تبليغاتX
ایتالیا و زبان ایتالیایی
آموزش زبان و مطالب مفید جهت آشنایی با فرهنگ و جاهای دیدنی ایتالیا

 

پانتئون، معبدي است ساخته شده براي خدايان.  پانتئون رم يکي از ساختمانهاي بزرگ رم باستان است که به بهترين وجه حفظ شده و يکي از پر اهميت ترين ساختمانها در تاريخ معماري است.

 

 

نمای خارجی معبد پانتئون

 

شکل ظاهري اين ساختمان، استوانه بزرگ هشت تکه اي است، همراه با گنبدي عظيم بر بالاي آن و يک ورودي مسقف چهار گوش با يک سري ستون.

قطر گنبد بزرگ 43 متر است و روشنايي ساختمان از طريق روزنه گردی در مرکز گنبد که اکولوس (Oculus) ناميده ميشود، تامين مي گردد.

 

پانتئون بين سالهاي 118 تا 128 ميلادي توسط هادريان( (Hadrianامپراطور رم به جاي معبد کوچکي که توسط دولت مردي به نام مارکوس ويپسانيوس آگريپا (Marcus Vipsanius Agrippa) در 27 سال قبل از ميلاد ساخته شده بود، بنا گرديد. براي نگهداري چنين گنبد بزرگي از ديوارهاي توخالي به قطر 6 متر استفاده شده که در هشت تکه بدنه گرد معبد را شکل داده است.

 

 

 

نمایی از داخل معبد پانتئون

 

پانتئون لغتي کلی است که به ساختمانهايي که به عنوان مقبره يا يادبود شخصيتهاي بزرگ يک کشور ساخته ميشود، نيز اطلاق ميشود. معروفترين مثال در اين زمينه کليساي سنت ژنو( (Sainte Geneviève پاريس است که در سال 1764 توسط ژاک جرمين (Jacques Germain) به سبک کلاسيک فرانسوي ساخته شد، اما بعدها که به عنوان معبد يادبود بزرگان فرانسه استفاده شد، به پانتئون تغييرنام داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Le avventure di Pinocchio

 خلاصه کتاب ماجراهای پینوکیو نوشته کارلو کولودی:

 

  1. Come andò che Maestro Ciliegia, falegname, trovò un pezzo di legno, che piangeva e rideva come un bambino.

 

چطور شد که استاد آلبالو تکه چوبی پیدا کرد که مانند بچه ای گریه میکرد و میخندید.

 

  1. Maestro Ciliegia regala il pezzo di legno al suo amico Geppetto,il quale lo prende per fabbricarsi un burattino maraviglioso, che sappia ballare, tirar di scherma e fare i salti mortali.

 

استاد آلبالو چوب را به دوستش ژپتو میدهد، و او از چوب عروسک حیرت آوری میسازد که میتواند برقصد، شمشیر بازی کند و معلق بزند.

 

  1. Geppetto, tornato a casa, comincia subito a fabbricarsi il burattino e gli mette il nome di Pinocchio. Prime monellerie del burattino.

 

ژپتو به خانه برمیگردد، بلافاصله ساخت عروسک را آغاز شروع میکند و او را  پینوکیو مینامد. اولین شوخ طبعی عروسک.

 

  1. La storia di Pinocchio col Grillo-parlante, dove si vede come i ragazzi cattivi hanno a noja di sentirsi correggereda chi ne sa più di loro.

 

داستان پینوکیو و جیرجیرک، جایی که میبینید بچه ها از اینکه از طرف کسی که بیشتر از آنها میداند، نصیحت شوند، خوششان نمیآید.

 

  1. Pinocchio ha fame e cerca un uovo per farsi una frittata;ma sul più bello, la frittata gli vola via dalla finestra.

 

پینوکیو گرسنه است و در جستجوی تخم مرغی است تا املت درست کند، اما ناگهان  املت از پنجره پرواز میکند.

 

  1. Pinocchio si addormenta coi piedi sul caldano, e la mattina dopo si sveglia coi piedi tutti bruciati.

 

پینوکیو در حالی که پایش روی بخاری است، به خواب میرود، و صبح روز بعد با پای کاملا سوخته  بیدار میشود.

 

  1. Geppetto torna a casa, e dà al burattino la colazione che il pover'uomo aveva portata per sé.

 

ژپتو به خانه بازمیگردد، و صبحانه ای به عروسک میدهد که مرد  بینوا برای خود تهیه دیده بود.

 

  1. Geppetto rifà i piedi a Pinocchio, e vende la propria casacca per comprargli l'Abbecedario.

 

ژپتو دوباره برای پینوکیو پا درست میکند و کتش را میفروشد تا کتاب الفبا بخرد.

 

  1. Pinocchio vende l'Abbecedario per andare a vedere il teatrino dei burattini.

 

پینوکیو کتاب الفبا را میفروشد تا نمایش عروسکها را تماشا کند.

