggeri".
گفتم: « ای شاعر والامقام! بسیار مشتاقم
با دو روحی که در کنار هم، دست در دست،
از میان تندباد سیاه، با چنین سبکبالی میگذرند، سخن گویم !...»
76
Ed elli a me: "Vedrai quando saranno
più presso a noi; e tu allor li priega
per quello amor che i mena, ed ei verranno".
پاسخم داد: « صبر کن، تا اندکی نزدیکتر آیند،
تا از نزدیک ببینیشان! پس به نام عشقی که به جلو می رانَدِشان،
آنان را فراخوان! بی شک به نزدت آیند ...»
79
Sì tosto come il vento a noi li piega,
mossi la voce: "O anime affannate,
venite a noi parlar, s’altri nol niega!".
به محض آن که باد، آنان را به سمتمان پرواز داد، بانگ زدم:
« ای ارواح رنجیده! که ناتوان به این سو و آن سو ره سپارید، چنانچه
در آمدنتان منعی نیست، قدم رنجه کنید! نزدیک آیید تا سخن گوییم ...»
82
Quali colombe dal disio chiamate
con l’ali alzate e ferme al dolce nido
vegnon per l’aere dal voler portate;
چون دو کبوتر دلداده، با بالهایی گسترده،
که با عشقی شورانگیز در هوا به نقطه ای معین پر کشند،
و سوی آشیانه محبوبشان پرواز کنند،
85
cotali uscir de la schiera ov’è Dido,
a noi venendo per l’aere maligno,
sì forte fu l’affettüoso grido.
آنان نیز، آن گونه از میان گروهی که دیدُن در بینشان بود،
خارج شدند وز میان هوای ناپاک و بد گذشتند ...
آری ... چنین بود قدرت ِ آوای محبت آمیز من... !

88
"O animal grazïoso e benigno
che visitando vai per l’aere perso
noi che tignemmo il mondo di sanguigno,
« آه! ای موجود زنده ای که چنین مهربان و فروتنی،
وز میان این هوای سیاه و کدر، به ملاقات ما
که جهان با خونمان آغشته و رنگین ساختیم، آمدی،
91
se fosse amico il re de l’universo,
noi pregheremmo lui de la tua pace,
poi c’hai pietà del nostro mal perverso.
چنانچه شهریار عالم، دوستمان داشت،
ازو خواهش میکردیم در صلح و آرامش، محفوظ نگاهت دارد!
زیرا تو به درد و رنج دشوارمان رحمت آوردی!
94
Di quel che udire e che parlar vi piace,
noi udiremo e parleremo a voi,
mentre che ’l vento, come fa, ci tace.
هر آن چه میل تو برای گفت و شنود است
خواهیم شنید، و با تو هم سخن خواهیم شد.
باد نیز دست از زوزه برخواهد داشت و خاموش خواهد ماند.
97
Siede la terra dove nata fui
su la marina dove ’l Po discende
per aver pace co’ seguaci sui.
سرزمینی که در آن دیده بر جهان گشودم،
کنار دریایی است که رود «پو» و نهرهایی کز آن جدا می شوند،
براي غنودن در پهنه اقیانوس، بر آن میریزند ...
100
Amor, ch’al cor gentil ratto s’apprende,
prese costui de la bella persona
che mi fu tolta; e ’l modo ancor m’offende.
عشق که قادر است قلبی شریف را به سرعت مشتعل سازد،
گریبانگیر این خوبرو جوان شد، و دل در گرو کالبد زیبایی سپرد
کز من ستاندند، گونه ای کز آن بابت، هنوز آزرده و جریحه دارم ...
103
Amor, ch’a nullo amato amar perdona,
mi prese del costui piacer sì forte,
che, come vedi, ancor non m’abbandona.
عشق که قادر است معشوق را به دوست داشتن وادارد،
باعث شد چنان لذتی ازو ببرم که هنوز هم
در بند خود، اسیرم داشته و هرگز رهایم نخواهد ساخت ...!
106
Amor condusse noi ad una morte.
Caina attende chi a vita ci spense".
Queste parole da lor ci fuor porte.
عشق، ما را به مرگی یکسان کشاند ...
دایره قابیل، انتظار آن کس کشد، که هستی از ما ستاند ...»
این سخنان غمبار، از سوی آنان، خطاب به ما بود ...
109
Quand’io intesi quell’anime offense,
china’ il viso e tanto il tenni basso,
fin che ’l poeta mi disse: "Che pense?".
پس از شنیدن گفته های آن ارواح آزرده،
سر به پایین افکندم و مدتی دراز، آن شکل ماندم.
سرانجام، شاعر پرسید :«در چه اندیشه ای؟...»
112
Quando rispuosi, cominciai: "Oh lasso,
quanti dolci pensier, quanto disio
menò costoro al doloroso passo!".
آن دم که پاسخگویی قادر شدم، گفتم :«افسوس!
چه اندیشه های شیرینی، چه آرزوهای بزرگی، این دو روح
را به این گذرگاه دردناک در آورد؟ ...»
115
Poi mi rivolsi a loro e parla’ io,
e cominciai: "Francesca, i tuoi martìri
a lagrimar mi fanno tristo e pio.
پس رو به آنان کردم:
« فرانچسکا! درد ِ سرنوشت اندوهبارت،
از شدت حزن و ترحم، به گریستنم واداشته ...
118
Ma dimmi: al tempo d’i dolci sospiri,
a che e come concedette amore
che conosceste i dubbiosi disiri?".
اما به من بگو: در هنگام آه های شیرینتان و امیدتان به وصال
عشق چگونه با چه حقّی اجازه داد از آرزوهای مبهم درونتان،
و این آتش گداخته نهانتان، مطّلع شوید ...؟»
121
E quella a me: "Nessun maggior dolore
che ricordarsi del tempo felice
ne la miseria; e ciò sa ’l tuo dottore.
پاسخم داد: هیچ دردی بدتر نیست
که آدمی در زمان ناکامی، دوران سعادتمند و قدیم خویش یاد کند...
استادت نیز بدین نکته داناست ...
124
Ma s’a conoscer la prima radice
del nostro amor tu hai cotanto affetto,
dirò come colui che piange e dice.
لیکن چنان مشتاق به دانستن منشأ عشق ما هستی
تا بدانی چه چیز، سقوطمان موجب شد، که من نیز،
چون اعتراف کننده ای گریان، همه چیز برایت باز گویم ...
127
Noi leggiavamo un giorno per diletto
di Lancialotto come amor lo strinse;
soli eravamo e sanza alcun sospetto.
روزی، تفریح کنان به خواندن سرگذشت لانسو نشستیم.
و این که چگونه اسیر عشق شد و به شهبانویش دل باخت.
تنها بودیم ... هیچ بداندیشی به ذهنمان نمی رسید.
130
Per più fïate li occhi ci sospinse
quella lettura, e scolorocci il viso;
ma solo un punto fu quel che ci vinse.
در طول مطالعه، نگاهمان بارها
با هم تلاقی کرد و باعث شد رنگ از رخسارمان برود ...
فقط یک لحظه کافی بود که تسلیم عشق شدیم ...!
133
Quando leggemmo il disïato riso
esser basciato da cotanto amante,
questi, che mai da me non fia diviso,
آن نیز زمانی که در صفحات کتاب دریافتیم
که لبخند مورد نظر عاشق، با لبان يارش بوسیده شد
یاری که هرگز از من جدا نگردد،
136
la bocca mi basciò tutto tremante.
Galeotto fu ’l libro e chi lo scrisse:
quel giorno più non vi leggemmo avante".
دهانم، با چهره ای لرزان بوسید ...
آن کتاب، نوشته گَلهو بود ...
آن روز، بیش از آن نخواندیم ...»
139
Mentre che l’uno spirto questo disse,
l’altro piangëa; sì che di pietade
io venni men così com’io morisse.
آن گاه که یکی از دو روح سخن میگفت،
دیگری با صدایی چنان بلند می گریست کز ترحم بسیار،
چون آن که در شرف مرگ باشد، از هوش رفتم
142
E caddi come corpo morto cade.