 

  1. I burattini riconoscono il loro fratello Pinocchio, e gli fanno una grandissima festa; ma sul più bello, esce fuori il burattinaio Mangiafoco, e Pinocchio corre il pericolo di fare una brutta fine.

 

عروسکها پینوکیو را از خودشان میدانند و خوشحالی میکنند، اما ناگهان عروسکباز آتش خوار میآید و پینوکیو عاقبت بدی پیدا میکند.

 

  1. Mangiafoco starnutisce e perdona a Pinocchio, il quale poi difende dalla morte il suo amico Arlecchino.

 

آتش خوار عطسه میکند و پینوکیو را میبخشد، بعد هم وی هم دوست دلقکش را از مرگ نجات میدهد.

 

  1. Il burattinaio Mangiafoco regala cinque monete d'oro a Pinocchio perché le porti al suo babbo Geppetto: e Pinocchio, invece, si lascia abbindolare dalla Volpe e dal Gatto e se ne va con loro.

 

عروسکباز آتشخوار پنج سکه طلا به پینوکیو میدهد تا برای پدرش، ژپتو ببرد و پینوکیو در عوض از روباه و گربه فریب میخورد و همراه آنان میرود.

 

  1. L'osteria del «Gambero Rosso».

 

میخانه «خرچنگ سرخ»

 

  1. Pinocchio, per non aver dato retta ai buoni consigli del Grillo-parlante, s'imbatte negli assassini.

 

پینوکیو به نصیحتهای جیرجیرک توجه نمیکند، با آدمکشان مواجه میشود.

 

  1. Gli assassini inseguono Pinocchio; e dopo averlo raggiunto, lo impiccano a un ramo della Quercia grande.

 

آدمکشان پینوکیو را دنبال میکنند و بعد از گرفتنش،او را از شاخه بلوط بزرگی آویزان میکنند.

 

  1. La bella Bambina dai capelli turchini fa raccogliere il burattino: lo mette a letto, e chiama tre medici per sapere se sia vivo o morto.

 

دختر زیبایی با موهای آبی، عروسک را نجات داده و در تخت میخواباند و سه پزشک را صدا میزند تا بفهمند که وی زنده یا مرده است.

 

  1. Pinocchio mangia lo zucchero, ma non vuol purgarsi: però quando vede i becchini che vengono a portarlo via, allora si purga. Poi dice una bugia e per gastigo gli cresce il naso.

 

پینوکیو قند را میخورد، اما از خوردن دارو پرهیز میکند: هرچند وقتی گورکنان را میبیند که به قصد بردن او آمده اند، آن را میبلعد. بعد دروغی میگوید که به سبب آن بینیش دراز میشود.

 

  1. Pinocchio ritrova la Volpe e il Gatto, e va con loro a seminare le quattro monete nel Campo de' miracoli.

 

پینوکیو روباه و گربه را پیدا میکند و همراه آنها میرود تا چهار سکه را در مزرعه عجایب بکارد.

 

  1. Pinocchio è derubato delle sue monete d'oro e per gastigo, si busca quattro mesi di prigione.

 

پینوکیو سکه های طلایش را گم میکند و برای مجازات چهار ماه به زندان میرود.

 

  1. Liberato dalla prigione, si avvia per tornare a casa della Fata; ma lungo la strada trova un serpente orribile, e poi rimane preso alla tagliuola.

 

هنگامی که از زندان آزاد میشود، به خانه فرشته بازمیگردد، اما در راه به مار وحشتناکی برمیخورد و سپس به تله ای میافتد.

 

  1. Pinocchio è preso da un contadino, il quale lo costringe a far da can di guardia a un pollajo.

 

یک روستایی پینوکیو را میگیرد و وادارش میکند مانند  سگ از لانه مرغها نگهبانی دهد.

 

  1. Pinocchio scuopre i ladri, e in ricompensa di essere stato fedele vien posto in libertà.

 

پینوکیو دزدان را میابد و به عنوان پاداش وفادار بودن، آزاد میشود.

 

  1. Pinocchio piange la morte della bella Bambina dai capelli turchini: poi trova un Colombo, che lo porta sulla riva del mare, e là si getta nell'acqua per andare in aiuto del suo babbo Geppetto.

 

پینوکیو به خاطر مرگ دختر زیبای مو آبی گریه میکند. سپس کبوتری او را به سمت دریا میبرد و او خودش را برای کمک به پدرش در آب میاندازد.

 

  1. Pinocchio arriva all'isola delle «Api industriose» e ritrova la Fata.

 

پینوکیو به جزیره « زنبورهای سخت کوش» میرسد و فرشته را میبیند.

 

  1. Pinocchio promette alla Fata di esser buono e di studiare, perché è stufo di fare il burattino e vuol diventare un bravo ragazzo.