و چون جسدی بی جان، بر زمین نقش بستم ...
مقدمه
در مورد كتاب كمدي الهي قبلا زياد صحبت كرديم. تو اين قسمت ميخوام چندتا از داستانهاي معروف اين كتاب رو همراه با متن اصلي و تلفظش براتون بذارم.
دكلمه هاي روبرتو بنيني از اين كتاب بسيار معروفه. من اين دكلمه ها رو از فيلم Inferno & Paradiso كه مجموعه چندتا از سخنرانيها و دكلمه هاي بنيني از كمدي الهي هست، استخراج كردم و كنار هر داستان براتون ميذارم تا از شنيدن و خوندنش لذت بيشتري ببريد.
به جاي ترجمه لغت به لغت اشعار هم ترجيح دادم ترجمه خانم مهدوي دامغاني رو براتون بذارم، تا با مقايسه ترجمه و متن اصلي، نمونه يه ترجمه خوب رو هم ببينيد.
داستان اول با نام فرانچسكا و پائولو حكايت عشق زياد و داستان دوم كنت اگلن حكايت نفرت زياده. در داستان آخر هم سراغ حماسه اوليس يا همون اديسه خواهيم رفت.
فرانچسكا و پائولو (1)
اين داستان در سرود پنجم کتاب دوزخ از کمدی الهی، نقل شده كه به عقیده بسیاری از زیباترین سرودهای این کتابه، كه در اون جملاتي معروفي وجود داره، به عنوان مثال جمله « هیچ دردی بدتر از خاطراتی شیرین در روزهای اندوه و ماتم نیست » در قطعه زير:
Nessun maggior dolore che ricordarsi
در اين سرود دانته به دايره دوم جهنم که شهوترانان مجازات میشن، وارد ميشه. اینجا ارواح عشاق معروف تاریخ هم هستند که طوفان جهنمی اونا رو به اطراف پرت میكنه. دانته ارواح دوعاشق معروف یعنی فرانچسکا و پائولو رو میبینه و ازشون میخواد که داستان زندگیشونو شرح بدن.
این داستان سال 1285 میلادی در فلورانس اتفاق افتاده. پائولو جوان خوش سیمایی بوده که به نیابت از برادر زشتش به خواستگاری فرانچسکا میره. فرانچسکا به خیال اینکه خواستگار خود پائولو هست، به سرعت موافقت میکنه و وقتی متوجه اشتباهش میشه که دیگه خيلي دیر شده بود.
بعد از چند سال یه بار اين دو داشتن یه کتاب عاشقانه رو میخوندن. تو اين كتاب آرتور شاه، یکي از شوالیه های قهرمانش به نام لانسلو رو به خواستگاری دختری به نام گینی اور (Geniever) میفرسته. دختره هم به خیال اینکه این شخص خود شاه هستش، فوری موافقت میکنه، و خیلی دیر پی به اشتباهش مبیره.
بعدها این دوتا به گونه ای دلباخته هم میشن که آوازه اش به گوش آرتور شاه هم میرسه. آرتور دختره رو به یه صومعه میفرسته تا تارک دنیا بشه، اما درد عشق اونو ضعیف میکنه تا خودش هم تو یه نبرد کشته میشه.
فرانچسكا و پائولو با خوندن اين داستان كه شباهت عجيبي به سرنوشت خودشون داشته، به هم نگاه ميكنن، تا اینکه پائولو بوسه ای از فرانچسکا میگیره، تو همین اوضاع و احوال شوهر فرانچسکا سر میرسه و با شمشیر هر دوشونو به قتل میرسونه. ![]()
تو پست بعدي متن اشعار رو براتون ميذارم.
سفر من در ايتاليا

« سفر من به (در) ايتاليا » مستندي است در مورد سينماي ايتاليا كه در آن 24 فيلم كه بين سالهاي 1914 تا 1966ساخته شده اند، توسط يك عاشق به اين سينما، مورد بررسي قرار ميگيرد. مسلما توجه شما به اين فيلم بيشتر خواهد شد، اگر بدانيد اين عاشق سينماي ايتاليا كسي نيست جز مارتين اسكورسيزي (Martin Scorsese) ، كارگردان بزرگ و محبوب سينماي هاليود
.
مارتين اسكورسيزي: اين فيلم براي مردم، بخصوص جوانان ساخته شده تا بدونن كه فيلمهاي بزرگ تنها در قلب هاليود ساخته نشدند.

مارتين اسكورسيزي كه خود ايل و تبار ايتاليايي دارد، گويندگي اين فيلم چهار ساعته را بر عهده دارد و در آن ضمن نمايش صحنه هاي تاثير گذار از فيلمهاي بياد ماندني سينماي ايتاليا، نقاط قوت و ضعف آنها را بيان ميكند و ميگويد چه چيزي باعث شده تا اين فيلم ماندگار باشد.
بيشتر فيلمهايي كه اسكورسيزي روي آنها تكيه دارد، متعلق به دوران نئورئاليسم هستند كه در آنها اثري از قهرمان پردازي و سوژه هاي معمول هاليود وجود ندارد، در اين فيلمها حقايق جنگ جهاني دوم، ترس و مرگ، آزادي و غم به تصوير كشيده شده است.
اين مستند بسيار تاثير گذار است كه ديدن آن را به تمام علاقمندان سينما، علي الخصوص سينماي ايتاليا توصيه ميكنم. اگر تا به حال حتي يك فيلم از روسليني، دسيكا، ويسكونتي، آنتونيوني يا فدريكو فليني نديده باشيد، مطمئن باشيد بعد از ديدن اين فيلم علاقمند خواهيد شد هرطور كه شده تمام آن فيلمها را تهيه كرده و ببيند.
اين مستند شما را به عمق انسانيتي خواهد برد كه در فيلمهاي هاليودي كمتر شاهد آن بوده ايد.
مارتين اسكورسيزي: من اين فيلمها رو ديدم. اونا تاثير زيادي روي من گذاشتند. شما هم بايد اونا رو ببينيد.
براي ديدن ليستي از فيلمهايي كه در اين مستند مورد بررسي قرارگرفته اند، سري به سايت IMDB بزنيد.
ایتالیا کشور کوچیکیه و بعضی از دوستان سوال میکنن که چرا ما باید زبونی رو یاد بگیریم که حداکثر 70 میلیون نفر تو تمام دنیا، به این زبون تکلم میکنن؟ به نظرم رسید کمی هم در این مورد صحبت کنیم.
آره منم ميدونم، 70 درصد مطالب اينترنت به زبون انگليسيه در حالي كه 80 درصد كاربرا زبونشون انگليسي نيست. خوب اين دلیل خوبي براي ياد گرفتن انگليسيه. حتی تو خود ایتالیا که قبلا زبون فرانسه به عنوان زبان دوم تدریس میشد، الان روی اوردن به زبون انگلیسی و اونو یاد میدن. این درسته و منم مخالفتي ندارم، اول بريد زبون انگليسي بخونيد. ![]()
اما وقتي صحبت زبون سوم ميشه، بعضيها بهونه ميارن كه بذار زبون انگليسيمون كامل بشه بعد! ![]()
خوب اين بهونه خوبي نيست. شما اگه تموم عمرتون رو هم صرف يه زبون كنيد بازم نميتونيد بگيد كه اون زبونو كامل بلديد (آيا شما همه نكات ريز و درشت زبون مادريتونو بلديد؟!). ![]()
بنابراین پیشنهاد میکنم وقتي به حدي رسيديد كه تونستيد امور روزمره تونو با زبون انگلیسی راه بندازيد، بريد سراغ زبون سوم. مطمئن باشيد اين كار باعث ميشه كه زبون انگليسي رو هم بهتر ياد بگيريد. ![]()
حالا بریم سراغ اینکه چرا زبون ايتاليايي؟ ![]()
ده دليل براي يادگيري زبان ايتاليايي:
1- نيمي از آثار باستاني دنيا تو ايتالياست. براي سر در اوردن و آشنايي بهتر بااین فرهنگ و تمدن غنی بايد زبون ايتاليايي ياد بگيريم.