 

پینوکیو به فرشته قول میدهد تا خوب باشد و درس بخواند، زیرا از عروسک بودن خسته شده و میخواهد یک پسر واقعی باشد.

 

  1. Pinocchio va co' suoi compagni di scuola in riva al mare, per vedere il terribile Pesce-cane.

 

پینوکیو با همکلاسیهایش به ساحل میرود تا سگ ماهی وحشتناک را ببیند.

 

  1. Gran combattimento fra Pinocchio e i suoi compagni: uno de' quali essendo rimasto ferito, Pinocchio viene arrestato dai carabinieri.

 

نزاع بزرگی بین پینوکیو و همراهانش درمیگیرد. یکی از آنها مجروح میشود، پینوکیو توسط پلیس دستگیر میشود.

 

  1. Pinocchio corre pericolo di esser fritto in padella, come un pesce.

 

پینوکیو با خطر سرخ شدن مانند یک ماهی در ماهیتابه روبرو میشود.

 

  1. Ritorna a casa della Fata, la quale gli promette che il giorno dopo non sarà più un burattino, ma diventerà un ragazzo. Gran colazione di caffè-e-latte per festeggiare questo grande avvenimento.

 

به خانه فرشته برمیگردد، فرشته قول میدهد که روز بعد دیگر او عروسک نخواهد بود و به یک پسر مبدل خواهد شد. در صبحانه بزرگی از شیر- قهوه به همین مناسبت جشن گرفته میشود.

 

  1. Pinocchio, invece di diventare un ragazzo, parte di nascosto col suo amico Lucignolo per il «Paese dei balocchi».

 

پینوکیو به جای پسر واقعی شدن، همراه با لوچینولو (فیتیله) دوستش به «سرزمین اسباب بازیها» میرود.

 

  1. Dopo cinque mesi di cuccagna Pinocchio, con sua gran maraviglia, sente spuntarsi un bel pajo d'orecchie asinine, e diventa un ciuchino, con la coda e tutto.

 

بعد از پنج ماه خوشگذرانی، با سرگرمیهای عالی، احساس میکند  گوشهایش مانند الاغ  شده و به الاغی  کامل با دم تبدیل میشود.

 

  1. A Pinocchio gli vengono gli orecchi di ciuco, e poi diventa un ciuchino vero e comincia a ragliare.

 

گوشهای پینوکیو مانند الاغ میشود و سپس به یک الاغ واقعی تبدیل مشود و عرعر میکند.

 

  1. Diventato un ciuchino vero, è portato a vendere, e lo compra il Direttore di una compagnia di pagliacci, per insegnargli a ballare e a saltare i cerchi: ma una sera azzoppisce e allora lo ricompra un altro, per far con la sua pelle un tamburo.

 

پس از تبدیل شدن به الاغ، او را برای فروش بردند. رئیس سیرکی او را خرید تا رقص و پرش از حلقه را به او یاد دهد. اما یک شب چلاق شد و او را به کس دیگری فروختند تا از پوستش طبل بسازد.

 

  1. Pinocchio, gettato in mare, è mangiato dai pesci e ritorna ad essere un burattino come prima: ma mentre nuota per salvarsi, è ingoiato dal terribile Pesce-cane.

 

پینوکیو به دریا میافتد و ماهیها او را میخورند و به عروسکس مثل اول تبدیل میشود، اما هنگامی که مشغول نجات خود بود توسط یک سگ ماهی وحشتناک بلعیده میشود.

 

 

  1. Pinocchio ritrova in corpo al Pesce-cane... chi ritrova? Leggete questo capitolo e lo saprete.

 

پینوکیو خود را در شکم سگ ماهی میبیند... در آنجا چه میبیند؟ این فصل را بخوانید تا بدانید.

 

  1. Finalmente Pinocchio cessa d'essere un burattino e diventa un ragazzo.

 

سرانجام عروسک بودن پینوکیو تمام میشود و به یک پسر واقعی تبدیل میشود .

 

واقعا چه ماجراهایی باید سرمون بیاد تا آدم بشیم  خسته نباشید و خوابهای خوب ببینید.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Carlo Collodi

کارلو کولودی

 

 

هنگامی که کارلو کولودی در سال 1883 کتاب ماجراهای پینوکیو (Le avventure di Pinocchio )  را نوشت،  یکی از شناخته شده ترین شخصیتهای ادبیات کودکان را ساخت.

 

پینوکیو عروسک خیمه شب بازی خیلی خودخواه و بدجنس، در این کتاب ماجراهای زیادی را تجربه میکند تا درست را از نادرست تشخیص دهد. آرزوی وی مبدل شدن به یک پسر واقعی است، اما او به این هدف نمیرسد تا اینکه حرف گوش کردن، درستی، صداقت و بخشندگی را میآموزد.