2- من دانشجوي موسيقي هستم، بسياري از لغات و موضوعات مرتبط با موسيقي منشاء ايتاليايي دارن، پس براي بهتر فهميدنشون بايد ايتاليايي بخونم.
3- من علاقه شديدي به اپرا دارم. منشا وجود اپرا تو ايتالياست. ميخوام ايتاليايي ياد بگيرم تا وقتي پاوارتي اپرا ميخونه بفهمم چي ميگه! ![]()
4- من دانشجوي هنر هستم. ميخوام تو كشوري كه ميكل آنژ متولد شده رشته هنر بخونم.
5- دوست دارم فيلمهاي قشنگ ايتاليايي رو (زندگي زيباست، پستچي، سلام پورفسور،...) با صداي اصلي خود هنرپيشه ها ببينم و بشنوم نه با دوبله يا زير نويس ناقص اونا به زبون دوم.
6- ميخوام اشعار زيباي كتاب كمدي الهي رو به زبون اصلي بخونم نه ترجمه اشو كه تمام زيبايي متن اصلي توش از بين رفته.
7- زبون ايتاليايي ساده ترين زبون اروپاييه، اگه زبون ايتاليايي رو ياد بگيرم، ياد گرفتن زبوناي مشابه ديگه مثل اسپانيايي يا حتي فرانسه، زياد سخت نيست.
8- يه دوست ايتاليايي دارم و ميخوام زبون مادريشو ياد بگيرم تا راحتر باهاش ارتباط برقرار كنم.
9- ميخوام برم تو فضای سرسبز ناحیه توسکانی زندگی کنم، پس باید ایتالیایی یاد بگیرم.
10- بابا اصلا من اين زبون زيبا و آهنگين رو دوست دارم و ميخوام بتونم به اين زبون حرف بزنم، والسلام!
امیدوارم که قانع شده باشید. اگه به يكي از دلايل بالا يا دليل ديگه اي میخوايد زبون ايتاليايي ياد بگيريد، توصيه ميكنم از موضوعات زير هم يه بازديدي بكنيد:
ده روش براي يادگيري سريع مكالمه زبان ايتاليايي
ده روش براي تقويت زبان ايتاليايي
موفق باشید ![]()
در هتلهای ایتالیا پیشخدمتها برای ورود به اتاق شما میگویند: Permesso?
شما هم اگر بخواهید وارد شوند، پاسخ میدهید: Avanti.
اما با دیدن این فیلم میفهمید بهتر است قبل از گفتن Avanti کمی فکرکنید! ![]()
وندل آرم بروستر (جک لمون) تاجر موفقی در بالتیمور است که در سفرش به جزیره ایشیا (Ischia) به طور اتفاقی به پارملا پیگت (جولیت میلز) مغازه دار انگلیسی برخورد میکند. آن دو برای تحویل گرفتن اجساد پدر و مادرشان که در تصادف اتومبیل کشته شده اند، به ایتالیا آمده اند.
در آنجا آنها متوجه میشوند که پدر وندل و مادر پارملا به مدت ده سال روبط عاشقانه ای باهم داشته اند. وندل تمام سعیش را میکند تا از پخش شایعات جلوگیری کند، در حالی که پارملای سرزنده به شدت تحت تاثیر این ماجرای عاشقانه قرار گرفته است.
بعد از چند درگیری بر سر اجساد و حق السکوت دادن به مردم محلی، وندل و پارملا این ماجرای عاشقانه والدینشان را توسعه میدهند...

آوانتی یک کمدی دیدنی ساخته بیلی وایلدر (Billy Wilder) کارگردان بزرگ آمریکایی در سال 1972 میباشد که موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب گردید.
کارلو کارلوچی: زمانی که اینجا هستید میتونید با لجنها حموم بگیرید. (برای درمان پوست)
وندل آرم بروستر: نه متشکرم، من قبلا تو ترن از اونا داشتم.