 

کارلو لورنزینی (Carlo Lorenzini) که بعدها به کارلو کولودی معروف شد، نویسنده فلورانسی است، که خودش در کودکی نمونه ای از یک پینوکیوی واقعی بوده است، شرور و بازیگوش که معلمهایش از دست او عاصی بودند و چندبار نیز در آستانه اخراج از مدرسه قرار گرفت.

 

پدر و مادرش وضع مالی خوبی نداشتند و برای گذران زندگی خود و ده فرزندشان و در خانه دیگران خدمتکاری میکردند و یکی از همین صاحب خانه ها بود که به امید کشیش شدن کارلو، هزینه تحصیلش را میپرداخت.

 

کارلو بعد از تحصیلات در یک کتابفروشی مشغول به کار شد و بعدها به شغل روزنامه نگاری پرداخت.

 

داستان پینوکیو در حقیقت در ابتدا به صورت داستان دنباله داری در روزنامه چاپ شد و بعدها بود که کتاب آن منشر گردید. داستانهای شاد (Storie Allegre) اثر دیگری از این نویسنده است که البته به اندازه ماجراهای پینوکیو معروف نیست.

 

« یکی بود یکی نبود...
شما خوانندهای کوچولوی من فورا خواهید گفت: - یه پادشاهی بود!
- نه، بچه ها اشتباه کردید. یکی بود یکی نبود یه قطعه چوبی بود...»

 

با این عبارات داستان پینوکیو آغاز میشود، عباراتی که کلیشه ادبیات کودکان را به هم میریزد. این کتاب در سی و شش فصل نوشته شده است، برای آشنایی با متن این کتاب، از شما دعوت میکنم همراه باهم در پست بعدی مروری داشته باشیم به سر فصلهای کتاب .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

 

در ایام کریسمس ایتالیاییها تو اماکن مذهبی برای مریم مقدس موسیقی اجرا میکنن و تو کلبه های نجاری  به یاد سنت جوزف که نجار بوده، سرود میخونن. سنت جوزف پسر یازدهم حضرت یعقوب بوده که همسر مریم مقدس میشه.

 

شب عید کریسمس، بعد از یه روز روزه، ایتالیایها میرن سراغ خوراک مارماهی و یه بشقاب اسپاگتی همراه با ماهی مخصوصی به اسم چنونه (cennone). سانتا کلاس (بابا نوئل Santa Claus ) بین  ایتالیاییه زیاد مهم نیست، بجاش بچه های ایتالیایی منتظر بفانا (Befana) هستند، که سوار بر جارو دستیش براشون هدیه بیاره. براساس اعتقادات قدیمی بفانا که اسمش از Epifania به معنی ظهور حضرت عیسی گرفته شده، جادوگر مهربونی بوده که وقتی اون سه تا عالم برای دیدن عیسی کودک به بیت الحم میرن، جا میمونه و از اون موقع به جبران این کوتاهیش هرسال برای بچه های خوب سوغاتی میاره و برای بچه های بد تو بخاری فقط ذغال سنگ و خاکستر میذاره.

 

 

حالا به مناسبت نزدیک شدن کریسمس، یه سری پیغامهای تبریک رو که ایتالیایها به مناسبت این روزها به هم SMS میکنن رو مبنویسم که اگه خواستید شما هم برای دوستان ایتالیاییتون بفرستید. Boun Natale!

 

 

 

 

Auguri di vero cuore per un felice 2007 che sia meglio di questo. tanta serenità, pace, gioia, salute del corpo e dell'anima Buon Anno!!!

 

از صمیم قلب برات سال شاد 2007 رو خواستارم، امید وارم سالی بهتر از امسال باشه همراه با آرامش، صلح، لذت و سلامتی جسم و روان بیشتر. سال نو مبارک!!!

 

 

Ti auguro 12 mesi di felicità,  52 weekend di serenità, 365 giorni d'amore, 8760 ore di pace, 525600 minuti di successo, 31536000 secondi d'amicizia. AUGURI

 

برات 12 ماه شادی، 52 آخرهفته توام با آسودگی خیال، 365 روز محبت آمیز، 8760 ساعت صلح و صفا، 525600 دقیقه موفقیت، 31536000 ثانیه رفاقت آرزومندم. تبریک میگم.

 

 

Mille pensieri d'amore, che l'anno nuovo sia pieno di sole e da oggi ogni giorno che verrà sia per te colmo di felicità! BUON ANNO

 

از صمیم قلب آرزومندم که سال جدید سالی روشن و از امروز، هر روزت سرشار از شادی باشه! سال نو مبارک.

 

 

Se l'anno scorso è stato brutto perchè non ti conoscevo, questo Natale e' ancora piu' brutto perche ti conosco e non sei qui con me....

 

اگه پارسال بد بود واسه این بود که نمیشناختمت، این کریسمس بدتره، چون شناختمت ولی اینجا با من نیستی...

 

 

A chi ama dormire ma si sveglia sempre di buon umore, a chi saluta ancora con un bacio, a chi lavora molto e si diverte di più, a chi va in fretta in auto ma non suona ai semafori, a chi arriva in ritardo ma non cerca scuse, a chi spegne la tele per fare due chiacchiere, a chi è felice il doppio quando fa la metà, a chi si alza presto per aiutare un amico, a chi ha l'entusiasmo di un bambino e i pensieri di un uomo, a chi vede nero solo quando è buio, a chi non aspetta il Natale per essere migliore...Buon Natale!

 

به کسی که دوست داره بخوابه، اما سرحال بلند میشه، به کسی که هنوز با یه بوسه سلام میده، به کسی که زیاد کار میکنه و کم تفریح میکنه، به کسی که با عجله سوار ماشین میشه اما بوق نمیزنه، به کسی که دیر میرسه اما بهانه نمیاره، به کسی که تلوزیونو خاموش میکنه تا دوتایی حرف بزنن، به کسی که دوبرابر خوشحالی نشون میده وقتی یه نصفه هم نیست، به کسی که زود بلند میشه تا به یه دوست کمک کنه، به کسی که شور و حال یه بچه داره و فکر یه مردو، به کسی که تنها وقتی سیاهی رو میبینه که تاریکه، به کسی که منتظر کریسمس نمیمونه تا بهتر بشه... کریسمس مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

یکی بود، یکی نبود، دهکده کوچکی بود در کوهستانهای ایتالیا با نام خوش آهنگ ویگانلا (Viganella). این روستا توسط کشیشی در سال 1217 در 120 کیلومتری شمال شرقی تورین، نزدیک مرز سوئیس، در سراشیبی تند، یک دره ساخته شد.

 

این روستا داری یک کلیسای کوچک، یک برج قرون وسطی و یک میدان زیباست که جمعیت 195 نفری روستا در آن جشنهایشان را برپا میکنند.

 

اما این روستا مشکل بزرگی داشت.

 

 

هر سال در 11 نوامبر، خورشید پشت کوه 1600 متری پنهان میشد و برای 84 روز روستا و مناظر اطراف را در تاریکی تنها میگذاشت. گلها پژمرده میشدند، سرما غوغا میکرد و خشک شدن لباسها تا ابد طول میکشید.

 

مردم ویگانلا همیشه از آمدن زمستان وحشت داشتند. آنها به ساعت آفتابی کلیسا تماشا میکردند و آه میکشیدند. خواب آلود و غمگین میشدند. نبود نور خورشید، آنها را بیمار و افسرده میکرد. جوانان از دهکده کوچ میکردند و سالمندان باقی میماندند، جمعیت کمتر و کمتر میشد، تا جاییکه ویگانلا در خطر انقراض قرار گرفت.

 

این داستان ادامه داشت تا اینکه جوانی به نام  پی یر فرانکو میدالی (Pierfranco Midali) تصمیم گرفت به این اوضاع خاتمه دهد. او که در راه آهن مشغول بود، به جای اینکه سوار ترن شده و خورشید را در جای دیگری جستجو کند، خود را با ایده ای جالب کاندید شهرداری کرد :«من خورشید را به ویگانلا میاورم!».

 

بسیاری فکر کردند که او دیوانه شده : «اوه راستی!... چطوری اینکار رو میکنی؟»

«من روی کوه روبرو یه آینه میذارم و نور خورشید رو به روستا میتابونم!»

 

 

اون هفت سال تمام روی این ایده کار کرد و برای جلب نظر دولت و گرفتن بودجه صد هزار یورویی تلاش زیادی کرد. تلاش او باعث علاقمند شدن خبرنگاران و شهرداران نقاط دیگر که مشکل مشابهی داشتند، شد، تا اینکه در یک صبح سرد از ماه نوامبر 2006، ناگهان هلیکوپتری از افق نمایان شد که آینه ای بزرگی به طول 8 متر و عرض 5 متر را با خود حمل میکرد.

 

 

 

 

کارگران همچنین کامپیوتری را به آینه نصب کردند که میتوانست آینه را طوری حرکت دهد که همواره رو به  خورشید باشد تا بتواند نور آن را هشت ساعت در روز به میدان اصلی منعکس کند.

 

   

مردم لبخند زدند و آماده شدند تا در 17 دسامبر ترس از تاریکی را با جشنی بزرگ جایگزین کنند. جشنی برای  رسیدن اولین زمستان آفتابی بعد از 800 سال تاریکی.

 

 

 

با تشکر از سینا  و بخصوص آقا یا خانم Ciao که اسم این روستا رو گفتن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Siena

سی انا

 

سی انا با نام باستانی سینا جولیا (Saena Julia) شهری در ایتالیای مرکزی است، مرکز استان سی انا در ناحیه توسکانی. این شهر بقای قرون وسطایی خود را حفظ کرده است، از جمله دیوارها و دروازه هایی که اطراف شهر کشیده شده است.