کارلو کارلوچی: تو ترن؟
وندل آرم بروستر: من خوردمش. اونا بهش میگفتن اسپرسو (نوعی قهوه ایتالیایی)
ایشیا (Ischia) یک جزیره آتشفشانی در دریای مدیترانه، کنار خلیج ناپل است که به خاطر چشمه های آبگرم و مناظر زیبایش مورد توجه توریستهای بین المللی است. با دیدن این فیلم از مناظر زیبای این جزیره لذت میبرید و کمی هم با آداب و رسوم ایتالیاییها آشنا میشوید:
گارسون: بهتره با کمی پاستا شروع کنیم. ما اسپاگتی داریم، اسپاگتینی، اسپاگتونی، ماکارونی... کانلونی، ریگاتونی، تورتلینی، فتوچینی... تالیارینی، باکاتینی، مانیکوتی، بومبالوتی... کاپلوتی، تالیاتلی...
وندل آرم بروستر: بگو ببینم اینا چی هستند؟
گارسون: مخلوط یه کمی گونوچی، یه کمی راویولی و یه کمی رشته فرنگی سبز واسه خوش رنگی.
![]()
تعطیلات رومی

پرنسس آن به دنبال یک تور تبلیغاتی در اروپا، به شهر رم میرسد. او که از زندگی یکنواخت و تحت کنترل شده اش به ستوه آمده، شبانه از قصر سلطنتی میگریزد، اما به علت آمپول آرام بخشی که تزریق کرده، بزودی کنار یکی از خیابانهای رم به خواب میرود. جو برادلی که خبرنگار یک روزنامه آمریکایی در رم است او را پیدا میکند و به آپارتمانش میبرد. بزودی وی به هویت پرنسس پی میبرد و سعی میکند از شانسی که به او روی کرده حداکثر استفالده را ببرد...
فیلم تعطیلات رومی ساخته ویلیام وایلر (William Wyler) در سال 1953 میباشد که در آن بازیگرانی مانند گرگوری پک (Gregory Peck) و آدری هپ برن (Audrey Hepburn ) نقش دارند.
این فیلم موفق به دریافت سه جایزه اسکار شده است و اولین فیلم آمریکایی است که تماما در ایتالیا ساخته شده است.
با دیدن این فیلم میتوانید، علاوه بر تجربه لذت دیدن یک فیلم زیبا، همراه با پرنسس آن و جو، گردشی یک روزه در خیابانها و گردشگاههای شهر رم داشته باشید. صحنه مربوط به مجسمه « دهان حقیقت » که در پست قبلی به آن اشاره شد، از صحنه های جالب این فیلم است.
خبرنگار: از کدامیک از این شهرها در این سفر لذت بردید؟
پرنسس آن: ... هریک از این شهرها به جای خود فراموش نشدنی است. کمی مشکل است که... رم ... روی هم رفته رم. من هرگز خاطره این شهر را تا وقتی زنده ام فراموش نمیکنم!
![]()
دهان حقیقت
گفته میشود که هرکس دستش را در دهان مجسمه قرار دهد دروغ بگوید، دیگر نمیتواند دستش را خارج سازد.
دهان حقیقت، نام مجسمه ای است که به شکل سر یک مرد از سنگ مرمر تراشیده شده و در راهروی کلیسای سانتا ماریای رم (Santa Maria in Cosmedin) قرار دارد. به نظر میرسد این مجسمه قسمتی از یک ساختمان رم باستان یا پوشش یک دریچه بوده باشد، که صورت یکی از خدایان بر روی آن تراشیده شده است. قدمت این مجسمه ۱۷۵سانتی متری به ۲۲۰۰ سال میرسد و وزن آن بیش از یک تن (۱۲۰۰کیلو) است.
شهرت این مجسمه به خاطر دهانش است که از قرون وسطی عقیده بر این بوده که هرکس دستش را در دهان این مجسمه قرار دهد و دروغ بگوید، مجسمه دستش را گاز میگیرد!
مجسمه دیگری بر اساس « دهان حقیقت » که در باغ لوگزامبورگ پاریس قرار دارد.