 

سی انا شهری توریستی است و مرکز فروش شراب و سنگ مرمر است. تولیدکنندگان بزرگی در زمینه مواد شیمیایی، کود و پارچه در این شهر فعالیت دارند،  همچنین خاکهای قهوه ای مایلی به زردی که در نقاشی استفاده میشود، در حومه این شهر تولید میشود.

 

 

 

نمایی از کلیسای جامع، که با سنگهای مرمر رنگارنگش مشخص است. ساخت این کلیسا در سال 1196شروع شد و تا سال 1215 قسمت اعظم آن تکمیل شد. در سال 1313 برج ناقوس شش طبقه ای هم به  آن اضافه شد.

 

 

کلیسای جامع (قرن 11 تا 14) یکی از مثالهای روشن معماری گوتیک ایتالیاست. ساختمان سبک گوتیک شهرداری که در سال 1288 ساخت آن شروع شد و در سال 1309 خاتمه یافت، حاوی نقاشیهای بیشماری از هنرمندان این شهر است.

 

از مراکز آموزشی قابل توجه این شهر  میتوان به دانشگاه سی انا (سال 1240) اشاره کرد، که رشته های پزشکی و حقوق در آن تدریس میشود.

 

 

 

عکس فوق ارابه رنگارنگی در میدان کامپو (Piazza del Campo) سی انا را نشان میدهد که توسط دو گاو کشیده میشود. این برنامه قسمتی از فستیوال مسابقه اسب دوانی پالیو (Corsa del Palio ) است. این فستیوال که یکی از مشهور ترین فستیوالهای ایتالیاست،  سالی دوبار در دوم جولای و شانزده اگوست در سی انا برگزار میشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

تصمیم گرفتم که یه دوره آموزش تند و سریع  زبون ایتالیایی رو شروع کنم. البته نه تو این وبلاگ. این وبلاگ کماکان با همون سیاست قبلی پیش میره و درسها و مطالب جانبی رو به مرور داخلش مینویسم.

 

این دوره رو میخوام تو انجمن شهر مجازی پارسیان شروع کنم، تا امکان بحث و گفتگو و طرح سوالات هم وجود داشته باشه. اگه دوست داشتید یه سری به آدرس زیر بزنید تا در جریان موضوع قرار بگیرید.

 

پیشنهاد برای آموزش زبان ایتالیایی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

   

افعال بی قاعده (زمان حال)

 

در جداول زیر تعدادی از افعال بی قاعده پر کاربرد آمده که صرف آنها را باید بخاطر بسپارید:

 

افعال بی قاعده

 

Stare

(بودن)

Volere

(خواستن)

Sapere

(دانستن)

Potere

(توانستن)

Dare

(دادن)

Dovere

(مجبور بودن)

Io

Tu

Lui

Noi

Voi

Loro

Sto

Stai

Sta

Stiamo

State

Stanno

Voglio

Vuoi

Vuole

Vogliamo

Volete

Vogliono

So

Sai

Sa

Sappiamo

Sapete

Sanno

Posso

Puoi

Può

Possiamo

Potete

Possono

Do

Dai

Diamo

Date

Danno

Devo

Devi

Deve

Dobbiamo

Dovete

Devono

 

افعال بی قاعده

 

Fare

(انجام دادن)

Tenere

(داشتن)

Venire

(آمدن)

Andare

(رفتن)

Dire

(گفتن)

Io

Tu

Lui

Noi

Voi

Loro

Faccio

Fai

Fa

Facciamo

Fate

Fanno

Tengo

Tieni

Tiene

Teniamo

Tenete

Tengono

Vengo

Vieni

Viene

Veniamo

Venite

Vengono

Vado

Vai

Va

Andiamo

Andate

Vanno

Dico

Dici

Dice

Diciamo

Dite

Dicono

 

توجه:

 

1. فعل «Stare» به معنای بودن یا ماندن است و در جملات اصطلاحی زیادی استفاده میشود.

 

- Come stai? (چطوری?)            -Sto bene, grazie (خوبم، مرسی.).

 

2. این فعل همچنین به عنوان اسم مصدر برای اشاره به کاری در حال اجرا نیز به کار میرود.

 

sto imparando l’italiano. (دارم ایتالیایی یاد میگیرم.)

 

چند مثال: 

 

Sto leggendo il giornale (در حال خواند روزنامه هستم.)

 

Voglio visitare Roma (میخواهم از رم دیدن کنم.)

 

Non lo so! (نمیدانم!)

 

Posso aiutarti? (میتوانم کمکتان کنم؟)

 

Noi vi diamo il libro gratis (ما کتاب را به شما مجانی میدهیم.)

 

Devi parlare in italiano. (شما مجبورید به ایتالیایی صحبت کنید.)

 

Che fai oggi pomeriggio? (این بعد از ظهر چه میکنید؟)

 

Tengo un libro in mano (من یک کتابی در دست دارم.)

 

Vieni oggi Jennifer? (جنیفر، امروز آمدید؟)

 

Oggi vado con la mia famiglia mangiare fuori (امروز من وخوانواده ام برای غذا خوردن به بیرون میرویم.)

 

Ti dico che sono d’accordo con ti (به تو گفتم که باهات هم عقیده ام.)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

   

افعال (زمان حال)

 

 

زمان حال

 

افعال با قاعده

افعال بی قاعده

ضمایر

Parlare

(گفتن)

Credere

(باورکردن)

Partire

(ترک کردن)

Finire

(تمام کردن)

Essere

(بودن)

Avere

(داشتن)

من

تو

او

ما

شما

آنها

Io

Tu

Lui/ lei

Noi

Voi

Loro

Parlo

Parli

Parla

Parliamo

Parlate

Parlano

Credo

Credi

Crede

Crediamo

Credete

Credono

Parto

Parti

Parte

Partiamo

Partite

Partono

Finisco

Finisci

Finisce

Finiamo

Finite

Finiscono

Sono

Sei

È

Siamo

Siete

Sono

Ho

Hai

Ha

Abbiamo

Avete

Hanno

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جدول فوق انواع افعال ایتالیایی در زمان حال را نشان میدهد. افعالی که با (~are, ~ere, ~ire) تمام میشوند و افعال بی قاعده.

 

برای افعال با قاعده قسمت آبی رنگ تنها چیزی است که باید به انتهای آنان اضافه کنید، اما برای افعال بی قاعده قانون منطقی وجود ندارد و باید آنها را به خاطر سپرد.

 

توجه:

 

1. افعال بی قاعده افعال پرکاربردی هستند، که باید توجه بیشتری به انها داشته باشید.

2. به کار بردن ضمیر اختیاری است. مثلا من میگویم میتواند به صورت io parlo یا parlo تنها گفته شود.

3. Lei هم به معنی او (مونث) و هم به معنی شما (حالت رسمی) استفاده میشود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

Alberobello

 

 

 

شهر آلبرو بلو در ناحیه آپولیا (Apulia) در جنوب شرقی ایتالیا قرار گرفته است. این شهر به خاطر خانه های آهکی غیر معمولش که ترولی (Trulli – لغتی یونانی به معنی گنبد)  نامیده میشوند، شهرت دارد.

 

این خانه ها از تخته سنگهای آهکی گرد، با تکنیکی قدیمی که نیازی به ملات ندارد، ساخته شده اند. گنبدهای استوانه ای نیز با سنگهای بتنی ساخته شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط کاوه  | 

 

من یه فرهنگ کوچولو حاوی یه سری از لغات و اصطلاحات زبان ایتالیایی مورد استفاده مردم عامه رو از منابع و افراد مختلف جمع کردم و با ترجمه اش براتون نوشتم. لغاتی که تو این فرهنگ اومده، توی فرهنگ لغتهای معمول یا معادلی نداره یا معنیش با این چیزی که من نوشتم فرق میکنه، چون اینجا معنای اصطلاحی اون لغت یا جمله مد نظر بوده، نه معنای لغویش. مثلا لغتی مثل Cavolo تو فرهنگ لغت معمولی معنی کاهو وکلم میده، اما مردم عامی از اون به عنوان صفت یه آدم احمق و خرفت استفاده میکنن.

 

بعضی از لغات معانی زیبایی ندارن، و هدف من از نوشتن این فرهنگ هم کمک به رواج و گسترش اون نبوده، بلکه به این وسیله خواستم که دوستان علاقمند، راحتتر بتونن با مردم عامی و یا دیالوگهای فیلمهای ایتالیایی ارتباط برقرار کنن.

 

انشالله که مورد توجه علاقمندان زبان ایتالیایی قرار بگیره.

 

فرهنگ پنهان زبان ایتالیایی

 

لینکها تصحیح شد.

۲۰/۱/۸۶

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 5:14 قبل از ظهر  توسط کاوه  | 

 

در سرود بیست و هشتم، دانته و ویرجیل به طبقه (دایره) هشتم جهنم و گودال مخصوص منافقان و تفرقه اندازان میرن و دانته مشاهدات خودش را اینگونه شرح میده.


22

Già veggia, per mezzul perdere o lulla,

com'io vidi un, così non si pertugia,

rotto dal mento infin dove si trulla.

 

بشکه ای که سر یا بدنه اش از بین رفته باشد، هیچگاه به اندازه آن کسی که دیدم از چانه تا آنجایی که باد در میکنیم، دریده شده بود، از هم شکسته نشده است.

 

25

Tra le gambe pendevan le minugia;

la corata pareva e 'l tristo sacco

che merda fa di quel che si trangugia.

 

امعاء و احشایش بین پاهایش آویزان بود، دل و جگرش و آنچه که هرچیزی را که میخوریم به مدفوع تبدیل میکند، نیز نمایان بود.

 

28

Mentre che tutto in lui veder m'attacco,

guardommi, e con le man s'aperse il petto,

dicendo: «Or vedi com'io mi dilacco!

 

زمانی که تمام توجه ام به او جلب شده بود، به من نگاه کرد، و با دستانش سینه اش را از هم باز کرد و گفت: «ببین چگونه خود را پاره میکنم!

 

31

vedi come storpiato è Maometto!

Dinanzi a me sen va piangendo Alì,

fesso nel volto dal mento al ciuffetto.

 

ببین چگونه بدن محمد از هم دریده شده! جلوی من علی است که گریه میکند، صورتش از فرق سر تا چانه دونیم شده.

 

 

34

E tutti li altri che tu vedi qui,

seminator di scandalo e di scisma

fuor vivi, e però son fessi così.

 

و تمام کسانی که تو اینجا میبینی، هنگامی که زنده بودند، تخم نفاق و کینه را پراکندند، به همین دلیل است که اینچنین تکه تکه شده اند.

 

37

Un diavolo è qua dietro che n'accisma

sì crudelmente, al taglio de la spada

rimettendo ciascun di questa risma,

 

پشت ما دیوی است،که با شمشیر بیرحمانه ما را می درد، این کار ادامه میابد،

 

40

quand'avem volta la dolente strada;

però che le ferite son richiuse

prima ch'altri dinanzi li rivada.

 

زیرا وقتی ما این دور غم بار را میزنیم، زخم ها دوباره بسته میشود و ما دوباره به او میرسیم.

 

43

Ma tu chi se' che 'n su lo scoglio muse,

forse per indugiar d'ire a la pena

ch'è giudicata in su le tue accuse?».

 

اما تو که هستی که روی صخره ایستادی، شاید داری وقت تلف میکنی تا دیرتر به سزای گناهانت برسی؟ »

46

«Né morte 'l giunse ancor, né colpa 'l mena»,

rispuose 'l mio maestro «a tormentarlo;

ma per dar lui esperienza piena,

 

استادم (ویرجیل) پاسخ داد: « نه هنوز او مرده است و نه هنوز عذاب گناهی برای اوست، بلکه برای بدست آوردن تجربه ای گران اینجاست،

 

49

a me, che morto son, convien menarlo

per lo 'nferno qua giù di giro in giro;

e quest'è ver così com'io ti parlo».

 

من، کسی که مرده، باید او را طبقه به طبقه در اینجا راهنمایی کنم، و به همان اندازه ای که با تو سخن میگویم، این واقعیت دارد.»

 

52

Più fuor di cento che, quando l'udiro,

s'arrestaron nel fosso a riguardarmi

per maraviglia obliando il martiro.

 

با شنیدن این سخنان بیش از صدها نفر متوقف شدند، دردهایشان را فراموش کردند و با تعجب به من نگاه کردند.

 

55

«Or dì a fra Dolcin dunque che s'armi,

tu che forse vedra' il sole in breve,

s'ello non vuol qui tosto seguitarmi,

 

« پس تویی که شاید بزودی خورشید را ببینی، به "فرادولچینو" بگو اگر نمیخواهد بزودی به من بپیوندد، خود را آماده کند،

 

58

sì di vivanda, che stretta di neve

non rechi la vittoria al Noarese,

ch'altrimenti acquistar non sarìa leve».

 

در این صورت برف مانع از پیروزیش بر "نوارسه" نخواهد شد، در غیر این صورت پیروزی چندان آسان نخواهد بود.

 

61

Poi che l'un piè per girsene sospese,

Maometto mi disse esta parola;

indi a partirsi in terra lo distese.

 

این کلمات را محمد وقتی برای رفتن پایش را بلند کرد، به من گفت. رفت تا دوباره دونیم شود...

 

در مورد ترجمه، این نکته قابل ذکره که کمدی الهی به زبان مردم عوام سروده شده و ترجمه اش برای نوآموزانی مثل من که با اصطلاحات عامیانه آشنایی چندانی نداریم، کمی مشکله. به همین علت برای ترجمه دقیق تر من از دو ترجمه انگلیسی دیگه هم کمک گرفتم.

 

برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد کتاب کمدی الهی و شرکت در بحثهای مطرح شده به موضوعات زیر مراجعه کنید:

 

کمدی الهی : کتاب دوزخ

کمدی الهی : بخش ممنوعه

کمدی الهی : فرانچسکا و پائولو

کمدی الهی : کنت اگلن

کمدی الهی : اولیس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط کاوه  |